فانتاستیکا(مادر)
دیگه بعد از اون شب هیچوقت خواب اونجارو ندید!هر چقدر که سعی کرد نتونست.نمیدونست چرا!!حتی دیگه نمیتونست با چشمش اونجوری ببینه!روزها و روزها و روزها....علی تنها بود..خیلی...و از وقتی اون خوابو دید بیشتر احساس تنهایی میکرد!...توی مدرسه دوستی نداشت...دوست نداشت که داشته باشه!!شاید به خاطر اینکه دیگه نمیخواست کس دیگه ای به خاطراتش وارد بشه!!به ذهنش ...تنها به مدرسه میرفت و تنها برمیگشت...میرفت توی اتاقش و تا شب سرش توی درس بود!!...موسیقی هم گوش میداد...ولی هیچکدوم به پای اون نواهای زیبا نمیرسیدن!..شبا موقع خواب...قبل اینکه چشمای قشنگشو ببنده دستاشو روی سینش گره میکرد و دعا میکرد...از اعماق قلب مهربونش...دعا میکرد برای اونیکه از دست داده بود...دعا میکرد که یه روزی ببینتش...تو بهترین جای دنیا...تو قشنگترین نقطه عالم...تو اوج...جایی که دیگه هیچکس نتونه اونارو از هم جدا کنه!...دوست نداشت فراموشش کنه!دوست نداشت.....صیحا مادرش از خواب بیدارش میکرد...کافی بود پیشونیشو ببوسه...اینو به هیچکس نگفته بود که وقتی مادر میبوستش..حتی اگه تو سنگینترین خواب دنیا هم باشه بیدار میشه...مادرش...مادرش...اون تنها کسی بود که کنارش موند...کنارش موند تا تحمل کنه..رفتن دوستشو...مادر نمیدونست علی عاشق جهانه!!...نمیدونست تا موقعی که اونا جدا شدن از هم...برای همیشه...وقتی جهان رفت...وقتی اتوبوس اردوی بچه های المپیاد نجوم جایی بهتر از رودخونه ته دره پیدا نکرد...علی دیگه نخندید...دیگه علی شیطون نشد...دیگه هیچوقت بدون بوسیدن عکس جهان قبل از خواب تو تختش نرفت...مادر اینو میدونست....هر روز وقتی علی میرفت مدرسه اون رد لبای قشنگ پسرشو از روی شیشه قاب عکس جهان پاک میکرد...مادر حتی نذاشت اونو به برای درمان ببرن به آسایشگاه روانی...آخه اون روزای اول حالش هیچ خوب نبود...پدر نمیتونست تحمل کنه...میخواست این کارو بکنه...ولی مادر نذاشت...اون میدونست اگه علی به یه همچین جایی بره دیگه هیچوقت حالش خوب نمیشه...میدونست چون قلبش بهش میگفت....اونو پیش خودش نگه داشت و با قلب مهربونش درمانش کرد...علی همون علی سابق نبود ولی بهتر شده بود...پدر یه مهندس پرکار بود که وقت سرخاروندن نداشت...با علی هم دوست نبود...هیچوقت...روزی که رفت توی اون خواب...توی اون دنیا....فکر کرد مرده....فکر کرد داره به جهان میرسه!...تنها امیدش بود...ولی انگار فقط یه خواب بود...یه خواب خالی....چیکار میتونست بکنه!جز اینکه دعا بکنه...نه!راه دیگه ای نداشت....روزها گذشت...روزها و روزها و روزها...یه روز صبح قبل رفتن به مدرسه و سر میز صبحانه دلش بدجوری گرفت..مادر متوجه شد و اومد نشست روبروش...و نگاهش کرد...علی هیچوقت نمیتونست از زیر نگاهای پرسشگر مادرش فرار کنه...هیچوقت!!...وقتی سرشو بالا گرفت و نگاهش کرد....