شاهزاده دورگه

    The image “http://yacht.zamok.net/DV/Potter/Posters/Drawings/hogwarts.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

 فاننتاستیکا(خیابان بیکر)  The image “http://www.jamejamonline.ir/images/20040106/history5.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

دیگه دارم نزدیک میشم...یا اینطوری فکر میکنم...چون محیط و خیابون داره یخورده آشنا میشه.....البته رسیدن تا اینجا هم برام سخت و ملال آور بوده...تحمل کردن نگا ه های خیره مردم که وقتی از کنارشون رد میشم سر تا پامو ورانداز میکنن!!واقعا سخته...ضمنا جیبامم سفت چسبیدم...چون اونجور که خوندم و دیدم...خیابونای لندن قرن نوزده پر از جیب برای رنگارنگه...اشتباه خیلی گنده ای کردم که مثل خودشون لباس نپوشیدم...لباسام بدجور تو چشم میزنه!!..تصورشو بکنین شلوار جینو تیشرت آستین کوتاه...اونم وسط خیابونای لندن قرن نوزده!!!!!...اوه اوه..همین الان یه دله دزد تنه بدی بهم زد...پلیسه سوت میکشه و دنبالشه....چیزی که کم نشده از جیبام نه!!!..دوباره راه میوفتم...یه کالسکه چهار اسبه باشکوه الان از کنارم رد شد...واااااااااااااو!!چقدر قشنگه!!!راستش آرزوی داشتن یه لامبورگینی گالاردو همین الان از کلم پرید!!!!!!وای که چقدر صدای سمای اسبارو رو سنگفرش خیابون دوس دارم......آّه!!!خودشه...رسیدم...خیابان بیکر!!..حالا خونشو از کجا پیدا کنم!!...امممممممم..دیدمش...آره..پشت پردست...داره بیرونو نگاه میکنه....وای خدای من خودشه....براش دست تکون میدم...از قیافش معلومه که تعجب کرده...میرم طرف در چوبی خونش...در میزنم...یه صدایی میاد..آره خودشه...صدای مهربونه یه پیرزن..خانم هادسن...درو باز میکنه...سلام میکنم...جا میخوره...در حالی که ورندازم میکنه...آروم سلام میده...میگم...آقای هلمز(و این کلمه رو انقدر تو دهنیو غلیظ میگم که خودمم خندم میگیزه!!)هستن؟!!...قرار ملاقات قبلی دارید؟...نه ولی گمونم منو به خدمت قبول کنند!...ا...فکر نمیکنم...ولی یه لحظه...سرشو میبره تو..تا صداش کنه ولی ...صدای هلمزرو میشنوم که با اون صدای دلنشینش داد میزنه...خانم هادسن...اگر مهمانمون اون جوانیه که لباسهای فرم عجیبی به تن داره بگذارید بیاد تو...آروم میرم داخل...همون راهروی باریک با پله هایی به طبقه دوم....خانم هادسن با مهربونی منو به طرف بالا هدایت میکنه...وقتی به کنار در اتاق میرسیم..آرام چند بار به در تقه میزنه...یه صدایی از داخل میگه...بفرمایین خانم هادسن..اون دررو برام باز میکنه..مهمانتون آقای هلمز..میرم تو...قلبم به شدت میتپه...هنوز جرات نکردم سرمو کاملا بالا بگیرم...جو سنگینیه..وقتی نگاه میکنم...هلمزرو میبینم که همون جای همیشگیش ایستاده...کنار بخاری...آرنج روی تاقچه شومیه...و پیپی که توی همون دستشه  وگاهی یه پکی بهش میزنه...خوب اتاقو ورنداز میکنم...خود خودشه...شگفت انگیزه...آروم میرم جلو...خانم هادسن دیگه رفته...ظاهرا به من نگاه نمیکنه...بازم نزدیک میشم به این امید که بهم تعارف بکنه بشینم...که یه صدایی از پشت سرم میاد..در اتاق کوچکی باز میشه و دکتر واتسن در حالی که در هر دو دستش ورقهای کاغذی رو گرفته بیرون میاد...ظاهرا می خواست چیزی به هلمز بگه ولی با دیدن من حرفشو میخوره....در حالی که به طرز ناشیانه ای در صدد مخفی کردن تعجبشه میگه...نگفته بودی مهمان داریم هلمز!!..هلمز به حرف اومد...بیشتر لباسهایی که به تن دارن منو کنجکاو کرد...این حرفش یکم دلخورم کرد!!!...واتسون میگه...آه هلمز!!!..