فانتاستیکا(جهنم زیر ورو)
تو بیسم گفت...مرکز..دونفر اینجا همدیگرو نفله کردن!!به نظر میاد همدیگرو کشتن...تا به حال همچین چیزی ندیده بودم!مثل فیلمای وسترن میمونه!..سریعا واحدهای تجسس رو اعزام کنین.....اینو گفت و بیسیم رو از کنار گوشش آورد پائین....یه پلیس جوون حدودا سی و پنج ساله!...تو آینه یه لحظه خودشو دید!..قطره خون روی صورتشو پاک کرد!
-کمی قبل اسلحه رو آورد بالا !!..آروم گفت:هیچکس متوجه نمیشه!مثل یه دوئل به نظر میاد!!..مرد میانسال که حالا رنگ به چهره نداشت با صدای لرزانی گفت ولی تو نمیتونی این کارو با من بکنی!اونی که من کشتم یه کثافت بود!!من افتخار میکنم یه همچین کاری کردم!!..سروان به آرومی و خونسردی خاصی گفت:منم افتخار میکنم!....تو یه چیزیو نادیده گرفتی..یه چیز مهمو!...هر کس خدایی داره!!خدای اونی که کشتیش..خیلی دوسش داشت!...و ماشه رو کشید!گلوله بهش برخورد کرد!..به شدت عقب عقب رفت بعد محکم به کمد لباسا برخورد کردو افتاد زمین!...سروان اسلحه رو پائین آورد ...تو بیسم گفت...مرکز..دونفر اینجا همدیگرو نفله کردن!!
کمی قبلتر!! از بالای سر جسد بلند شد...حالش بدتر از اونی بود که بتونه حرفای مرد میانسلو درک و تحلیل کنه!!تو آشپزخونه بود داشت برای سروان چای میریخت!..سروان یه نگاهی به اطراف انداخت...با یه فنجون چای تو دستش و با یه لبخند که حالشو بهم میزد جلوش سبز شد!!هنوز داشت وراجی میکرد!!..سروان پرید وسط حرفش...با چی کشتیش؟!!..با دوتا مگنوم45!!..ایناهاشن!! و روی میزو با دستش نشون داد...سروان رفت به طرف میز و اسلحه هارو برداشت!..اینارو از کجا آوردی؟!!..از یه بساز بفروش خریدم!!یه کلکسیونر بود!!کلی جون کندم که راضیش کنم!!....چرا با دوتا؟!!یکی از اینا هم یه فیلو از پا میندازه چه برسه به این پسر !!!...مرد میانسال با خنده گفت...هوووووووه لذتش به همینه!!مثل جنگیدن با شیطان میمونه!...سروان برگشتو نگاهی به صورت سرد و بیروح اون جوون انداخت!!.....بعد گفت.....به نظرم اعدام میشی!!..مرد میانسال گفت...برام افتخاریه!!...نگاهی به اسلحه تو دستش انداخت...خیلی دوسداشت ماشه رو بکشه!!..برگشت طرف مرد..... اسلحه رو آورد بالا !!..آروم گفت:هیچکس متوجه نمیشه!مثل یه دوئل به نظر میاد!!
