فانتاستیکا(فارنهایت 10000)
روز پنجم یا ششمی بود یک دم روبروی تجهیزاتش کنار پنجره مشرف یه حیاط اون خونه بزرگ نشسته بود.هرازگاهی چنتا از همکاراش اومده بودنو براش غذا و روزنامه و نوار موسیقی آورده بودن!ماموریتش این بود که با دوربینش از محیط خونه و تمام تحرکات توش فیلم بگیره و مدرک جمع کنه! با خودش فکر کرد چیزی نمونده که آرتروز بگیره!بس که یه جور و بی تحرک مونده بود روی صندلیش!..توی مونیتور روبروش چنتا تصویر از مناطق مختلف خونه سوژه بود! یه خونه بزرگ ویلایی با حیاط خیلی گنده!هدف هم یه قاچاقچیه عتیقه! یادش اومد روزیرو که از فرماندش سوال کرد اگه زنیرو دیدم که چادر سرش نبود اونقت چه کار باید بکنم!فرمانده خندیده بودو گفته بود من فتوا میدم که گناه نیست!اگه هم بود همش واسه من!! اما تا اینجای کار نه زنی رو اونجا دیده بود نه تونسته بود مدرک درستو حسابی از رفت و آمدای توی خونه جور کنه!خدمتکار خونه بود که هی میومدو میرفت و گاهی پرده اتاقهارو میکشید باعث میشد که هی بهش فحش بده! و آقای سوژه با اون هیکل گنده و سیبیلای از بناگوش دررفتش!زنی نبود!با خودش گفت الانم که نگاه کردن به زنا براش آزاده حتی یدونه هم ندیده!بعدم به فکرای مسخره تو کلش خندید!نوشابه رو میزو برداشتو کمی ازش نوشید!
نزدیکای شب بود که سروان غضفری با کلی غذا و روزنامه اومد پیشش. یکم باهم گپ زدن و اون کلی بهش دلداری داد که وقتی نتیجه کارتو میبینی تمام خستگی این چندروز از تنت میره بیرون و کلی حرفای دیگه!ولی اصلا حوصله نصیحت نداشت! سروان که رفت و باز تنها شد احساس کرد تحمل کردن اون جو براش راحت تره!....داشت پیتزاشو میخورد که یه چیزی تو قاب مونیتور حرکت کرد!کنار درب ورودی!یکی با کلید درو باز کردو رفت تو!یه پسرجوون با کوله پشتی و یه ساک تو دستش!نه دوتا بودن..اونیکی که پشت سرش میومد با کنجکاوی باغ و خونرو برنداز میکرد!رفتن داخل .از تحرکات تو خونه معلوم بود که پسره صاحب خونست که از مسافرتی جایی برگشته بود.یکم که گذشت چراغ اتاقی که تو این مدت همیشه خاموش بود روشن شد!دوتا پسرو دید که رفتن توی اتاق!پسر صاحبخونه رفتو درو بست..نه قفل کرد!بعد تکیه داد به در ...اونیکی پسره رفتو نشست رو تخت و ساکشو انداخت روی تخت.پیدا بود که دارن باهم صحبت میکنن!خیلی کنجکاو شد بود که چی دارن به هم میگن!تلفنای خونه کنترل بود ولی برای محکم کاری یه وویسکوپ!!هم بهش داده بودن!با خودش گفت بذار یکم تفریح کنم چیه مگه!خم شد و دستگاهو از توی کیف مخصوصش آورد بیرون آمادش کردو نشونه گرفت طرف اتاق اونا!ولی....برای یه لحظه میخکوب شد!..اونا روی تخت افتاده بودن...یکی روی اونیکی و داشتن همو میبوسیدنو دیوانه وار همو لمس میکردن!صدای نفساشونو تو گوشیهای دستگاه که به گوشش بود میشنید!
