برای تو

    The image “http://www.curtisgraphics.com/images/love.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 فانتاستیکا(محدوده ک-ت) 

The image “http://www.berkus.net/3dkidscape/graphics/Images/galleryimages/scary/T-rex.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

دارم میدوم...با تمام توانم...شاخه درختا به سر و صورتم برخورد میکن مثل اینکه یکی بهم تازیانه میزنه....بدجور نفس نفس میزنم...هنوز صدای دویدنشونو از پشت سرم میشنوم...صدای فس فسای مار مانندشونو...خیلی ترسیدم ...یه جانپناه تنها چیزیه که الان از خدا میخوام...پاهام دیگه دارن بیحس میشن...یه چیزی میبینم...چشام که که به دنبال روزنه امیدی واسه نجاتم هستن به اون تنه درخت قطور واکنش نشون میدن...آره خودشه ...این آخرین رمقمرو هم جمع میکنم و از درخت میرم بالا....و یه جای مطمئن قایم میشم...آخی انگاری تموم شد..یکی یکی از راه میرسن....پنجتا هستن...پنجتا ولوسی راپتور گرسنه...دور درخت میچرخنو در حالی که با اون چشمای بیروح وحشتناکشون منو نگاه میکنن با عصبانیت فس فس میکنن!!...گمونم نارحتن از اینکه شکارشون از خودشون باهوشتر از آب دراومده!!همیشه راپتورارو دوست داشتم و تحسین میکردم...ولی الان ....هوووف شانس اوردم نتونستن گیرم بندازن...هنوز دارن دور درخت چرخ میزنن...تاکی باید این بالا بمونم....کمربندمو درمیارم و باهاش خودمو به تنه درخت میبندم...خوابم میاد...باید بخوابم...سرمو میذارم رو تنه درخت و چشامو میبندم...بلافاصله خوابم میبره!!.......حس میکنم دارم میلرزم...چشامو باز میکنم...هوا روشن شده....باد ملایمی  داره میوزه و با برخورد به برگای روی درخت صدای خوشایندی رو ایجاد میکنه....پائینو نگاه میکنم...خبری از راپتورا نیست...دوباره میلرزم....انگار این زمینه که میلرزه ....آره...صدای خرخر چندش آوری میشنوم...دوروورم رو نگاه میکنم....یه گله انکلیو ساروس سلانه سلانه دارن تو مسیر جنگلی حرکت میکنن...با اون زره های خاردار و دم گرز مانندشون به هیچ چیز دیگه ای شبه نیستن!!!!یکم شبه لاکپشتای غول آسا و یکم هم شبه یه تانک زرهی!!!...باید بجنبم تا این گله این دورووره خبری از راپتورای مزاحم نمیشه...باید برم...از درخت میام پائین و راه میوفتم....به طرف صدای آب..صدای رودخونه....باید امن تر باشه....توی راه به این فکر میکنم که عاشق چه جونورای ضمختو بد قواره ای بودم!!!! آرزوم این بود که یه دایناسور زنده رو با چشام ببینم..اما الان تنها ارزوم اینه که از این خراب شده بیام بیرون...تو همین فکرا هستم که میرسم به رودخونه...وای نه!! فکرشم نمیکردم رودخونه انقدر بزرگ باشه....یه صداهای میاد...صدای نعره ...صدای حیوونای مختلف..بیشترشون شبه صدای بوقای عظیم میمونن!!....وااای خدای من...اونجارو....چیزی که دارم میبینم...زیباتر از این تا به حال به عمرم ندیدم....خورشید در حال طلوع داره از پشت کوههای پر درخت میاد بیرون..و اونطرف رودخونه...گله های عظیمی از دایناسورها خودشونو به رودخونه نزدیک میکنن....آپاتاساروسهای عظیم ..وای چه شکوهی دارن....هادروساروسای نوک مرغابی...انکلیوساروسهایی که همین چند دقیقه پیش دیدم...سه تا تری سراتوپس....یه گله سی چهل تایی از کامپتوگناتوسای ریزه میزه....بالای سرم چنتا پتر آنادون دارن پرواز میکنن...چنان محو تماشا شدم که لرزیدن زمین زیر پاهام برام کاملا عادی شده!!!...یه دسته پرنده از جایی توی جنگل پرواز میکنن ..از تو درختای پشت سرم...بر میگردم...درختا به شکل تهدید امیزی دارن تکون میخورن....خشکم زده...یه بوی بد میاد...بوی گوشت گندیده...درختا هنوز دارن تکون میخورن...و....میبینمش...سرشو از میان درختا میاره بیرون....و بعد  هیکل درشت هفت متریشو ...خشکم زده..الان یه تیرانوساروس رکس روبرومه...سر بزرگو وحشتناکشو میاره پائین...پوزشو بهم نزدیک میکنه...سعی میکنم نفس نکشم چون بوی گند گوشت فاسد شده از دهنش میاد...خرخری میکنه و سرشو میبره عقب...هنوز نفس راحتی نکشیدم که به یک باره...نعره میکشه....حس میکنم پرده گوشم داره پاره میشه...دهان بازش جلوی چشمامه...تکه های گوشت بین دندوناش تکون تکون میخوره!!!با دستام گوشامو میگرم...هنوز داره نعره میکشه....منم از ترس شروع به داد زدن میکنم...فریادی که تو صدای رعد اسای اون محو میشه....آخرین چیزی که میبینم آرواره های عظیم رکسه...بعدش...یه حسی شبیه به قورت داده شدن!!!!!!!!!!...باید یه همچین چیزی باشه....راستی شما میدونین قورت داده شدن چه حسی داره...هوووم گمونم قورتم داد!!!!همچینم بد نیستا!!!!!