کمی قبل زنگ رو زد!!زیاد طول نکشید که درو بروش باز کردن!!..یه مرد میانسال..حدودا چهل و پنج ساله!!با قیافه خندان و راحت....بفرمایین تو لطفا!!...حتما حرفامو جدی نگرفتین که تنها اومدین!!...سروان آروم گفت:شما..یه نفرو کشتین؟!!...بله..اوناهاش روی فرش افتاده!!....سروان اروم اومد تو..خونه بهم ریخته بود...وسط حال..کنار مبلها یه جنازه افتاده بود که از جایی که داشت میدید سرش معلوم نبود!!جلوتر رفت....خشکش زد!!..یه پسر جوون...خیلی جوون بود..دوتا گلوله..یکی درست تو قلبش و اونیکی به شونه راستش ....نفهمید چرا یه لحظه حالش بد شد!!..برگشت..مرد میانسال با چهره ای که حاکی از رضایت و خرسندی بیش از حدش بود دست به سینه پشت سرش ایستاده بود!!...حالت به عنوان یه قاتل خیلی خوبه!!....چرا نباشه؟!!...من کسی رو کشتم که لایق زنده بودن نبود!!اینجور آدما توی جامعه ما فساد ایجاد میکنن!!یه مشت منحرف کثیف!!...چه جور ادمایی منظورته؟!!....اسم خودشونو گذاشتن همجنسگرا!!کلیم بابت این چیزی که میگن هستن ادعا دارن!!خیلی وقت بود میخواستم یه گوشمالیه حسابی به یکیشون بدم که برا بقیه درسی بشه!...آخه میدونین چیه؟!خیلی پرو هستن..با اینکه جامعه پاک ما هی پسشون میزنه سر اعتقادات کثیفشون میمونن!!بالاخره یکی باید بهشون اخطارو بده!!که خفه شن و آدم باشن!!...و اون آدم قراره که من باشم!!برای پاک کردن جامعه از اینجور آدما باید باهاشون سخت برخورد کرد!!مثل این!!.......چرا کشتیش؟!!...گفتم که..تا درس عبرتی بشه واسه دیگرون!!واسه باقیشون!!میدونید که..یکی دوتا نیستن که جونورا!!...با این چطور اشنا شدی؟!!...از طریق چت کردن!!...با صدای بلند شروع کرد به خندیدن!!قرار بود به هم ازدواج کنیم!!...منم یه ازدواجی نشونش دادم که نگو!!.......تمام بدنش داشت میلرزید!..رفت بالای سر جسد..نشست!..چشمای پسر هنوز باز بود!!..تنها چیزی که تو اون چشما میشد دید وحشت بود!!..وحشت اخرین لحظه ها...چشمارو اروم بست.... از بالای سر جسد بلند شد...حالش بدتر از اونی بود که بتونه حرفای مرد میانسلو درک و تحلیل کنه!!
کمی قبلتر!! رو نیمکت پارک نشسته بود!!مثل همیشه تنها...به ادمایی که رد میشدن نگاه میکردو بستنیرو که تو دستش بود آروم لیس میزد!!...تو همین حال بود که موبایلش زنگ خورد..یکم هل شد!!یه خورده از بستنی ریخت رو پیراهنش!!...بله؟ بفرمایین!!...سلام جناب سروان!!..خوبین؟...ممنون شما؟!!...من کارت داده بودم خدمتتون!!...کدوم کارت؟...بمب!!یادتونه تو رستوران...گفتم میخوام بمب خبری منفجر کنم!!..کلی خندیدین بهم!!...آهان...شمایید؟!!خب..فرمایش!!..راجع به همون بمبه!!..ادرسمو که دارید!!رو کارتم نوشتم..لطف کنید تشریف بیارید!! منتظرم...ببخشید من هنوز متوجه نشدم!!...آقا جان..من..یه نفرو کشتم!!!...ااا..خب..من تو مرخصی هستم جناب!!..میتونید زنگ بزنید به 110 مشکلتونو بگید!!..نه نه!!شما اول باید بیاید!!البته اگه خواستید میتونید همراهم با خودتون بیارید!!...ولی آخه!!..الووو..الووو...ای بابا!!...گوشیرو گذاشت!!..یه خورده گیج شده بود!!..بستنی تو دستش داشت کاملا اب میشد!..کارت تو جیبشو بیرون آورد و نگاهی بهش کرد!..بعد بلند شد..بیستنی رو گذاشت روی صندلی و رفت!....بستنی داشت اب میشد..و قطره های سفیدش میچکید روی زمین.........(دیزالو) زنگ رو زد!!زیاد طول نکشید که درو بروش باز کردن!!..یه مرد میانسال..حدودا چهل و پنج ساله!!با قیافه خندان و راحت....
رئال پلازا(تب یونجه!)