نتونست جلوی خودشو بگیره و زد زیر گریه...مادر امد کنارش ایستادو بغلش کرد...بعد آروم توی گوشش گفت:خوابشو دیدی؟...علی ندونست چی باید بگه!...گفت میتونم برات بنویسمش؟!! مادر خندید...بوسیدشو از آشپزخونه رفت بیرون....علی هم همه اون خوابو برای مادرش نوشت..و اینکه فکر کرده بود ممکنه جهانو ببینه!...کاغذ رو گذاشت روی میز و رفت......شب موقعی که برگشت خونه مادرو ندید!...کاغذی رو که برای مادرش نوشته بود کنار عکس جهان به دیوار آویزون دید...زیرش مادر یه عکس کشیده بود....عکس همون درختو...خودش یود...همون درخت پیچخورده وسط علفزار.......خیلی خوشحال بود..نمیدونست برای چی...شاید چون مادر فهمیده بود اون چی دیده...چون مثل همیشه باورش کرده بود یا شاید ...کلی فکر کرد...ودر تمام این چند ساعت منتظر بود که مادرش برگرده تا ازش بپرسه..باهاش حرف بزنه...ولی مادر برنگشت!!...وقتی پدر اومد خونه...چشماش قرمز بود..و له...وقتی پدر بغلش کرد و شروع کرد به گریه کردن...فهمید که دیگه نمیاد...هیچوقت...مثل جهان....پدر گفت موقعی که از خرید برمیگشته...یه ماشین بهش زده و فرار کرده!...در تمام این لحظات سنگین علی ساکت بود...خشک شده بود...اولین چیزی که به ذهنش رسید عکس زیر کاغذ بود...عکس درخت پیچخورده!...در پس گریه های پدرش...خیره بود به عکس...تنها کاری که میتونست بکنه نگاه کردن به آخرین های بودن مادرش بود...یا شاید فکر غریبی که باعث شده بود مثل پدر شوکه نشه!!...چیزی با رگه هایی از امید که داشت توی وجودش رخنه میکرد!! بعد از مرگ مادرش!!!اینو به حساب چی باید میذاشت؟...جز رازی که داشت نمود پیدا میکرد..........................................
رئال پلازا(پاره آجر)
نمی خوام بگم!!خیلی چیزای بدو...دوس ندارم سیاه ببینم...اولا چون برام مضره...دوما چون برای شما مضره...چه سخته تو این دوره و زمونه آدم خودشو شاد نگه داره ها!!نه؟...یکی به من میگه چرا اینجوریم؟....مثل پیرمردا شدم!! هی نوستالژیک! میشم بیخود!...کم مونده پاشم برم پارک و بشم قاطیه اونا!!از قدیما بگیم!!...نمیددونم به خدا...
وسط ظهر بود...هوا به شدت دم کرده بود!!اینجا با اینکه دریا و اینا کنارش نیست درصد رطوبتش خیلی بالاست!!پشیمون شده بودم که چرا تیشرت آستین بلند پوشیدم اومدم بیرون!!تو مرکز شهر نزدیکای محل قرارم دیدم ماشینای نیروی انتظامی و بگیر بگیره!!رفتم ببینیم چه خبره!!گرچه زیاد از این عادتا ندارم که سرک بکشم تو جمع های زیادی شلوغ!!دیدم یارو پلیسه گیر داده به یه پسره که چرا آستین کوتاه تنته!!موهات چرا ژل زدی!! برو بالا می خوایم ارشادت کنیم...این بیچارم مونده بود التماس کنه یا دفاع کنه از خودش!!ملت اینجام طبق همون رفتار گه شون!!پسررو مسخره میکردن!!...وای خدا تابستون قراره چیکار بکنیم؟!!...کم کم داره شاخکای عصبیم تحریک میشه از دست اینا!!
