فانتاستیکا(جنگجو)
پدر دستگیره در رو چرخوند!..در اتاقش قفل بود!زیاد تعجب نکرد..فقط با صدای یکم رساتر گفت:بابا من امشب نیمام خونه شامتو بخور!!...اما اون چیزی نمیشنید! روی تختش دراز کشیده بود!با لباسهای سفید خوابش!!دستهاشرو روی سینش گره کرده بود!!اونقدر آروم نفس می کشید که به نظر میرسید که مرده باشه!...لبخندی روی لبش نقش بسته بود!! به نظر ابدی میرسید!!.........
اینهارو بپوشید سرورم!!...علی در حالی که خودشو عقب میکشید گفت: اینا چین؟!...نمس بلند قامتی که زره به تن داشت گفت:زره امپراطور!!..علی با خنده گفت:بپوشم که امپراطور بشم؟...نمس گفت:وقت مجادله با من نیست! بپوشید و مارو رهبری کنید!...علی گفت: ولی این کلا پنجمین خوابمه!!...منکه نمیدونم چکار باید بکنم!!از همون اول مثل فیلما صحبت کردین!!منکه شوالیه نیستم!!..نمس با لحن تلخی گفت: مهم نیست که حرفاتونو نمیفهمم ...فقط بپوشید!وقت تنگه!!صدارو نمیشنوید؟!!..نبرد ما یک فرکانده مقتدر می خواد!!...علی با تمسخر گفت:من؟!!!شوخی میکنی؟...من باید چطوری بجنگم!!...نمس شمشیر بزرگ رو از روی سکوی پشت سرش برداشت و با دودست به طرف علی گرفت!!..علی خندش گرفته بود:اینکه قد خودمه!!..نمس بدون اینکه توجهی به حرفهای علی بکنه فریاد کشید :درنگ جایز نیست!!ارتش سایه ها دارن نزدیک میشن!!...علی گفت:گمون کنم تالکین هم توی همچین مخمصه ای گرفتار شده بود که اون سه تا کتابو نوشت!!نمس برگشت و با تعجب فقط نگاهش کرد!!..............
باورش نمیشد!!اون زره سنگین و شمشیر بزرگ که به نظر حملشون فاجعه میومد! مثل پر کاه سبک بودن!!وقتی نمس بردش به بالای دیوار قلعه یه احساسی بهش دست داد...وقتی لشگر بزرگ نمسهارو دید!! که با دیدنش شمشیرهاشونو بالا آوردن و فریاد کشیدن!!آروم جوری که کسی نشنوه گفت:واااااااو یعنی من فرمانده اینام؟!!...نمس اومد کنارش و فریاد زد :شمشرتو بالا بگیر دلاور!!...علی چنان به وجد اومده بود که شمشر رو با تمام توان بالا برد و فریاد زد!!هیجان بی حدی داشت!!!........
لیوان کنار تختش شروع به تکان خوردن کرد!...فقط لیوان شیشه ای پر از آب!! حبابهای هوا از تنه شیشه ایش جدا میشدن و به سطح میرفتن!!!آرام...علی همچنان روی تختش دراز کشیده بود!..آرام....
...وقتی به طرف اسبش حرکت میکرد...از میان صفوف سربازانش...صدای هم آوایی کر کننده ولی زیبایی توی گوشش طنین انداخته بود!...اسب کهر زیبایی کمی اونطرفتر انتظارش رو میکشید...اسبی که وقتی بهش نگاه میکرد ناخودآگاه یاد انعکاس خیره کننده نور خورشید میوفتاد!!...وقتی به اسب رسید با دست یالهاشرو رو لمس کرد...اسب سرش رو به طرف صورت علی چرخوند...چقدر چشمهاش قشنگ بودن...قشنگ و درشت...تصویر خودش رو توی قاب چشمهای اسب میدید...خودش رو با زره و شمشیر و کلاه خودی که به نظر برازندش میومدند!....افسار اسب رو گرفت و پرید روی اسب...وقتی روی زین نشست...تازه یادش اومد که تا به حال سوار اسب نشده بود ولی برای اولین بار انگار که بارها اینکارو کرده بود!............