صبح که از خواب بیدار شد و نوارای ضبط شده شب قبلو روی cd رایت کرد تا بده برای بازبینی و نوار مکالمات ظبط شده شب قبلو اماده کرد همش تو فکر چیزایی بود که دیده بود!نمیدونست چجور قضاوتی باید بکنه! یدفعه به سرش زد به حاج ممدوح که مسئول منکرات نیرو بود اینارو بگه ولی بعدش پشیمون شد!یچیزی اون وسط بود که بهش این اجازه رو نمیداد!یه حس عجیب غریب یه جوری میشد وقتی به کاراو حرفای اون دوتا پسر فکر میکرد! وقتی بهم میگفتن دوست دارم..مخصوصا پسر صاحب خونه که این جمله رو جوری میگفت که مو به تنش سیخ شده بود!!!...سروان غضنفری اومد!... یکم باهاش حرف زدو غذا و اینجور چیزارو داد بهش!...موقع رفتن بهش گفت: دوربین شماره چهار دیشبی از کار افتاد! واسه همین چیزی ازش نریختم رو cd!...چیز خاصیم نیست اونور همیشه خدا چراغاش خاموشه!!
بازم شب شد!پسره و دوستش عصری باهم رفته بودن بیرون!موقع برگشتن پسره تنها برگشت خونه!آویزون بود کنجکاوی باعث شد تا توی اتاقش تعقیبش کنه!رفت که توی اتاق ولو شد روی تختش!یه یک ساعتی از جاش تکون نخورد...نمیدونست چرا میخ پسره شده! ولی دوسداشت بدونه چرا دوستش باهاش نیومده!...بعد یک ساعت به ظاهر از خواب پا شد!بعد شروع کرد با گوشی تلفنش وررفتن!..سریع پریدو دستگاهو آماده کرد!...بعد یکم خش خش میشنید...پسره صداش میلرزید!..با خودش گفت الانه که گریه کنه!...گوش داد...فقط گوش داد!....نه تو نباید....کارو باهام بکنی!...زندگی خونوادگیون زمین ت. آسمو...فرق داره!!به درک..من اهمیتی نمیدم!..من واسه خاطر تو از همه این...میگذرم!!!...میلاد این کارو با من نکن!..میلاد من عاشقتم!!...گور بابای بی پدرو مادرم!..من هیچی ازش نمیخوام...میلاد...نه!..نه اینجور نیست!...خب..خب!!ببین...اجازه بده...میلادم!..یه دیقه..می.....میلاد!..الوووو...الووو.....صدای شماره گیری مجدد !!...الو میلاد قطع نکن!..میلادی..گلم..می......صدای حق حق گریه!....گوشیرو از گوشش درآورد....حالش خوش نبود! آهی کشید...یاد شبی افتاد که فرانک گوشی تلفنو روش قطع کرد..یاد گریه های ناتمومش!!..دلش برای پسره میسوخت..خیلی.....
نصفه های شب بود!چراغ اتاق پسره روشن بود..خودشم بیدار بود نشسته بود پشت کامپیوترش...با خودش فکر کرد بیا یادش رفت چند ساعت پیش واسه عشقش اشک میریخت!!اینا همینجورین دیگه!!...تو دستگاه شنود تلفنا یه تحرکاتی دید...سوژه داشت به جایی زنگ میزد!...با یکی صحبت کرد..در باره محموله جدید که قراره تو پوشش لوازم شیمیایی از مرز هرات رد کنن بره!..داشت بال در میاورد..تموم شد...یارو سوتیشو داد!!گرفتیمش!...تلفن زد به کنترل عملیات..کلی خوشحال شدن..خودشم...قرار شد بخوابه و صبح وسایلارو جمع کنن و برگده خونه..بعد یک هفته..وای چه حس خوبی داشت...رفت سراغ کامپیوتر و شروع کرد به خاموش کردن یکی یکیه دوربینا!شمالی...حیاط...شرقی...غربی..اینو خاموش نکرد!...نگاه کرد...پسره پشت pc نبود!توی اتاق نمیدیدش!...سری تکون داد و گفت:آخر عاقبت مارو ببین با این جوونامون!..واسه یک لحظه...یچیزی تو قاب اتاق تکون خورد!..یه طناب که از بالای کادر آویزون بود! و تکون میخورد!پسرو دید..که داشت صندلی رو هل میداد کنار میز کامپیوترش!...یه ورق کاغذو جلوی مانیتو گذاشت!...و رفت بیرون از کادر....یه چهار پایه تو دستش وارد کادر شد!..