فانتاستیکا(S.W.A.T L.O.V.E)
یادش اومد دیشب موقع پارتی خداحافظی فرمانده موقعی که گیتار میزد اشکش دراومده بود...گریه کرده بودو همرو مات و مبهوت گذاشته بود...فرمانده هم که تا قبل از اون خیلی خوشحال و سرزنده بود ساکت مونده بود...مثل مهمونای دیگه...مثل همه دوستای دیگش...آخه چه دلیلی داشت اون تو همچی شبی ناغافل بزنه زیر گریه...اونی که مدال شجاعت از دست فیلد مارشال گرفته بود...اونی که به ساکت بودن شهره بود و همه میگفتن آدمی نیست که یکمی احساس تو وجودش باشه!...شاید این تابو از همون موقعی شکسته بود که اون گیتارو با خودش اورد به مهمونی...ولی این اشکا....اون همچنان میزدو اشک میریخت...چهره فرمانده که ایستاده داشت به اون نگاه میکرد..با پر شدن چشماش از اشک داشت موج دارو محو میشد...با خودش فکر کرد...اون دیگه نمیتونه فرمانده رو ببینه..شاید هیچوقت...شاید هیچوقت...صدای فرمانده اونو به خودش اورد..صدای خش دار توی بیسیم تو گوشش....تیم آبی پشت اون در منتظر بمونه...قفل در چک بشه!..تیم قرمز پشت من!!...همیشه عاشق اون صدای خش دار پشت بیسیم بود..صدایی که فقط فرمان میداد...بلند شد و همراه اونیکی واحد آبی رفتن کنار در...هر کدوم یه طرف...دستشو برد طرف دستکیره و اونو چک کرد...آروم تو میکروفون گفت...در چک شد..قفل نیست...برای لحظاتی سکوت بودو سکوت...فرمانده آروم خودشو رسوند پشت در کنار اون...مانیتور اندوسکوپو بیرون آوردو از زیر در اون طرف دررو چک کرد..میتونست توی مانیتور دستگاه فرمانده ببینه که شش نفر گروگان گیر با سه تا گروگان اون ور درن...فرمانده بلند شد..میدونست داره به چی فکر میکنه...اینجا فقط یه در هست...اگه بخوایم ضربتی عمل کنیم احتمال تلفات زیاده...کاش یه در دیگه بود!!...صدای فرمانده تو گوشش پیچید..تیم زرد...همگی پشت در...دو تا استینگ! و پاکسازی...همه پشت در بودن...فرمانده یکی از استینگارو بیرون آورد و ضامنشو کشید!...اونیکی دست یکی دیگه از واحد ها بود...دستشو برد طرف دستگیره..فقل رو چرخوند... در باز شد...استینگها پرت شدن داخل...دو انفجار همزمان....دیگه چیزی نمیشنید...همه چیز براش مثل فریمهای یه فیلم شده بودن...فرمانده...تیم آبی...رفتن توی اتاق...صدای فریاد اعضا تیم...بننننندازززش!!..اسلحه رو بندازو آروم باش...صدای جیغ کر کننده زن گروگان!..صدای ناله حاصل از انجار استینگ ها...کشتن یکی از گروگانگیرها که اسلحشرو ننداخت رو زمین...فرمانده که به صورت یکی از گروگانگیرهای گیج اسپری فلفل پاشید...در دستشویی پشت سرش که باز شد...گروگانگیری که موج انفجار روش اثر نذاشته بود...اسلحه لوله کوتاهش...شلیک!!..حس کردن یه درد وحشتناک در تمام وجودش...پرت شدنش به عقب...افتادن تو بغل فرمانده...افتادن هردوشون روی زمین..صدای شلیکای پی در پی..کشته شدن گروگانگیر......دیگه حسی نداشت..تمام این لحظات مثل برق گذشتن..و حالا اون...با بدنی که حتی دردی توش حس نمیکرد...آروم تو بغل فرمانده...افتاده بود...فرمانده با بیسمش چیزی گفت که اون متوجه نشد...ماسک محافظ رو از رو صورتش برداشت....صدای فرماندرو شنید...تو خوب میشی...فقط آروم باش...اروم.....دیگه براش اهمیتی نداشت...میدونست داره اشک میریزه...مثل دیروز...تمام توانشو جمع کرد و گفت...میشه ماسکتو برداری؟!...فرمانده ماسک را از صورتش برداشت...چهرش مثل قبل خشک و بیروح نبود...آروم باش الان نیروهای امداد میرسن...فقط آروم....با صدایی که روبه افول میرفت آروم گفت...متاسفم که جشن دیرزتو خراب کردم...نمی خواستم...ولی تحمل کردن...دو..دور شد..ن ازت....فرمانده چیزی نگفت...اروم بود..و شاید گیج...اون هیچوقت باهاش اینجوری حرف نزده بود...دیگه باید میگفت...شاید این آخرین فرصتش بود...داشت مزه خونو توی دهنش حس میکرد...دیگه فرصتی نبود...بعد چنتا سرفه شدید که خونو به صورت فرمانده پاشید...آروم گفت...آرزوم بود...وقتی اینو بهت بگم.....که...تو بغلتم...من آدم خوشبختیم فرمانده....دوست ....دوست دارم....................................................................................................
