یالهای اسب کهر

http://www.akkasee.com/news/archives/84/weblog/award.jpg

فانتاستیکا(یالهای اسب کهر)
نمیدونست چرا انقدر ناشیگری کرده بود...انقدر که ارورکهای بد ذات زشترو الان ردشو گرفته بودن و ساعتها بود که در تعقیبش بودن...خسته بود!حتی از اسبش که ساعتها بود میدوید....اما بوی گند اوروکها یک لحظه هم از مشامش بیرون نمیرفت...وصدای کر کننده فریادهاشون...ساعتها بود که در دشت میتاخت...آموهن...الف(elf) جوان زیبارویی بود...و آنچه که اونرو اینچنین از خود بی خود کرده بود و آواره دشتهای وسیع سرزمین میانه...چیزی نبود جز عشق...عشقی یگانه...به الفی که میدونست از عشق اون با خبر نیست.......چشمانش سنگینی میرفت....یالهای اسب کهرش به طرززیبایی موج میخورد...محو رقص یالهای اسبش...چشمانش خستگی رو تاب نیاورد...............در رویا..عشقش رو میدید...که سوار بر اسبی به همراه راهیان حلقه به سوی گندور در پیشه...به سوی چشم سارون...چشم آتشین....به سوی اونها میدوید...ولی هر چه میدوید...از اونها دورتر میشد....با تمام توان فریاد زد....لگولاس!!!!!..............بوی گندی اونو به خودش اورد!!...چشمانش روکه باز کرد...اوروک زشتروی کثیفی سوار بر جانور کریهتری رو دید خودش رو به او نزدیک می کرد....دست به طرف کمانش برد تیری رو بیرون کشید....مصمم تر از هر لحظه....نشانه رفت...و کمانرو کشید...تیر رها شد و در میان چشمان اوروک نشست...دیگر چیزی ندید..جز گرد خاک حاصل در هم غلطیدن اوروک...لبخندی پیروز مندانه بر لبانش نقش بست...لبخندی که زیباتر از هر زمان جلوه اش میداد...اسب میتاخت...بوی گندی در کار نبود...احساس شعف داشت....کمانرو پائین اورد....اسب می تاخت.......اوروک کمان زشتشرو آماده میکرد...آموهن همچنان لبخند میزد....اوروک نوک پیکان رو گیراند...آموهن همچنان در میان علفزار میتاخت...اوروک تیر رو رها کرد...آموهن زیبا بود....تیر آتشین هوارو میشکافت....آموهن....لبخند زیباش محو شد...اسب کهر دیگر نمی تاخت....تنها چیزی که دید سقوطش بود!!...در میان علفزار...از روی اسبش که تیری آتشین در پهلو داشت!...محکم به زمین خورد...خودش را سریع جمع کرد و ایستاد...اما دیگر جای عکس العملی باقی نبود...وقتی اوروک ها به سرعت بهش نزدیک میشدند....حتی نتونست دست به طرف کمانش ببره!...اوروکها به سرعت از کنارش میگذشتن و هریک ضربه ای رو بهش میزدن....دیگه صدایی نمیشنید...از زخمهاش خون جاری شد...خون صورت زیباشرو زیباتر جلوه میداد!...روی زانوها به زمین نشست....تصاویر به سرعت از ذهنش میگذشتن...هر آنچه که بود...هر آنچه که کرد..هر آنچه که دید.......................آموهن جوان در صفی ایستاده بود در کنار الفهای جوان تازه کار! همه کمان در دست داشتند...آموهن به روبرو خیره بود...فرمانده اونها قرار بود الفی باشه به اسم لگولاس...صدای قدمهای اون رو میشنید که داشت نزدیک میشد...تا به حال لگولاس افسانه ای رو ندیده بود...اما تعریفش رو زیاد شنیده بود...تعریف سلحشوری هاشرو!!...اما وقتی از روبروش گذشت...برای اولین بار دیدش...و فقط یکبار...دیگه قدرت اینرو نداشت که چشم ازش برداره......حتی وقتی که در حین تمرین تیری به اشتباه به بازوش نشست و لگولاس اونرو از بازوش بیرون کشید...لگولاس یه تیرو جای زخم خیره بود و آموهن به چشمان زیبای لگولاس.....................آموهن زخم خورده...زانو زده بود.....اوروک ها داشتن بر میگشتن!!......آموهن با چشمان یک الف میدید!..دور دسترو...دوردسترو...جایی در میان کوهستان...راهیان حلقه رو میدید...و لگولاس رو...و لگولاس رو....اوروکها نزدیک شدند...شمشیرهای زشتشونرو در هوا تکون میدادن...آموهن با چشمانش لگولاس رو میدید...سوار بر اسب سفیدش...چیزی نمیشنید جز آواز یک زن...با صدای زیباش..به زبان الفی...آرام میخوند...شمشیرها به پائین اومدند ...برای ضربه زدن...............................لگولاس ایستاد...برگشت و به پشت سرش خیره شد...