رفت روش!!...وای نه!...پسره دیوونه!...چه غلطی داری میکنی؟!...طنابو که حالا گره انتهاشومیدید انداخت دور گردنش!..بدون درنگ گوشیرو برداشت..دستاش میلرزیدن!..شماره کنترل و گرفت...د وردارش دیگه!!.الوو..سلام جناب سروان... جناب سروان....اجازه بدید..نه نه!..پسر صاحبخونه داره خودکشی میکنه!!همه توی خونه خوابن..یه کاری باید بکنیم!!...نه...نه سروان مساله جون یه آدمه..(با فریاد) به درک که عملیات لو میره....به درک...چرا نمیفهمی...اون دراه خودشو میکشه!!باید یکی به پدرش بگه!!..لعنت به آدم زبون نفهم........تلفنو قطع کرد....پسر سرجاش وایساده بود...هنوز وقت داشت..باید یه کاری میکرد!...لپتابو ورداشتو از پله ها اومد پائین...توی پله ها بود که پسر چهار پایرو زد!...پاهاش رو هوا تکون میخورد...پای خودش لیز خورد از پله ها افتاد..لپتاب از دستش رها شد و افتاد روی زمین...خودشو جمع و جور کرد...رفت سراغ لپ تاپ...سالم بود.....ورش داشت بازم شروع به دویدن کرد!..گوشیش زنگ خورد در همون وضع جواب داد!!..بله..نه سروان..من نمیتونم...نه اینونخواین ازم...اخراج!....شما نمیتونید این کارو باهام بکنین.....ایستاد........چشم...چشم قربان...اطاعت امر...چشم....عقب عقب رفت و تکیه داد به دیوار...ولو شد روی زمین....خیره شد توی مانیتور...پاهای پسره هنوز داشت تکون میخورد!!...چشمانشو بست...قطره های اشک از گوشه چشمانش جاری شدن روی صورت درهم کشیدش...آروم و بی صدا گریه میکرد...کنار اون دیوار...تو اون شب ساکت آروم......تو اون شب بی انتها.....
رئال پلازا(...)
خداییش چیزی به ذهنم نمیاد که بنویسم...وای خدا یعنی تو زندگیم انقدر ساکن موندم؟..لابد آره دیگه!!اینروزا خیلی تو خودمم!هی فکرای هچل هفت میاد تو سرم...دوسندارم زندگیم اینجوری باشه...ولی انگار نمیتونم چیزیرو تغییر بدم..دوسدارم ولی چرا نمیشه؟...خسته ام از این وضعی که خودمو دیگران برام ساختن..میخوام عوضش کنم..میخوام یه جور دیگه باشم...فعال...سازنده...پرجنب و جوش...خیلیا فکر میکنن من باید یه پسر شیطون سرزنده و پر انرژی باشم ولی اصلا اینطور نیست...قبلا چرا؟...بودم..ولی الان نه!....میترسم اگه دوستایی رو که تا به حال ندیدمشون...اگه از نزدیک ببینمشون...با دیدن اخلاقو رفتار گند و حوصله سربرم از خودم دور کنم!...
سینما تک(استاد ایستوود)
1.زیاد اهل سریال نگاه کردن نیستم..مگر اینکه چیز دندون گیری باشه!...این چند وقته یه چنتا سریال دیدم که از استاندارد این تلوزیون زبرتیمون خیلی بالاتر بوده!..البته در قیاص با سریالای معمولش.....چند وقت پیش که سریال اولین شب آرامش احمد امینی که سریال واقعا گیرا و حرفه ای بود....بعد این سریال زیر تیغ که گرچه خیلی تلخه ولی آدمو جذب میکنه مخصوصا بازیه بازیگراش که واقعا کم نقصه....ویا کتابفروشی هدهد که البته خیلیا دوسش ندارن ولی من به خاطر نوستالژی که به کارای خانم میلانی دارم دوسش دارم..البته سریال گیرایی هم هست در نوع خودش...البته سریالای خارجی هم که پخش میکنن خیلی کمه و چیز دندون گیری هم نیست توشون غیر یکی!...stingers که واقعا کار درجه یکیه...همون پلیس های مخفی!!!...واقعا هر قسمتش جذاب و گیراست..بازیهاشم خیلی راحتو جذابه...مخصوصا پیتر چرچش!!!!! ازشون می خوام که پیتر چرچشو زیاد کنن!!!!!!!!!