بشینید لطفا ...آه هلمز آداب نزاکت یادت رفته؟.....میشینم روی کاناپه روبروی شومینه...واتسن هم میاد و میشینه کنارم...کمکی از دست ما بر میاد مرد جوان؟!!...تا می خوام دهانم رو باز کنم...هلمز تغییر موقعیت میده..و با یک حرکت تند و سریع خودشو میندازه روی کاناپه...و راست زل میزنه توی چشام....تو چشماش شورو حرارتی هست که تا به حال ندیدم...سرم داغ میشه...تنها چیزی که میبینم صورت هلمزه...انگار که هیپنوتیزمم کرده باشه!!...تک تک اجزای صورتش از نظرم میگذره...صورت کشیدش...بینی عقابیش..چشمای یخورده بابا قوریش!!!...موهای ژل زده براقش...هااااااااه...واتسون..از جا میپرم و به خودم میام...ادامه میده...تمام این لحظاتی که ساکت بودم و چیزی نمیگفتم...در حال تمرین بی نزاکتی نبودم!!!دستاشو به هم میماله...راستش...این مرد جوان...حالا به هر دلیلی که به اینجا اومده باشه...اسباب یک مکاشفه عمیق رو برای شناخت خصوصیاتش برام فراهم کرد....اول از همه..لباسهای جالبشه...شلواری که به تن داره...از جنس جینه...من در سفری که به آمریکا داشتم..با این نوع شلوار آشنا شدم...اما بازهم به نظرم کمی عجیب میاد!!!و اما پیراهن...سفید رنگ بدون آستین...که البته به نظرم اسباب بی نزاکتیه!!..واتسن تائید کرد...دقیقا هلمز....یکم خجالت کشیدم..می دونستم صورتم گل انداخته...هلمز ادامه داد...شرمنده نشو مرد جوان...میدونم از جایی که میای این پوشش معموله...با سر تائید میکنم...ادامه میده...اما برای اولین بار در عمرم نمیتونم بگم از کجا میای!!....واتسون..ایشون نویسنده قهاری هستند!!!!!!!...اینو که میگه به زور جلوی خندمو میگیرم...ادامه میده...اینو از سابیدگی پوست کنار دست راستش فهمیدم که پوستی براق تر از پوست همین قسمت در دست چپش داره!!!...یه لحظه خواستم دهنمو واز کنم و بگم که این در اثر نوشتن مفرط نیست بلکه اثر بازی کردن مفرط با کامپیوتره ..وقتی موس رو با دست راستم میگیرم!!!!ولی به دلایلی که خودتونم میدونید حرفمو خوردم!!!!...هلمز ادامه داد...یک نوستالژیک گرای احمق!!!!اینو از ساعت روی مچش فهمیدم...احتمالا هدیه با ارزش از کسیه که دوسش داره و نمیتونه اونو از خودش دور بکنه...مگه وقتی که بند پوسیدش اونو ازش بگیره!!!...و اما مهمترین مورد...واتسن..این پسر جوان..یک همجنسگراست...واتسن گفت..آه خدای من هلمز...من با سر حرف هلمزرو تائید کردم...واتسن گفت..دلیلی برای این حرفت داری؟!!!...بله واتسن...چشمهاش...چشمهاش واتسن.....خیره شدم تو چشمهای هلمز....واتسن گفت...چجوری از چشماش!!!...واتسن...امیدوار بودم بفهمی...چیزی رو که درون قلب آدمهاست...فقط میشه از راه چشماشون فهمید...اینو گفت و یکی از لبخندای سریع و آنیشو زد!!...قند توی دلم آب شد...از جام بلند شدم...جوابمو گرفته بودم...واتسن گفت..در خواستی از هلمز داشتی نه؟....آروم میگم....می خواستم اگر امکان داره...آقای هلمز...برام...برام کمی ویولون بنوازه...برقی توی چشمای هلمز دیدم...لبخندی مهربانانه بهم زد و گفت...با کمال میل...واتسن از جاش بلند شد و قبل اینکه بره توی اون اتاق کوچیک...اروم توی گوشم گفت...میتونستی در خواست بهتری بکنی...الان باید پنبه توی گوشم بذارم!!...لبخندی زد و رفت....در این فاصله هلمز ویولون کوچکش رو در دست داشت...بهم اشاره کرد که بشینم...و شروع کرد....بلا شک وحشتناک می نواخت...ولی...عشقی توی چهرش در موقع نواختن بود...که همه چیزو برای آدم قابل تحمل میکرد....هلمز مینواخت...و آسمان پشت پرده ها رو به تاریکی میرفت. 

