فانتاستیکا(زامبیی که دوستم داشت)
دیگه هیچی براش عجیب نبود! هیچی به معنی مطلق کلمه...حتی دویدن رو سقف شیروانی ساختمانهای شهر...این یکی از عادتهای روزانش شده بود!...دویدن رو سقف خونه های شهر مرده ریکون سیتی!...ایستاد!قمقه ای رو که از یکی از فروشگاهای متروک شهر ورداشته بود از غلاف کمریش کشید بیرون و جرعه ای از ابشو سر کشید...چهرش مثل آدمهایی بود که صبح زود برای پیاده روی و نرمش بیرون میزنن و وقتی برمیگردن یه صبحونه داغ لذیذ انتظارشونو میکشه!..ولی!.با این جور آدما یه فرق اساسی بزرگ داشت...هیچکسی تو خونه انتظارشو نمیکشید...حتی یه صبحانه سرد!...ولی اینا براش اهمیتی نداشتن..اصلا..ماه ها بود که دیگه هیچ احساسی نداشت...دقیقا بعد از کشتن آخرین زامبی خیابون شهرداری!..تنها دردش این بود که از بیستو اندی آدمی که مثل اون تو این شهر فلک زده زنده بودن و زامبی نشده بودن!!!حتی یه نفرم پیدا نمیشد که تایپ اون باشه!!!از لوله ناودون یکی از خونه ها آویزون شد و مثل یه آتش نشان حرفه ای لیز خورد و اومد پائین...تو خیابون رزیدنت!!..هوای ابری شهر بیشتر شبیه به یه آلودگی موضعی بزرگ به نظر میومد تا یه هوای ابری دائمی...تمام سطح خیابون پر بود از آشغالهای جورواجور و تک وتوک تیکه های دست و پا و مغز!!استخونهای تمیز شده یه وسیله سگهای ولگرد و بوی تعفنی که دیگه داشت جاشو تو دماغ پانچ باز میکرد...همونجور که داشت تو خیابون قدم میزد یه دفعه یاد روزی افتاد که یه بازوی تروتمیز تو همین خیابون پیدا کرده بود!یه بازوی قطع شده از کتف!..یه بازو که معلوم بود مال یه بدنساز حرفه ای بوده!!..یادش اومد که چقدر با اون بازو ور رفته بود و باهاش بازی!!!!!کرده بود....و بقیه هیکل این بازورو تو ذهنش تصور کرده بود...یه مرد گنده پر برو بازو!!!..با خودش گفت:هی پانچ زور نزن دیگه همیچین بازویی گیرت نیماد!!آخرشم مجبور میشی بری پیش انجل..اییییییییییی با اون قیافه ایکبیریش!!....به عنوان یه آدم فلک زده تو یه شهر فلک زده پر از جنازه..حالش خیلی خوب به نظر میومد!!...بلند داد زد...هییییی میا!!میا کوچولو کجایی نکنه توهم رفتی پیش آنجل بیریخته؟!!.....یه چیزی از پشت آروم خورد به سرش...یه قوطی کنسرو خالی!!برگشت.... میا دختر بیستو چند ساله ژنده پوش کلو کثیف اما جذابی بود!!نشسته بود رو تابلوی داروخونه و پاشو رو هوا تکون میداد!!...چیه باز حوس کردی بری پیش اون؟!!...پانچ برگشتو گفت:نه تا وقتی تورو داره با من کاری نداره!!...میا عصبانی شد و یه تیکه آشغال دیگه پرت کرد طرف پانچ!!...پانچ جاخالی داد و زد زیر خنده!!..میا داد زد...خیلی بدجنسی!!....پانچ واسه یه لحظه آروم شد!!خشک شد!!مثل یه جاروبرقی پر سروصدا که سیم برقش پریده باشه..یه دفعه ساکت شد!!...آهی کشید و گفت: آره بدجنسم!و بیرحم...من صورت جیمی رو پوکوندم!!کسی رو که عاشقش بودم!!..میا گفت:اوووو پانچی باز که شروع کردی...اون یه زامبی شده بود..اون قبل اینکه بکشیش مرده بود!...من خودم پدر مادر و خواهر زامبیمو کشتم!!واحساس نمیکنم کار بدی کرده باشم!!..هی پانچی!!..آرزو داشتم دوست پسری مثل تو داشتم!!...پانچی....نمیدونی چقدر دوست دارم!...دوست دارم پانچی....پانچ تمام اب قمقمه رو سر کشید و قمقمه رو پرت کرد رو زمین!...بعد اروم برگشت و به میا نگاه کرد!...میا...من عاشقش بودم...حتی وقتی یه زامبی شد..حتی وقتی دستای ورم کردشو رو گردنم حس کردم...لذت بردم...می خواستم اجازه بدم گردنمو گاز بگیره!!می خواستم بخورتم!..می خواستم تیکه پارم کنه!...ولی نتونستم...وقتی بهم نزدیک شد!! چشماش بیروح نبودن..توشون التماس دیدم!!التماس میا...به عذاب کشیدنش خاتمه دادم!!برای همیشه!!.........بعد دوید مثل یه گربه از دیوار رفت بالا و خودشو رسوند به سقف و بازهم شروع کرد به دویدن...میا با حسرت نگاهش میکرد.. ودر حالی که دور شدنش رو میدید با خودش گفت :حتما داره گریه میکنه!!گربه گریان سقفهای شهر ریکون سیتی.. و بعد به این اسمی که براش گذاشته بود کلی خندید..بلند شد....باید میرفت پیش آنجل!!!!!.......(شاید ادامه داشته باشد!!!!)