نمیدونم خوشش میاد لینک وبلاگشو اینجا بذارم؟..براش دردسر میشه؟...نمیدونم به خدا...می خوام این کارو بکنم!!...وقتی وبلاگشو کشف کردم!!..وای نمیتونم بیان کنم...برین ببینین!!...وبلاگش زرده...پر ماهیای خوشگله...وبلاگش بی نهایت یه احساس خوبه...دیروز میخواستم اما الان لینک نمیدم فقط اسم وبلاگش پاره آجره)
فیلم ورطه جیمز کامرونو دیدین؟!...دیدین وقتی اد هریس رفت به اعماق واسه پیدا کردن یه بمب...به دستش یه وسیله وصل بود که باهاش میتونست با خدمه زیردریایش چت کنه!!...اونا کلماتشو میدیدن...وقتی مینوشت!!..ولی نمیتونست احساس اونارو ببینیه!!تو غالب نوشته ها...میدونین...الان همچین حسی دارم!!مثل هریس...تو ورطه یه راه بی برگشت.....
بازی کردن زیادم برام بد نبوده!!حداقلش اینکه انگلیسیم خیلی بهتر شده!!خدایش چیزایی که الان یاد گرفت صدبرابره دوران مدرسه و دانشگاهه!!یه خوبیه دیگه هم که داره اینه که خوب داری بازی میکنی دیگه!!یه خوبیه دیگه هم داره...اینگه ریتمو عوض میکنه!!اون چهارتا پاراگراف بالارو وقتی نوشتم که به یه موسیقی غمبار!!گوش میکردم!ولی الان دارم به موسیقی پایان بندیه مکس پین گوش میدم....با اینکه زیادم شاد نیست ولی روحیمو دگرگون کرد!!بده که آدم تلخ بنویسه نه؟!!اونم فانی!!!!!
مکس پین بازی کردین؟...اگه بازی نکردین خب بازی نکردین دیگه!!ولی اونایی که بازی کردن میدونن چی میگم!!قیافه فروریخته و داغون یه پلیس بدبختو که زن و بچشو کشتن و تو قسمت دوم عشقشو میکشن تو هیچ بازی کامپیوتری ندیدم که اینجوری در بیارن!!...یه آدم که دیگه تموم شده!! مکس پین بدبخت ترین موجود ساخته شده توی بازی های کامپیوتری از اول تاریخ!!!!!!تا الانه!
این آهنگی که دارین گوش میدین مال ته بازی مکس پین 2 هستش!! به من که حس خوبی میده!
یه فیلسوف گفته اونایی که خوشبین هستن جدولو با خودنویس حل میکنن!!...یکی به من یه خودنویس بده!!!
هیچی بدتر از این نیست که وسط یه خواب خوش که توش کلی چیزای با حال هست یه خرمگس سمج وحشیتون بکنه!!!
این یارو کره ایه که زده 33 نفرو تو دانشکدشون کشته یجورایی تنمو لرزوند!!یه آدمه خجالتیه کم حرف که اصلا صداش درنمیومده!!مثل خود من!!ولی تو اینجاش شک دارم که بتونم مثل اون این کارو بکنم!!...طناب بین خوب بودنو بد بودن چقدر نازکه؟!!کسی میدونه؟!
سینما تک(اشکهای ویل)
1.راستش یه مدته زیاد فیلم ندیدم!نه اونقدر که قبلا میدیدم!!
2.ورطه(جیمز کامرون)...این تنها یلمی بود که اد هریسو توش دوسداشتم!!..یه فیلم که میشه اونو جز ژانر فرعیه زیردریایی! طبقه بندیش کرد!!...منکه خوشم اومد!!اون بالا یه تیکه ازشو گفتم براتون!!بهترین قسمتش هم همونجاش بود...یه جا دیگش هم فوق العاده بود...جایی که دختره میمیره!(به ظاهر)و اد هریس زجه میزنه و به صورت عشقش سیلی میزنه تا دوباره زنده بشه که میشه!!
3.تقاطع(ابواحسن داوودی)...انصافا فیلم قشنگی بود...با اینکه تلخ بود!!بازی هاش هم استاندارد و خوب بود مخصوصا بیژن امکانیان که توی نقشش غوغا میکرد!