لیوان روی زمین افتاده بود ولی به شکل غریبی نشکسته بود!...آب داخلش روی کفپوش اتاق لایه شفافی رو ساخته بود...اما علی همچنان با همون حالت روی تختش دراز کشیده بود.....
وقتی با اسب میتاخت برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد...لشگر عظیم نمسها پشت سرش سوار بر اسب هاشون می تاختند...انگار بر موج عظیمی سوار بود...موجی با قدرتی بی انتها....شمشیرش رو بالا گرفت و با تمام وجود فریاد زد......ولی...اوندورها...توی افق....سایه ای عظیم در حال نزدیک شدن بود...ارتش سایه ها...ترسید!!...ولی موج پشت سرش نمیگذاشت که بایسته..باید میتاخت...در دل تاریکی...مثل یک جنگجو
..........رئال پلازا(دوساله تنبل)
"
یک جنگ اتمی تمام عیار همان فاجعه ای را در بر خواهد داشت که آن سنگ آسمانی در 65 میلیون سال پیش بر سر دایناسورها آورد...ولی این بار قربانی فاجعه خود انسان خواهد بود"این یه قسمت کوچیک از یه مقاله بود که مجله دانستنیها در باره دلیل انقراض نسل دایناسورها نوشته بود!!خیلی وقت پیشا!!اونوقتا شاید کلاس چهارم یا پنجم دبستان بودم!ولی این مقاله یه جورایی جادوم کرده بود!!عکسای فوق العادش از دایناسورها که من عاشقشونم!!!و خود مقاله که تو اون حسای بچگیم خیلی تکونم داد!!انقدر خونده بودمش که از حفظم شده بود! فکر نمیکنم به خاطر هشدار آخر متن بوده باشه!!بیشتر از همه به خاطر این بود که فهمیدم دایناسورا چرا مردن!!خیلی روم اثر گذاشته بود!! توی عوالم خودم هی اون لحظه هولناک رو تصور میکردم...که یه شهاب میاد و میخوره به زمین و بعد همه دایناسورا از بین میرن!!...تو ذهنم همیشه یه
جورایی براشون غصه میخوردم!...همیشه وقتی اون لحظه به ذهنم میرسید همراه بود با یه تم غمگین که میدونستم توی ذهنمه!! نمیشنیدمش ولی حسش میکردم!میدونستم که هست!!...لحظه ای که یه آپاتاساروس باشکوه در حال خوردن برگهای یه درخت نخل عظیمه!!...لحظه ای که همه چیز به نظر آرام و زیباست ....تا چشم کار میکنه زندگی جریان داره...لحظه ای که برای چند ثانیه خطی نارنجی رنگ پهنه آسمان و بعد ابرها رو میشکافه و روی زمین فرود میاد!!....زمین میلرزه...آپاتاساروس گردن درازشرو به طرف باریکه دود و افق میچرخونه...آرام....به همون آرامی که ابر عظیم قارچی شکل توی افقهای دور ظاهر میشه...و بعد...نوری خیره کننده همه چیز رو در خودش میبلعه...و تمام..........این سوگواری من هستش برای دایناسورهای دوست داشتنی!!منی که خیلی عجیب غریبم!!نه؟
تو این فضا نوشتن برام خیلی سخته!..سختر از اون چیزی که فکرشو بکنید!...انگار همه تار و مار شده باشن!!..حس میکنم وسط یه میدون جنگ ایستادم..پر از...اه باز دارم چرت و پرت میگم......
وبلاگم دو ساله شد!!...باورش بکنم یا نکنم!!...دوسال به همین راحتی گذشت...دوساله طولانیه حالا تنبل!