رئال پلازا(یک ساله طولانی!)
یه بار دیگه سلام..امیدوارم خوب باشین..تو این گرمای وحشتناک امسال امیدوارم بیشتر مراقب خودتون باشین تا یه وقتی گرمازده نشین!!!به هر حال دیگه گرمه نه؟!!!
اصلا نمیتونم باهاش کنار بیام!!گذشت زمان رو میگم...نه از نظر گذشتن عمر آدم!!گاهی وقتا وقتی به یه ماه قبل فکر میکنم برام خیلی دور تر از یه سال قبل به نظر میاد!!یه تناقض وحشتناک دیگه!!همینم شد که وقتی دیدم الان دقیقا یک سال هست که من دارم وبلاگ مینوسم..تغریبا باورم نمیشد!!یعنی یک سال به این سرعت گذشت؟!!..یک سال..وااااااو!!..به هر حال امروز روز تولد وبلاگ طولانی منه!!...تو این یک سالی که دارم وبلاگ مینویسم و وارد این دنیای قشنگ(البته سعی کردم قشنگیاشو ببینم!!)شدم اعتراف میکنم که دوستای خوبی پیدا کردم دوستانی که اگه وارد دنیای وبلاگ نویسی نمیشدم پیداشون نمیکردم!..پس خوشحالم که وبلاگم اقلا یه خاصیت خوب برام داشته!!...تو این یک سال خیلی ها به من و وبلاگم لطف داشتن و با نظرات قشنگشون به نوشتن امیدوارم کردن...همینجا میگم همتونو دوسدارم و یکی یکیتونو یه ماچ آبدار مینکم!!..لپاتونو بچسپونین به مانیتور...یک..دو..سه!!...اوممممممممممممممممممممممممممممما!!
سینماتک(نابخشوده)
1.کوئنتین تارنتینو.....................................................
2.پالپ فیکشن...داستانهای عامه پسند...قصه های بازیافتی....یه شلم شوربای شاهکار!!!عمرا کسی بتونه یه بار دیگه یه همچین چیز نابی بسازه!!به جز خود تارنتینو..سبکشو خیلی دوسدارم...تو هیچ چهارچوب خاصی خودشو گرفتار نمیکنه...و قصدش اینه که داستانی رو که داره تعریف میکنه به جذاب ترین شکل تعریف کنه!!...پالپ فیکشن چنتا داستان هست که شخصیتهای جداگانه ای داره که بیشتر شخصیتها تو یه جای فیلم باهم روبرو میشن!!..داستان جالبی داره!!
3.کیل بیل1...بیل را بکش جلد یک!!....بازم تارنتینو محوتون میکنه...اینبار با مقادیر بسیار زیادی خون!!و یه داستان کاراته ای و جذاب..تو یه جا از فیلم تمجید فوق العاده ای از سونی چیبا میکنه!...ستاره قدیمی فیلمهای رزمی ژاپنی...و همینطور از گوردون لیوی هنگ کنگی...که سه تا نقش بازی کرده تو دوتا فیلم....کیل بیل 2 ....خب..ادامه یکشه!!اگه میخواین ببینینشون باهم ببینیشون!!
4.نابخشوده...یه فیلم محشر دیگه از کلینت ایستوود...وای که چقدر حال داد دیدن این فیلم...شدیدا بهم چسبید!!!فیلم اسکار سال 92 رو گرفته اگه اشتباه نکرده باشم..بازی ها فوق العاده هستن و کارگردانی درجه یک...تنها چیزی که توی فیلم نمیشه دید یه قهرمان خالصه...و اینش واسم کلی جذابیت داشت...کلینتی دستت درد نکنه.
