نسل نارنجی

 

فانتاستیکا.................................................................................................... The image “http://www.photo-select.net/images/products/070106011-OrangeFlower5.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 

 

چشماش مسوختن...از زیر عینک با انگشتاش مالیدشون تا شاید کمی بهتر بشن ولی فایده ای نداشت!...با اینکه اصلا کسر خواب نداشت ولی احساس کرد یه چرت کوچیک روی صندلی سینما خیلی فاز میده!...جوری که همکارای منتقد و روزنامه نگاری که توی سالن بودن نفهمن یکم توی صندلیش فرو رفت و خودکارشرو هم توی دستش محکم گرفت و روی دسته کاغذی که روی پاش گذاشته بود گذاشت...اینجوری بهتر بود!...بعد آروم چشماشو بست!اخرین تصویری که از پرده دید فرقی با بقیه فیلم خواب آور نگه داشت!...همینکه چشماشو هم گذاشت احساس کرد یه چیزی توی مغزش آروم گرفت............

وااای چقدر شلوغ میکنن این بچه ها!! این فیلمو شروع کنین سرسام گرفتیم!...مامان اینو گفت و در حالی که بهش نگاه میکرد اضافه کرد: تو نمیخوای مثل دوستات آتیش به پا کنی؟! پسر که توی صندلیش فرو رفته بود داشت با عکس آدامسی که می جوید بازی میکرد! چیزی نگفت!...واسه همینم مامان این بار عصبانی تر گفت پاشو دیگه نمیبینی دوستات سینما رو گذاشتن رو سرشون! برو باهاشون بازی کن! ولی پسر بازم جمب نخورد! تا اینکه دوست مامان که کنار مامان بود خم شد و گفت: ااا پاشو دیگه پسر!! برو با بچه ها بازی کن!!مگه دختری چسپیدی به مامانت!...پسر با بی حوصلگی و کلی ناز از جاش بلند شد و رفت دنبال دوستاش و داداشش که داشتن اون ته سینما روی بالکون خالی بازی میکردن و کلی سرو صدا راه انداخته بودن.... داشتن دزدو پلیس بازی میکردن! زیاد بودن چنتا از هم کلاسیاشم دید!شریفم بینشون بود!همین یجوریش میکرد!!یه چیزی ته دلش قلقلک میموفتاد!!دوست داشت حالا که اونم هست بازی کنه!رفت و قاطیه اونا شد! شریف پلیس شده بود!همیشه باید آدم خوبه میشد!تو مدرسه هم همینجوری بود! درسخون و با انظباط و مودب!همه معلما دوسش داشتن! اونم دوسش داشت!نمیدونست اسم این حسو چی باید بذاره ولی هر چی که بود خیلی قشنگ بودبراش!.....هر کاری کرد نتونست بشه جزو پلیسا! واسه همینم کلی کفری شد! بازی که شروع شد بدو بدو هم شروع شد! بین صندلیهای سینما...زیر پای مردم!!توی بوفه...آتیشی به پا کرده بودن که نگو!حس کرد خیلی داره خوش میگذره...هی چشمش دنبال شریف بود که دنبال کیه!!دوسه باری دنبال اون کرد ولی از دستش در میرفت!!آخه هر کسی رو که میگرفتن سوخته بود! باید میرفت رو بالکن که مثلا زندان بود!...ولی اون جقله تر از این حرفا بود که گیر بیفته!!.......فیلم هنوز شروع نشده بود! از بلند گوها داشت آهنگ پخش میشد!...انقدر که دویده بودن خسته شده بود واسه همینم خودشو یه گوشه قایم کرده بود تا نفسش تازه بشه! حواسش به بچه ها بود که داشتن میدویدن! واسه یه لحظه شریف رو بین جمعیت ندید! تا خواست سر بگردونه و اطرافو دید بزنه حس کرد یکی بازوشو گرفت وقتی برگشت شریفو دید که در حالی که می خندید گفت گرفتمت! ولی اون دستشو سریع پس کشید و شروع کرد به دویدن! در حالی که داشت از شریف دور میشد شنید که مامور سالن داد میزنه بچه ها همه بشینن سرجاشون چراغا دارن خاموش میشن!!....وای خیلی بد میشد اگه چراغا خاموش بشن و اون پیش مامانش نباشه چون تو تاریکی نمیتونست جاشونو پیدا کنه!...واسه همین برگشت تا به شریف بگه بسه و برن بشینن سرجاشون!!...ولی وقتی برگشت شریف با سرعت تمام و در نزدیکترین فاصله بهش بود!...بعد دیگه هیچی ندید!!حس کرد همه جا تاریک شد! و یه چیزی محکم خورد بهش!!...بعد افتاد روی زمین و اون چیز هم افتاد روش!! صدای جیغ بچه ها بلند شد!!..ترسیده بود!...سعی کرد چیزی رو که روشه بندازه کنار!!..ولی وقتی تو کسری از ثانیه فهمید که اون شریفه! یه حسی همه وجودشو گرفت! توی تاریکی آروم گفت شریف تویی رو من؟!!...شریف باصدای خنده آرومی گفت:آره..جامم خوبه!!....بلند شو میخوام پاشم!!...ولی حس کرد دست شریف رفت پشت گردنش و بعد یه چیز گرمو روی لباش حس کرد!!ترسیده بود...ولی اون حس توی اون لحظه انقدر مستش کرد که دستاشو که به پلیور شریف گیر داده بود شل شد!!..........وقتی رفت و پیش مامانش نشست هنوز گرمای لبای شریف رو رو لباش حس میکرد! و هنوز اون حس خیلی عجیب و خوب توی دلش وول میخورد!!...وقتی چشماش به تاریکی عادت کرد شریفو چند ردیف جلوتر دید که هی بر میگرده و به اون نگاه میکنه!!...براش مثل یه رویا بود..پسری که خیلی دوست داشت باهاش دوست بشه باهاش یه همچین کاری کرده بود!!شریف دیگه براش حکم همون پسر مودب رو نداشت که همه دوسش داشتن...براش حکم پسری رو داشت که باید فقط برای اون میبود!!یه دوست برای همیشه...تا همیشه همیشه اونو بوس کنه!!..........تا همیشه همیشه وقتی داره بوسش میکنه اون حس خوشگل توی دلشو قلقلک بده!!...........

