یادآوری

فانتاستیکا(روی خط آتش)

من روی آتیش وایسادم!!پناه دادن به من این آتیشو به جون شماها هم میندازه!!...اینو گفتمو ساکت موندم!..منتظر عکس العملشون بودم.....اونا گروهی بودن که سرشون برای این چیزا درد میکرد...نه اینکه بخوان کمکت کنن....فقط برای اینکه خودی نشون داده باشن...یه گروه سه نفره که نشونه بارزشون بی کله بودنشون بود...اینو از مگنوم کنده تو دست رئیسشون فهمیدم!!...از خودش خیلی بزرگتر بود!!!....هنوز ساکت بودن...ولی میدونستم که کارو دوسدارن و کمک کردن به منو...من.....یه جاسوس  که هنوز هویتش فاش نشده بود!!!..........من هنوز خودم بودم...نه اونطور که به اونا گفتم یه آدم تموم شده..که روی آتیش وایساده....کما اینکه...حسی بهم مبگفت...بازیگر...داره مال نقشش میشه!

شش ماه قبل...تالار برج گردان.....
تالار خلوت بود...میزها و صندلی های سنگینو بی تحرک توی این تالار گردان برج 22حسی شبیه به قبرستان به اونجا داده بودن...من بودمو من...سردی اسلحه ای که زیر پیراهنم پنهان کرده بودم اذیتم میکرد!...نزدیک یکی از میزهای خالی ایستادم...تالار هم ایستاد!!...منتظر بودم که بیاد....در مشرف به بار باز شد...الخاندرو وارد شد..مثل همیشه..سر زنده و شاداب...با همون کت چرم قهوه ای ...موهای سیخ!!گردنبند طلای ضخیم...کفشهای پوست کروکودیل!.آغوشی باز برای من و  لبخندی بر لبانش.....کنار میز که رسید با تمام توانش منو بغل کرد اندکی از زمین بلند کرد و بعد رهام کرد!!...با صدای بلند فریاد زد هی گوئیدو گشتو گذار تو مارسی چطور بود؟....کاش نمیذاشتم بری هیچکی به اندازه تو اینجا برام مفید نیست!....چیزی نگفتم...نگاهم کرد...لبخندش محو نمیشد...دستاشو باز کرد و براندازم کرد...اوووووگوئیدو حالو هوای اروپا بهت ساخته...چه چاق شدی.....خندیدمو گفتم مارسی جای خوبیه..روی صندلی نشست و من هم...هنوز نگاهم میکرد....بعد گفت گوئیدو میخوام یه کاری بکنم....میخوام برادر خوندم باشی!!...خندیدم....گفت شایدم یه چیز نزدیکتر از برادر!! ...دیگه هم نمیذارم ازم دور بشی........دیگه نشنیدم چی میگفت...خیره به لبهاش..دستمو بردم توی جیبم...پلیر توی جیبمو اوردم بیرون و گذاشتم روی میز....روشنش کردم....میدوستم چه کار دارم میکنم!!....صدای ضبط شده اون بود...در زمان معامله بزرگ تو کلمبیا....من...اورلاندو کورلی...مامور نفوذی پلیس ضد مواد مخدر...داشتم کاری میکردم که بمیرم....لبهاش از حرکت ایستاد.....سعی کردم خشک باشم...سعی کردم آروم باشم...ولی سردی قطره اشکی که روی صورتم لغزید...تجربه گریستن بدون انتخاب رو هم بهم ثابت کرد...آلخاندرو خشک شده بود...انتظار گلوله های سربی رو داشتم.....خشک شده بودم...از جاش بلند شد...و از دیدم خارج شد....هیچ صدای نمیشنیدم..مثل آدمهای کور و کر و لال..مثل مرده شاید!...دستهاشو گذاشت روی شونم..منتظر بودم..که همه چیزو تموم کنه....این عذاب بی حدو...سرمرو بوسید...و رفت.....برگشتم....دیدمش...کنار بالکون برج...ایستاده بود...باد کت چرمیشو تکون میداد...برگشتو نگاهم کرد...و آروم گفت: بهترین احساسی بود که داشتم...بدون اون احساس...نمیخوام باشم.....سنگینی هیکلشو به عقب داد واز روی نرده ها سر خورد...به طرفش دویدم....با هر قدمی که ور میداشتم...اون فرو می افتاد...و محو میشد....وقتی به تراس رسیدم...دیگه نبود.......