سینما تک(اخرین گامهای یک محکوم به مرگ) The image “http://www.30nema.com/images/mci/30nema6671051.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

۱.سامورایی خاموش...خیلی فیلم قشنگی بود....دلم واسه ساموراییه میسوخت...اما  آخر فیلم جایی که دخترش گفت اون بر خلاف چیزی که تصور میشد آدم قانع و خوشبختی بود خیالمو راحت کرد...فیلم آروم و با وقاری بود.

۲.حلقه..یه بازسازی دیگه...از روی یه فیلم ژاپنی...نسخه ژاپنی رو دیده بودم...نیم ساعت اول فیلم دقیقا مثل نسخه ژاپنی بود!!!مخم داشت سوت میکشید...آخه که چی بشه...نسخه ژاپنی یه چیز دیگه ای بود..این؟...چیز دندون گیری نبود.

۳.عنکبوتی می آید....کاش میرفت!!..عنکبوترو میگم....مسخره نبود؟!!!!...اینم نوشتم فقط به احترام مورگان فریمن...خیلی آقا منشه...دوسش دارم...خیلی زیاد...کاش بابا بزرگم بود.

۴.اتاق پسر...یه درام فوق العاده از نانی مورتی...به اندازه چنتا فیلم اشکمو در اورد....نانی نقش یه روانپزشکو داره که کارش کمک به بیماراشه...حالا اگه خودش مشکل پیدا کنه چی؟...اونم مرگ پسر دوسداشتنیش....جایی که میفهمن پسرشون یه دوست اینرنتی داشته که خیلیم دوسش داشته فوق العاده بود...انگار پسرشون دوباره زنده شده باشه...جایی که  مادر به پسره خبر میده که دوستش مرده...دیگه چیزی نمیدیدم...اشک نمیذاشت که ببینم.

۵.تاندر بولت و لایت فوت....یه فیلم عجیب از مایکل چمینو...دوستی بین کلینت ایستوود و جف بریجز...مایه اصلی فیلم عشق بین این دوتا بود...نه اون سرقت کذایی....سکانس فوق العاده فیلم جایی بود که ایست وود با ماشینی که جنازه عشقش توش بود تو یه جاده خلوت میروند....هنوز اون تیکه تو ذهنم مونده.

گیمزون(دل کندن از رویا)

دیگه بازی کردن حال نمیده!!!...نمیدونم ایراد از منه...یا بازیا بی مایه شدن...احتمالا این دومیست...قبلا وقتی بازی میکردم یه حس عجیبی داشتم...بعضی بازیا بودن که یه دقیقه هم نمیتونستم زمین بذارمشون....علتش وجود یه حس یکپارچه تو طول بازی بود که هیچوقت از بین نمیرفت...اما الان بین این حس هیجان و لذت از بازی فاصله افتاده...تو بعضی از بازیا که اصلا یه همچی حسی نمیاد سراقم...تو بعضی از بازیام بعضی وقتا...بازیای جدید فقط گرافیکای اعجاب انگیز  دارن....نه چیز دیگه ای...امیدوارم درست بشه...چه میدونم!!!!

رئال پلازا(عشق بی فرجام)