دوباره رفته بودم DVDبگیرم!!!اونجوری نگا نکنین تورو خدا!من اینجا دلیل دیگه ای واسه بیرون اومدن ندارم به خدا!!بگذریم!...کجا بودم؟!!آهان...چنتا بازیه جدید و دوسه تا فیلم توپ سفارش دادم و بعدم با خیال راحت نشستم رو صندلی و با خوندن مجله ای که تازه خریده بودم خودمو مشغول کردمو...خب هر از گاهیم باهاش گپ میزدیم...البته بیشتر راجع به بازی و فیلمو سینما و این حرفا!!..ولی میدونین چیه آدم وقتی راجع به یه موضوعی داره حرف میزنه چشماشم طبیعتا تو همون راستا احساسات بروز میدن!!چی گفتم!!...ولی خب هر دفعه که باهاش حرف میزنم...زبونش یه چیز میگه و چشماش یه چیز دیگه...درخشش عجیبی دارن!!نمیدونم...احتمالا چشای منم همون شکلین!!..حالا این موضوع فرعیه!...تو همین فاصله ها بود که یه نفر به اونهمه مشتریش اضافه شد!!پشتش بهم بود و بلافاصله که وارد شد شروع کرد به احوال پرسی ازش و همکاراش!...یه لحظه صداش که نه لحن صداش برام آشنا اومد!!یه لحظه که برگشت صورتشو از نیم رخ دیدم!!واااااااااای!انگار یکی یه لگد محکم بهم زدو پرتم کرد یه جایی !!تو یه کلاس درس...دوم راهنمایی...وقتی یه همچین اتفاقی برام میوفته همیشه خدا روحیم فوق العاده میره بالا..اون لحظه هم همونطور شد!!...این خودش بود!..امیر...نمیتونستم جلوی خندمو بگیرم جوری که همه نگام میکردن حتی امیر...ولی منو نشناخت!!همونجور خنگ بود!!خنگ و گیج!!..سال دوم راهنمایی همکلاس بودیم...ولی وقتی برا اولین بار صورتشو دیدم قبل اینکه به طور حتم بفهمم کیه...فکر کردم یه آدم سی سی و پنج سالست!!همون امیر بود!!فقط چاقتر شده بود!ریشای بهم ریخته و موهای سفیدی که رو سرش سبز شده بودن سنشو زیاد نشون میدادن..گرچه همون سالم که باهاش همکلاس بودم دو سال ردی بود!!بس که خنگ بود!!...یادمه اون موقع همه مدرسه اذیتش میکردن!حتی معلما و ناظما!!تغریبا هیچکس دوسش نداشت!!تنها دلیلشم قیافش بود!!...کافیه رونالدینهو رو لاغرش کنین..موهاشم کوتاه کنین..میشه امیر اون موقها!!...خیلی دلم براش میسوخت!!نه به خاطر قیافش!!معتقدم هرکسی که خدا آفریدتش قشنگ و زیباست!!مساله این بود که خیلی اذیتش میکردن!..و اونم مقاومتی نمیکرد!هیچوقت..اعتماد به نفسش خیلی پایین بود!!خیلی وقیحانست که یه معلم به خاطر اینکه بیشتر اذیتش کنه و سر یه سرش بذاره دو نمره بهش باج میده تا موقعی که میادش سر کلاس اول کلی اونو تحقیر کنه!!واونم سریعا تسلیم میشد!!...تنها دوستش تو اون مدرسه من بودم و دوست اون موقعهام فرزین..که اونم به خاطر من باهاش دوست شده بود!یادمه تصمیم گرفته بودم ازش جلوی بچه ها دفاع کنم!اما بعد یه مدت فهمیدم مرتکب چه اشتباه وحشتناکی شدم!بعد اینکه به خاطر اون چنبار معلما تنبیهم کردن!با چنتا از اونایی که اذیتش میکردن دعوام شد و خب کتک خورم که میدونین کی بود!!سوزش به خاطر کتکایی که به خاطرش خوردم نبود!!این بود که همیشه تحقیر شدنو قبول میکرد!!حتی برای تلاشای من ارزشی قائل نبود!...این قضیه ادامه داشت تا اون روز که کاری کرد که دیگه روشم نگا نکردم!!...یادمه منو فرزین و اون ردیف جلو مینشستیم!!بین ما و تخته سیاهم یه سکو بود که میز معلم هم اونجا بود!!...یه معلم جوونی داشتیم که چاخان زیاد میکرد!!