نمیخواستم مال نقشم بشم...دیگه نه!!....در روبرو باز شد...پسر جوان زیبایی وارد اتاق شد!...خشک شدم...اونقدر زیبا بود که برای لحظه ای هوش از سرم پرید!!....مثل یک لحظه ملکوتی...مثل رفتن تو خلسه!....نه!!نباید....چرا فقط من؟...پسر نزدیک رئیس ایستاد...رئیس اسلحه به دست گفت این پسرمه!!خیلی دوسداره وارد این کار بشه...خون من تو رگاشه!!...محو پسر شده بودم...محو چشمان آبیش..محو لبخنداش....نه..نباید..چرا من؟....رئیس گفت....اونم هست....ما باهم کار میکنیم...آتیشتم به جون میخریم!! وهمه زدن زیر خنده...ولی من...داشتم فرو میریختم!!...پس گفتم....چیزیرو که باید...برای کاری که باید...برای تموم شدن عذابی که نباید!!....من پلیسم.....یه پلیس نفوذی......رئیس از جاش بلند شد و به طرف اومد...داشت قهقه میزد...مثل بقیه....با صدای بلند....بغلم کرد...در حالی که داشت از خنده از پا میوفتاد...من....خیره در چشمان پسر..توی اون جمع...تنها کسی بودم که میگریستم.......میگریستم.................

رئال پلازا(تنبل)http://www.logosdictionary.org/bimbi/images/zucca.jpg

سلام...بازم یک ماه طول دادم!!...خودمم نمیدونم چم شده...تنبل شدم..انگیزم کم شده...یکم مریضم...وووووه...به هر حال بهانه های خوبین!...این روزا نت هم دیگه جذاب نیست...خسته کننده شده دیگه!...یادش بخیر شیش سال پیش که تازه این پی سی زغالیو بابام برام خرید!(البته اون موقع یه سیستم فوق پیشرفته به حساب میومد!).آشناییم با نت و مسنجر و این حرفا مساوی بود با اعتیاد وحشتناکی که یکی دو ماه اول حسابی خانوادمو نگرانو شاکی کرده بود!...اما الان که این چیزا عادی شده دیگه حوصله ای نیست..آی بابا..مامان بیاین گیر بدین بهم!!حد اقل یکم متنوع میشه!

این صدام ساناوابیچ!!!(حال کردین؟) رو هم که اعدام کردن...ایشالا یراست بری جهنم جز جیگر گرفته...هنوز صدای موشکا و انفجارا و لرزشای پاهام موقع بمبارانا و موشک بارونا یادم نرفته...این هنوز کار کوچیکش بود...چی؟..لرزوندن دل یه پسر بچه معصوم کوچولورو دیگه!

این خرابه منده که شهرداری نداره!..همه کوچه ها و خیابونا یخ بسته...بدون اینکه یه فکری به حالش بکنن!...معلوم نیست تلفات زمین خوردن این روزا چقدر اینجا بالا رفته ...ولی خودم که چندبار کم مونده بود زبونم لال غزل خداحافظیرو بخونم!!...یه بارش که اگه حرکات محیر القول و عکس العملای سریعم نبود حسابی کله پا شده بودم!!..البته یه بارم شدید ضایع شدم!.دستام تو جیبم بود..بعد پام لیز خورد!...فقط تونستم کاری کنم سرم نخوره زمین..کجا!اونم یه جای شلوغ...فکر کنین..اوه اوه...خدایا این شورای شهر و از ما نگیر!!ضمنا من اصلا سیاسی نیستما!

وای یکی منو دعوتم کرده بود یلدا بازی!...اونم چه دعوت کردنی!...میشد برام کامنت بذاری ژورنال جون که الان مطلب هفته پیشمو ویرایش نکنم!....خب حالا بسه...بریم اعتراف کنیم.......

۱.بچه که بودم همیشه شلوارک میپوشیدم وقتی بیرون بازی میکردم!...حسابشو داشته باشین یه پسر کوچولوی خوشگل!(چیه بچه که بودم خیلی ناز بودم خب؟!!!الانو نمیدونم!)با شلوارک یه شب داره کنار خونشون تنها بازی میکنه! بعد یه آقایی که از اون آدماست که بهش میگن بچه باز و داره همون نزدیکی پیکان قراضشو تعمیر میکنه.......بقیشو نمیگم...چون الانم که یادم میاد ترس ورم میداره و بغضم میگیره!......ولی مرتیکه عوضی کارو نتونست گسترش بده!!چون با لگد زدم به پاشو فرار کردم...وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم تو تختمو اونقدر گریه کردم تا خوابم گرفت!!