رئال پلازا(عیدانه)
بچه ها سلام...اول از همه منو ببخشید بابت مطلب بالا...یه همچی مطلب تلخ و خشنی ...اونم موقع عید!!...راستش باید مینوشتمش...چون حس نوشتنش بود...راستش اگه میموند برا بعد حسش از سرم میپرید...ولی به هر حال شرمنده دیگه!!!!
چهارشنبه سوری امسالم گذشت و رفت!...ولی مثل دو سال گذشته..بازم برام بی مزه بود...
واااااااااااای من چه خنگم!!...باید اول همه عیدو بهتون تبریک میگفتما!!..عوضش ببین چه اراجیفی بهم بافتم!!!!!...عید همه دوستام مبارک باشه....امیدوارم امسالتون پر از اتفاقای شیرینو ناز باشه...اگه حاجتی دارین خدا بهتون بده...اگه غمی تو دلتونه مثل برفای زمستونی که دارن اب میشن ذوب بشه و محو...اگه کسیرو دوس دارین بهش یرسین...اگه تنهایین دوتا بشین!!...اگه کینه ای تو دلاتونه محو بشه و بسوزه ....اگه ...اگه هر چی بدی هستش از زندگیتون بره بیرون...یه سال شاد...یه سال پر صلح و صفا...یه سال بدون سیاهی...یه سال به هر رنگی که دوسدارین...مثل من که دوسدارم سالم رنگش نارنجی باشه!...عیدتون مبارک...عیدی من یادتون نره!!!
عیدتون مبارک
سینما تک(کوهستان بروکبک)
۱.راجع به فیلم هایی که قرار پخش بشه!...من خیلی دور خیلی نزدیک رو توصیه میکنم که تماشا کنید...پشیمون نمیشید.
۲.مراسم اسکار هم که انجام شد و ماهارو گذاشت تو حسرت!!..یه حسرت و آرزو به آرزوهامون اضافه شد!!..خودتون میدونید چرا!..برکبک مونتین جایزه اصلی رو نبرد!!..راستش من زیاد چشم آب نمیخورد...ولی خب تا اینجاشم یه گام بزرگ بود..یه گام خیلی بزرگ...اسامی برنده هارو مینویسم اینجا...همینجوری!!واسه پر کردن ستون!!!!
بهترین فیلم: تصادف!!!!!!!!!!!!
بهترین کارگردانی:آنگ لی
بهترین نقش اول مرد: فیلیپ سیمور هافمن برای کاپوتی
بهترین نقش اول زن: ریس ویترسن برای قدم زنی در مسیر
بهترین فیلمنامه ارژینال: پل هاگیس و رابرت مورسکو برای تصادف
بهترین فیلمنامه اقتباسی: تری مکمورای و دایانا اوسانا برای کوهستان بروکبک
بهترین نقش دوم مرد:جرج کلونی برای سیریانا
بهترین نقش دوم زن:ریچل ویتس برای باغبان وفادار
بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان: تسوتسی از آفریقای جنوبی
بهترین فیلمبرداری: دایان بیبی برای خاطرات یک گیشا
بهترین تدوین: هیوز وینبورن برای تصادف
بهترین موسیقی متن: گوستاو سانتولالا برای کوهستان بروکبک
بهترین ترانه: Hustle & felw
بهترین جلوه های ویژه: کینگ کونگ
بهترین مستند: راهپیمایی امپراطور
بهترین طراحی هنری: خاطرات یک گیشا
بهترین طراحی لباس: خاطرات یک گیشا
بهترین چهره پردازی: افسانه نارنیا:شیر و کمد و جادوگر
بهترین انیمیشن: والاس و گرومیک: نفرین خرگوشنما
اسکار افتخاری: رابرت آلتمن
نوستالژیکا(روز نارنجی)
باد خنک یه روز خوب بهاری از خواب بیدارت میکنه...حالت خیلی خوبه..مامان قبل رفتن پنجره اتاقتو باز گذاشته...یه باد خنک بهاری...خودتو از رخت خواب میکنی....وای چه روز خوبیه...بالاخره بعد از مدتها رایزنی!! موفق شدی پدر و مادرتو راضی کنی که این پنج شش روز عیدو باهاشون نری مسافرت و بمونی تو خونه!!...کلی هم موافقت نامه و امضا دادی که به قول بابات اگه دوست دختر داری!!!!!!!!!!!!تو این روزا که تنهایی نیاریش خونه!!....یادته وقتی بابات اینو گفت کم مونده بود بزنی زیر خنده ولی جلو خودتو گرفتی....خب...پامیشی میری اشپزخونه...نامه مامانو که گذاشته رو میز موقع خوردن صبحانه میخونی...توصیه های ایمنی و اینکه صبح زود حرکت کردن و تا ساعت یازده دوازده میرسن...اصلا به این چیزا حواست نیست...میدوی میری سراغ تلفن...شماره رو میگیری...خدا خدا میکنی خودش گوشیو برداره....به ارزوت میرسی!!...سلام علی!...به سلام رضا جونم...چطوری؟...خوبم...اونم خیلی...خب...آقا نمیخواین بیاین خونه!!!...بلند میزنه زیر خنده...بعد اینکه آروم میشه میگه...چیزی نمیخوای موقع اومدن بخرم برا خونه؟!...ایندفعه تو میزنی زیر خنده...نه همه چیز هست...خونه شما رو کم داره!!....علی....جونم؟!...زود بیا منتظرما...باشه...الان میام...گوشی رو میذاری...میری چفت درو باز میکنیو درو نیمه باز میذاری....صدای بازشدن در خونشونو میشنوی..و بعد صدی پاهاشو که از پله ها میاد بالا..میری آشپز خونه و دوتا چای میریزی...تو چای علی یکمم دارچین...چون میدونی خیلی دوس داره....میاد تو...حس میکنی بدنت داغ شده...درو میبنده...تا حالا اینجوری نبودی....انگار پا گذاشتی تو یه دنیای دیگه...هر چی هست خیلی قشنگه!...مخصوصا وقتی علی رو میبینی که تو آستانه در آشپزخونه با همون لبخند قشنگش وایساده.....