رئال پلازا(گیج زنی!!)
بازم سلام...ای کاش همتون خوب باشین چون مریضی چیز گند و مزخرفیه!!..منم خوبم...حداقل نسبت به قبل...فقط اینروزا یکم گیج میزنم!!...همه چیز یخورده قاطی پاتی شده..البته به معیارهای من که اتفاق زیادی تو زندگیم نمیوفتاد...به هر حال...بازم میگم...قدر سلامتیتونو بدونین...از همین الان..نه عین من وقتی از دستش دادین...خب بسه دیگه گله و شکایت!!...راستی ای کاش بلد بودم تو وبلاگم آهنگ میذاشتم..خیلی خوب میشد...اونوقت برای هر پستم بنا به نحوه نوشتنم یه آهنگ قشنگ انتخاب میکردم...ولی حیف که بلد نیستم!!...راستی بین دوستای گلم کسی هست بلد باشه تو سیستم بلاگ اسکای این کارو بکنه؟!!...اگه بلدین و میتونین یادم بدین یه دنیا ممنونتون میشم.....

حالا که فکرشو میکنم میبینم تو این مدت از هر لحاظ تنبل شدم...حتی تو روابط اجتماعیم..حتی وقتی یکی مثل تو با اون همه مهربونیت ...نمیدونم چی بگم!!..خودت میدونی بارها برات گفتم...شایدم بهونه تراشی کردم...واقعا نمیدونم...اینکه نمیتونم جواب اینهمه محبتو مهربونیاتو بدم ازت خجالت میشم...و از خودم!!خنده داره که دارم گیج میزنم...سالها بود با تنهای می جنگیدم..اما الان که تو اومدی..میبینم داشتم عاشقش میشدم...عاشق تنهایی...شایدم شدم...به جای اینکه عاشق تو باشم....تو گفتی دوسم داری...گفتی عاشقم شدی...حتی با اینکه ندیدیم..از نزدیک...نمیدونم...من تنبلم یا تو مثل فرشته ها بال در آوردی و رفتی و نشستی تو آخرین پله...آهای آدم عاشق!!من هنوز این پائینم...تو پله اول گیر کردم..کمکم میکنی؟!!


سینما تک(غول عاشق)The image “http://www.dvdexchange-online.co.uk/DVD_Film_News/2005/King_Kong/KING_KONG.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
1.خسارت(لوئی مال)...وای کاش این فیلو نمی گرفتم واصلا هم نمیدیدم...ولی خب حالا که دیدم دیگه نمیشه کاریش کرد...فیلمو به هیچ وجه دوسندارم...راستش فقط به خاطر ژولیت بینوش گرفتمش...چون از بازیش تو فیلم آبی لذت بردم...اما تو این فیلم..نه!!...داستان از این قراره...یه وزیر کابینه تو انگلستان..با بازی جرمی آیرونز...عاشق نامزد پسرش میشه!!و در به در باهاش سکس میکنه!!..آخرشم تراژدی اتفاق میوفته..پسرش میبینه و از یه جایی پرت میشه و میمیره.....اونجور که خوندم خود بینوش از فیلم و بازی توش اظهار نفرت کرده و گفته کاش توش بازی نمیکرد...یه جمله باحالم نثار کارگردان و آیروزنز کرده!...خسارت دیدگاه فریبکارانه لوئی مال و جرمی آیرونز در باره زنه!!!..تمام.

2.غریزه اصلی( پل ورهوفن )....باید اسمشو میذاشتن غریزه حیوانی!!...گمونم دیده باشیدش...فیلم مزخرفیه!!...باعث شد از مایکل داگلاس بیشتر متنفر بشم!!...چند سال پیش یه فیلم از ورهوفن دیدم...مال جوونیاش بود گمونم مال سالهای اولیه دهه هشتاد...مقایسه که میکنم میبینم آدما چقدر میتونن تغییر کنن..اون فیلم سرپا و نجیب کجا و این فیلمه!!!...شایدم ایراد از آب و هوای هالیووده!!..چه میدونم والا!!