رئال پلازاgayroom:revenge

چند روز قبل من یکی از بهترین تجربیاتم توی گی رووم رو به دست آوردم..تجربه ای که بیش از پیش بهم ثابت میکنه اصول وجودی یه چنین جایی چقدر پوچ و مسخرس!!!!...حوصلم سر رفته بود...بعد از کلی خوندن کتاب و ور رفتن با کامپیوتر تصمیم گرفتم بیام نت....یه نگاهی به آمار وبلاگ بندازم وهم اینکه اگه کسی از دوستام انلاین باشه یکم باهاش گپ بزنم تا از بی حوصلگی  که اسیرم کرده بود درام...یکی از بچه ها انلاین بود..یکیمی که باهاش چت کردم...بهم گفت الان تو یکی از گیروومهاست...بهم گفت منم برم چون یه عده طبق معمول دارن آگهی های فوق جالبی میدن!!وقتی رفتم تو...همون اول کار یه آگهی اومد جلوی چشام....یه اف بنگی پی ام بده!!!!!!!!!!!!!!...ازیه طرف نمی تونستم جلو خندمو بگیرم واز طرف دیگه...آگهی های دیگه ایرو هم میدیدم که یکی از یکی  بدتر و وحشتناکتر...بعضیاشون..آدمو به خنده مینداخت...بعضی کفری میکرد...بعضی شرمنده...بعضیم...اون رگ سگی آدمو به جوش میاورد...طوری که آرزو میکردم نویسنده این آگهی جلوم بود تا مثل یه آدمکش حرفه ای گردنشو بشکنم...چون آدمی که به مادر خودشم رحم نکنه ارزش زنده موندنو نداره...اینو خیلی جدی گفتم!!!!! ....یکمی که گذشت یه فکری به سرم زد...دادن آگهی های چپ اندر قیچی عجیب غریب!!!!...چون می خواستم بدونم...اینا خودشونو به نفهمی زدن یا واقعا انقدر احمقن!!! اولین آگهیم این بود: یه**** خوشتیپ که با کلایو اوون دوست بوده و به لئو ناردو دیکاپریو چشمک زده...و ضمنا قدش ۱۸۹و وزنشم ۸۶ کیلو هستش...به شرط داشتن یه خال پشت گوش چپش پی ام بده!!!!..خیلی طول نکشید که یه چهار پنج نفری آوار شدن سرم...خیلیم جدی بودن...یکیشون میگفت من قدو وزنم یکم با اونی که شمامیگین فرق داره!!!!...اونیکی همه شرایطش انگار حل بود که میگفت مکان داره!!!!!!!!!داشتم شاخ در میاوردم...واسه اینکه مطمئن شم اینا همش واقعیه یه پی ام دیگه دادم:یه***خوشتیپ که مثل اسب یورتمه بره و پای چپش بلنگه.......بازم همون داستان...این وسط یکیم بود که کلی تشویقم میکرد...همون دوستم که گفتم...و با هم کلی به این عکس العملا می خندیدیم....تا اینکه یه فکر بکر....

یه***خوشتیپ از هاگوارتز...ترجیحا گریفیندوری باشه!!!...وای..کلی آوار شدن سرم..که البته یکی دوتاشون تشویقم می کردن و می خندیدن...ولی یکیشون...ازم مشخصات خواست...بهش گفتم...گفت..مکان داری؟!!!کفرم بالا اومد...جواب دادم آره...گفت کجا؟...گفتم...من توی هاگوارتز خوابگاه دارم!!!!!!!!! می  تونی بیای؟....گفت...نشنیدم..آدرس دقیق بده میام...گفتم...نزدیک شهرک هاگزمید....گفت...آشنا نیست...چجوری باید بیام میشه مسیرو بهم بگی....دیگه داشتم روده بر میشدم از خنده...عجب سر کاری رفته بود....حقته...خیلی وقت بود می خواستم یه انتقام با حال از این گی های!!!مکانی بگیرم.....گفتم...گوش کن....راه آهنو(ایده اینو اون رفیقم داد)که میشناسی؟...گفت آره...گفتم میری راه آهن  سکوی نه و سه چهارم!!!..بد از اونجا سوار قطار هاگوارتز میشی....مسیر مشخصه؟....گفت اووو با قطار باید بیام؟!!!دیگه نفهمیدم چی شد...انقدر خندیده بودم که تمام جز جز صورتم درد می کرد....همین دیگه....آدم میمونه چی باید بگه...واقعا که نوبره....ولی خداییش انتقام شیرینی بود!!!!!!!!!!