2.محله چینی ها(رومن پولانسکی)...جک نیکلسن..فی داناوی...یه فیلم خوش ساخت با نقش آفرینی با حاله نیکلسن که البته اونموقع جوون بود!..داستان مربوط به دوره رکود اقتصادی و بحران آب در لس آنجلس دهه 30..و کاراگاهی که تنش میخاره برای پی بردن به راز قتلی که ارتباط داره با همین بحران آب...اسم فیلم هم از درگیری انتهای فیلم میاد که تو محله چینیها اتفاق میوفته.
3.شب بخیر و موفق باشید(جرج کلونی).....دیوید استراترن...جرج کلونی...خیلی بد شانس بودم که فیلمی که دیدم اصلا زیر نویس نداشت...حتی انگلیسی!..اونجوری یکم بهتر بود!..ولی این دلیل نمیشه از فیلم بدم بیاد..مخصوصا که جرج کلونی عزیزم اونو ساخته!....داستان مبارزه جرج مورو مجری تلوزیونی با اقدامات ضد کمونیستیه سناتور مک کارتی.......
.
4.شهر خدا(والتر سالس)....شاید اگه این فیلمو نمیدیدم تصورم از برزیل فقط یه کشور بود که همه توش فوتبال بازی میکنن!...ولی این فیلم یه چهره دیگه از برزیل نشون میده...یه چهره واقعی...نشون میده که بچه ها تو برزیل فقط فوتبال بازی نمیکنن!!..اونا اسلحه دست میگیرن و در فقر فساد همدیگرو میشن!!...واقعا تکان دهندست این فیلم...داستان و روایت جالبی داره و یه فیلم کاملا داستانگوست...و شخصیتهاش کودکان و نوجوانانین که به جای بازی کردن و مدرسه رفتن کارشون اسلحه کشیدن و به خاک و خون کشیدن همدیگس...هیچوقت اون صحنه ای رو که یه گنگستر از یکی از بچه های هفت هشت ساله همارهش بزور خواست تا بچه 5ساله ایرو که تو منطقه اون پیداش شده بکشه!!فراموش نمیکنم..هردوتا بچه گریه میکردن!!......و من هم...خیلی تاثیر گذاره حتما ببینیدش.
4. کلینت استوود دوتا فیلم ساخته...با یه موضوع واحد...در باره نبرد جزیره آیوجیما در جنگ جهانی دوم....فیلم اول از دید آمریکایی ها روایت میشه...به اسم پرچمهای پدران ما...و فیلم دوم از دید ژاپنیها...به اسم نامه هایی از آیوجیما...میبینین...استاد وقتی فیلم جنگی هم میسازه دل همرو به دست میاره....حتی ژاپنیها ازش کلی تشکر کردن بابت فیلم دوم...دوسدارم هردوتا فیلم استاد باهم ببینم...استاد استوود عزیز.
یا-او-ئی زوون
اینم یه ستون از سر ناچاریه!!..از این به بعد عکسای قشنگیرو که دوسدارم لینکشو اینجا میذارم تا ببینید...راستی تا یادم نرفته یااوئی به این کارتون ژاپونیا میگن!!که من عاشقشونم!!!ببینین.....
http://i7.tinypic.com/4c2329u.jpg
http://i18.tinypic.com/3ypyct1.jpg
http://i15.tinypic.com/2igmzox.jpg
http://i5.tinypic.com/2dmbdas.jpg
نوستالژیکا(چه سرسبز بود دره من)
می خوای یادت بیاد..بازم و بازم...خسته که نمیشی از به یاد آوردن گذشته...چون هیچ چیزش زشت نبود!...بیا یادمون بیاریم...از همون اول...اول اولی که رفتی به اون بهشت........یادته..خیلی کوچیک بودی؟ تازه رفته بودین اون خونه؟!تو اتاق بزرگه که بعدا شد اتاق تو داشتن وسایلارو باز میکردن!یادته اتاق خالی بودو وقتی جیغ میزدی صدات میپیچید؟و کلی کیف داشت!!.....یادته وقتی رو که هنوز مدرسه نمیرفتین..با داداشت بازی میکردی؟...یادته چقدر گازش میگرفتی؟!!!....یادته اون روزو که واسه اولین بار تونستی از شوفاژ بری بالا و از پنجره پائینو نگاه کنی...یادته چشمات سیاهی رفتو ترسیدی؟....