اون روزم درست جلوی ما وایساده بودو داشت چاخان میکرد!!داشت از گرگایی که باهاشون موقعی که معلم یه مدرسه تو ده بودجنگیده!!بود تعریف میکرد!!هی میدیدم که امیر و فرزین ریز میخندن !خیال میکردم دارن به چاخانای اون میخندن..راستش حالشم نداشتم ازشون بپرسم دلیل خنده هاشونو که یه دفعه فرزین زد به دستم و آروم گفت..رضا ببین امیر چیکار میکنه!..وقتی دیدم داشت دود از کلم بلند میشد..آقا درست جلوی اون وایساده بود..اونم پاهاشو گذاشته بود رو پاهای معلمو مثل پدال گاز هی فشار میداد..آروم گفتم زشته نکن میفهمه..ولی خنگتر از این حرفا بود که بفهمه!..البته تا وقتی که آقا صبرش تموم شدو یقشو گرفتو چسپوندش به تخته سیاه و داد زد که یه ساعته هی پای منو فشار میدی هیچی نمیگم پر رو شدی!!همه کلاس زدن زیر خنده!امیرم تو وضع بین زمین و هوا داشت التماس میکرد!!تا اینکه برگشت گفت آقا ما نبودیم!!و با دستش منو نشون داد و گفت اون بود!!حرصم درومد!!معلم یقشو ول کرد برگشت منو نگا کرد..بعدم اونو...همون جور خیره!!داشت آب میشد!!بعد دوباره داد زد سرش..خیال کردی همه عین تو خنگ و احمقن!!..اون اگه موقعیتشم داشت انقدر سر به زیرو مودبه که از این کارا نمیکنه!پشت بندشم یه کشیده آبدار!!اعتراف میکنم که اصلا ناراحت نشدم وقتی اون سیلی رو خورد..دلم کلی خنک شد!!دیگه هم بعده اون باهاش کاری نداشتم!!کسی که دوسنداشت بهش احترام بذارن!!کسی که خودشو دوس نداشت!!......و حالا اون با یه هیبت دیگه جلوم وایساده بود و داشت افاضاتی راجع به گوگل ارس!!از خودش در میکرد!!!!!و بازم نحوه حرف زدنش...فضولیای بی موردش و خرد کردن اعصاب اونی که دوسش دارم!!!بهم فهموند همونه که بود!!حتی یه ذره هم عوض نشده!!مثل من!!که هنوزم عوض نشدم!!گیر کردم تو لابه لای اون حسای قشنگ تین ایجری!!!این مطلبم که نوشتم نتیجه گیریه اخلاقی اینا نداره!یا شایدم داره!!نمیدونم...شما بگید داره یا نه!منم خنگ شدم این روزا والا!!
خب!میخوام راجع به فوتبال بگم!!میدونم که حالشو ندارین!منم همینطور!ولی اگه اینو نگم دلم میترکه!!...آقایون...خانوما!..این تیمی که دارین میکوبینشو مثل تفاله میندازینش تو یه گوشه بی ارزش از ذهنتون!!بازم قرار هست که خوشحالتون کنه!!بازم قرار هست که روح داشته باشه!!به خدا منکه خجالت کشیدم..نه به خاطر باختا و بازیایه بد تیم ملی..بیشتر به خاطر اتفاقای بدی که افتاد...همونایی که خودشونو چسپونده بودن به تیم و هی خودشونو یار دوازهم! تیم صدا میزدن(نسبت به جام جهانی قبلی پیشرفت کردیم...اون موقع همه ادعا میکردن که اونا تیمو بردن جام جهانی!)الان شدن دشمنای درجه یک!!مثل یه شیر پیر که دیگه خسته شده و یه مشت شغال کثیف دورش جمع شدنو دارن تیکه پارش میکنن!!!!راستش...اینکه تیم نتیجه نگرفت به قدرت تیممون برنمیگرده!!نخندین!..مساله مربوطه به لیاقت!..ماها لیاقت اینو نداشتیم که تیممون نتیجه بگیره!!فقط کافیه تصورشو بکنین...تیم ملی که فقط راه پیدا کرده بود به جام جهانی یه عدمون خودشونو اینجوری جر دادنو بی جنبه بازی دراوردن!!حالا خدام که دید اینجوریه گفت شماها لیاقتشو ندارین..و الا سقف آسمونو جر میدین!!نخندین لطفا گریه داره به خدا!