سینما تک The image “http://maregion.tv/illust/infos/cinema/gangs_newyork.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

۱.دارودسته نیویورکی...مارتین اسکورسیزی...لئوناردو دی کاپریو...چیزی نمی تونم بگم...این اسما خودشون گویا هستن...فقط بگم از اون دسته فیلماست که چند ده بعد بهش میگن فیلم کلاسیک عظیم حماسی.....

۲.آهنگ برنادت...یه فیلم کلاسیک فوق العاده زیبا...در باره برنادت دختر معصومی که مریم مقدس رو ملاقات میکنه...حالا می فهمم وقتی این قدمیمیا از فیلمای الان گله و شکایت دارن واقعا حق با هاشونه...چون اونا یه همچین گوهرهای بی نظیری رو دیدن...نبایدم به فیلمای سراسر دیجیتالی امروزی رضایت بدن.

۳.روز گراندهاگ...با بازی بیل موری...یه کمدی بی نظیر...با یه فیلم نامه بی نقص...داستان فوق العاده ای داره این فیلم...یه گزارشگر هواشناسی...که خیلی مغرور تشریف داره..واسه گرفتن گزارش از بیرون اومدن موش خرمای معروف یه شهر کوچیک میره به اونجا...ولی در اونجا یه اتفاق عجیبی براش میوفته...روز گراند هاگ هی براش تکرار میشه....یعنی وقتی می خوابه و در انتظار روز دیگه ای هست بیدار که میشه بازم همون روزه...مراسم جشن و اتفاقات تکراری...همین مقدمه یه کمدی بی نظیر رو فراهم میکنه...اونکه میفهمه تو این روز گیر افتاده...دست به کارهای مختلفی میزنه....اولش شگفت زدست و میترسه...بعد که عادت میکنه تصمیم میگیره کارای عجیبو غرببی بکنه بانک بزنه خلاف بکنه...با زنهای زیادی ارتباط برقرار بکنه...بعد نا امید میشه...چندینو چند بار خودشو میکشه..ولی خب اتفاقی که نمیوفته براش...صبح که از خواب بیدار میشه بازم همون روزه...تا اینکه میفهمه برای خلاص شدن از این روز تکرار شونده روزش رو به بهترین شکل تمام بکنه....و وقتی موفق میشه اون روز هم دیگه تکرار نمیشه...فیلم جالبی بود خیلی جالب.

گیم زون(الهه انتقام) The image “http://www.sunhill.org/netrix/games/rezident3.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

راستش سیل گیمر بر انداز بازی های جدید فعلا فروکش کرده!!!..واسه همین بهتر دیدم از بهترین بازی که در تمام عمرم بازی کردم براتون بنویسم....فکر میکنم اکثرا باهاش آشنایی دارین...رزیدنت ایول:نمسیس....وای که چه خاطره هایی از این بازی دارم...این بازی همه چیز داشت...هیجان..اکشن معماهای منطقی...روند عالی داستان و بازی...تا به حال هیچ بازی رو یادم نمیاد که از اول تا آخرش یه حس داشته باشم...یعنی ترس مطلق...چند تا از تیکه های بازی هست که وقتی هنوزم بازی میکنمش با اینکه از پیش میدونم چه چیزی در انتظارمه ولی بازم زهره ترک میشم....اونجا که دستا از دیوار میزنن بیرون...یا اونجا که اون یارو کریچره گنده هه...یه دفعه ظاهر میشه و بهتون حمله میکنه...تو اون صحنه یادمه...باهاش جنگیدم..ولی از قرار معلوم مردنی نبود و من باعث شدم جون خودم کم بشه...پس شروع کردم به دویدن ولی چون جونم کم بود دختره کشون کشون خودشو حرکت میداد...اونم دنبالم..از هر دری رد میشدم...بعد چند لحظه در میشکستو دنبالم میومد...به یاد ندارم تو هیچ بازی انقدر ترسیده باشم که دسته بازی رو بندازم زمین و چشامو ببندم!!!!مثل حالتی بود که آدم خواب میبینه داره از دست یکی در میره ولی هر چی میدوه اونی که داره ازش فرار میکنه بهش نزدیکتر میشه.....بازی بی نظیری بود....