3.جکی براون( کوئینتین تارنتینو )...شاید اگه تارنتینو و فیلماشو نمیشناختم و ندیده بودم از این فیلمه بیشتر از این لذت میبردم!!...یادتونه گفتم از سبک تارنتینو لذت میبرم ...که تو هیچ ساختاری خودشو بند نمیکنه؟!!....تو این فیلم یخورده خودشو انداخته بود تو همون کادری که میا والاس تو فیلم پالپ فیکشن با انگشتش رو هوا برای وینسنت وگا کشید و گفت لطفا اینجوری نباش!!!...کلا فیلم بدی نبود..مخصوصا بازی این یارو ساموئل جکسن که غوغا میکرد...رابرت دنیرو هم که انگار اومده بود تفریح کنه!!نقش یه آدم خنگ حاشیه ای رو با حال بازی کرده بود!!
The image “http://www.ccuart.org/di1/archives/run%20lola.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
4.بدو لولا بدو!!( تام تیک ور )...یه فیلم موج نوی سینمای آلمان...البته اگه اینجوری میگن...گفتم ایراد نگیرن بعضیا!!...خیلی فیلم قشنگیه...چند سال قبل کلی سروصدا راه انداخته بود...داستان جالب و سبک غروغاطی با مزه ای داره...داستان یه دختره به اسم لولا که یه روز صبح نامزدش بهش تلفن میکنه و میگه تو یه دردسر بزرگ افتاده و لولا باید صدهزار یورو در عرض بیست دقیقه براش جور کنه والا میان و میکشنش...داستان شروع میشه با دویدن لولا برای نجات نامزدش...حتما این فیلم جذاب رو ببینیند...به چندبار دیدن میرزه!!!

5.کینگ کونگ( پیتر جکسن )...این پیتر جکسن هیچوقت نا امیدم نمیکنه!!...هم با سه گانه شاهکار ارباب حلقه ها . هم این فیلم....خیلی ازش ایراد میگیرن که فیلماش فیلم نیستن بلکه تروکاژ کامپیوترین...ولی خداییش....یکم فکر کنین...اگه تو اوائل دهه سی میلادی که کینگ کنگ اولیه ساخته شد...یه همچین امکاناتی وجود داشت...دوباره میرفتن و فیلم رو با کپچرموشن و عروسک می ساختن؟!!نه والا...همین جوری با همین امکانات...اونوقت بازم طرفدارای سینمای غیر تروکاژی که برای فیلم اولیه میمیرن ازش نفرت پیدا میکردن؟!!...بازم نه!!...سینما همینه...همین که با دیدن صحنه های فوق العاده فرار آپاتاساروسها از دست راپتورها و گیج خوردن آدما بین دست و پای دایناسورا به هیجان بیایم...همینکه مبارزه کنگ با تی-رکسای مخوف مو به تنمون سیخ کنه!!..همین که عشق زیبای کنگ اشکمونو در بیاره...همینکه مثل من از رقص کنگ و آن دارو تو سنترال پارک و روی یخا لذت ببرین و اشکتون در بیاد....سینما جادوی خودشو کرده.......


گیمزون(2=200)
انقدر این بازار گیم کساد شده که نگو!!..هیچی واقعا نیست تو بازار!!..اگه هم هست رو سیستم زغالی من اجرا نمیشه!!...کارم کشیده به بازی های دسکتاپی!!...خدا بگم چیکار کنه این سازنده های بازیهای جدیدو با اون پدیده دهن پرکن بازی های نسل بعدشون!!...دو سال پیش سیستمم غولی بود برا خودش...ولی الان که بگی سیستمم برا دو سال پیشه بهت میخندن و میگن اووووووو دو سال پیش؟!!...واقعا هم..دو سال پیش...تو دنیای کامپیوتر انگار میگی دویست سال پیش!!

