فانتاستیکا(سایه)
توی سایه...توی سایه...توی سایه.................داره میاد بیرون....فرمانروای پلید زشتیها.....همون که بهش میگن نیمه تاریک عشق!...داره میاد بیرون...از توی سایه....حالا دیگه راه فراری نیست....شمشیر توی دستمه...و بیشتر از هر موقعی آغشته به خون دشمنانم....بیا...بیا...........واگویه های علی توی ذهنش مثل پژواک تکرار میشدن....زره طلایی رنگش نور زرد اون بعد از ظهر آتشین میدان نبرد رو توی چشم سپاهیان دو طرف انعکاس میداد.....وقتی در میان میدان شنی نبرد رودر رو ایستاده بود و منتظر سایه!!...منتظر بزرگترین دشمنش...در راه آزادی خودش و نمسها....در راه رسیدن به عشقش...در راه رسیدن به مادرش.........سایه داشت میامد...از میان سپاهیانش......چهره خسته و حالا مردانه علی مصمم تر از اون بود که قبلا دیده بودیم.....شمشیر رو با دو دست گرفت و بالا آورد.....و فریاد کشید.....این نبرد منه!!!...سایه ایستاد...کلاه...زره و شمشیرش نوری نداشت....سایه ای سیاه....تقریبا هم قد خود علی.....شمشیرش رو در خاک فرو کرد...دست به طرف کلاه خودش برد...و آروم اون رو از روی سرش برداشت....سایه روی سرش محو شد.....علی برای لحظه ای چهره سایه رو دید...برای لحظه ای.....فریاد کشید.....نهههههههههههههههههههههه!!!..............بدنش خیس عرق بود...با اینکه نیمه برهنه روی تختش خوابیده بود!!کورمال کورمال لیوان آب روی میز کنار تختش رو برداشت و با دستهایی لرزان اونو به طرف دهانش برد....در حین نوشیدن آب روی تنش میریخت!!قلبش به شدت میکوبید!!نفسش هنوز جا نیومده بود....وحشت کرده بود...از روی تختش بلند شدو رفت کنار پنجره اتاقش ایستاد و به بیرون خیره شد...به بیشمارچراغهای روشن شهر....نمیتونست به یاد بیاره.....چرا وحشت کرده بود؟!...چهره ای که توی خواب دید......همه چیز وضوح یک فیلمو داشت...به جز اون چهره!!با اینکه مطمئن بود چهره رو به طور کامل دیده!!اما تنها چیزی که از اون به خاطرش میومد ....وحشت بود....وحشتی بی اندازه......................صبح پسر خاله و خالش اومدن پیشش...با اینکه شبو اصلا خوب نخوابیده بود تصمیم گرفت که با اونا بره بیرون...خالش از وقتی مادرش رفته بود خیلی هواشو داشت و بیشتر از قبل پیشش میومد...خالشرو دوست داشت ولی از پسر خاله فرهادش زیاد خوشش نمیومد..نگاهاشو نیمیتونست تحمل بکنه!!......اونروزو بین تناقض مهربونی خاله و نگاه های سنگین فرهاد سپری کرد...و در تمام این مدت...ذهنش مشغول تحلیل خواب دیشب بود...به نظرش یه جور آشکار شدن آینده بود!!البته آینده دنیای خواب!!....شب که خسته رسید خونه پدر خواب بود...رفت توی اتاقش...حوصله هیچ کاری رو نداشت...دلش تنگ شده بود...برای جهان..برای مادرش...روی تختش نشست.................احساس خستگی و ضعفش داشت نا پدید میشد!!احساس هیجان تمام وجودشو گرفت...درست مثل حس وقت هایی که با جهان بود...روی همین تخت...عریان و آزاد...نا خود آگاه پیراهنشو از تنش درآورد...حس هیجان داشت جاشرو میداد به شهوت....تا به حال به یک باره اینجور نشده بود...