صدای کف زدن تماشاگرا از خواب پروندش!...همه ایستاده بودن و دست میزدن!!خودشو جمع و جور کرد و بلند شد وایساد! تیتراژ پایانی داشت پخش میشد!...توی دلش گفت: اینجور که اینا دارن دست میزنن انگار یه شاهکارو از دست دادم! از اون شاهکارای خواب آور!!....بساطشو جمع کرد و زودتر از بقیه از بین ردیف صندلی ها گذشت و رفت به طرف بیرون...توی مسیر تاریک وقتی رسید به بالکون خالی یه لحظه ایستاد...برگشت به پرده نگاه کرد!...به قلقله ای حالا داشت شکل میگرفت!....گوشیشو از جیبش بیرون آورد و از توی اسمای لیست مامانی رو انتخاب کرد!!...بعد برگشتو رفت طرف در خروجی!...دری که باز بود و بارقه نور رو به شدت به درون تاریکی سینما هل میداد!!......تصویر ضد نورش توی قاب در در حالی که گوشی تلفن رو روی گوشش گذاشته بود......

پانوراما............................................................................................

 

با یه نور موضعی شروع شد! و البته یه مطلب تو یه مجله در باره سفر کردن!...همین دوتا چیز باعث شدن تا یه حس قدیمی درونم زنده بشه!!آره باز دارم میرام تو ناف گذشته! اونم با کله! ولی خب چیکارش میشه کرد همینه که هستم!! دوست ندارین نخونین!!ولی میدونم که می خونین!!(یه نوشابه زیر میز واسه خودم وا کردم!!باااپ!!)...آره می گفتم...از بچگی عاشق نور موضعی بودم...نوری مثل نور چراغ خواب..یا نور شمع که سایه هارو میرقصونه!یا نور یه لامپ کوچیک که زورش میرسه فقط یه دایره رو روشن کنه!...نمیدونم چرا ولی این عشق به نور موضعی دوست دارم با تنهاییم همراه نباشه! یعنی دوست دارم با این نور کم شاعرانه یه حس با هم بودن...یه حس دوستی..یه حس که بهم بفهمونه که تنها نیستم همراه باشه!.........این نور موضعی میتونه نور چراغ خواب بالای تختم باشه وقتی که گرمای روی تختم فقط از تن خودم نیست!....می تونه نور چنتا شمع باشه روی میز موقع شام خانوادگی!...میتونه نور یه فانوس باشه وسط اتاقم وقتی که برق نیست! با دوستام..وقتی توی اون نور ضعیف داریم باهم هفت خبیث بازی میکنیم!!...میتونه نور چراغ قوه ای باشه که باهاش یه تیکه از جلوی پامو روشن می کنم که وقتی برقا رفته و کوچه تاریک تاریکه پام نره توی چاله ای چیزی!...یا میتونه نور ماه باشه!توی اتاق خونه رویاهام!که میتابه روی تخت من و داداشم تو شبی که قراره صبحش بریم مسافرت و دل تو دلمون نیست!!...میتونه نور چراغ خواب قرمزی باشه که توی همون اتاق دوران قشنگ کودکیمون قبل خوابیدن روشن می کردیم و قورباقه ساکت و قصه شب و اون داستان لوئی بریل که که برام با نور قرمز و سقف دوندون اتاقم عجین شده باشه!!....میتونه ....میتونه خیلی چیزای قشنگ دیگه باشه برام...............و اما سفر...