طرح امنیت اجتماعی...بچه ها یه پیشنهادی دارم براتون...برای اینکه جامعه مشوش نشه و به وضعیت بحرانی درنیاد لطف کنید موشکها و سلاح های خطرناکی رو که به موها و زیر ابروها و لباساتون وصل میکنین بردارین خدارو خوش نمیاد!!!!!!!!
به سلامتی برادرهای صدا و سیما طی یک اقدام استکبار شکنانه!! کتابها و داستانهای هری پاتر رو غیر دینی و محمل خوندن!!ووووبه سلامتی ایشالا.....!!!
سینما تک(سلاخ خانه!!)
1.مدتهاست فیلم درست و حسابی ندیدم! یعنی هم حوصله فیلم دیدن ندارم!(کلا حوصله هیچی رو ندارم من شاهکار!!) هم اینکه چیزی دستم نمیاد که جالب باشه!فیلمای تلوزیون هم که دیگه بیخیال!!اینا به فیلمای ایرانی هم رحم نمیکنن چه برسه به خارجیا! بیچاره اون از فیلم هامون که برادرای !صدا و سیما مثل یه فیلم پرونو قلع و قمعش(درست نوشتم؟!!)کردن و اینم از شاهکار جدیدشون! فیلم دلشدگان مرحوم علی حاتمی رو به اون وضع سلاخی کردن!!آخه خیلی جالبه جوری هم رفتار میکنن انگار فقط اونا هستن که راست میگن!!و همه بقیه آدمای احمق کج فهم منافقی هستن!!یک عمر باهامون همین کارو کردن بازم میکنن!!بذار سانسور بکنن!!چکارشون داریم؟!شاید از این کار یه لذت وصف نشدنی تو مایه های استمنا!!!!!!!!بهشون دست میده!!ما که بخیل نیستیم!!آقایون برادرهای صدا و سیما حالتونو بکنید!!
2.یادمم نیماد چی دیدم تو این مدت!!...همین چند دیقه پیش که یه فیلم از شبکه 2 پخش شد به اسم فرود مرگ!که یه فیلم کلیشه ای بود تو ژانر هواپیماربایی و از این چیزا!! معجون غریبی بود!!...دیگه هرچی فکر میکنم یادم نمیاد چی دیدم!!...آهان! اونروزم یه مستند دیدم در باره ساخته شدن فیلم آژانس شیشه ای که خیلی به نظرم قشنگ بود...کار آقای امید نجوان...کلی خاطره برام زنده شد!!از روزی که فیلم رو تو سینمادیدم..با...ولش کن ستونا قاطی میشن!!!!!
3.میم مثل مادر....مثل خود مادر....روحت شاد رسول......
4.یه قولی بهم میدید؟!....هان؟...میشه یعنی؟....میشه بهم قول بدید که از این بساطیا که سی دی فیلمای روی پرده رو قاچاقی می فروشن چیزی نخرین؟!کار درستی نیست!!..باشه؟...مرسیییییییییییییییییییییییییییی.
گیمزون(خاله فانی قهر کرده!!)
دیگه قصه نمیگم!!مگه اینکه خودتون ازم بخواین!!هی من قصه بگم شماها بگیرین بخوابین!!نشد که!!والا!!
1.
halo2 ...نسخه پی سی این بازی مشهور و محبوب ایکس باکس مایکروسافت!!هم منتشر شد!!(اوااا چه شبیه تیترای نقد حرفه ای شد!!)...خلاصش که بعد از نزدیک 3 سال تونستم شماره دومش رو هم بازی کنم!!...گرافیک زیاد جالب نیست ولی گیم پلی فوق العاده بازی و مخصوصا موسیقی بینظیرش آدمو تا آخر بازی میکشونه!!حالا اگه بازی هیچکدوم ایناروهم نداشت من فقط به خاطر شخصیت اول بازی تا آخر میرفتمش!!مستر چیف افسانه ای !!....شخصیت جالبی که خونسردی و کم حرفیش و از همه مهمتر چهره هرگز دیده نشدش ازش یه شخصیت محبوب بین گیمر ها ساخته!با اون کلاه خود که هیچوقت از سرش برنمیداره!......2.