قلبش تند میزد...چیزی توی دلش داشت فوران میکرد...احساس کرد بدون اینکه متوجه شده باشه داره تند تند نفس نفس میزنه!...روی تخت دراز کشید و شلوارش رو هم درآورد...داشت دیونه میشد!!دلش یکی رو می خواست...هر کسی رو...شهوت توی تمام سلولهای بدنش داشت میجوشید!!بلند شد..یکم ترسیده بود...آخه تا به حال اینجوری نشده بود!!حد اقل یک باره!!رفت جلوی آینه میز آرایشش ایستاد...خیره شد به چهره خودش....حس کرد دوس داره خودشرو بغل بکنه...تن خودشو...حس کرد می خواد روی تخت خودش..با خودش سکس کنه!!داشت دیوانه میشد...توی چشمای خودش توی آینه خیره بود...نفس نفس میزد ...نفس های که داشتن به صدای خش خش ته گلوش پیوند میخوردن....با تمام وجود می خواست خودشو ببلعه!!دندونهاشو در هم میفشرد و با چشمان دریده به خوش توی آینه خیره بود....چهرش وحشتناک شده بود!!مثل وحشیها! لبهاشو به آینه چسپاند و شروع به بوسیدن و لیس زدن تصویرش توی آینه شد!!مثل دیوانه ها...انقدر فشار آورد تا قسمتی از آینه شکست و لبشرو برید!!سریع عقب پرید...انگار که تازه فهمیده باشه داشت چه کار میکرد...با تعجب به چهره خودش توی آینه خیره شد....به تن برهنش...به لب خونیش...به رد خونی که از لبش سرازیر شد و ریخت روی سینش....سرش گیج رفت...عقب عقب رفت و افتاد روی تختش...............روی یه تپه نشسته بود...تنها نبود...کنار یه نمس!!یه نمس پیر...با محاسن بلند...یکم که به خودش اومد یادش افتاد که برهنست!!..سریع خواست بلند بشه و تن خودشرو یجوری مخفی کنه!!ولی نمس پیر نگاهش نمیکرد!...نگاهش به دوردستها بود....به جایی خیلی دور...نمس پیر دستش رو به طرف جایی در افق دراز کرد و گفت:اونجاست!!....علی خیلی خسته تر و گیجتر از اون بود که بتونه نگاهش رو به نقطه ای که نمس پیر نشون میداد بدوزه!!برای همین همچنان به چهرش خیره بود...با صدای خسته ای گفت: چی اونجاست؟!..نمس پیر جواب داد: صنوبر غران!!...اولین هدفت!!...علی شاکی شد: فکر میکنید کی هستم؟!...من یه پسر هرزه بد بختم که تنها کاری که توی عمرش کرده اینه که ک.........پیر مرد انگشتش رو نزدیک لبش آورد و همین کافی بود تا علی بقیه حرفش رو بخوره!!...پیرمرد با مهربانی گفت:تو منتخبی!!...تو سویه روشن عشقی!!تنها کسی که میتونه...و قدرتش رو داره که چشم بدوزه توی چشمان سایه......علی با لحن خسته و نامیدی گفت:من خسته ام....تنهام...گیج شدم...توی انبوهی از چیزهایی که نمی فهممشون...شماها منو دارین به مرز جنون می برین!!...پیر مرد گفت: این جنون نیست!...این امتحانه! اون داره امتحانت میکنه!! علی:کی داره امتحانم میکنه؟...پیرمرد:سایه!.......چشمانش سیاهی رفت...تمام منظره روبروش توی سیاهی فرو رفت...سنگین شد....احساس میکرد توی هوا معلقه!!...توی هوا سیاله!!................روی تختش افتاده بود..خواب بود!!...چیزی زیر لب میگفت....مامان...کمکم کن....کمکن کن....................
رئال پلازا(شکلات)
دارم واسه دل خودم می نویسم!!...قبلا هم واسه دل خودم می نوشتم اما نمیدونستم!!!