عصره...تا حالا چهار پنج بار با هم پلی استیشن بازی کردین...فوتبال!...اونم شرطی...که هرکی ببازه شام گذاشتن با اونه...میدونی که میبازی ازش...اون خیلی وارده!!...تا اینجای روز یکی از قشنگترین روزای زندگیته...داری با تمام وجودت لذت میبری...از بودن کنار کسی که دوسش داری...این شاید حد نهایت لذت باشه..نمیدونی...شاید...اما همش نگرانی...نگران اینکه این لحظات قشنگو ازت بگیرن.....صدای باز شدن در میاد...نگاه میکنی...همون چیزی که میترسی ازش..عموته!!..از همونجا میگه...سلام رضا..لباساتو بپوش بریم!...میگی من اجازه گرفتم نمیخوام بیام..میگه چه معنی داره تنها بمونی تو خونه!!..اونجا الان همه فامیل جمعن منتظرن تو هم بیای....ایناروکه میشنوی هر کلمش مثل یه پتکه تو سرت!...دلت میگیره...اشکت داره در میاد...آروم میگی..از همتون متنفرم!!چی از جونم می خواین...صدای نحسش میاد باز!!..زود وسایلاتو آماده کن من تو ماشین منتظرم....بر میگردی...علی..اروم نشسته و بهت نگاه میکنه...گریت میگیره...خودتو میندازی تو بغلش...و آروم رو شونش اشک میریزی...دستاشو دور کمرت حلقه میکنه...و آروم تو گوشت میگه...رضا..این قشنگترین ساعتای زندگیم بودن....شاید باید که بری...تا این لحظات قشنگ...واسه همیشه قشنگ بمونن...واسه همیشه.....
آره..الان که فکر میکنی..میبینی..اون لحظات کوتاه....قشنگترین...با شکوهترین و طولانی ترین لذت زندگیت بودن...بوی اون روز بهاری..اون باد خنک...گرمای وجوذ علی...هنوز..تو وجودت جریان دارن...شاید تا ابد هم جریان داشته باشه...آره.
گیمزون(رویای ترس!!)
خب...چه خبری بهتر از این که بازی قراره برای pcمنتشر بشه که تغریبا هرکی با کامپیوتر سر کار داشته و به عمرش بازی کرده...حداقل اسشمو شنیده!!..Rezident Evil 4...اول که خبرو خوندم باورم نشد...یعنی میشه بعد از چهار سال از اون تجربه بی نظیر بازم یه بازی جدید اویل رو بازی کنم...همین الانشم کلی ذوق زده ام...این بازی قبله ارزوهای هر گیمریه!!!....مثل اینکه به همین زودیا قراره که بیاد...البته اگه می خواین بازی بکنینش..حداقل یه گرافیک کارت۱۲۸ ...و ۵۱۲ مگابایت رم نیاز دارید!!!...به هر حال من که خوشحالم....شمارو نمیدونم!!
پاترزون+رفقا(ران ویزلی)
خب..به گمونم احتیاج زیادی به معرفی من نداره...شخصیت گیج و منگش شهره همه هست!!..ولی خداییش خوش به حال هری که یه همچین دوستی داره...میمیرم برا موهای قرمزو خنگ بازیاش...و البته کلیم میخندم به وردایی که بر عکس از آب در میاره!!...اون موقعی که معجون عشق و خورده بود عاشق یکی از دخترای ملنگ مدرسه شده بود چقدر خندیدم!!!به هر حال ران ویزلی..با همه خنگیت دوست دارم...هری اونجوری نگام نکن!!...