4.هنوز دوتا فیلم استادو ندیدم!!...پرچمهای پدران ما و نامه هایی از آیوجیمارو....دوست دارم هرچه زودتر ببینمشون.
5.در جستجوی خوشبختی(؟).....من بازی فارست ویتاکر رو توی فیلم آخرین پادشاه اسکاتلند ندیدم ولی بدون دیدن اون و بدون قضاوت قبلی میتونم بگم بازی ویل اسمیت توی این فیلم بی همتاست...لحظاتی توی فیلم هست که فقط و فقط مال خود اسمیته!مال خودخودش!!..چون الان که فکر میکنم اون سکانسهارو بدون حضور اون نمیتونم تصور کنم!!ویل نقش به آدم بدبخت و بدشانسرو که در تقلای زندگی کردنه با شکون ایفا میکنه!!صحنه ای اونو پسرش بعد از آواره شدن تو خیابونای شهر(گمونم سن فرانسیسکو!!)جایی بهتر از دستشویی مترو برای خوابیدن پیدا نمیکنن!!جایی تو همین سکانس وقتی یکی در دستشویی رو که ویل از پشت بسته و پسرشو روی پاش خوابونده شروع میکنه به کوبیدن!!درهم شکستن یه مردو میبینیم...با تمام وجود...با یه نما از بالا از ویل و پسر کوچیکش ودری که کوبیده میشه!!ویل پاشو به در تکیه میده تا باز نشه! و آروم اشک میریزه!!...از این نمونه ها توی فیلم زیاده!!مثلا جایی که ویل اسکنر خرابو توی آسایشگاه درست میکنه!!ومیتونه اونو بفروشه و وضعشون روبهراه بشه وقتی دکمه اسکنرو میزنه و نورش مثل یه چراغ قوه میتابه روی تخت خوابهای که بیخانمانها و پسرش روش خوابیدن....دستهاشو در هم گره میکنه و آروم دعا میکنه!!یا جایی در اواخر فیلم وقتی روئساش بهش میگن که توی آزمون قبول شده و کارمند شرکت هست!!برق اشکی رو تو چشماش حس میکنیم...اون نمیخواد کسی گریشو ببینه..و وقتی بیرون میره و وارد جمعیت میشه انگار که می خواد پرواز کنه یا به قول نریشن صدای خودش روی فیلم..این لحظه ای هست که تو زندگی من اسمش خوشبختیه!!...بعد یه میان نویس که توضیح میده ویل تونسته تا سال 87 یه شرکت بزرگ تجاری تاسیس کنه و الان یکی از میلیونرهای آمریکاست!...این وقتیه که ماهم توی دل خودمون...برای اونو پسرش خوشحالیم...خیلی زیاد...و حالا میخوام بدونم این فارست ویتاکر که اونم مثل ویل دوسش دارم چه شاهکاری بهم زده که اسکارو از ویل و این بازی بی نظیرش گرفته!!
گیمزون(قصه های خاله فانی!!!!)