هوا ابریه...پنجره اتاقم بازه...باد خنکی میاد تو...پرده اتاقم مثل شکم مایکل مور باد کرده!!هی تکون می خوره!!...نوک انگشتام یخ کردن!...رنگ همه چیز الان خاکستریه!!شاید چون چراغ روشن نکردم...ساعت دقیقا شش عصره....
قراره برم بیرون...برم ببینم بازیی که قرار بود بیاد اومده؟!...این اوج هیجانات منه!!
الان دارم موسیقی فیلم شکلات رو گوش میدم...قطعه مینور سویینگ!!
دیگه خسته شدم بس که دنبال فیلترشکن گشتم!!....خیلی وقته وبلاگ نخوندم...آمار بازدیدای!!!!!وبلاگ خودم رو هم از توی صفحه مدیریتیم می خونم!!اوج خفقان!!!
چرا کسی باهام حرف نمیزنه؟!!
شقیقه ها و گونه هام درد میکنن!!انگار گذاشته باشنشون لای گیره کارگاه!!
توی مسیر همیشگی راه میرفتم...حالم خیلی خوب بود...فکر کنم یه لبخند هم روی لبم...سرم پائین بود...چشم افتاد به یه گربه!!...روی آسفالت...سرش له شده بود!!....نفسم واسه یه لحظه قطع شد!!...حال خوبم گم شد!!
شرلوک هلمز بازهم مرد!!برای بار چندم !!دفعه اولی که مرد براش گریه کردم!!فکر کنم اول دوم راهنمایی می خوندم...روزی هم که دوباره زنده شد شبش خوابشو دیدم....اما اونروز...وقتی مرد...دیگه میدونستم که نیست...آخه چند روز قبلش بیوگرافی جرمی برت رو دراوردم !!متولد 1933...مرگ 1994...در خواب...در اثر ایست قلبی...یه خداحافظی خیلی دیر با جرمی برت.........
چرا کسی نیست؟...نگید فصل امتحاناته!!!نگید!!
سینما تک(علف)
کار خون(کلینت ایستوود) من هرچی از کارای استاد بگم همش تعریفه!!کار خون هم محشر بود!!بازم مرسی کلینتی!!
بعد از ظهر نحس(سیدنی لومت)...با یه آلپاچینوی دوسداشتنی و یه فیلم گروگانگیری چیکار میشه کرد؟! اگه نمیدونید فیلمو ببینید!!من فیلمو یک بار کاملشو دیدم...ولی نسخه ای که تلوزیون پخش کرد!!خوب معلومه دیگه...انتظار نداشته باشید توی قضیه رابطه سانی و لوئیس دست نبرده باشن!! توی نسخه تلوزیون لوئیس از یه ترنس تبدیل شده به یه بیمار روانی!! البته انگیزه سانی شکر خدا سر جاشه!!زدن بانک واسه هزینه درمان لوئیس!!البته که توی نسخه اصلی قضیه عمل نغییر جنسیت لوئیسه!!
علف(؟)...یه فیلم مستند خیلی قدیمی...دقیقا نمیدونم واسه چه سالی ولی باید واسه سالهای 1310 به اونور باشه!!در باره کوچ عشایر از عربستان تا ایران!!کارگردان یه آمریکایی هستش .آدم وقتی چهره های آدمهای اون موقع رو می بینه به گذشته خودش ایمان میاره!! اون رئیس قبیله و پسر کوچیکش!!رابطه کامل پدر و پسری از ائایل قرن گذشته و شاید درست ترین رابطه...تو چشمای رئیس میشد غرور رو دید غرور از داشتن یه پسرو از چشمای پسر عشق به پدر رو...میان نویسهای فیلم هم نمیتونستن این رابطه رو به این زیبایی که تصاویر می گفتن بیان کنن!!یه فیلم سیاه و سفید محشر.....