۲.چند ماه پیشا که حالم بد شد!از ترس گریم گرفت...الان که یادم میاد خجالت میکشم!

۳.کودکستان که بودم دوتا بچه قلدر اذیتم میکردن!هی میزدنم!...منم یه روز تو زنگ تفریح با اون فکر کوچولوم!!بلایی سرشون آوردم که بعدا دلم واسشون سوخت!کیف یکی از بچه هارو ورداشتم گذاشتم تو نیکت اون دوتا...پسره که کیفش گم شده بود انقدر گریه کرد که معلم مجبور شد مدیرو بیاره..اونم همه نیمکتارو گشتو کیفو زیر نیمکت اونا پیدا کرد!...بعدم قشقرقی راه انداختو انقدر دعواشون کرد که نگو...اون دوتام انقدر ترسیده بودن که یه ریز گریه میکردن!!خیلی آب زیر کاه و مکارم نه؟!!

۴.سال دوم سوم دانشگاه که بودم.. خانوادم رفتن مسافرت من موندمو خودم!آدمیم که تنها بمونه ببخشید دور از جون..کونش میخاره!!...اولش خیلی مقاومت کردم ولی نشد که نشد!!...یکی بود که خیلی دوسش داشتم...البته واسه کارایه بد!...شنیده بودمم که حسابی دستش تو کاره!..بهش زنگ زدم اومد خونمون....بقیشم نمیگم!چون سوتی که داده بودم حسابی حالمو گرفت...اونی که میگفتن حسابی دستش تو کاره یکی بو د هم اسم اونیکه صداش زده بودم!..این شد که آبروم رفت!!..خدا خیرش بذه به کسی نگفت!!

۵.فکر کنم تموم شد!...آره؟....اونیکیا بمونه برا بعد!!!

سینما تک (در گرمای شب)

1.در گرمای شب(یادم بودا!)....سیدنی پواتیه..رد استایگر....وای من عاشق این فیلمم...عاشق همه چیزش...از اسمش بگیر که وقتی میشنویش...حس و حال فیلم میاد دستت...پیراهنای عرق کرده...کولر خراب!..بوی عرق!!...وووووی!!...حالا اینارو بی خیال بازی این دوتا بازیگر حرف نداره!..سیدنی پواتیه جنتلمن و آقا منش و رد استایگر بی قیدو بند...با اون آدامسش که از اول تا آخر فیلم جوید و همینش بابامو فراری داد!!...در گرمای شب...

http://www.dublinks.com/assets/24/F1E24F5B-A9C8-3864-B8F786CA2FA484E3_big_image/image_In-the-Heat-of-Night.jpg

2.راستی دیدین که جیمز باند جدید کی شده که؟..منکه اسمشم نمیدونم..بس که از قیافش بدم میاد!!آخه وقتی یکی مثل کلایو اوئن هست چرا رفتن سراغ اون مو بوره؟!!...وای اگه کلایو میشد جیمز باند هیچکدوم از فیلماشو از دست نمیدادم..اما الان!!......

http://media.canada.com/canwest/15/daniel_craig.jpghttp://newsfeed.tcm.ie/images/people/cliveowenPA.jpg

3.گمشده در ترجمه-غربت-(سوفیا کوپولا)....بیل موره ای...اسکارلت جوهانسن.....یه آنونس از فیلم که چند وقت پیشا دیده بودم تشویقم کرد که فیلمو ببینم..شخصیت اصلی که نقششو بیل موره ای بازی میکنه...تو یه سالن انتظار کنار یه پیر زن ژاپنی نشسته و با زبون بیزبونی باهاش صحبت میکنه!!دوتا زن ژاپنی هم که پشت سر اینا نشستن از خنده دارن ریسه میرن!!بازی موره ای و حرکتای بامزه پیر زن ژاپنی انقدر مکمل هم هستن که ممکن نیست ازتون خنده نگیرن!...خودم فکر میکردم مثل این صحنه تو کل فیلم زیاد نمیشه پیدا کرد ولی خداییش فیلم پر بود از این لحظه های ناب!...داستان هم که در مورد یه بازیگر مشهور آمریکایی هست که برای تبلیغ کردن یه محصول ژاپنی میره توکیو.......حتما ببینیدش.

http://images-eu.amazon.com/images/P/B0001GNDRA.02.LZZZZZZZ.jpg

4.جری مگوایر(کامرون کرو)...تام کروز...رنه زلوگر...با همه چیز فیلم حال کردم الا تام کروزش!..نه اینکه بد بازی کرده باشه!...کلا ازش خوشم نمیاد!...ولی فیلم واقعا یه فیلم زنده و با نشاطه...دیدن فیلمو به کسایی توصیه میکنم که یکم نا امید شدن!..دیگه نمیگم...می سپرمتون به کامرون کرو و شاهکارش!

