سرمقاله: هوا همچینم بد نیست...خنکه...نه مثل روزای قبل گرم و خفه...ساعت نزدیک پنج عصره...نشستم و دارم به اهنگ
the roomsیانی گوش می دم...این اهنگ ادمو بیدار می کنه....نیمه خفته ادمو!!!!!....وقتی بهش گوش می دم....احساس می کنم با واقعیتا خیلی بهتر می تونم کنار بیام!!...واسه همینم هست که دارم سعی می کنم به گذشتم فکر کنم...می خوام ببینم ایراد کارم کجا بوده؟؟!!!..منی که همیشه تقصیرارو انداختم گردن کسایه دیگه...و به طرز یک طرفه ای خودمو مبرا کردم از مصائبی که سرم می اد!!....حالا یاد گرفتم عاقل باشم...مسائل رو اونجور که هست ببینم..نه اونطور که خودم می خوام....واسه همینم هست که وقتی فکر می کنم به دلیل تنها بودنم...وبه تنها کسی که می تونه باعث این تنهاییم باشه فکر می کنم...خودمو می بینم که روی صندلی جایگاه ادمای گناهکار نشستمو منتظرم که قاضی دادگاه عقوبتم بکنه!!!!!!فانتاستیکا....
روی صندلی نشستم....کلی آدم اومدن تا دادگاهمو ببینن....چهره هیچکدومو نمی تونم ببینم....حتی چهره قاضی رو....امروز جلسه اول دادگاهه...خودم خواستم که اینطور باشه...یادمه که وکیلم نگرفتم....آخه می خوام واسه دلایی که شکستم تاوان پس بدم...تصمیم گرفتم هیچی نگم!!!!چون می دونم چه آدم گناهکارییم....اولین کسی که دلشو زیر پام له کردم...اونجا وایساده....صورتشو می بینم!!!!صاف زل زده تو چشام....نه اون یه پسر نیست...اون یه پسر نیست!!!!...یادمه باهاش چیکار کردم....سرمو می ندازم پائین...تحمل نگاهای سنگینشو ندارم!!!!این عقوبت منه که تنها باشم...دارم تاوان پس می دم....
نوستالژیکا+رئال پلازا.....
یادمه کلاس سوم دبیرستان بودم...تابستون بود...داشتیم جلوی خونه فوتبال بازی می کردیم....که یه کامیون با کلی بار خونه جلوی ساختمون پارک کردو جای بازی مارو تنگ کرد...پشت سرشم یه تویوتای سفید رنگ...حدسم این بود که باید همسایه های جدید باشن...واسه طبقه دوم...با بچه ها چشممون دتباله یه همبازیه جدید بود...وقتی از ماشین پیاده شدن پنج نفر بودن...اقا و خانم..با سه تا بچه...یه پسر پنج شش ساله...یه دختر 16 17 ساله و...یه پسر همسن ما....وقتی اولین بار چشمم افتاد تو چشاش ته دلم یه جوری شد!!!!!ضربان قلبم رفت بالا....موهای تنم سیخ شدن....بچه ها خوشحال بودن که یه دوست جدید بهمون اضافه شده...ولی من یه حس اضافه نسبت به اون تو وجودم بود....این تجربه رو قبلا هم داشتم..ولی نه به این شدت...
اسمش میثم بود...خیلی زود باهامون اخت شد....دوستای خوبی شدیم براهم....ولی....شده همچین موقعیتی براتون پیش بیاد؟؟؟!!
که با طرف دوستای صمیمی بشین...ولی اون حس واقعی رو که شما رو به اون بیشتر نزدیک می کنه نتونین بهش بگین؟؟؟؟....راحت بتونین باهاش شوخی کنین...سر به سرش بذارین.....اذیتش کنین!!!...ولی نتونین بگین که چقدر دوستش دارین....که دوس دارین بغلش کنینو نذارین هیچوقت ازتون جدا شه....
روز عجیبی بود...می خواستم بهش همه چیزو بگم...هرچی تو دلم بود....واسه همینم رفتم دنبالش که بریم بیرون...در خونشونو زدم....یکم طول کشید که در واشه.....خواهرش بود...مریم....سلام کرد...جوابشو دادم...بهم لبخند زد...لبخندش یه جوری بود!!!!