شرلوک هلمز...کیه که از این سریال بدش بیاد؟!!با بازی بیاد ماندنی و تکرار نشدنی جرمی برت...منکه هیچ کس دیگه ای رو تو نقش هلمز به جز برت تصور نمیکنم...اون نگاههای نافذ و سریع..لبخند های لحظه ای هوش بی حدی که از کل چهرش پیدا بود...برت دست نیافتنیه..درست مثل هلمز.......
گیمزون(دروازه های جهنم)
خاله فانی مردده!!که قصه رو ادامه بده یا که نه!...آخه شما که چیزی نمیگین بهش!!که خوبه یا بده!!به خدا...حالا این دفعه رو هم واسه دل خودش میگه ببین چی میشه!!...رسیدیم به اونجایی که فانی از زندان اومد بیرون و با شنا از رودخانه رد شد ورسید به یه دیر خرابه!!که یه تعداد راهزن که بعد ها فهمید یه فرقه شورشی بودن که الان انقدر ضعیف شدن که کارشون به راهزنی کشیده روبرو شد!!دوتاشونو کشت و لباسهاشونو که بیشتر شبیه لباس و کلاه مغول ها بود برداشت!!...یه راه بود!یه جاده سنگفرش شده...که تا یه جایی یه تیکه بود ولی بعدش به یه دوراهی ختم میشد!!یکی از راهها می رفت بالای کوه...راهشو میکشید و میرفت بالای کوه...یه کوه که همه جاش پوشیده بود از گلها و علفهای پر پشت...حتی می شد یه گله آهو رو توی علفها دید که در حال چرا بودن!!قطب نما رو که نگاه کرد دید راهش مستقیمه و نباید از کوه بالا بره!!... نقشه رو که نگاه کرد به نظر باید فاصله خیلی زیادی رو طی میکرد!!اون هم پیاده!!اما جاده سنگفرش و مناظر اطراف به قدری قشنگ بودن که نمیشد دوری راهو تحمل کرد!!...یکم رفت رسید به یه خونه کنار جاده...یه خونه نقلی خیلی قشنگ!!که البته آتیش سوزی هم از قشنگیش چیزی کم نکرده بود!!...یکم اونطرفتر یه شوالیه رو سوار اسبش دید...با هر بدبختی بود خودشو بهش رسوند یکم که باهاش صحبت کرد طرف نمیدونم چطور خر شد که به فانی گفت حاضره باهاش همراه بشه و بره به جنگ دشمنا!! البته این باعث نشد اون اسبشو به فانی هدیه بکنه!!آخه برنامه نویس محترم یادش رفته بود به یارو بگه وقتی رئیست پیادست زشته تو سوار اسب بشی!!یکم که با هم مسیر رو طی کردن باز یه گروه راهزن دیگه برخورد کردن...همرو کشتن ولی دوست فانی هم جزو کشته ها بود!!راستش فانی زیادم از این موضوع ناراحت نشد!!چه چیزی بهتر از این که میتونست اسب طرف رو به ارث !!ببره!...البته این باعث نشد که فانی توی دنیای بازی هم از بعضی اصول خودش بگذره!!اون نه به لباسهای دوستش دست زد و نه به زره گرون قیمتی که تنش بود..با همون لباساس پشمی راهزنا...سوار اسب شد و به طرف دیر کشیش جافر حرکت کرد!!از میان جنگلها و کوهها گذشت و گذشت گذشت..و هر چی که به دیر نزدیکتر میشد آسمون رنگ آبیش رو به رنگ خاکستری ابرها می باخت...حتی طوفان سهمگینی اومد که باعث شد افکتهای گرافیکی به قدری زیاد بشن!!که سیستم هنگ بکنه و فانی از توی رویاهاش با یه اردنگی پرت بشه بیرون!!اما فانی شیفته تر از این بود که این محیط روئای بی نظیر رو با اینهمه ماجراجویی توش رها بکنه!!