فانتاستیکا(رویا هایی که می آیند)
یه تالار بزرگ...با ستونهای مرمری بلند..خیلی بلند...با کف گرانیتی صاف..منقش...و براق..جوری که عظمت تالار رو دوبرار کرده...و پله های مار پیچ به طرف طبقه دوم...انقدر ساکته که نمیشه تصور کرد...وقتی شروع به حرکت میکنم..پژواک صدای قدمهام چندین و چند بار به گوش میرسه....به تصورم اگر در چنین جایی میبودم..حتم داشتم که عظمتش من رو خواهد بلعید..ولی الان خیلی آرومم...حس میکنم که با محیط یکی هستم...اینجا یه جای آشناست..اره...قبلا هم اینجا بودم...کف سالن انقدر براقه که میتونم تصویر خودم رو توش ببینم...به پله ها میرسم..اول یکی یکی میرم بالا..ولی حوصلم که سر میره...پله هارو دوتا یکی میکنم و میرسم به طبقه دوم...یه در بزرگ...و زیبا روبرومه..دستمو به طرف دستگیره دراز میکنم...یه دستگیره گرد براق که توش میتونم تصویر کجکوله ای از خودم ببینم...خندم میگیره...وقتی میخندم...یه شادی وصف نشدنی درونم میجوشه...یه خوشحالی که حس میکنم هیچگاه تمام نخواهد شد...دستگیره رو آروم میچرخونم...ولی در بدون اینکه نیرویی بهش وارد کنم باز میشه...یکی اونو برام باز میکنه...در دوتا و کامل باز میشه...در مقابلم حالا یه سالن عظیمتر قرار داره...پر از..پر از.....وارد میشم...پر از جمعیته...جمعیتی که میشناسم...همشونو میشناسم....خانوادم یه طرف ایستادن...پدرم..مادرم...دوستام...همه اون کسایی که باهاشون تو زندگیم برخورد داشتم...جلوتر میرم...مادرم عاشقانه نگاهم میکنه...بازهم جلوتر میرم...همه ایستادن و من رو نگاه میکنن...همه بهم لبخند میزنن...کسایی رو دارم میبینم که امیدی به دوباره دیدنشون نداشتم...وحالا اونچه که میبینم وصف ناشدنیه...مثل رویا میمونه..اینجارو ببین...پل موریه...نینو روتا...یانی...انیو موریکونه هم هست....هری...هری عزیزم...ران ویزلی...آلبرت کمپیون عزیز...اونجارو...مارکو..ون باستن بزرگ...دیوید فینچر....ال پاچینو...هی کیوین اسپیسی...کلینت ایستوود...مورگان فریمن...وای خدای من کیانیان نازنینم...ببینم مکس پین اینجا چیکار میکنه؟!!!حق رایتشو از کجا بیارم!!!!نیکول کیدمن!!...رابین ویلیامز مهربون....استیون اسپیلبرگ با ای تی که کنارش نشسته...خدا...همه هستن...همه....رسیدم جلوی یه تخت...با پرده های توری که روش کشیدن..یکی نشسته روش...پرده رو آروم میدم کنار و میرم تو...به چشمام خیره شده...با چشمای مهربونش...دستمو به طرفش دراز میکنم...دستم رو میگیره ...آروم میکشمش طرف خودم...پردرو کنار میزنم...و دوتایی میایم بیرون...بین جمعیتی که نگاهمون میکنن ولی نگاهاشون هیچ سنگینی نداره...اونا مارو پذیرفتن..اونا به ما ایمان دارن...و این حس بزرگی بهمون میده..خیره توی چشماش...پل موریه شروع میکنه...با ارکسترش...شروع به نواختن...love story...بنواز پل..ما میدونیم وقت چیه...چشمامو میبندم...و روی موجها میرقصم...این همه چیزیه که من میخوام...در رویاهام..در قلبم...این بهشت منه...این در قلب منه...رویای درون منه...هیچگاه...هیچگاه از دستش نخواهم داد...هیچکس قادر نیست رویاهام رو ازم بگیره...این نعمت عظیمیه...با یه نعمت عظیم...پس من خیلی خوشبختم...خیلی.