یادته اونروزو که مامانت با خالت رفته بودن شهر و تو وداداشت و بابات رفتین پارک...رو چمنا با توپ بازی کردین و منتظر مامان اینا تا برگردن ...رو چمنای کنار ایستگاه اتوبوس...یادته وقتی رفتین خونه چمنی شده بودین؟...مامانتون انداختتون تو حموم...رفتین توی وان...باباتون ازتون لختی عکس انداخت!!!یادته همیشه اون عکسارو از تو آلبوم ورمیداشتی تا هیچکس نبینه؟!!...یادته اولین دوستاتو؟! وقتی میرفتین بیرون برای بازی....یادته تابستونای اونجارو...که چقدر سبز بود...یادته چه بویی داشت؟..بوی علف...بوی آب خنک!!...یادته بازیایه بچیگیتونو....رو چمنای جلوی مجتمع....یادته صبحای جمعه رو...با چه شوقی از خواب بیدار میشدین که کارتون ببینین!!..اون عصرای تابستونار یادته...وقتی بابات از سر کار برمیگشتو میخوابید..شما نباید سروصدا میکردین...از ساعت 3 تا 5 و قبل شروع شدن کارتون با اسباب بازیاتون بازی میکردین و همش با صدای آروم باهم صحبت میکردین؟...اونجاروکه یادت میاد رنگ سبزه که تو ذهنت تدائی میشه نه؟...حتی زمستوناش..حتی پائیزاش...حتی غروبای قشنگش....یادته درختای زردالوی کنار خیابون همیشه خلوتشو؟...که هیچوقت نذاشتین زردآلویی روش سبز بشه...بسکه چاقاله بادماشو میخوردین؟.....یادته لی لی بازی کردنارو؟...یادته راه مدرسه رو؟....اون خیابون درازوووووو.....یادته روزای اولی رو که عاشق شدی؟!..رو چمنا بود..وسط سرسبزی...وسط آرامش بود...یادته درختای جلو خونرو..اون کاج بلندو؟.. یه بار انقدر ازش رفتی بالا که وقتی به خودت اومدی دیدی مامانت جند متر اونورتره و از ترس رنگ صورتش شده عین گچ!!..یادته چقدر دعوات کرد..حتی به باباتم گفت اونم کلی دعوات کرد.....یادته ماشین بازی کردنارو..رو خیابونایی که با دوستات رو خاکا درست میکردین؟....یادته؟...آره...هنوز خیلی چیزا یادته..و از ذهنت نمیره...یادته چقدر سرسبز بود؟.......چقدر.....
پاترزون+رفقا(نامه هضم نشده)
خرچال امروز عصری خرابکاری کرد رو صورت هری!ران و هرماینیم کلی بهش خندیدن!!...اونم کفری شدو خرچال بدبختو تبدیل کرد به یه خوکچه هندی!!..بیچاره خرچال وقتی تبدیل شد از اون بالا تلپی خورد زمین..یه صدای جیغی ازش اومد که نگو...ران کلی ناراحت شد و هرماینیم با هری قهر کردو با ران رفتن که وردو غیر فعال کنن!!..هری موندو خودش...از کاری کرده بود اصلا ناراحت نبودا...ناراحت بود که شب نمیتونه باران باشه!!...یه سر رفت کلبه هگرید..فنگ ریده بود وسط کلبه!!.. هگریدم انگار نه انگار...هریم تو وسط کثافت کاریایه فنگ یه نامه هضم نشده پیدا کرد!!با چنتا ورد نامرو تمیز کرد!!...وقتی خوندش داشت شاخ در میاورد...یه نامه عاشقانه از طرف ملفوی بود..برای هری!!باورش نمیشد!!...بدون اینکه از هگرید خداحافظی کنه از کلبه زد بیرون...هنوز ساعت منع امدو شد نبود واسه همین یه راست رفت خواب گاه اسلاترینا!!..ملفوی و دارودستش وایساده بودن کنار در یکی از اتاقا!!...همچی یه چشم غره اومد برا ملفوی!..ولی اون دور از چشم بقیه براش بوس فرستاد!!..هی فکر میکرد این داره تحقیرم میکنه!!...الانم که با همون فکرا رفته تو رخت خواب....البته تو بغل ران نیست....تا صبح کار دست خودش نده خوبه!!!!
(موسیقی اثر برنارد هرمان برای فیلم فارنهایت۴۵۱ ساخته فرانسوا ترفو)