وسط تابستون تب کرده بودم!! البته نه از نوع تبایی که آدم سرماخوردنی باهاش دست و پنجه نرم میکنه!!تب یونجه!!نخندین!!اسمش اینه خب!!یه جور حساسیت ....ولی خب به هر حال الان بهترم...علائمشو بهتون میگم که بدونین!!همینجوری الکی!!اولش با سوزش ریه ها شروع میشه!انگاری که تویه هوای سرد دویده باشین!..بعدش تمام عضلاتتون شروع میکنن به محکم و سخت شدن!!خیلی وحشتناکه..درد بدی داره!بعدم مفاصل شروع میکنن به درد کردن!جوری شده بود که احساس میکردم مفاصلم دارن باد میکنن و هر لحظست که بترکن!!!!!!تو این حال یه حس عجیب غریبی داشتم!!حس که نه یجور احساس نیاز!!دوسداشتم تو اون لحظه یکی محکم بقلم کنه و فشارم بده!!نخندین تورو خدا!حسیه که اون موقع داشتم!!ولی خب چون کسی نبود که بقلم کنه محکم!تشک رو تختو برداشتم با هرچی بالشو اینجور چیزا دورو ورم بود انداختم رو خودم!!با اینکه وسط تابستونی داشتم کباب میشدم ولی برای فرار کردن از اون درد وحشتناک لازم بود!!بعدشم که بد ترین قسمتش شروع شد!!سردرد.....البته تا اونجا که میدونم دلیل اینکه دچار این بیماریه عجیب شدم بر میگرده به نزدن ماسک موقع سرزدن به کارگاهم!!که توش پره از عوامل حساسیت زا!!گرده های مزاحم خطرناک!!به هر حال با اینکه مثل سرماخوردگی طولانی نیستش و بیشتر از هفت هشت ساعت وقتتونو نمیگیره بازم مراقب باشین گرده گلی چیزی همینجوری نره تو ریتون!!عین من!!البته اگه حوس کردین یکی محکم فشارتون بده!!اون حرف دیگه ایه!!!!!!!!!
سینما تک(ادوارد دست قیچی)
خب تو این مدت چنتا فیلم قشنگ دیدم!همین!!چنتا مطلب جالب سینمایی هم خوندم..کمربندای مختونو!!ببندین که بگم!!
1.یه مطلب تو ماهنامه فیلم خوندم که رفت رو اعصابم!نقد و بررسی فیلمهای کوتاه استخدام بود...یه چنتا فیلم کوتاه که به سفارش شرکت بی ام و ساخته شده!که همشون یه تم خاص رو دنبال میکنن..یه راننده استخدام میشه که....تو همه فیلما هم نقش اصلی رو کلایو اوئن بازی میکنه!(وای کاش میشد منم استخدامش کنم!!)والبته هر قسمت رو هم یه کارگردان بزرگ و مطرح ساخته...جان فرانکن هایمر..جان وو...گای ریچی...الخاندرو گونزالس ایناریتو...ونگ کار وای....تونی اسکات...جو کارناهان..و بالاخره آنگ لی عزیزم!...حالا این بالایی ها چه ربطی به اینیکه میخوام بگم داره..راستش هیچی!!تو نقد فیلم آنگ لی که اسمش هست برگزیده....جناب منتقد گرامی که اسمشونم هست امیر پوریا و منم تو تلوزیون بارها قیافیه کچلشو دیدم!اینچنین میفرمایند!
-بین این فیلم و فیلم اخیر لی کوهستان بروکبک که اسکار کارگردانی و اتهام!!!!!!!!!!همجنسگرایی رو یکجا برایش به همراه داشت..............بقیه مطلب بیربطه!...واقعا که...اتهام!!..انگار که قاچاق مواد مخدر کرده...یا آدم کشته!!...اطلاعات یه عده از بعضی موضوعات چقدر کمه!!حرفش مثل این میمونه که بگه ساموئل جکسون اسکار بازیگری و اتهام سیاه پوست بودن رو یکجا به دست آورد!!مسخره نیست؟!!
2.تو یه قسمت از مجله یه دیالوگ بامزه از استن لورل و الیور هاردی چاپ شده!..خیلی باحاله!
-مگه بهت نگفتم میخوام ازدواج کنم؟!