گیمزون(gta sanandreas)
یه عکس از یکی از برج های سن فیرو(سن فرانسیسکو)
نوستالژیکا(آدم برفی)
تو اتاقت نشستین کنار پنجره و دارین پائینو نگاه میکنین..برف سنگینی اومده و همه مدارس تعطیلن حتی دبیرستانا...از این بالا همه چیز به شکل قشنگی سفید و یک دسته...حتی درخت کاج بلند جلوی پنجره هم سفید پوش شده...اول صبحه...برادرات بیرونن و مادرتم رفته خونه همسایه!!..تویی و علی...میگه خب قرار بود قندیلای روی شیروونی رو بکنیم نه؟..میگی آره گمونم ولی حالشو ندارم نمیدونم چرا دوسدارم بشینم و زل بزنم به بیرون..خیلی قشنگه...میگه آره...آرامش یخشه...یه مدتی ساکتینو بیرونو نگاه میکنین...به حرف میاد..بریم آدم برفی درست کنیم؟...میگی اره یه گندشو!!..میخنده و میگه توهمکه گنده همه چیزو دوسداری!!!!بعدم با شیطونی میزنه زیر خنده!!میپری طرفش و به شوخی موهاشو میکشی...یکم تو خونه دنبال هم میکنین..بعدم که حسابی از نفس میوفتین لباساتونو میپوشینو میرین بیرون...جلوی محوته(یکی بیاد سواد منو بخوره!!!!!!!
-محوطه) مجتمع یه مرتع چمنکاری شده بزرگ هست که الان پر از برفه!!...قرار میشه آدم برفی رو اونجا درست کنین...تا برسین اونجا کلی همو با گلوله برفی میزنین!!..........................................واااااای عجب چیزی شدا نه؟!!...میگه به من میگن علی کنده کار!!!بلند بلند میزنی زیر خنده و میگی...باید میگفتی علی مجسمه ساز!!.....میگه برف حوس کردیا نه؟..میگی شدیدا...یه مشت برف از زمین بر میداره و میاد طرفت ...ولی تو واقعا حوس کردی!!!!وقتی حرکتی ازت نمیبینه میگه فرار نمیکنی؟...میگی..نه برا چی فرار کنم؟...میگه رسمه خب!!..حالا نزدیکته...خیلی نزدیک...هردوتاتون به طرز عجیبی آروم شدین...یه جوری میشی...داغ میشی...از درون!!..اصلا حس اینو نداری که وسط زمستونه و سرما!!...دست آزادشو حلقه میکنه دور کمرت..و دست پر از برفو آروم میبره طرف گردنت...چشماتو میبندی...سرمای وحشتناکیرو رو گردنت حس میکنی...وحشتناک و به طرز عجیبی لذت بخش....دستشو آروم از یقت میبره تو پولیورت!!با حرکت دستش برف سرد و میماله به بدنت...لذت وصف نشدنی داره!!چشماتو باز میکنی...داره نگات میکنه...لبخندی میزنه و میگه..نمیتونم لباتو بوس کنم چون یکی بدجوور داره نیگامون میکنه!!! و با چشم به پشت سرت اشاره میکنه...برمیگردی...یکی از اون چینیاست که تو ویلای نزدیک مجتمع ساکنن...وسط حرکات یوگاش متوجه شما شده!!...میگی..اونکه خطرناک نیستش که!!جلوی اونهمه از بچه ها ازم لب گرفتی این که چیزی نیست!!..میگه ولش کن حسش پرید!!..ولی حستو بر میگرده..واسه یه لحظه احساس میکنی کمرت از فرط سرما داره یخ میکنه!!داد و بیداد میکنی و علیم میزنه زیر خنده!!......برف و زمستونو سفیدی..آدم برفی که ساختین...روزای ناز قشنگ...آدم برفی که ساختین و تا آخر زمستون آب نشد..و وقتی داشت آب میشد با علی نشستینو آب شدنشو نگاه کردین...ساعتها کنار هم... مثل آب شدن روزای خوب...آب شدن یه بهشت...آب شدن .....
پاترزون+رفقا(لوسیوس ملفوی)
مرده خور اعظم!!و شاید یکی از منفورترین شخصیتهای کتاب...پدر دراکو ملفوی همکلاسی بدجنس هری...فعلا که تو ازکابان داره اب خنک می خوره...ولی به نظر نمیاد جاش برای همیشه اونجا باشه!!...یجورایی ازش خوشم نمیاد!یعنی حس میکنم تو قسمت آخر کتاب به یه کار وحشتناک دست میزنه که ممکنه اشکمونو در بیاره...ولی خب دیگه ...فعلا باید منتظر کتاب هفتم باشیم...این هریم که هیچی به آدم نمیگه!! فقط داره فن رومن انجام میده!!منم که گردنم از مو باریکتر...چیکارش کنم!!همین الانش با یه جفت گوش متعلق به جونوری به اسم ....انکر الصوات!!!..دارم سر میکنم...قول داده بود اثرش برطرف بشه اما الان سه روزه که حال و روزم همینه!!!!...آخر و عاقبت دوست شدن بایه جادوگر همینه دیگه!!...