5.یادآوری(کریس نولان)...گای پیرس...واقعا نمیدونم چرا در مورد این شاهکار کریس نولان  چیزی ننوشته بودم تا به حال!..یکی از بهترین فیلمهایی که دیدم...به دو دلیل..داستان گیرا و سبک جالب فیلم...اول داستان...مردی تو یه حادثه حافظشو از دست داده!..یعنی نه!حافظش سر جاشه ولی دیگه نمیتونه چیزی رو به خاطر بسپاره!...یعنی گذشتش کاملا یادشه ولی به خاطر ضربه ای که به سرش خورده یک ربع بیشتر از خوادث گذشته تو خاطرش نمیمونه!...ولی یادشه که شبی..دو نفر اومدن به خونش...زنشو کشتن و اونو به این روز انداختن..اون به خاطر نبود مدرک به جرم قتل زنش به زندان افتاده!بعد آزاد شده وحالا می خواد انتقام بگیره!..برای اینکه یه چیزهایی رو به خاطر بسپاره حوادث مهم و مدارکی رو که به دست میاره روی بدنش خالکوبی میکنه!..از مکانهای که رفته عکس میگیره و پشت عکسها یادداشتهای یاد آوری مینویسه!...ولی اوضاعش خیلی خرابه...آدمهای زیادی هستن که ازش به خاطر وضعیتش سوء استفاده میکنن...مثلا صاحب هتلی که اون توش زندگی میکنه سه تا اتاق بهش اجاره داده وازش پول اضافی میگیره!...تا اینجای کارو داشته باشین تا برسیم به سبک فیلم...کارگردان...برای اینکه ماهم تو وضعیت بغرنج این آدم شریک باشیم! قصه رو از ته به سر روایت میکنه!..همین میشه که ما هم میشیم مثل شخصیت اصلی...ولی واقعا وضع بدیه!...آدم هر روز صبح از خواب بیدار بشه و تازه یادش بیاد که عزیزترین کسشو از دست داده..و داغ دلش تازه بشه...چون بزرگترین نعمت رو نداره...فراموشی اون لحظه!!این شاهکارو حتما ببینید.

http://www.moviecritic.ca/reviews/2000/memento_poster.jpg

Redroza`s homehttp://www.southerncaliforniarealestateagent.com/images/red-home.gif
هی قهر هی آشتی...هی قهر هی آشتی....وای سرم گیج رفت!
خسته کنندم نه؟!!
کی این گره های تو زندگیم وا میشن؟...کاش بیشتر نشن فقط....
راستی تعداد شرطا کافیه یا زیادش کنم؟!!!!!!
حالا شد!

نوستالژیکا(اولین دایرةالمعارف تمام رنگی ایران)