Lost planet یه بازی شاهکار دیگه از کاپکام!! وای که چه گرافیک بی نظیری داره این بازی! و چه گیم پلی با حالی! آدم وقتی با غول های 30 40 متریش روبرو میشه.....برین بازی بکنینش همه چیزیو که من نباید بگم!!3.گفتم اگه میخواید سرنوشت سرزمین تامریل رو بدونید! درخواست بدید!!!!اگه خواستین میگم مارتین چطور امپراطوری رو نجات میده والا اگه نخواین که .....
نوستالژیکا
(هکلبری فین)خیلی سخت بود!...بعد از اینکه وسایلاتونو بردن!!....یادته نه؟...بعد از اینکه دوستات رفتن جایی...تو موندی و خودت!!تنها...بی خونه!!...یه شلوار جین تنت بود و یه تیشرت!!که موقع اسباب کشی خاک وخلی شده بودن!!...از خونه دوستت زدی بیرون...تو خیابونا میچرخیدی!!..بین مردمی که همشون خونه داشتن!!بین مردمی که دلاشون نشکسته بود...تنها تر از هر وقتی بودی...تصمیم گرفتی بری
خونتون!!...آپارتمان حالا خالیتون!!...کلید یدکیرو به کسی نداده بودی!!..میتونستی بری توی خونه!!...راه افتادی..تنها...از خیابونای خلوت وگاه شلوغ!!از جاهایی که 22 سال تموم توشون زندگی کرده بودی..بزرگ شده بودی...خاطره ساخته بودی!!...لذت بودنو چشیده بودی...لذت زندگی کردنو...وقتی از پارک رد میشدی تک تک اونروزای قشنگ یادت میومد...بچگیات...بازی کردن توی پارک..بستنی..آدامس هفت تومنی!!!هه!!آقا این آدامس هفت تومنیا چند تومنه؟!!...بستنی دوقلو!...چیپس و ماست روی چمنا با دوستا...با علی...اون روز سیزده بدر توی پارک...همه چیز مثل یه فیلم...مثل فریمای یه فیلم توی ذهنت رژه میرفتن!!...از خاکی مابین پرک و خونه که رد میشدی!!..شبایی که با علی تو خلوتی این مسیر و تو تاریکیش شیطونی میکردین یادت میومد...زمین خاکی کنارش!!..تیر دروازه های سفید رنگش!...................................................از پله های امرجنسی میری بالا!!..وقتی میرسی به بالکون علی اینا مکس میکنی!!...این بالکون لعنتی!!...نرده های سفیدش!!...این نرده هارو تو و علی باهم رنگ کردین...تو اون بعد از ظهر گرم تابستون!! ...میری توی بالکون...میدونی کار خوبی نیست اتاق همسایه رو نگاه کنی!میدونی اگه ببیننت چه بلبشویی ممکنه بشه!!ولی میری تو...از پنجره تورو نگاه میکنی..کسی نیست!!...ولی اتاق علی هست!!حداقل درو دیوار و کمدش هست..سیر نگاه میکنی...توی اتاقیرو که بهترین روزای زندگیترو توش گذروندی.................رسیدی توی بالکن خودتون..درو باز میکنی و قایمکی میری تو....ولی خیلی زود پشیمون میشی..دیدن خونه خالی از زندگی...اشکاتو وقتی داری بیرون پاک میکنی..تا کسی نبیندشون!!....وقتی می خوای از پله ها بری پائین پات میخوره به یه گونی!!....خم میشی و بازش میکنی!....با خودت میگی:بالاخره مامان کار خودشو کرد!!...سنگات!!هرچی سنگ و فسیل که داشتی...بار اضافی اینا بودن!!...از هرکدوم اونا خاطره داری کلی...ولی یکیشون برات عزیزتره!!...همون سنگ فسیلی که علی بهت داده بود...از توی گونی میکشیش بیرون..گردوخاک روشو پاک میکنی!...میذاریش رو سینت و میشینی روی زمین..نای هیچ کاری رو نداری...جز کز کردن...یه نگاه به سنگای توی گونی میندازی!!..روشون دست میکشی...سطح زبر و خاکیشونو روی دستای کثیفت حس میکنی......اشکای بیتاب انگار قصد تموم شدن ندارن!........