نوستالژیکا(کلاه زرد)
فردا قراره بره دانشگاه...روز اول...سال اول...قراره عصری با هم برین نمایشگاه بین المللی!...هم برا خودش یه چیزای بخره..هم یه گشتی زده باشین...دو ساعتی طول میکشه برسین اونجا...یه چنتا اتوبوس عوض میکنین...دست آخرم با بدنای کوفته میرسن نمایشگاه...شلوغه..پر از آدمای مختلف...هی به خودت فشار میاری که شاد باشی و اونم شاد کنی!!ولی انگار تخم غم پاشیدن تو وجود هردوتون...تو طول راه بیشتر از چند کلمه با هم حرف نزدین...ولی یکم که تو محوطه بیرونی قدم میزنین روحیتون عوض میشه...باز شروع میکنه شوخیاشو...برا اینکه سر حال بیای تیکه های بامزه میندازه به ملت!!...که نیگا اینو چجوری را میره انگار شلوارشو خراب کرده!!..یا اونو دست زنشو چه محکم چسپیده!!قراره بدزدنش شب بیکار بمونه؟!!..یکم که میگذره انقدر خندیدی که تمام عضلات صورت و فکت درد میکنن!!...میرین سالن کامپیوتر...جایی که هر دوتون دوسدارین...یکم که میگردین...یه دفعه چشمت میوفته به یه آشنا!...معلم زبان راهنماییتون...تو یکی از غرفه ها نشسته...اون موقع هم تو کار کامپیوتر و اینجور چیزا بود....به علی نشونش میدی...باهم میرین پیشش...سلام و احوال پرسی...هردوتونو میشناسه..از شاگرد دردونه هاش بودین!!!!!!!!!...یکم صحبت میکنین و از وضعتون میپرسه...علی میگه تهران قبول شده دانشگاه و باید فردا راهی بشه!!...اینو که میگه آقا برمیگرده و یه نیم نگاهی بهت میندازه...اینگار که از تو دلت خبر داره!!..میگه..آخی..یعنی رضا تنها میمونه دیگه!!...علی میگه چی بگم آقا!!..چیزی نمیگی...فقط ساکت میشی و سرتو میندازی پائین...و طبق معمول اینجور موقع ها کم مونده اشکت در بیاد...آقا میگه خب قرار نیست که برا ابد بره..بر میگرده...آروم میگی بله....میگه میفهممت آقا رضا!!و این جمله آخرو جوری با شیطنت میگه که انگار از هفت پشت رابطه تو و علی با خبره...دوتا کلاه تبلیغاتی از رو میز ور میداره و میده بهتون..به علی هم یه کلاسور خوشگل کادو میده!!...خدا حافظی میکنین و میاین بیرون...علی میگه خودشم اینکاره بوده انگار!!با عصبانیت میگی...چیکاره؟!!..تو گوشت با ادا میگه..عاااااشق...یدفه بغضت میترکه...وسط جمعیت خودتو میچسپونی بهش..سرتو تکیه میدی به بازوش...میگه رضا زشته اینجا...اینجوری نکن مگه بچه ای؟!!...یه صندلی پیدا میکنین و میشینین...یکم که گریه میکنی سبک میشی...علی داره با حسرت نگات میکنه...با انگشتش آروم موهای رو پیشونیتو مرتب میکنه...میگه اگه نمیتونی تحمل کنی نمیرم اصلا...یکم از خودت بدت میاد!!...واسه اینکه جو عوض بشه کلاهی رو که آقا داده بود میذاری رو سر علی و میگی...همین فردا میری با همین کلاه....ولی انقدر کلاه مسخره ای که وقتی با قیافه جدیش ترکیب میشه کلی خنده دار میشه...میزنی زیر خنده و قهقه...اونم میخنده..چون تو خوشحالی.......چون تو میخندی......عصری موقع برگشتن نزدیکای مجتمعها به سرتون میزنه بقیه راهو پیاده برین....از وسط زمین فوتبال نیمه کاره که رد میشین...علی بغلت میکنه...بعد میگه....میخوام اندازه چند ماه بوست کنم...میذاری؟!!...میگی بریم پیش تیر دروازه ها...اونجا بهتره!!تاریکتره!!..میگه بذار همه ببینن اصلا...از چی میترسیم...میگی برام فرقیم نمیکنه...غرقم کن!!!!.....غرقت میکنه...تو بوسه های عاشقانش....تو وجود مهربونش...تا ابد............

پاترزون+رفقا(مودی چشم دیوونه!)عکسشو پیدا نکردم!!http://pantransit.reptiles.org/images/2002-11-24/harry.jpg
نمیدونم این اسم و ترجمش چقدر درسته...ولی من از اول مودی رو با همین اسم شناختمش!!...مودی یکی از استادای هریه...تو قسمت چهارم استاد درس جادوی سیاه میشه!!همون درسی که هیچ استادی نمیتونه توش دووم بیاره!!...واسه چی بهش میگن چشم دیوونه؟....چون یه چشمش بزرگ و از کاسه درموده هست و میتونه تو حدقه به هر جهت بچرخه!!حتی کاملا روبه داخل...و قدرت بینایی این چشمشم زیادی زیاده!!جوری که میتونه پشت چنتا دیوارم ببینه!!...شخصیت جالب و بامزه ای داره!!خپل و گردو قلمبه!!...و ضمنا از افراد محفل ققنوس هم هست........هری نیست خدارو شکر...رفته تعطیلات!!..منم یکم دارم نفس میکشم!!...لا اقل تبدیلم نمیکنه به تشک هگرید!!..وای وای نمیدونین چه مکافاتیه تشک این غول بیابونی بودن!!..از اینکه هی خروپف میکنه بگذریم...هی غلط میخوره هی غلط میخوره...هی با عرض شرمندگی آروغ میزنه و باد هوا میکنه!!...مخصوصا وقتی لوبیا های حیاط پشتیشو میخوره!!واه واه...بلا به دور!!!!!!!!!!