فانتاستیکا....................................................................................................
دیشب دیدش. برای بار اول. برای این که در ذهنش بشود همیشه. سر میز غذا دیدش.تازه آورده بودندش.جوان بود. خیلی. و زیبا. خیلی خیلی زیاد. هنوز در راندوم بود.یعنی معلوم نبود جزو کدام هاست. همین مشوشش کرد.
چگونه میتوانست با او بیاویزد؟
نه.
چگونه میتوانست؟
شب وقت خواب چشم ازو بر نداشت.
پسرک در تخت بالایی خوابید.
پیش از آن که چشمهایش را هم بگذارد...دعا کرد...از آن جایی که انتهای قلبش بود...
از خدا خواست پسرک را مقابلش قرار ندهد در کلوزیوم در برابر دیدگان سزار.
نه او نمیتوانست.
و اینک...چشمهایش پر از اشک، صدای جمعیت آزارش میداد، سر برگرداند.
ای کلوزیوم نفرین شده کاش توان آن را داشتم تا به آتشت بکشم.
ای خدایی که تقدیرم را آن دیدی که در مقابل اویم قرار دهی؛ چرا؟
چشمانش پر از اشک بود.
جوان روبرویش بود با شمشیر و سپر ایستاده.
نام اورا جمعیت میخواند: ...لوسیوس...لوسیوس!
شمشیر در دستانش بود و قلبش جای دیگر.
جمعیت می غرید...می غرید...
سینما تک.........................................................................................................
Fun-زون................................................................................................
قدح خاطرات.........................................................................................
کوچه دایاگون.........................................................................