-باکی؟
-خب معلومه با یه زن تا به حال شنیدی کسی با یه مرد ازدواج کنه؟!(واااااااااااااااااا!!!!!)
-البته!
-کی؟!
-خواهرم!!
3.این فیلم ادوارد دست قیچی چقدر معصوم و قشنگه...خیلی راجع بهش شنیده بودم که یه شاهکاره از تیم برتون...با بازیه فوق العاده جانی دپ...فیلم قدیمی هست..مال سال 1990....به لحاظ تکنیکی یکم تو ذوق میزنه ولی این مهم نیست..واقعا مهم نیست..باید فیلمو ببینین تا بفهمین چی میگم!فیلم تو بیشتر لحظات از خنده روده برتون میکنه والبته جایی که انتظارشو ندارین اشکتونو در میاره!!یه قصه عاشقانه..یه داستان پریان...ممکنه خط داستانی منطق درستی نداشته باشه ولی همه اینارو با تمام وجود قبول میکنین...داستان شما رو تو خودش حل میکنه!!عاشق سکانس رقص زیر برفم....جایی که ادوارد داره با دستای قیچیش از یه قطعه یخ مجسمه میسازه و ذرات یخ مثل برف میبارن رو زمین و دختری که عاشق اونه زیر دونه های برف میرقصه!.......
4.بابل..این اسم یه فیلمه که من ندیدمش!..البته خیلیا ندیدنش چون تازه تو جشنواره کن درخشیده...از نقدایی که ازش خوندم معلومه از اون فیلماییه که من دوسدارم...پیچیدگی تو روایت داستان که آخرش تمام گره های داستان تو یه سکانس باز میشه!...یه فیلم مکزیکیه..ساخته الخاندرو گونزالس ایناریتو...با بازیه براد پیت...قصدمم از نوشتن این مطلب اول این بودکه بهتون یه فیلم خوب معرفی کنم و بعدم که بگم اگه تونستین گیرش بیارینو ببینینش حتما بهم بگین که بدونم از کجا تهیش کنم!!!قبلا از همکاری شما متشکریم...روابط عمومی شرکت.......نگرانم نشین بعضی وقتا اینقدر بیمزه میشم!!
گیمزون(.........................)
نوستالژیکا(
One flew over the cuckoo's nest)(این عکس کاملا تزئینی است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)
اصلا حوصله نداری!دلت گرفته..مثل آسمون بیرون پنجره!! ابریه ...حتی بارونم نمیاد...یه روز پائیزیه دلگیر!...اما خودت میدونی بیشتر از همه واسه چی دلت گرفته!...ظهری موقع برگشتن از مدرسه با علی حرفت شده!..سر یه موضوع الکی..کلی باهات دعوا کرد!..تا حالا اینجوری نشده بود!!..تو سرویس مدرسه باهم حرفتون شد!و همشم تقصیر از تو بود!...چنتا از بچه ها داشتن ته اتوبوس دور از چشم بقیه با یاشار بازی میکردن!!!!که اتفاقی دیدیشون..یه جوری که هل شدن!!..اومدیو به علی گفتی..اونم گفت ولشون کن اونا آدم نیستن!...گفتی بهش که خب مگه چیه؟!..برگشتو بهت گفت تو هم دلت میخواد؟!!..تو هم گفتی با کلی پررویی که آره!!!اونم سرت داد زدو یه چیز بدی بهت گفت !بعدم پا شدو نشست رویه صندلیه دیگه!..خیلی حالت بد شد!!بیشتر از همه ترسیدی!!از اینکه دیگه باهات آشتی نکنه.....