نوستالژیکا(خونه درختی) The image “http://static.flickr.com/28/57008461_96b9eef4c0.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

داری از پنجره بیرونو نگاه میکنی...علی پائین داره درس میخونه...ویرت میگیره بری پیشش اشکالای درسیتو ازش بپرسی...ولی خب این فقط یه بهونس!!!!نیگاش میکنی...کتابش دستشه و داره روی چمنای جلوی محوطه مجتمع میره به طرف اون درخت گرد قلمبه هه که خیلی بامزه و گردو مامانیه...یه تنه کوتاه داره و شاخ و برگ زیادی به شکل دایره..درست مثل درختایی که بچه ها تو نقاشیاشون میکشن!!واسه یه لحظه حواست پرت میشه ..بر میگردی توی خونه رو نگاه میکنی...وقتی دوباره بیرونو میبینی از علی خبری نیست...ااااا کجا رفت...همه جارو نیگا میکنی ولی نیست...انگاری آب شده رفته توی زمین....میری پائین دنبالش...تا نزدیکای درخت...نیست که نیست...نا امید شدی و می خوای برگردی..که یه دفعه یکی صدات میزنه...رضا...من اینجام...کجا داری میری...صدا از پشت سرته...ولی کسی نیست...خنگه..من توی درختم....آره راسراسی صداش از اون تو میاد...میری نزدیک درخت میگی...چطوری رفتی اون تو؟!!!!!....اینهمه شاخو برگ داره...از اون زیر بیا تو...خم میشی...راس میگه..یه سوراخی اون پائین هست میری تو...چیزیو که میبینی باورت نمیشه!!!!!همیشه فکر می کردی توی درخت مثل بیرونش پر از شاخو برگ باشه...ولی نست!!!یه محیط تنگ مانند...که علی توش نشسته...پا هاشو انداخته روی همو داره کتاب می خونه!!.....بهت چشمک میزنه و میگه...ببین چه جای با حالی پیدا کردم!!!..میگی...آره خیلی قشنگه...جون میده واسه یه خونه درختی!......میخنده و آروم میگه آره!!...یه خونه درختی...واسه من و رضا....اشکال درسی داری باز؟...میگی آره..میگه بیا اینجا پیشم ببینم چی میگی..میریو میشینی پیشش...آره..یه خونه درختی..واسه علی و رضا...

چند سال بعد...همون درخت....رعد و برق....نصف شدن از وسط...برات اهمیتی نداشت...علی که نبود...اونجا فقط یه خونه رختی ویران بود...آره.

پاترزون+رفقا(شهید آلبوس دامبلدور) The image “http://www.titans101.com/hphbp.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

بالاخره کتاب ششم هری پاترو خوندم...هری پاتر و شاهزاده دورگه...اول از همه خوندن این کتاب اعصابی از جنس فولاد می خواد...البته برای تحمل ترجمه افتضاحش!!...یارو مترجمه  بلند شده تمام اصتلاحات بامزه کتابو ترجمه کرده!!!مثلا...ماگل=مشنگ!!!!!!!!!!!.....دیلی پرافت=پیام امروز...و کلی اسمای بامزه که واقعا همونجوری میچسبه خوندنشونو ورداشته ترجمه کرده!!..مونده وردارو هم ترجمه کنه خنگول!!!!!!!!ولی این خانم رولینگم حسابی تو پیچو تاب دادنای جذاب به داستان مهارت فوق العاده ای داره ها!!!این کتابم مثل دوتا کتاب قبلی تلفات داره...بالارو که خوندین....هری بیچاره..هرروز بیشتر تنها میشه......ضمنا مرگ بر اسنیپ قاتل!!!!!!!!!!!!