مطلبی میخوندم توی یه ماهنامه سینمایی در باره سفر کردن...اینکه چطور باید سفر کرد و اینکه همه چیز سفر کردن به این خلاصه میشه که خوب ببینیم و درک کنیم!!....و اینکه یه آقای فرانسوی به اسم گزاویه دومتر(اسمای فرانسوی خیلی بامزه هستن برام...گوگولین!!) شرح سفرش رو توی اتاق خوابش نوشته به اسم سفرنامه اتاق!!.....همین منو یاد یه چیز دیگه انداخت..یه چیز لذت بخش!!!وقتی کوچیک بودیم با داداشم نه توی اتاقمون که توی خونه سفر میکردیم!توی چادر مامان اسباب بازیامونو میریختیم و از حال به پذیرایی از اونجا به آشپزخونه...به انباری...به اتاقمون...به همه سوراخ سمبه ها سرک میکشیدیم!!و این کار لذت عجیبی داشت!!یه لذت خاص که وقتی الان هم بهش فکر میکنم نمیتونم توصیفش کنم!!یه جورایی مثل لذت کشف کردن دوباره بود!اینکه جاهایی که بهشون به چشم جاهایی معمولی نگاه میکنی با این کار میشن برات جاهایی خاص!!جاهایی که حالا وقتی توشی با دقت نگاهش میکنی....................چادر مامانم کو؟!!اسباب بازیام کجان؟!!یه چراغ قوه میخوام با چنتا شمع!....می خوام سفر کنم؟!!ااینبار توی اتاقم...شایدم یکم خاله بازی کردم!!کسی پایست؟...واسه یه سفر لذت بخش توی اتاقم؟!!

 

من به احساسات نارنجیم افتخار نمیکنم آقای نجف زاده!......من به هیچ احساسیم افتخار نمیکنم!...افتخار نمیکنم تا وقتی که شیر فهم نشدم!...تا وقتی که نفهمم اونایی که یه موقعی از جونشون گذشتن و رفتن برای چی این کارو کردن!...من حتی به خودم هم افتخار نمیکنم!...افتخار نمی کنم تا وقتی که نفهمم اونایی که جونشونو گذاشتن کف دستشونو رفتن به جنگ آقا غوله! برای کی این کارو کردن!..آقای نجف زاده...من هنوز نمیدونم اونهایی که شما ازشون میگید انسان بودن یا فرشته!...من هنوز نفهمیدم....من هنوز تو دوراهی جوابش گیر کردم!...من هنوز نمیدونم اونها برای ما رفتن یا برای خودشون!...اگه برای ما رفتن...پس حتما از آرامش ما لذت میبرن(اگه باشه)...حتما از اینکه پسری که زمان جنگ اونقدر کوچیک بوده که نمیتونسته اسلحه دستش بگیره و بجنگه الان کلی احساس های خوب داره خوشحال هستن...اگه نه پس چرا شما ناراضی هستی...شما که از ما بهشون نزدیکتری...آقای نجف زاده...خدا نکنه که زمان چیزی رو ثابت کنه!!جنگ چیز کثیفیه..بی نهایت زشته...ولی من خودم دوست دارم بدونم...اگه یه زمانی قرار شد که بجنگیم...ما ...جوونای این نسل..با این احساسات نارنجی و اینهمه ننه من غریبم و فریاد های اعتراض گوش خراشمون ....ما هم؟.....من اگه بخوام برای وطنم بجنگم...برای این می جنگم تا کودکانی که توی اون لحظه همه احساساتشون نارنجیه...در آرامش بزرگ بشن...و زندگی کنن...با همون احساس نارنجی.........ولی هنوز دو به شکم آقای نجف زاده...یعنی نسل ما انقدر پسته؟!!..............