بعد گفت خوبین آقا رضا؟...با میثم کار دارین؟؟..گفتم اره اگه ممکنه؟؟!!..گفت اره الان صداش می کنم....و قبل اینکه بره تو تو چشام نیکاه کردو دوباره خندید.....یکم گیج شده بودم...وقتی میثم اومدو رفتیم بیرون...هر بار که می خواستم حرمو بهش بگم...یه بحث دیگه ای می اومد جلو و نمی ذاشت که چیزی بگم....بعد یه مدت حس کردم که اونم می خواد یه چیزی بهم بگه!!!...پس صبر کردم که اگه چیزی هست اون اول شروع کنه.....وقتی شروع کرد صداش میلرزید....بهم گفت....اما نه اون چیزیو که انتظارشو داشتم....بهم گفت:رضا فکر نکن آدم بی غیرتیم...اصلا دوسندارم اینطوری راجع بهم فکر کنی....ولی خواهرم...خواهرم...ازم خواسته بهت بگم...که خیلی دوست داره!!!...دوست داره باهات حرف بزنه....می خواد خودش بهت بگه چقدر دوست داره....
خدای من نه!!!خشکم زد...نمی تونستم راه برم...گلوم خشک شده بود...میثم صورتش عرق کرده بود....نمی دونستم چه عکس العملی باید از خودم نشون بدم... زانوهام می لرزیدن....
بعد از اون قضیه ...یه هفته بیرون نرفتم از خونه!!..فدم میزدمو دری وری می گفتم....این چه بلایی بود که سرم اومد....اخه من میثمواز ته قلبم دوسش داشتم...ولی خواهرش....احساس می کردم یه مزاحمه...که همه چیزو خراب کرده....هیچ حسی نسبت بهش نداشتم...حتی ازش متنفر بودم...برزخی بود برام..خیلی وحشتناک بود..خیلی...
بعد از اون انزوای خود خواسته...وقتی زدم بیرون اولین کسی که دیدم..میثم بود...با هم رفتیم پارک...وسط درختا...روی صندلی نشستیم...نه من چیزی می گفتم..نه اون...سکوتی که بین ما بود عذابم می داد...بالاخره به حرف اومد...ازم پرسید...رضا...جواب مریمو چی بدم؟؟؟!...یه هفتس حالش بده...لب به غذا نمی زنه....پدرو مادرم نگرانشن...اون فقط یه جواب می خواد....بهش گفتم جواب من ارومش نمی کنه!!!! گفت چرا..مگه جواب تو چیه؟؟؟...خیره شدم تو چشماش..تو دلم غوغایی بود...همون جور که داشتم نگاهش می کردم..تودلم داد می زدم با خودم....(لعنتی..آخه من چطور بهت بگم؟؟!!من تورو دوس دارم میثم...من هیچ حسی نسبت به خواهرت ندارم...هیچی بین من و اون نیست....میثم من تورو می خوام...من به تو احتیاج دارم....)نمی دونم چرا اینارو نتونستم بهش بگم....نخواستم که بهش بگم....زل زده بودم توی چشماش...یه دفعه اشکم سرازیر شد....میثم یکه خورد....چی شده چرا داری گریه می کنی؟؟...تو چته رضا؟؟...(یعنی نمی فهمی چمه؟؟یعنی درک نمی کنی؟؟حسی که تو چشامه نمی بینی؟)
بغلم کرد...میثم بغلم کرد...سرمو گذاشتم رو شونش...ازم خواست گریه کنم تا سبک شم...بدنش چقدر گرم بود...انقدر محکم بغلم کرده بود که می تونستم تپش قلبشو احساس کنم...منو اون می تونستیم با هم باشیم....ولی خواهرش...اون میثمو ازم گرفت!!!!همونجور که داشتم گریه می کردم...حرفی رو که نباید می زدم گفتم...میثم...به خواهرت بگو...هیچی بین منو اون نیست...بهش بگو ازش متنفرم....ازش بدم میاد...
روزی که داشتن از اونجا می رفتن...میثم اومد تا ازم خدا حافظی کنه...ازم خواست که یه دوری باهم بزنیم...قبول کردم...از همه چیز باهم گفتیم...از روزای خوب...از خاطراتمون...از این چند سالی که باهم بودیم..از خواهرش...که بعداز اینکه اون جوابو شنیده بود..شده بود یه آدم دیگه...که دیگه هیچوقت مثل قبل شروشور نداشتو شیطونی نمی کرد....گفت کاری که باهاش کردم درست نبوده...و یه چیز دیگه هم گفت...که برام تازگی داشت!!!! خیلی تکونم داد...گفت می دونسته..تمام این مدت...می دونسته که چه حسی بهش دارم...می گفت خیلی مقاومت کرده که حسشو بروز نده!!!به خاطر کاری که با خواهرش کردم...می گفت که توی بد برزخی بوده...خواهرش یه مانع بوده ولی عکس العمل منم درست نبوده...گفت: رضا من خیلی دوست دارم...ولی نباید اون کارو با خواهرم می کردی...حد اقل نه اونجوری....لهش کردی تو!!!واسه همینم بود هیچ وقت نخواستم بهت بگم چقدر دوست دارم....