تو ایستگاه منتظر سرویس مدرسه هستی...علی یکم دیر کرده!!ولی سروکلش پیدا میشه!میگه دفتر شیمیشو جا گذاشته بود واسه همین برگشته بوده که اونو بیاره!...بارون بدی میادش اول صبحی...همه بچه ها باهم زیر سقف ایستگاه جمع شدین تا خیس نشین!!..حواست به حرفای بچه هاست و داری باهاشون حرف میزنی...واسه یه لحظه برمیگردی طرف علی!!داره خیره نگات میکنه..یه لبخند قشنگ رو لباشه...وقتی نگاش میکنی بهت چشمک میزنه!!خندت میگیره!..میری کنارش وای میستیو خودتو میچسبونی بهش!!..میگی...وای اینجوری چه خوبه آدم گرم میشه کلی!!میخنده و میگه پس اونوقت یاشارهیچوقت سردش نمیشه!!هردوتاتون میزنین زیر خنده..میگه ببخش بابت دیروز..تند رفتم!!.میگی...نه من زیادی روم زیاد شده!!..میخنده و میگه..نه هیچم اینطورا نیستش!!...اتوبوس میاد!!..سوار میشین.............همه سوار شدن!...باز دوتا از بچه ها با یاشار اون پشت مشتان!!...از ترست هیچی راجع به این موضوع به علی نمیگی!!با اینکه خودش داره میبینه!!...داری بیرونو نگاه میکنی که یه دفعه اروم تو گوشت میگه...یاشار من میشی ؟ بلند میزنی زیر خنده!!از اون خنده هات که علی بهش میگه خنده جیک جیکی!!..میگه چیه خوشت اومد؟!!..چیزی نمیگی فقط صورتت قرمز میشه!!..میگه...آخی..چقدر خجالتی!!میگی..اااا علی!!...میگه..میدونی چیه..میخوام رویه این عقبیارو کم کنم..یعنی باهم کم کنیم!!...اصلا حرفمو پس میگیرم!!....صاف نگا میکنه تو چشات!!...رضای من میشی؟!!...آروم میگی هستم!!...از جاش بلند میشه..تو هم!...میگه!!..فکر کن آخرین باره!...میگی...آخرین بار!...چشماتو میبندی..برات اهمیتی نداره که همه بچه ها ساکت شدنو دارن شمارو نگا میکنن...حداقل اونایی که دورورتونن!!....وای چه کیفی داره اینجوری!!...نفسای گرم همو میبلعین...گرمای وجودتون..الان یکی شده!!...چشماتو وا میکنی...از هم فاصله میگیرین!!..صدای بچه ها بلند میشه!..هوووووووووووووووووووووووو!!..علی برمیگرده طرفشونو داد میزنه..همگی خفه!!...هرکدومتون یه دور رفته اون پشت!!آمار همتونو دارم!!پس خفه!!..همه به طرز عجیبی ساکت میشن!!..خیلی حال داره!!یه بوس کوچولو میکنتت!! بعدم باهم میشینین رو صندلی!!.......خوشحاله!..غرورو تو صورتش میبینی!..سرتو میذاری رو شونش..همونجور که داری نگاش میکنی!!...حالا میدونی چقدر دوسش داری!!نه!عاشقشی...بهش افتخار میکنی!محکم میچسبی ازش..که هم گرم بشی!!و هم هیچوقت از دستش ندی..هیچوقت!!!!!
-----------------
چون دوسش داشت این کارو کرد!چون نمیتونست ببینه که اینجوری میمونه!!چون عاشقش بود......میگی یعنی اگه منم اینجوری بشم تو باهام همون کارو میکنی؟...میگه تو چی؟!..جوابی نداری که بدی حتی تصورشم برات سخته!!..میگه رضا جوابمو بده!..واقعا نمیدونی چی بگی...رضا!!..بغض میکنی!هر وقت بغض می کنی سریع میفهمه!!...میگه..ای رضا چی شد؟!! ببخش منو..بازم دارم اذیتت میکنم!..طبق معمول این موقها لوس بازیت گل میکنه!!میزنی زیر گریه!!بقلت میکنه..اااا رضا..منکه چیز بدی نگفتم آخه!!یعنی انقدر بد بود سوالم؟!!..سرتو میبوسه...ببخشید!!خب؟....یکم خودتو جمع و جور میکنی...میگی...خیلی وحشتناکه علی!!...فقط بهش فکر کردم!!یه لحظه ترسیدم بدجور!!..دیگه اینجوری نگو خب؟!!...باشه عزیزم باشه...