سینما تک.........................................................................................................

 

1.چیز زیادی تو این مدت ندیدم به جز چرندیاتی که تلوزیون به اسم فیلم به خوردمون میده!...اون از فیلم مرحوم اسکورسیزی که جسد دریدشو تحویلمون دادن واین هم از فیلم پیشنهاد که بهتر بود نمیدادن.........

 

2.فیلم مرد عوضی هیچکاک رو حتما دیدید با بازی هنری فاندا...این فیلم یه سکانس داره که جزو سکانسهایی هست که خیلی دوسش دارم......داستان رو که میدونید حتما...در باره یه مرده که با یه سارق اشتباه گرفته میشه!...کلی بدبختی میکشه تا ثابت کنه که اون مرد نیست..زنش تو این قضیه بیماری روحی سختی میگیره ودر اون قسمت فیلم در حالی که همه دربها به روش بسته شده با نا امیدی میره پیش مادرش...شکوه میکنه که خدا فراموشش کرده...مادر ازش می خواد که نا امید نباشه و با اشاره به تابلوی مسیح که روی دیواره ازش می خواد که دعا کنه...مرد با اکراه میپذیره و روبه تابلو شروع به دعا میکنه....تصویر کلوزآپ از صورت فاندا در حال دعا خوندن...به آرومی دیزالو میشه روی تصویر به خیابان خلوت توی شب...تصویر نیمه محو فاندا هنوز توی قابه....و توی قاب خیابون از دور مردی به طرف قاب میاد...جلو...جلو...و جلوتر...اونقدر نزدیک که تصویر صورتش...قالب میشه روی تصویر محو صورت فاندا......اون فاندا نیست....هر کسی هست خیلی شبیه به اونه....تصویر فاندا کامل توی قاب جدید دیزالو میشه....مردی که شبیه به فانداست به طرف یه مغازه میره...تا دوباره دزدی بکنه....دعای فاندای بی گناه مستجاب شده..........ترکیب بندی و کارگردانی از این استادانه تر دیدید؟!

2.مرد آرام(جان فورد...1952)....با یه جان وین مثل همیشه دوست داشتنی ولی این بار نه هفت تیر کش!!بلکه آرام!...یه شاهکار برای زمانی که دلت از دنیا خیلی پره!...حتی اگه فیلم رو بی صدا هم تماشا کنید تصاویر جادویی و بهشتیش وجودتونو پر از زندگی میکنه.

Fun-زون................................................................................................http://www.joytech.net/images/products/74-1-PC_Neo_S_Controller_1.jpg  

      

