او

The image “http://webdb.cs.ndsu.nodak.edu/~bhatia/wwwic/pic/horizon.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

فانتاستیکا( او ) 

دستهایم کو؟؟!!!!...دستهایم را باد...برده است.....چشمانم....اما بسته اند....بادی به صورتم میخورد...و موهایم را پریشان میکند....چشمانم..هنوز بسته اند...اما میدانم..در آن سو نور است...روشنایی هست...نوری به رنگ نارنجی!!چشمانم را میگشایم...نور بیرحمانه به درونم هجوم می آورد....وقتی چشمانم عادت کرد...می بینم...بیکرانی...سرخ رنگ...نه!!..سرخ نه!!..نارنجی...مثل غروب....خوب که دقیق میشوم...آه!!..این خورشید است...به چه بزرگی...تمام پهنه آسمان را پوشانده...در بیکرانی بی انتها...و من...در آسمانم....خود را نمی بینم!!دستهایم...نیستند..اما!!..خود را بیشتر حس میکنم...با تمام وجود...آنچه که هستم...و...نمی دانم!! ...آیا معلقم در آسمان؟...یا پیش میروم؟...فاصله ها بی معنیند...و زمان نیز...ومن به سوی افق در جریان!!....وای که چه ارامشی...خدا را حس میکنم...وجودش را...و عشقی وصف ناشدی درونم جریان دارد...عشقی بی پایان...باز چشانم را میبندم...و فکر میکنم..به آرامش...به خوشبختی...به سیلان زندگی...به ....به او.

رئال پلازا(نقطه چین)

وقتی اون چیزیو که تو دلم بود بهش گفتم...بهم گفت هیچ حسی نداره!!..نه به من و نه به هیچ چیز دیگه ای ..زل زده به مونیتور!!...ولی من گفتم..و وقتی گفتم..دلم خالی شد...خالی بودنشو حس میکردم....و اون هنوز حسی نداشت...زیاد طول نکشید...تا اونم حسشو بهم بگه!!...و وقتی گفت...منم  مثل اون شدم...حد اقل میدونستم که اونجوری شدم...همیشه میترسیدم که صراحتا بهش بگم...که دوسش دارم...نمی دونم چرا!!...ولی وقتی گفتم...بازم ازش میترسم...نه اینکه آدم ترسناکو عجیب غریبی باشه...نه!!!..از این میترسم..که رفتارم...کارام...و چیزایی که بهش میگم...جوری باشه که باعث نارحتیش بشه ازم...هووووووووووم!! نمی دونم...اوضام خیلی قاطی پاتی شده!!!از یه طرف این حس قشنگ...که مدتها بود ازش بی خبر بودم...باز اومده سراغم....واز طرف دیگه...این فاصله های لعنتی...گاهی وقتا به این فکر میکنم که واقعا میشه ای فاصله ها رو شکست...دل از این دنیای خاکی کند...و وعده ملاقاتت...نه روی زمین...که توی سیلان ذهنت باشه؟؟...اه دارم چرت میگم باز!!!...خودش میدونه...میدونه که دوسش دارم...ولی  ای کاش هیچ وقت از دستم ناراحت نشه...این که اینارو دارم مینویسم همش واسه اینه که بگم که دیگه تنها نیستم...که یکیرو دارم تو این دنیا که دوسم داره و درکم میکنه... که بهش بگم...همه چیزشو دوس دارم...عصبانی شدنشو...اخم کردنشو...خندیدنشو...وای خدا...میشه بهمون کمک کنی؟...میدونی که ...اون روز خیلی از دست شاکی بود...یه گوشه چشمیم به ما بنداز..جای دوری نمیره!!....عاقبت به خیرمون کن...و یه چیزه دیگه...یه کاری کن دیگه از دستم دلگیر نشه...باشه؟!!

The image “http://iws.ccccd.edu/pbrown/gallery/images/hands.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

نوستالژیکا(دستهایش) 