پس دوباره شروع کرد!!اونقدر تاخت تا رسید به دیر...دیر تشکیل شده بود از سه ساختمون بلند وسط یه جنگل وسیع...وقتی رسید اونجا یکی از راهبها اومد و بهش خوش آمد گفت و اسبشو گرفت و برد پارکینگ!!و بهش گفت که کشیش جافر چند روزی هست که منتظرشه..و الان هم توی دفترش مشغول به کاره!!...فانی وارد یه ساختمون شد که یه هال وسیع داشت که در انتها به دو پله مارپیچ ختم میشد!!یکی در چپ و یکی در راست...ظاهرا باید از پله های طرف راست بالا میرفت...همین کار رو کرد و رسید به اتاق کشیش جافر...جافر پشت میزش نشسته بود...وقتی فانی رو دید ازش به گرمی استقبال کرد...وقتی فانی موضوع رو به جافر گفت بیچاره پیر مرد خیلی بهم ریخت... البته اون تنها کسی بود که پسر امپراطور رو میشناخت..مارتین که در کودکی امپراطور برای دور ماندن از گزند دشمنان اونو به جافر سپرده بود...جافر گفت که مارتین الان یه کشیشه و در شهر آنویل زندگی میکنه!آنویل با دیر فاصله زیادی نداشت...بعد فانی آمیولت آو کینگ رو داد به کشیش جافر و اون هم اونو جای مطمئنی که بعدا معلوم شد زیاد هم مطمئن نیست!!قایم کرد!!اون به فانی گفت که پیروان مانکار کامرون خیلی قدرتمند شدن و تونستن دروازه های آبلیویون رو به روی سرزمین تامریل باز کنن و این یعنی فاجعه!!مخصوصا الان که امپراطوری وجود نداره...چون تنها کسی که میتونه جلوی اونهارو بگیره امپراطوره!!...وحالا این فانیه که باید به آنویل بره و در این باره با مارتین صحبت کنه و اونرو ورداره و ببره به یه جای امن!!...حالا فانی باید راه میوفتاد..به طرف آنویل..برای پیدا کردن امپراطور آینده تامریل...برای بستن دروازه های آبلیویون...نبرد بزرگی در پیش بود..مخصوصا وقتی خبر رسید...یکی از دروازه های آبلیویون درست وسط شهر آنویل باز شده!!...دشمن پی برده بود که جانشین امپراطور زندست!!..نبرد سختی در راه بود....
نوستالژیکا(پیچک)
سید محمد: حتی اگه ده به یک هم ببازیم برنده ایم...مهم اینه که فوتبال بازی کردیم و گل زدیم!!
محمدرضا: زیادی فوتبالیستها نگا کردی انگار!!
علی رضا:(با خنده)سید دوروز با رضا گشتی جو گرفتت!! اون تخیلیه!!تو دیگه چرا؟!!
سید محمد:شماهام که فقط بلدین مسخره کنین!!
محمدرضا: به نظرتون هر کدوم ما شبیه کدوم شخصیت فوتبالیستهاییم!!
تو:علی رضا اگه یکم دیگه چاق بشه خود خود اون چاقست!!
علی رضا: دو کلمه هم از مادر عروس!!
محمدرضا:رضا هر کدومشون که باشه گنزوی دروازه بان نمیشه!!
تو:چرا؟!
علی رضا:چون گنزو تیتیش مامانی نیست!!(خنده)
تو:تیتیش مامانی که خوبه..مهم اینه که آدم با پسرای ده سال گنده تر از خودش شرطی فوتبال دستی بازی نکنه!!
علی رضا:توهم جربزشو داری برو بازی کن!!
تو:من همینکه تو دروازه تیم شما آمار گل خوردتونو کم میکنم برام کافیه!!
محمدرضا:آره سوتیات حرف ندارن!
