سلام...خوبین همتون؟؟؟....نترسین من دیگه حالم بد یست
.....حال داد زدنم ندارم!!!دادامو زدم...حرفامم گفتم...ته دلم خالی شده حالا...حالمم خیلی خیلی خوبه
...می دونین چیه؟؟!!دیگه نمی خوام روضه خونی کنم...می خوام یکمم قشنگ ببینم...خوشگل ببینم اطرافمو...چشامو باز کردم همچین....دیگه ریز نمی کنمشون!!!!باز باز.
راستش می خوام یکم سرو وضع وبلاگو عوض کنم....تا اینجا یجور ازمونو خطا بود برام...یکم اشنا شدن با فضا و روحیات...تصمیم گرفتم وبلاگو هر بار که می خوام بنویسم چند بخشش کنم!!!!
فانتاستیکا(معلومه از اسمش دیگه)....نوستالژیکا(وای وای وای اونجوری نیگام نکنین!!!!توضیح میدم)
رِئال پلازا.....سینماتک....گیم زون.....پاترزون!!!!
هر کدوم از این بخشا هر دفعه ممکنه بنابه شرایط کم زیاد بشن یا اصلا بعضی وقتا اصلا نباشن!!!!!!!!!!!!! حالا ببینیم چطور می شه...
فانتاستیکا..............
خورشید که غروب کرد...نا امید و خسته....راه افتادم طرف ساحل...می خواستم نوشته های روی ماسه هارو خراب کنم....همین کارم کردم تا حدودی...سرم پائین بود....گلوم می سوخت...هوا تاریک نبود...مهتابی بود....ماه طرف دریا بود عکسش افتاده بود روی آب....همینطور سرم پائین بود...یه صدایی شنیدم....سرمو آروم آوردم بالا...روی ماسه ها چنتا سایه دیدم....سایه چند نفر که کنار هم وایسادن...نگاهمو اروم چرخوندم طرفشون...خدایا...چند نفر وایسادن جلوم...یه قایق کوچیک سفید پشت سرشون تو آبه....یه نمایه ضد نور....پشتشون به ماهه....صورتاشونو نمی بینم.......ولی حس می کنم دارن بهم لبخند می زنن......یعنی دیگه تنها نیستم؟؟؟؟.....نه!!!!!!!!!!......لازم نیست چشامو بمالم........اینا عین واقعیتن.....بهم اشاره می کنن که دنبالشون برم....همین کارم می کنم....میرن تو قایق....بازم صورتاشونو نمی بینم....ولی حس می کنم با همه وجودم که خیلی صورتای مهربونی دارن....هیچی نمیگم...فقط می رمو بینشون توی قایق می شینم...چشمامو می بندم...چه حس فوق العاده ای...لعنتی چرا زودتر ندیدمشون!!!!! چرا چشامو وا نکردم....که واقعیتیرو که اطرافم داش رخ می دادببینم....قایق داره راه می افته...صدای پاروهارو میشنوم.... باید یه چیزی بگم...اره...یه دنیا ازتون ممنونم.....مرسی از همتوووووون!!!!!!!!!....مرسی از این که تنهام نذاشتین....مرسی...خیلی زیاد!!!!!!!!!!
رئال پلازا........
تو این ستون سعی می کنم یه جور بحثای تئوریک راه بندازم!!!!!اوه اوه نترکی یه دفعه!!!!!!!!!!!!!مبحث تیوریکم می تونه راجع به هر چیزی باشه.....ولی نوشتن راجب روابط اجتماعی بین خودمون چربشش بشتره!!!!!!!!!!راستش الانم حال نوشتن تو این ستونو ندارم...تنبلیم من!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوستالژیکا......
(نترسین!!!!نمی خوام روضه خونی راه بندازم باز...فقط می خوام چیزا و اتفاقایه قشنگیرو که تو گذشته باهاشون روبه رو شدمو واسه دوستام تعریف کنمو اونارم تو اون قشنگیا و لذت بردن ازشون شریک بکنم
...زیاد که کار بدی نمیکنم؟؟؟؟؟؟)
(این از اولیش)
یادتونه؟؟!!!اون موقعها که خیلی کوچولو بودیم......آره.....موقعی که خیلی صاف و پاک بودیم.....اون موقع یه ساعت مقدس برا هممون وجود داشت...ساعتی که خیلی منتظرش می شدیم تا بیاد!!!!!!اگه حدس زدین!!!!!
....ساعت پنج عصر
.....چیزیو خاطرتون نمی اره؟؟؟؟.....همون ساعتی که وقتی تلوزیونو روشن می کردیم......یه پسرقشنگه کوچولویی....روی یه سن با پرده های قرمز داشت قدم می زد!!!!اونم مثل ما منتظر شروع شدن یه چیز قشنگ بود....این انتظار زیادم طول نمی کشید..نه واسه اون نه برا ما!!!!وقتی اون پرنده سفید خوشگل می اومدو با منقارش پردرو می گرفتو بازش می کرد.....اره...ساعت پنج عصر بود...موقعی که باید دل می دادیم به لحظات خیال انگیز دنیای بچگی
....یادتون اومد؟؟؟؟!!!!!!همون موقع که ماهم مثل اون پسره از خوشحالی هی می پریدیم هوا
......اون کارتونرو یادتونه؟؟؟؟....همون که درباره یه اقایی بود...که اول کارتون نشونش می داد که داره با یه عده ادم بزرگ از خط عابر پیاده رد میشه.....بعد می فهمیدیم که این اقاهه همچینم یه ادم بزرگ نیست....یه اقایی که دوس داشت الان هنوز یه بچه بود!!!!!و توی کارتون تو هر قسمت مارو با خودش می برد به دنیایه قشنگ بچگیاش.....اسم کارتونه یه چیزی بود تو مایه های مردی که نمی خواست آدم بزرگ باشه....همون که وقتی کراواتش می افتاد تو ظرف سوپش به یاد خاطرات بچگیش کلی با کراوته تفریح می کرد!!!!!!