وقتی می خواست بره...صورتمو با دستاش گرفت...چشماشو بست....لبامو بوسید...اروووم...چقدر لباش گرم بود....خدایا... من چی کار کرده بودم...این عقوبت من بود...تقصیر خودم بود...کسی که فقط خودشو می دید...
گیم زون.....
silent hill
.....باید اسمشو شنیده باشین....تا حالا چهارتا شماره ازش ساخته شده...که من همشونو بازی کردم...ولی طرح داستانی قسمت دوم برام جالبتره....داستان بازی silent hill2 درباره مردی به اسم جیمز ساندرلند....روزی این آدم نامه ای دریافت می کنه...ولی نه یه نامه معمولی...نامه ای ار زنش...که چند ساله که مرده....ازش خواسته که بره به شهر ساحلی سایلنت هیل...جایی که ماه عسلشونو اونجا گذروندن....جیمز می ره به اون شهر..ولی شهر یه شهر معمولی نیست...یه شهر مرده مه آلود...شهری پر از موجودات اهریمنی...و حالا جیمز تو این شهر گیر افتاده..نه راه پیش هست نه راه بازگشت...جیمز برای بقا باید بجنگه...ولی چرا باید این بلا یرش بیاد...داستان که می ره جلوتر..متوجه میشیم که همسر جیمز سرطان داشته....و جیمز از سر ترحم و عشقی که به زنش داشته...برای اینکه دیگه غذاب نکشه ..اونو می کشه...بایه بالش...توی خواب...و حالا...قرار گرفتن اون توی این شهر...عقوبت اونه...تاوانیه که باید پس بده...شهزی که راه نجاتی ازش نیست...اما اون قسمت از بازی که برام جذابیت مضائف داره...جاییه که جیمز میره توی موزه شهر...یه تابلویی روی دیوار هست که قسمت اعظم رنگای تشکیل دهندش قهوه ای و خاکستریه..مثل خود بازی....تصویر یه مرد....با لباس قصابی خون آلود...ویه شئ هرم مانند روی سرش....جوری که کل سرشو می پوشونه...و یه ساطور خیلی بزرگ توی دستاش...زیر عکس نوشته...
judgment day....(روز حسابرسی).با این کله هرمیه بارها توی بازی رودرو می شید..و چون نمیمیره فقط باید از دستش فرار کنین...اون مامور حسابرسی جیمزه...وقتی که داره می اد اول از همه صدای کشیده شدن ساطور بزرگش روی زمین به گوش می رسه....راستش وقتی فهمیدم جیمز چه گناهی مرتکب شده..دیگه از دست مرد کله هرمی فرار نکردم...گذاشتم تا اونو عقوبتش کنه...با اون ساطور بزرگ....
سینماتک....
منتظر فیلمی که از روی بازی ساخته میشه باشید...با بازی شون بین....باید فیلم قشنگی از آب دربیاد...روز حسابرسی...
پاترزون....
از وقتی این داستانو براشون تعریف کردم...به حالت آماده باش می خوابن....هری و رانو می گم....آخه اونام مثل من دل یه دخترو شکستن...ران دل هرماینرو و هریهم دل چو چانگو...حالا هر وقت میرن تو رخت خواب...چوبای جادوشونو می ذارن زیر بالشاشون
....از ترس مرد کله هرمی!!!!...ولی هری..ران!!!! توی دنیای قشنگ شما...جایی واسه مرد کله هرمی نیست
....پس راحت باشبن...راحت بخوابین..نه پشت به هم نه!!!!!رو به هم....آهان حالا شد....
ته مقاله:آره...این حق منه که توی روابط بعدیم شکست بخورمو الان تنهای تنها باشم....عقوبت کسی که فقط خودشو میدید.....نه!!!!من مازوخیست نیستم....کسی که از آزار دادن خودش لذت می بره...نه!!!!من تازه فهمیدم با واقعت چطور باید روبرو شد...حالا نشستم روی صندلی....صدای کشیده شدن ساطور روی زمین میاد....نمی خوام مثل جیمز ساندرلند از دستش فرار کنم....این تاوانیه که باید پس بدم....میبینمش که نزدیکم میشه!!!....ساطور سنگینشو روی زمین میکشه و نزدیک می شه....ساطورو از روی زمین بلند میکنه...میاره بالا......................................
و حالا من تنهام...چون تقصیر خودم بود..این عقوبت منه!!!!!!!!!!!
باور کنین حالم خیلی خوبه...از اینکه اینارو گفتم...حالم خیلی بهتره...نگرانم نباشین ...اصلا.