رئال پلازا(تکه ای از بهشت)
چیزی که میخوام بگم...شاید به نظر تکراری بیاد...آره قبلا در بارش گفتم تو پست دومم...در مورد جایی که قبلا بودم...و ۲۲ سال از عمرمو اونجا گذروندم...اینکه چرا انقدر به اونجا وابسته هستم...جوری که هنوزم نتونستم از فکرش خارج بشم...میدونید...اونجا واسه من فقط یه مکان نبود که توش به دنیا اومدم و بزرگ شدم...اونجا الان هنوز در جای جای وجودم جریان داره...در روحم سیلان داره...حتی خوابهایی که الان میبینم همش تو اونجاست...حتی بعد دو سالی که گذشته...نمیدونم اگه شما هم میومدید به اونجا این حس رو نسبت بهش میداشتید یا نه...واقعا نمیدونم..ولی..هوووووم...اونجا وطن منه...جایی توی قلبم شده...که از بین نمیره...اونجا...برای من یه بهشته...یه تکه از بهشت که روی زمین جا مونده!!..الان وقتی به اون روزا فکر میکنم...یه حس شور همراه با حسرتی تمام نشدنی درونم جریان پیدا میکنه...روزی که اونجارو ازم گرفتن...قلبم شکست...شاید ویران شد...زخمی خورد که ترمیمش ...شاید هنوز تموم نشده باشه...وقتی بهش فکر میکنم...سنگینی خفه کننده ای توی سینم حس میکنم...چیزی که منو سرپا نگه داشته...رویا هامن...اونا برای من از دنیای واقعی هم واقعی ترن...چون ایمان دارم که زمانی عیان تر از دنیای واقعی خواهند شد...چیزی که منو سرپا نگه داشته...امیده...امید به تحقق رویاهام....
نوستالژیکا(بوی خونه)
صدای خش خش برگای خزونی توی گوشم ناله میکرد
آسمون بغضشو تو پرده ابرای سیاهش پاره میکرد
رعد و برق نگاه شهرو با صداش خواب زده میکرد
زمین از این همه سنگینی بار بروی شونش گله میکرد
همچنان پای پیاده فارغ از صدای خشم آسمونی
بی خیال از ناله ها و گله های برگای زرد خزونی
جاده های بیکسی رو طی میکردم آروم آروم
تن غربت رو میشستم زیر قطره های بارون
من به یاد عطر بارون زده گلای پونه
می کشیدم پای خستمو تو جاده
به هوای بوی خونه
وقتی که صدای خونه منو تا آخر جاده میکشونه
این سرابه توی جاده که چشامو می پوشونه.
هر وقت این ترانه سیاوش رو گوش میدم...حس نوستالژیکم گل میکنه...یاد اون روز میوفتم...گمونم ماهای آخر تو اونجا بودنمون بود...بهار بود یادمه...شدید بارون میومد...هوا چندین روز پشت سر هم ابری بود ...همین باعث شده بود همه جا سر سبز و قشنگتر بشه...جایی که مجتمع ما قرار داشت...یه منطقه جنگلی واقعا زیبا بود...جوری که موقع بهار وقتی که هوا هم خوب بود...مردم از مجتمعهای دیگه میومدن واسه گشت زدن تو اونجا...هر وقت از بالا نگاه میکردم...اضافه بر بچه ها و دوستا که میومدن بیرون...واسه فوتبال یا کارای دیگه...کلی آدمو میشد دید که مثل توریستا میومدن اونجا...بعضی وقتام میشد که بساط نهارشونم روی چمنا یه راه بود....دیدن این مناظر حس فوق العاده ای به آدم میداد...یه جور آرامش توام با امنیت....روزایی که تنها میشدم ..پا میشدموتو خیابونای اطراف خونه قدم میزدم...وقتی دلم میگرفت کافی بود یه دوری بزنم تا حالم بیاد سرجاش..این ردخور نداشت....یه خیابونی بود که حدودا ۷۰۰ یا ۸۰۰ متری با خونمون فاصله داشت...شب که میشد میرفتم اونجا...اونجا خلوت بود...و تاریک...چراغاشو یه عده شکسته بودن...میگم چرا...چنباری که اونجا قدم میزدم چنتا دختر رو پسر دیدم که میومدن اونجا...با هم قدم میزدن..و یا بعضی وقتا!!!!!...بگذریم...اونروزم رفته بودم اونجا..هوا ابری بود...یکم قدم زدم...هوا که تاریک شد...رفتم نشستم روی جدولا...تو فکر بودم...که یه دفعه رعد و برق بدی زد...و بلافصله بارون شروع شد...انقدر وحشتناک میبارید که تا به حال به عمرم ندیده بودم انگار با سطل آب خالی میکردن روم!!!!!..حالا باد روهم بهش اضافه کنین....تنها عکس العملم این بود که بدوم..شروع کردم به دویدن...باد سرد قطر ه های درشت بارونو میکوبید به صورتم...تمام بدنم خیس شده بود...ولی میدویدم..نمیدونم چرا ناخود آگاه دستامو باز کردم...روبروم یه خیابون خلوت بود که میرسید به خونه...مانعی جلوم نبود..پس چشمامو بستم و به دویدن ادامه دادم...حس قشنگی بود...یه حس ساده و قشنگ...بارون به صورتم می خوردو من میرفتم طرف خونه...یه جای امن منتظرم بود...اهمیتی نداشت که داشتم یخ میزدم...چند دقیقه بعد خوب گرم میشدم...آره..مهم الان بود..این حس فوق العاده...حسی که میدونستم بعد ها حسرتش رو خواهم خورد.....پس اون لحظات رو ضبط کردم توی قلبم...تا ابد.........