فعلا آرامش قبل از طوفانه!...البته این طوفان از اون طوفانا نیست که زندگی آدمو به باد بده!!فقط یه چند تومن از جیب آدمو به باد میده...عوضش کلی خیالپردازی ناب توی مانیتور کامپیوترتون دارین که میتونین باهاش عشق کنین!...من اینارو دارم به کی میگم؟...خب میدونم که اینجارو اصلا نمیخونید! ولی خب میگم شاید گوش شنوایی بود و به توصیه این جناب گوش کرد و یکم از وقت گران بهاشو صرف بازی کردن کرد!...کاری نداره والا یکم از سکسایی که دارین بزنین!! نتیجش بد نیست!!...گفتم طوفان...خب تو تابستون به این گندگی که تموم شد و رفت شرکت های بازی سازی خواب تشریف داشتن و به جز دوتا بازی که البته هردو درجه یک بودن چیز دندون گیری بیرون ندادن! والبته قراره طوفان بازی های جدید از مهر ماه شروع بشه!!اونم نه بازی های در پیت!!بلکه تمام آمال و آرزوهای جماعت گیمر!!...اول بذارید از دوتا بازی شاهکار تابستون براتون بگم...اولی بایوشاک بود که بی اغراق یه شاهکار بی بدیل تو ژانر خودشه....یه بازی محشر اول شخص...یه بازی که تحول گنده ای توی این سبک ایجاد کرد چه از نظر گرافیک و چه از نظر گیم پلی....بهتون توصیه میکنم اگه سیستم خوبی برای بازی کردن دارید حتما امتحانش کنید...حد اقل سیستم مورد نیازش هم یک گیگا بایت رم ...سیپیو 3000+ای ام دی...کارت گرافیک جی فورس 6600 به بالا با 256 رم داخلی.....همین!!

اونیکی بازی اما بازی هست که ما گیمرهارو به شدت نوستالژیک میکنه!....یادش به خیر طرفای سال 2000 بود شماره اول مدال افتخار رسما جادوم کرد!!و حالا مدال افتخار :هوابرد....یه بازی که سری مدال رو داشت میرفت زیر سایه کال اف دیوتی تا حد زیادی نجات داد...گیم پلی البته جای کار زیادی داشت و یخورده قدیمی به نظر میرسه ولی اینا باعث نمیشن که بازی رو چند بار تموم نکنین...یه ایراد دیگه بازی هم کوتاه بودنشه...فقط 6 مرحله اونم بعد از نزدیک 3 سال انتظار!...موتور گرافیک بازی مثل اکثر بازی های جدید آنریل3 هستش که با قدرت کارشو میکنه!.....البته تا یادم نرفته بازی اول شخص جنگ جهانی اول هستش....سیستم مورد نیازش هم اینه....512 مگابایت رم....سیپیو 3000+ای ام دی...گرافیک 256 جیفورس 6600 به بالا....

و اما در باره موج جدیدی که در راهه...تا جایی که حافظم یاری میده اینا تو راهن:

1.Need for speed:prostreet: ماین بازی تمام عیار....

2.Crysis: خیلیها منتظر این بازی هستن تا قدرت کامپیوترشون رو باهاش بسنجن...یه بازی با گرافیک باور نکردنی...تقریبا میتونم بگم دموهای بازی یه دنیای واقعی رو نشون میداد...هایت پیشرفت گرافیکی....

3.PES7:سری جدید فوتبال پر طرفدار شرکت کونامی...با گیم پلی جدید و گرافیک ارتقا یافته...

4.Gears of war: شاهکار سال قبل ایکس باکس360.....که حالا قراره برای کامپیتوترهای شخصی هم منتشر بشه....یه اکشن سوم شخص شاهکار...

5.Stronhold: جان وو رو که میشناسید همون که فیلم فیس اف رو ساخت...حالا یه بازی ساخته با بازی چو یون فت!!...تو مایه های مکس پین...جناب چو یون فت هم چهره و صداشو به استاد قرض داده تا باهاش کاراگاه تاکیدورو برای گیمر ها زنده کنه!

6.Call of duty4:...یه کال اف دیوتی دیگه ولی نه توی اوروپای جنگ زده دهه چهل!...بازی پیشرف زمانی کرده و تو سال های آینده میگذره!...

و............................

            

 

قدح خاطرات.........................................................................................

 

خدایا کاری کن کسی نتونه کلبمونو خراب کنه!آخه خیلی براش زحمت کشیدیم!...آمین!!

داری چیکار میکنی؟..بیا دیگه هوا تاریک شد!