یک سال گذشته...بیش از هر موقعی احساس تنهایی میکنی...دیگه دستی نیست که نوازشت کنه...دیگه چشمی نیست که بتونی عشقو توش ببینی...دیگه..دیگه علی نیست!!...از وقتی رفت دانشگاه...چند بار تلفنی باهاش صحبت کردی...و آخرین بار وقتی دیدیش که آمده بود برای کمک..کمک به خانوادش برا بردن اسبابای خونشون...بهت گفت که موقتی داریم میریم...پدرم ماموریت داره...یک سال میریم...حتی وسایلای خونرو هم کامل نمیبریم...پس مطمئن باش که بر میگردیم!!...ولی تو مطمئنی که همه چیز تمومه...اره...اونروز تنهایی میشینی روی جدول روبوری مجتمع...یه دفعه ای یاد علی می افتی...نمیدونی چرا...برمیگردی و به پنجره اتاقش نیگا میکنی...یک ساله این منظره رو میبینی...قفسه چوبی کتاباش...و یه مدل کره زمین بالای قفسه...زل زدی ...که یه دفعه...یه سایه...یکی میاد تو قاب پنجره...پشتش بهته ...داره کتابای توی قفسه رو جمع میکنه...خشکت زده ...آره... علی...باورت نمیشه...یادت میاد که صبح صدای یه ماشینو شنیدی که اومد توی پارکینگ پارک کرد...برمیگردیو ماشینشونو میبینی...قلبت داره منفجر میشه!!!..برمیگردیو باز به پنجره اتاق علی نگاه میکنی...وایساده ...روبه پنجره...داره نگاهت میکنه...آرومه...مثل یه مجسمه...خشکت زده ...سرشو خم میکنه یه طرف...دستشو میاره بالا...سر انگشتاشو خم میکنه...آروم....نمیبینی واضح ولی میتونی حس کنی داره گریه میکنه...کتابایی که تو بقلش بودرو میذاره روی تاقچه...سرشو میندازه پائین..و از کادر پنجره خارج میشه...میبینیش که از کنار پنجره های اتاقای دیگه هم رد میشه...داره میاد پیشت...میدوی و میری توی راهرو...صدای درو میشنوی...و بعد صدای پاهاشو...همون پائین...جلوی در مجتمع منتظرش میمونی...میاد وایمیسته جلوت...نمیدونی چرا ازش خجالت میکشی...رد اشکی که روی صورتش بودو میبینی...قبلا فکر میکردی اگه بازم ببینیش می پریو بقلش میکنی...ولی الان مثل یه مجسمه خشکت زده...دستتو دراز میکنی طرفش...که باهاش دست بدی...ولی...اون همینجوری زل زده بهت...دستشو میاره بالا...ولی...دست چپشو....دست راستشو...قایم کرده پشتش...دستتو  میبری طرف دستش...امتناع میکنه و عقب میکشه...دستتو میندازی دور کمرش...و باذست دیگت..دستشو میگیری...و..حس میکنی پوست دستش....چروکیده و زبر شده...دستشو لمس میکنی...در عین اینکه در نزدیکترین فاصله زل زدین تو چشای هم...دستشو میاری بالا..میری عقب...و بدون اینکه به دستش نگاه کنی...اونو آروم میکشی روی صورتت...هر دوتون بغض کردین...آروم با صدایی شکسته میگه...دستم سوخته رضا...زشته حالتو بد میکنه...ولش کن...و تو نگاش میکنی فقط...باز میگه..رضا دستمو ول کن...گزیش میگیره....تو هم گریت میگیره....دستشو میبوسی...و آروم بقلش میکنی........آره..بعدش میرید و کلی باهم قدم میزنید...بهت میگه دستش تو مراسم چهارشنه سوری سوخته...از آرنج به پائین...بهش میگی برام اهمیتی نداره...و اون هیچی نمیگه!!...اومدن واسه بردن باقی وسایلاشون...دیگه دارن میرن...میگی میدونستی که دیگه اوضاع مثل سابق نمیشه...میگه رضا من آدم بدبختیم...میگی نه...تو مهربونی...تو قلب بزرگی داری...اینا همش میتونه دلیلی واسه خوشبخت بودنت باشه....می گه خسته شدم...از زندکی...از دست دلم که هر جا خواست منو با خودش برد..الاهی زیر گل بره....دلش خونه...ساکتی...میذاری بازم بگه...شاید آروم بشه...هی داره گریه میکنه...بهت میگه...رضا..حس میکنم خیلی ساده هستم...و عاشق....ولی.....هیچی نمیگی...اینارو..یکی خیلی بهتر از همتون میفهمه...خوش میدونه...خودش میدونه.

سینما تک( مردی که آنجا نبود)

اخبار سینمایی

۱.این هفته فیلمای جالبی ندیدم....گلهای هریسن..که یه فیلم آمریکایی بود در باره جنگ بوسنی...که اصلا خوشم نیومد...از اون فیلما که آمریکاییا میسازن تا بگن اوهوی ما هم هستیما...ما هم آدمای دلرحمی هستیم...راستش حالم از تظاهر توی این فیلم بد شد!!

۲.همشهری کین...فیلمو یه بار دیده بودم...راستش...با اینکه فیلم یه شاهکار هست ولی از فیلمای محبوب من نیست!!شاید به خاطر ریتمش باشه...

۳.جنگجو...ساخته اصف کاپادیا...این فیلم زیاد بدک نبود...ولی بازم...همون قضیه ریتم کند...صحنه هایی از فیلم بود که خیلی تکان دهنده بود...مثل بریدن خرخره پسر مرد جنگجوی توبه کرده...جلوی چشاش...هووووووووم!!

The image “http://game.china.com/zh_cn/noshow/10000909/20030804/images/11517960_145180.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

گیم زون(با دهانی باز) 

این هفته نمی خوام یه بازی معرفی کنم!!..راستش یه مووی تریلر از یه بازی دیدم که حسابی گذاشتتم تو کف!!چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد!!واقعا این یه بازیه؟!!خداییش شاخ در آورده بودم...دمو مربوط بود به بازی کیل زون که قراره برای کنسول پلی استیشن۳ منتشر بشه...دمورو از روی پرده واز نمایشگاه ای۳ آمریکا ضبط کردن...اولین چیزی که دیده میشه یه اسمون ابریه...دوربین آروم عقب میکشه..و ما میتونیم یه سربازرو ببینیم که با بالاترین جزیات طراحی شده...دوربین عقبتر میره...یه گروهان نظامی سوار یه کشتی نفر بر هوایی...تا اینجای کار ایرادی نداره..چون همه فکر میکنن که این دموی اول بازیه...ولی...وقتی این تصاویر بدون قطع وصل میشه به خود بازی...باورتون میشه که بایه بازی شاهکار در زمینه گرافیکی روبروید!!وصفش نمیشه کرد جز با این جمله...دنیای واقعی...وقتی این دموی هیجان انگیز تموم میشه کل آدمایی که دمو رو دیدن شروع میکنن به جیغ و داد کردنو دست زدن...از سرو صداشون مشخصه که گیمرن!!

پاترزون+رفقا

فعلا ایده هام واسه نوشتن تو این ستون یخورده ته کشیده!!منتظرم که کتاب شش هری پاتر بیاد..هری پاتر و شاهزاده دورگه...تا ببینیم بعدش چی میشه!!