علیرضا: اوه اوه علی اومد سربه سر رضا نذارین!!
محمدرضا:(آروم) سیم خاردار ک.و.ن.ه رضا اومد!!!
برمی گردی و با چشم قره میری به محمد رضا!..علی از دور صدات میکنه!!رضا بیا بریم پارک..بچه ها بازی فردا تو زمین کنار بلوک اوناست!!..میدوی و میری پیشش...اعصابت بدجوری خورد شده!!ولی چیزی به علی نمیگی!!چون اگه بگی محمدرضا چی گفته هم یه دعوای درستو حسابی راه میوفته هم تیمتون از هم میپاشه..هم اینکه بچه ها بیشتر انگ لوس بودن بهت میزنن!!..این برات مهم نیست که بهت بگن لوس تیتیش مامانی..این برات مهمه که اینو چطور بگن!!نه مثل اینکه اینجوری بودنت یه گناه بزرگ نا بخشودنیه!!
یکی توپو سانتر میکنه... میری توپو مشت کنی!!بالای سر همه!!توپ بد میچرخه و محکم می خوره به انگشت شستت!!تق!!وقتی میوفتی زمین تنها کاری که می کنی اینه که دستکش نارنجیرو ! سریع در میاری!!بدجوری درد میکنه!!کبود شده!یارو بدون اینکه توجه بکنه بهت توپ برگشتی رو شوت میکنه توی گل!!هیچی نمیفهمی..نه فریادای علی رضا رو میشنوی و نه به نگاهای عصبانی محمد رضا و دیگران اهمیت میدی...فقط توی اونمه درد دست علی رو روی دستت حس میکنی!!میبرتت کنار زمین!!روی نیمکت بتنی میشینین!!............تو اورژانس به جز علی فقط سید اومده !دکتره میگه در رفته و باید جاش بندازه فقط درد زیادی داره و نباید داد بزنی!!هی بهت میگه مرد شجاع!!این حرفش تو اونهمه درد به خندت میندازه!!...دکتر انگشتتو میگیره تو دستش..یه تکون میده...یه آخ کوچیک میگی!!از ته گلوت...علی نشسته روبروت..با نگاه ازش می خوای بیاد نزدیکت...چشماتو میبندی...علی اونیکی دستتو میگیره...دکتر با یه حرکت سریع و لبالب از یه درد وحشتناک انگشتتو جا میندازه!!...دیگه بعد اونو یادت نمیاد!!...فقط اونجور که علی میگفت یه جیغ بنفش زدی و بعدم از هوش رفتی!!دکتره کلی خندیده که اگه پای این میشکست چیکار میکرد!! علی میگفت موقعی که روی تخت اورژانس بیهوش بودی ... لباتو بوسیده بوده!!می گفت بوسیدن لبات وقتی که خواب بودی یه طعم دیگه ای داشت!!هیچوقت بهت نگفت چرا؟!هیچوقت.............
پاترزون+رفقا(هری کامنت پاک کن)
عجب اشتباهی کردم پای هریو به این وبلاگ زپرتی وا کردما!!میدونین چی فهمیدم؟!!هری خوش سرخود همه کامنتای شماهارو پاک کرده!!میگم آخه!!......کاری نداره که براش چوبشو یه بار میچرخونه و پرت!!همشون پاک میشن!!بعدم منو تبدیلم میکنه به جک و جونور!!
منم تصمیم گرفتم که نگم چه خبتی(اینجوری مینویسن؟!!)کرده این پسر..نمیگم که!!اصرار نکنید لطفا!!اگه گفتم!!نمیگم جون شما..نوچ!!...هیچی بابا ملفوی بالاخره به ارزوش رسید و یه شب کامل با جناب هری خوابید..ران هم قضیه رو فهمید..خیلی خفن بازار شده الان..جون شما اگه نفهمیده بودم کار هریه که کامنتام کم میشن حتمی کمکش میکردم!!به خدااااا...........