سینما تک(گزارش اقلیت)
فیلمهایی که تو این مدت دیدم خیلی زیاد بودن...جوری که اگه بخوام در باره همشون بنویسم خودش یه پست کامل میشه!!!..پس منتخب مینویسم.
۱.هری پاتر و گوی آتش...چهارمین فیلم از سری هری پاتر...که به نظرم از همه فیلمای قبلی بهتره و البته تاریکتر و سیاه تر...راستشو بخواین هیچوقت اقتباس از روی رمان به یه فیلم کاملا طرفدارای رمان رو راضی نکرده..هری پاترم از این قضیه جدا نیست.
۲.دهکده...ام نایت شیامالان با این فیلمش منو که خیلی نا امید کرد...فیلمای قبلیش بیشتر به دلم نشسته بود!!
۳.صبح بخیر شب...فیلم اسم فوق العاده ای داره...داستانش در باره گروگانگیری بریگادهای سرخه...توی ایتالیا...کنار اومدن سیاست و احساس...غیر ممکنه!!
۴.معجزه سوم...بازی اد هریس بی نقصه..اون نقش کشیشی رو داره که از طرف کلیسا مامور میشه تا تحقیق کنه در باره زنی که به عقیده خیلی ها یک قدیسه...فیلم لحظه های نابی داره...ناب به معنای واقعی کلمه.
۵.خدا حافظ لنین...یه شاهکار به تمام معنا...یه فیلم عجیب...فیلم خیلی سادست..بیش از اونچه تصورشو بکنید..نه از جلوه های ویژه خبری هست ونه فیلمبرداری عجیبو غریب...داستان درباره یه خانواده هست...یه زن که همسرش ترکش میکنه و به بخش غربی آلمان پناهنده میشه ...و دوتا بچش..یه پسر و یه دختر..داستان از زبان پسر روایت میشه...اینکه مادر بعد ترک شدن توسط پدرش اسیب روحی بدی میبینه ولی این خلا رو با فعالیت در حذب سوسیالیست پر میکنه...بعدها وقتی پسر بزرگ میشه مادر در اثر یه حادثه سکته میکنه و به کما میره..در این فاصله که مادر در کماست...دیوار برلین برداشته میشه و دو آلمان متحد میشن...و مادر وقتی به هوش میاد که اوضاع مثل گذشته نیست...دکترا هشدار میدن که اگر یک شوک دیگه ببینه حتما خواهد مرد...و چه شوکی بالاتر تز این...پس پسر و خانوادش و دوستانش سعی میکنن اوضاع رو مثل قبل نشون بدن...و این موقعیتهای فوق العاده ای رو ایجاد میکنه.
۶. انجمن شاعران مرده...همینو بگم که رفت تو لیست شاهکار هایی که تا حالا دیدم...بیشتر از همه رابطه تاد ونیل برام جالب بود...وقتی که نیل خودشو کشت...صحنه ای که تاد توی برفا میدوید و فریاد میزد ....بهترین جا برای اشک ریختن بود...کسایی که این فیلمو ندیدن توصیه میکنم حتما ببینن...چون توش دو تا پسر هستن که عاشقانه همو دوس دارن...نیل و تاد.
گیم زون(THE END)
دوتا بازی جدید...شاهزاده فارس۳ و اسپلینتر سل۳..هردوتا باریایه فوق العاده ای هستن...ولی...یه ولی خیلی کنده....واسه نصبشون..دخلم به شکل کامل اومد!!!دیگه گذشت اون موقعی که پوشه کرکو از تو سی دی کپی پیست میکردی و خلاص...الان واسه اجرای بازی باید کلی کارای عجیب غریب انجام بدی...اول باید بریزیش رو هاردت از رو سی دی...بعد از رو هارد یه بار دیگه نصبش کنی...بعدش کابلای سی دی رام و دی وی دی رام رو بکشی...بعد کلی کارای خفن دیگه انجام بدی تا تازه بازی اجرا بشه...حالا تنظیم گرافیک بازی رو سیستم زپرتیتم که کلی دردسره...به فکرم استعفامو بنویسم...از گیمیری!!!
پاترزون+رفقا(گربه+سگ)
هری واست یه مهمونه تازه دارم...اونجوری نیگام نکون...اینجا کاروان سراست آخه!!...گفتم یکی..یکی نیستا..دوتا که البته یکی حساب میشن...چی گفتم!!!!!!!!!...گربه سگ..چطوره...میدونم زیاد وجه نوستالژیک ندارن...ولی میخوام یه مسابقه باهاشون ترتیب بدم...میگم چجور!!...خب..کی میدونه گربه سگ چطوری میرن دستشویی!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
من که هنوز نفهمیدم...اگه شما میدونین بهم بگین!!!...خوب بود هری؟!!...خب خدارو شکر یه بارم که شده از دستم راضی هستی....حالا که گله ای نیست....میشه بدی یه بار سوار اون جاروی پرندت بشم؟!!!
...نه؟!!!!
...خیلی خب اخم نمیکنم..باشه...واسه خودت...نخواستم......