حالا اشکاتو پاک میکنی یا خودم برات پاکشون کنم!!..خندت میگیره..اونم میخنده...میگی شبیه این کارتونا..اشکامو پاک کن بعدم بینیمو بگیر!!..میزنه زیر خنده...حالا دارین عین دیوونه ها میخندین!!...میگه..رضا میخوام یه بار دیگه اون سکانسشو نگاه کنم!!باشه؟..ناراحت نمیشی؟...میگی به این شرط که باز از اون سوالا نکنی ازم!!..میگه اولشم خودت پرسیدی خب!!..میگی بدجنسی خب!!من ازت پرسیدم تو برگردوندیش طرف خودم!!...میگه باشه بابا تسلیم!!..............سرخپوسته میاد بالای تخت مک مورفی ..مک مورفی بدجور شکنجه شده!مثل یه جنازه افتاده رو تخت...سرخپوسته میگه...چه بلایی سرت آوردن رئیس؟!!باهات چیکار کردن!!..مک مورفی مثل آدمای بی حس و وجود به سقف خیرست!سرخپوسته گریش میکیره!بعدم بالشو برمیداره و میزاره رو صورت مک مورفی!!..وحشتناکه...و راحتش میکنه..خفش میکنه!!مک زیاد تقلا نمیکنه..راحت تر از هر لخظه..آزاد میشه!............چراغای اتاقشو خاموش کرده!!بر میگردیو نگاش میکنی!!تو نور مانیتور صورتشو میبینی...داره اشک میریزه...آروم و بی صدا!...میری نزدیکتر...دستتو میبری طرف صورتش...اشکاشو آروم با انگشتات پاک میکنی.....میگی...علی من تموم شد!!..میگه هزار بارم که ببینمش بازم اشکمو در میاره!!هزار بار......حالا هر وقت این فیلمو میبینی..یاد علی مهربونت میوفتی..یاد اشکای قشنگش تو اون شب..یاد معنی عشق....هزاران بار ...هزاران بار با رئیس!!..هزاران بار با مک مورفی...هزاران باربا...پرواز بر فراز آشیانه فاخته.......
پاترزون+رفقا(نوویل لانگ باتم)
خب خب خب خب!!..امروز می خوام در باره کسی حرف بزنم که خیلی دوسش دارم..نوویل رو میگم...گمون کنم میشناسینش!..ولی خب اگه معرفیش نکنم اونوقت اینجا چی باید بنویسم؟!!...پس معرفیش میکنم!!..یکی از دوستای هری...کسی که تو نسخه های اولیه کتاب کسی زیاد تحویلش نمیگرفت!!خب شاید به خاطر ویژگی های اخلاقیش...کم رو!!(مثل من!!)..اعتماد به نفس پائین!...گوشه گیر...ولی خب من از همون اولم دوسش داشتم..نمیدونم چرا..یه احساس خوبی داشتم نسبت بهش...و دیدم که بی خودی به این شخصیت اعتماد نکردم!!اگه دو قسمت آخر کتاب رو خونده باشین می فهمین منظورمو!...راستی از یه وجهی خیلی شبیه به هریه!!آخه به والدین اونم حمله شده بود..به وسیله ولدمورت...البته نه خود ولدمورت..یکی از مرده خوراش!!بلاتریکس لسترنج!!البته پدر و مادر اون نمردن!!ولی اختلالات روانی شدیدی دارن و تو سنت مانگو بستری هستن!..خب زیاد شد!!...راستی هری می تونی از نوویل بپرسی علت این اسم فامیلیشون چیه؟!!آخه حتما یکی از اجدادش این ویژگی رو داشته که این اسمو روش گذاشتن دیگه!!..منظورمو که گرفتی؟!!..چی؟!!چرا میخندم؟..خب چون فامیلیش خیلی خنده داره !!فکر کن!!باسن دراز!!!!!چه شکلی میشه اونوقت؟!!..اوه اوه...مثل اینکه از حدم گذشتم باز!!خب دیگه اونجوری نگام نکن!!خواستم یکم بخندیم خب!!..هان؟!!..می خوام بدونم باسن دارز چه شکلی میشه؟!!...هوووووووووووم!!ن..نه!!..نه هری!!ببین..جون هر کی دوسداری اینیکی رو بی خیال شو!!جون هرمیون!!ایییییی...جون چو چانگ!!.......جون ران!!...جووون من!!!...هووووووف!..داشت باورم میشدا!!...فکر کن!!من!!...لانگ باتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!