کاش یادتون اومده باشه......چندتاتون هستین که مثل اون فکر میکنه؟؟؟؟؟!!!!!من که خودمو نسبت بهش خیلی نزدیک حس می کنم!!!!!! راستی اون اقاهه تا جایی که یادم میاد زن نداشت
!!!!!!!!....پس احتمال می دم از خودمون بود!!!!!بهش فکر کنین...چشاتونو ببندینو فکر کنین!!!!خیلی قشنگه!!!!!
سینماتک......
از اسمش معلومه دیگه....یه فکرایی توسرمه که تو این ستون یه فیلم نامه دنباله دار بنویسم!!!!!!یه چیزاییم تو کلم دارم راجع به داستانش.....فیلم نوار که دوسدارین...یه عاشقانه پلیسی!!!!!!!...فعلا شاید طول بکشه تا این ستون را بیفته.....سینماس دیگه کلی خرج داره
....الته واسه انگشتای مبارک!!!!!!!!!
گیم زون..........
حال این قسمتو دارم همچین!!!!!!....یه بازی می خوام بهتون معرفی کنم...فکر کنم خوشتون بیاد!!!!
تا حالا شده به این فکر کنین که کاش یه بازی بود که توش می شدشخصیت خودتونو طراحی کنیدوبعد قرارش بدید تویه محیط مجازی که توش زندگی کنه؟؟؟!!!در واقع باهاش یه زندگی مجازی شروع کنید(واسه تنوع هم که شده خوبه!!!!باور کنین)...بعد اجازه بدید که توی اون محیط مجازی رشد بکنه و شخصیتشو بسازه....به چیزایی که می خواد برسه...عاشق بشه....ازدواج کنه و................راستش یه همچی بازی هست!!!!!شایدم بازی کرده باشیدش.....the sims 2 همون بازیس!!!!!بازی یجورایی بازسازی دنیای اطراف خودمونه....البته نه به این عمق یه چیزی در حد تصاویر سه بعدی یه بازی محدود.......تو این بازی یه نرم افزار چهره سازی مکمل وجود داره که باهاش می تونین شخصیت مورد نظرتونو بسازین باهاش....بعد براش یه خونه از تو خونه های شهر انتخاب کنیدو اونو بذارید تا اونجا زندگی کنه!!!!! به محظ اینکه این کارو می کنین شخصیتای دیگه ای که توی همسایگیتون هستن می ان سراغتون واسه ایجاد ارتباط....می تونین اگه خواستین باهاشون دوست بشین اگرم نه می تونین تا اخر عمر مبارک شخصیتتون اونو تنها و بی دوست نگه دارین!!!!!!!!!ولی خب کیه که بخواد تنها بمونه؟؟؟؟؟تو این بازی می تونین دوستیهارو فراتر از یه دوستی معمولی پیش ببرین!!!!!البته فرقی نمی کنه که این دوست یه زن باشه یا یه مرد.....می تونین عاشقش بشین(از نوع مجازی البته)...وبعد باهاش ازدواج بکنید...البته باید یواش یواش پیش برید.....پله به پله....اگه عجله کنیدو همون اول دوستی که طرفو اولین باره می بینین ازش ازون لبای خفن بگیرین!!!!!احیانا کمترین عکس العملی که نشون بده اینه که یه کشیده ابدار بچپونه بیخ گوشتون!!!!!!!!!!!!!!نگید خوب بعدا دلشو به دست میارم!!!!! کورخوندین(با عرض پوزش زیاد البته)دوروبر طرفم نمی تونید سبز بشید!!!!! ضمنا یه ضربه روحی شدیدم می خورین!!!که اگه کنترلش نکنین کار شخصیت مبارک می کشه به تیمارستان!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!من که ادممو تو بازی پیدا کردم...ازدواجم باهاش کردم......البته بعد کلی خراب کاری!!!!!!!!
راستی!!!!اگه زندگی واقعی هم مثل بازی بود!!!!!!!!!یه گزینه داشت به اسم save که اکه توی مو قعیت حساس بودیم دکمه save رومیزدیم بعد می رفتیم جلو...و اگه گند میزدیم بر می گشتیمو زندگی رو از همونجا load می کردیمش ...چی میشد؟؟؟!!! اه اه اه....خیلی بی مزه میشدا...اونقت که زندگی هیجانی نداشت...اره...بهتره از این فکرا نکنم...واسه مغزم خوب نیست!!!!!the sims 2یادتون نره!!!!!!!
پاترزون....
اشناین که باهاش.....البته الان حالشو ندارم...هریو میگم ...تازگیا خودشو واسم می گیره
...ویییییییییییییش.....فعلا محلش نمی خوام بذارم
...................بچه ها!!!!!!حرفامو شنید
.......می دونین که عاقبتم به کجا قراره ختم شه!!!!!!!!!!!!!
Expectopatronooooooooom
بچه ها....اینجام...این بالا...اره ...تبدیلم کرد به یه گوزن پرنده سفید!!!!!!!همچینم بد نیستا!!!!!!!!!برم یه چرخی بزنم....