برگشتم طرفش و گفتم دارم واسه خونه درختیمون دعا میکنم کسی خرابش نکنه!...چیزی نگفت...فقط یه لبخند رو لباش نشست...یه لبخند که تا حالا ازش ندیده بودم...جنسش فرق داشت!!برگشتم و در حالی که دستام رو توی هم گره میکردم زیر لب و آروم دعا کردم!...خورشید داشت غروب میکرد!..میدونستم که باید برگردیم طرف خونه! تقریبا از ظهر اینجا بودیم و داشتیم با چوب یه خونه درختی جمع و جور میساختیم...وسط درختای باغ اون طرف مجتمع......چند ماه بیشتر از دوستیمون نمیگذشت ولی مثل بقیه وقتی بهش گفتم که باهم یه خونه درختی درست کنیم بهم نخندید و مسخرم نکرد!........دعا خوندنم که تموم شد کیفمو که به شاخه درخت آویزون بود ورداشتم و بر گشتم که برم...ولی دیدمش که اومده پشت سرم...یکم جا خوردم...لبخند رو لباش بود...گفت: میدونستی خیلی دل مهربونی داری؟!!...برای اولین بار ازش خجالت کشیدم...واسه اینکه از زیر نگاهاش در برم گفتم:برو بابا!!.... گفت...میدونی رضا...می خوام یه چیزی بهت بگم...اگه ناراحت شدی ببخش و به روی خودت نیار...میشه؟...کم کم داشتم یه جوری میشدم...نگاهاش یه طوری شده بودن!....آروم و با صدای لرزون گفت: خیلی دوست دارم!..خشکم زد....وقتی که اینو گفت...انگار یه چیزی توی قلبم تکون خورد... یه چیزداغ!....تکون خورد و اومد بالا...اومد بالا و همه جای بدنمو داغ کرد!......باز با صدای لرزون گفت:ناراحت شدی؟....نمیدونستم چی بگم...حس یه پارچه رو داشتم که باد تکونش میده!!!!!خشک شدم تو صورتش...اشکو توی چشاش دیدم...درخششرو که با نور خورشید در حال غروب چشمک میزد...یه حسی ولم کرد!...ولم کرد توی بغلش...دستاشو آروم دورم حلقه کرد....آروم...جوری که حس کردن انگشتاش روی تنم مثل نوازش بود...سرم روی سینش بود...دستشو آورد بالا و سرمو چسبوند به سینش....چشمامو بستم و به صدای واقعی زندگیش گوش دادم......اگه میدونستم که صدای قلبش اینقدر با شکوه و آرامش بخشه...من زودتر بهش میگفتم...که این حسی که موقع دیدنش توی دلم وول میخوره...یه چیز خیلی قشنگه!.....بهش میگفتم!...گرچه نمیتونستم درست توصیفش کنم!......ولی حالا...حالا که تو فاصله چند ثانیه...بهترین دوستم با اون جمله های افسون گر شده بود عشقم...فهمیدم خدا دعامو مستجاب کرده.....

صدای قلبت چه قشنگ بود علی....تو اون غروب سحر انگیز...نزدیک خونه درختی نو ساختمون!...آغوشت چه گرم بود و مهربون...جوری شد که نمی خواستم اون لحظه ها تموم بشن!...وقتی گفتی بریم دیگه دیروقته!!...صدای قشنگتو کنار صدای قلبت شنیدم.....خیلی با قبل فرق داشت...خیلی......

کوچه دایاگون.........................................................................http://www.pensieve.net/images/diagonalley.jpg

واگویه های ماندانگاس فلچر:

امروز صبح

خواب که پرید از چشمانم

و بوی رویاهای خوش

جایش را داد به بوی عرق تنم

فهمیدم که شب کاری کرده ام!

ای رویای لعنتی

حتی در رویا هم

من یک دله دزدم

که به تن نقره فام هری زل میزند!

ای رویای بد جنس

حتی

رویاهم

میداند

که من یک دله دزدم

و دله دزد هم

حتی در رویا

حق ندارد لمس کند

واقعیت تنش را

در این رویای لعنتی

پاهایم خشک شده بود

کنار پرده اتاقش

وقتی برهنه شد

و رفت زیر لحاف!

ای رویای لعنتی

توهم میدانی

که من دله دزدم!

و دله دزد باید مفت بدزدد

حتی با نگاه

از تن نقره فام هری

 تنم

بوی تن یک دله دزد عاشق احمق را میدهد

من را

حتی

برای شعر گفتن هم نساخته اند