یکی رفت...به همین راحتی...شاید خیلیاتون اصلا دوسش نداشتین...خیلیاتون قبولش نمیکردین...شاید چون واقعیتی رو میگفت که به نفع خیلیامون نبود...چه میدونم..دارم با این نوشته هام دشمن واسه خودم درست میکنم...برام اهمیتی نداره..بذار هر چی میخواد بشه....اون رفت ...چون هیچکس درکش نکرد...حتی من!!..حتی منی که اینهمه ادعا میکردم ...که دوسش دارم....که درکش میکنم....منم به وقتش درکش نکردم...منم به وقتش دلشو خون کردم...اون رفت چون من لایقش تبودم...چون لیاقت نداشتم ...لیاقت نداشتم دستشو بگیرم....کمکش کنم...که بتونم براش یه همدم باشم که بتونه ...اتوپیایه خودشو بسازه...باهم بسازیم....آرمان شهری که اون دوست داشت...به نفع خیلیا نبود!!!!...وقتی میگم خیلیا یکی از این خیلیا خودمم هستم...آره..ما واسش کامنت میذاشتیمو بیشتر هم تائیدش میکردیم...ولی توی دلمون یه چیز دیگه ای بود....نگید که نبود..نگید.....اما یه حرفی باهاش دارم...دوس دارم  بخونه اینارو....میدونم که لیاقت با تو بودنو نداشتم...ولی خیلی دوس دارم به اون مرحله برسم....خیلیا ویرشون گرفته میدونم...من خودمو کوچیک نمیکنم...نه!!..اصلا....من دوس دارم از نظر فکری اونقدر کشش داشته باشم تا بتونم حرفایی رو که توی وبلاگت زدی درک کنم....خیلی از چیزایی رو که اونجا نوشته بودی من بهشون فکر نکرده بودم....خوندن اونا ذهنمو بازتر کرد...که بهتر فکر کنم...و همه چیزو از یه زاویه نبینم...ولی  دوسدارم یه چیزی بهت بگم....همه چیز وبلاگتو دوس داشتم به جز...رنگ سیاهی رو که تو اکثر نوشته هات وجود داشت....دوسداشتم انقدر سرخورده و غمگین نباشی...دوسداشتم این مطالب رو سفید تر بنویسی..نه با نا امیدی و ....بهت حق میدم...زندگی کردن سخته...ولی بدون برای منم سخته...واسه منم سخته...حالا که رفتی...امیدوارم دیگه زندکی رو انقدر تلخ نبینی...دوسدارم که نبینی...زندگی قشنگه...خیلی قشنگ...نمیدونم دیگه چی بگم...حس میکنم میتونستم کمکت کنم....ولی احمق بازی در اوردم...کم کاری کردم...حالا که رفتی...منو از یادت نبر...یه پسر تنهارو که خالصانه دوستت داشت...یه پسر تنها که اونم مثل تو درک نشد....فراموشش نکن...و منتظرش باش...چون اون دوسداره که تو...اون دوسداره واسه همیشه پیشه....به امید اون روز...تو همون آسمونه بی انتها...منتظرت میمونم...تا با من باشی...برای همیشه....برای ابد...در رنگهای ابدیت...منتظرت میمونم...جون ....دوستت دارم...عاشقانه.

نوستالژیکا(قایم باشک)

یکی از بچه ها چشم میذاره...و شروع میکنه به شمردن...میدوین همتون...میری پشت مجتمع...از کنار دیوار..قایمکی میپای که ببینی آقا گرگه داره میاد یا نه!!!..ای بخشکی شانس داره میاد طرف تو...میدوی و میری پشت مجتمع تو باقچه پشتی...ولی مثل اینکه بی خیال نمیشه داره میاد...گیر افتادی !!الان باید بدوی برای سوک سوک باهاش مسابقه بدی...که یه دفعه یه دستی از گوشه دیوار بازوتو میگیره..از ترس کمونده داد بزنی..ولی...اون دستو میشناسی!!!علیه دیگه...تورو میکشه طرف خودش...کاپشنشو در میاره میندازه رو سر هردوتون بعد بهت میگه اون گوشه آروم بشین...همچین کمپکت میشین تو هم که هیشکی شک ورش نمیداره این زیر دونفر قایم شدن....صدای پای اقا گرگه!!! میاد...از کنارتون رد میشه و میره...صورت علی چسبیده به صورت تو...حالت خندرو تو صورتش حس میکنی....خطر!! که رفع میشه...کاپشنو ور میداره...میگی...بابا ترسیدم داشتم سکته میزدم!!...میخنده و میگه ببخشید!!...لپتو ماچ میکنه دستو میگیره و دنبال خودش میکشه....میگه الان وقت سوک سوکه بدو!!اون تیکه از صورتت که بوسش کرده داق شده!!...دستشو ول نمیکنی.

پاترزون+رفقا(سیوروس اسنیپ)   The image “http://gsib.sl.ru/~ninkin/fun/Azb/snape_promo.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

در مورد اینکه این آقای اسنیپ که پروفسور دامبلدورو کشت  ..آدمه خوبیه یا نه...با یکی از پاتریستای دیگه بحثمون شد...من میگم اسنیپ قاتله فقط همین...ولی اون میگه اسنیپ واسه این دامبلدورو کشت چون اون خودش از اون خواست..اینجوری باعث شد اون به ولدمورت نزدیکتر بشه...چه میدونم!!...هری نظر تو چیه ؟...میدونم که از اسنیپ متنفری...پس منم ازش متنفرم...

فیوچرزون(باهم ...مثل دو بال)

دستمو میگیری؟....آره...مرسی..وقتی این کارو میکنی آروم میشم...خوشحالم...میتونم سرمو بذارم رو شونت؟...آره..به شرط اینکه گریه نکنی پیرهنم خیس بشه!!..باشه...قول میدی همیشه باهام باشی؟....تا آخر عمر؟...اره...مثل دوتا بال یه پرنده...آره..مثل دوتا بال یه پرنده.................دوستت دارم........