روی نیمکت پارک نشستی...تنها...نه
!...نه تنهای تنها!!سنگتم همراهته!!سفت تو دستت گرفتیش!!...میدونی صورتت از صد قدمی داد میزنه که گریه کردی..ولی برات اهمیتی نداره...اهمیتی نداره که هرکسی از اونجا رد میشه با تعجب نگاهت میکنه!...بذار هر فکری که میخوان بکنن!!....دوست نداری از اونجا بری!..دوست داری اونجا بمونی!!...حتی به ذهنت میاد که همونجا زندگی کنی!!مثل هکلبریفین!!یه خونه درختی مثل اونموقع ها درست کنی و اونجا بمونی!!...ولی نمیشه...نمیشه!!...فقط برای چند ساعت دیگه....تو این مدت...باید یه کار بکنی...اشکاتو پاک کنی...و مثل هکل بری شاد و بی خیال بشی......بشی یه پسر تنها با یه سنگ توی دستش.............پاترزون+رفقا(قدیسان مرگبار)
به سلامتی "هری پاتر و قدیسان مرگبار " هم که منتشر شد! حالا باید منتظر بمونیم تا ترجمه بشه و ببینیم بالاخره این ولدمورت بدذات میمیره یا خدایی نکرده!!..................(زبونمو لازم نیست گاز بگیرم! هری خشکش کرد تو دهنم!!!).................................................................................................................................................................ممنون هری!!...هیچی دیگه همین..ها!!هری و مالفوی هم رفتن ماه عسل...لیلیلیلیلیلیلیلی!!!!!!........چی؟...من بیمزه ولوسم!! باشه هرچی تو بگی فقط ورد روم اجرا نکن.............
توی سرتاسر زندگی ام به این طولانی- ای ننوشته ام
که خوش مزه هم باشد و طرف دل اش بخواهد گاز بگیرد .
۱ دو سالگی بلاگت مبارک ...
۲ نوستالژیکا تاثیر مبهمی روم گذاشت ... شعف و دلتنگی
۳ ترجمه ی بدی از قدیسان مرگ بار رو خوندم ... نمی تونستم تا ترجمه ی رسمی منتظر بمونم
دوست دارم تو این وبلاگ همیشه من اول باشم ولی حیف که... :(
خب تقصیر خودمه که دیر میام! ولی کشته مرده فانتاستیکا و نوستالژیکام. خودتم خوب می دونی.
هنوز نخوندم. دارم شروع می کنم این یکیو!
می دونم که ایندفه هم کلی باید بشینم باهاشون حال کنم. :)
سلام عزیزم
تولد وبلاگت مبارک
الان چند وقتیه همو ندیدیم
راستی به این آدرس سر بزن
http://harrypotter2000.blogfa.com/
مث همیشه پرینت کردم بعد خوندم
فانی افت نکردی؟
دو سال شد ...
انگار داریم توی حباب زندگی می کنیم ...
تا میاییم باورش کنیم و باهاش راه بیایم می ترکه ...
باز می افتیم توی یه حباب دیگه ...
و همینطور تکرار ...
...
انگار سنگ تنها چیزیه که در همه تاریخ قراره باقی بمونه ...
سنگدل بودن ...
شاید این هم یک راهش باشه ...