یادها و خاطره ها...همشون انسانهای دورورت نبودن!...چیزهای که بردنت به رویاهای گذشته...بوها هم بودن...طعمها...نوشته ها...صداها...هر چیزی که به گذشته وصلت میکرد!....یکی از اون چیزها...که آمیخته با گذشتت بود...مجله ای بود که از وقتی چشم باز کردی و قوه درک درونت شکل گرفت همراهت بود...چه اون موقع که داییت اونو می خرید و چه اون موقع که اونقدر بزرگ شده بودی که خودت برای خودت داشته باشیش...داشته باشیش..تا وقتی که اونهم مثل همه چیزهای خوب زندگیت...تموم شد...........................................توی کلاس دائما فکرت مشغوله!...حواست به درس نسیت....نمی فهمی چطور  وقت کلاس تموم میشه!...زنگ که میخوره زود کولتو ور میداریو میری بیرون..اولین کسی هستی که تو سرویس نشستی..آقا رضا رانندتون طبق معمول داره بچه خوشگلای مدرسه رو که میان بیرون دید میزنه!...همیشه عاشق وقتی هستی که قراره با سرویس برگردین خونه...تو نیم ساعتی که میرین طرف خونه...شادیه و شورو شلوغی...آواز خوندن بچه ها..شوخیایه علی باهات...کیف داره!خیلی زیاد..ولی الان هی خدا خدا میکنه همه بچه ها بیان تا  زود برسین خونه!...علی نیست!...زنگ آخر بیکاری داشتن...واسه همینم زود رفت خونه...ولی یه چیز دیگه هم هست که بی حوصلت کرده..مجله محبوبتو دادی که اون بخره چون تو وقت نداشتی بری بیرون مدرسه واسه خریدنش!...وااای حالا علی خریدتشو زودتر از من خوندتش..اینا فکرایین که میان تو ذهنت...کاش نخونه بذاره باهم بخونیمش!...تمام طول راه سرت تو لاک خودته...خیره ای به خیابون...به خطای سفید جاده که تند تند از جلو چشمات رد میشن!.................فاصله پارک تا خونه رو میدوی!...مسیری رو که همیشه سلانه سلانه با علی ده دقیقه ای طی میکردینو دو دقیقه ای طی میکنی...پله هارو دوتا یکی میکنی تا برسی طبقه دوم...زنگ درو میزنی..درو باز میکنه...فرصت نمیدی!!.سلام خریدیش؟!...می خنده و میگه نه نیومده بود!..اخمات میره تو هم!...میگی جدی؟..میگه آره فردا میادش!...آویزون میشی! چه ضد حالی...دم در وایساده نگات میکنه!...میگه خب ولی یه چیز بهتر..چیزی نمیگی..میگه امروز خونه تنهام...شب پیشمی!!یخت وا میشه!...میپری بغلش میکنی!...............مامانت قابلمه غذارو میده بهت..خیلی داغه..کلیم سفارش میکنه که شب زود بخوابین..صبحم من زنگ میزنم از خواب بیدارتون میکنم! چشمی میگیو از خونه میزنی بیرون................بعد از شام هردوتون لم دادین رو کاناپه و دارین تلوزیون میبینین!...علی خمیازه میکشه و میگه..بریم لالا!..می خندیو میگی بریم...میری مسواک بزنی..تا بری و برگردی علی همه چراغای خونرو خاموش کرده جز اتاق خودش!...رو تختش نشسته و یه چیزی تو دستشه!..وااااااااو..مجله رو خریده!...کلی ذوق میکنی...میخنده و میگه...اینجوری کیفش بیشتره نه؟...از همونجا شیرجه میزنی بغلش بلند میگی دوست دارم دیوونه!!...........اون شب...زیر نور قرمز چرغ خواب علی...تا نزدیکای صبح تو آغوش گرمش...تمام مجله رو با هم میخونین....از اول تا آخر.......حالا اما...دیگه نه دانستنی هایی هست که بخونی..و نه علی که بخواد بغلت کنه!......تنها رو تختت دراز بکشو بخواب.............

پاترزون+رفقا(مثلث)

صبح امروز سر کلاس جادوی سیاه چنان مدهوش حرکاتت شده بودم که تمام وردهارا اشتباه به جا اوردم...چهره معصومت درونم را به هم میریزد هری!...نمیدانم..کاش میشد ففط یک بار ببوسمت...دست بر آن زخممت نهم و نوازشت کنم...دوست داشتم برای من باشی...برای خودم...کاش میشد هری....کاش ماگل بودیم...کاش زندگیمان پر نبود از جادو و سیاهی و .....کاش دنیایمان را با جادوی عشق رنگ میکردیم هری!...آه....این خون چه ها که نمیکند...چه فرقی میکند اسلاترین با گریفیندور!...راستی...سوالی دارم...خون مهمتر است یا قلبی که آن را به جریان میاندازد؟!...آه هریه عزیزم...کاش برای هم بودیم...تا ابد...حاضرم به جادوی تو موش شوم و سالها در قفس زندانیت باشم!..دوست دارم ......خوش به حال آن ویزلی کک مکی!...کاش ویزلی بودم!انوقت میتوانستم در آغوشت گیرم و فشارت دهم!...آه هری..کاش دابی بودم..آنوقت دوستم داشتی...حتی از سر دلسوزی!...هری..من عاشقتم دیوونه!!..کاش اسیلترین نبودم..کاش اصلا جادوگر نبودم....به خدا همه اون دشمنی هایی که باهات میکنم از سر عشقه!...دوست دارم...دراکو ملفوی.....................واااااااااااااااااا.....خوب شد ران اینو ندیدا..والا جنگی راه میوفتاد!...خدا بابای فنگو بیامرزه!...تازگی ها عاشق خوردن نامه های عاشقانه ای شده که رو تخت ولوست!!!حالا ایندفعه تخت هری!!...خدایش حوصله مثلث عشقی ندارم!..شما چی؟.....