آره درست خوندین!! من تازگیا شدم قصه گو...میخوام اینجام قصه بگم!!آخه میدونم کمتر اینجارو میخونید یا اصلا نمیخونیدش که بهتون حق میدم!!میخوام یه قصه بگم...از یه بازی..از یه بازیه بی همتا!!یه بازی که هنوزم گرفتارشم!! آبلویون!!...قبلا دربارش نوشته بودم...میدونید چیه اگه بازی فقط بکش بکش و اینا باشه نمیشه ازش قصه ای کشید بیرون...که چی من اونو هدشات کردم بعد زدم ماتحت اینیکیرو ناکار کردم!!!!....خیی خب بهتره برم سراغ قصمون!!...فانی یه روز رفت فروشگاه بازی های کامپیوتری!!حسابی حوصلش سررفته بود و بازیه جدیدی هم توی بازار نبود!!یه بازی بود به اسم آبلویون که سبکش حال فانیرو بد میکرد!!ولی امروز یه طوری بود... گفت با خودش!!این بازی که بهترین بازیه سال2006 شده بذار ببینم اصلا چی هست...خلاصه بازی رو خرید برد رو پی سیش نصب کرد!..اول که بازی شروعید!!!فانی دید که باید شخصیت خودشرو به طور کامل قبل ورورد به بازی طراحی کنه!!هم شکلشو هم شخصیتشو!..پس دست به کار شد. اون میتونست از بین چند نژاد که شامل الف. دارک الف. جونور!!(کلشون مارمولک یا شیرو پلنگو ایناست)و انسان یکیرو انتخاب کنه!...خب اون انسانو انتخابید!و بعد از اینکه یه نیم ساعتی با دماغ و دهنو چشمو موها و قد و وزن طرف ور رفت!!یه مرد خوشتیپ حسسسسابی رویایی خلق کرد!!وااااااااااو..خیلی باحال و جذاب شده بود!!...بعدم که سال تولد و اینا و جنرشو که شوالیه بود انتخاب کرد....حالا نوبت بازی بود...همینکه صفحه لود شد فانی خودشو تویه سلول تو زندان پیدا کرد!!یکم اویور اونور رفت و با وسایلای تو سلولش بازی کرد اما خبری نشد!!به خودش گفت وااااااا که چی؟!!...رفت کنار میله ها وایساد و تنها چیزی که عایدش شد فحشای بی تربیتیه زندونی روبرویه بود!!بی ادب..همینکه برگشت یه زندان بان اومد در سلولشو گفت که امپراطور تارمیل میخواد بیاد ملاقاتش...گفت بره اون ته سلول وایسه و اگه حرکت اشتب کنه سرشو میپرونن!!یکم گذشتو امپراطور یوریل سپتیم وارد شد با گارد محافظاش!!..بعد شروع کرد با احترام با فانی حرف زدن!!گفت که تو خواب فانیرو دیده و میدونه میتونه بهش اعتماد بکنه و امپراتوری به وجودش احتیاج داره!و گفت که یه گروه مرتد!به رهبری کمرون پسرشو کشتن و قصد جونه اونو دارن و چون تا قبل درگیری نامرئی هستن اوضاعش بیخ پیدا کرده!!...و البته یه در مخفی داره سلول فانی که امپراطور میخواد از اونجا بزنه به چاک!!هیچی امپی رفتو به فانیم گفتن یه چند دیقه بعده رفتنه اونا دنبالشون بیاد..یه خنجر دربداغونم دادن بهش...فانی هم از همون در مخفی وارد یه غار زیرزمینی شد!!توی راه یه چنتا موش 1 متری کشت و یه قبیله گابلین!!که یه چیزی شبیه به میمونهای شاخ قوچی!!!!!!!!بودن!...یکم که رفت صدای درگیری شنید...رفت و دید که اوه اوه به امپیو دارو دسته حمله شده!!اونم رفت کمکشون...اون آدم بده ها همشون قیافه های شیطانی وحشتناک داشتن ولی وقتی فانی میزدشون از جلدشون خارج میشدن و جنازه هاشون میشد انسانهای معمولی!!اوضاع خراب بود...تعداد مهاجما زیاد بود و فانی و نگهبانها نتونستن کاری بکنن و یکی نفوذ کرد و امپی رو زد کشت...ولی امپی قبل اینکه بره!به فانی گفت که اون یه پسره دیگه داره که اون قدیم ندیما زاپاس نگهش داشته و گذاشتتش توی یه کلیسا پیش راهب جافر!بعدم امیولت آو کینگ رو داد به فانی و گفت که اینو بده به جافر!!فانی و یکی از محافظا از این درگیری جون سالم در بردن!اون بالا سر جسد امپراطور موند و فانی از فاضلابها خودشو رسوند به سطح زمین که یه جایی بود بیرون دیوار قلعه شهر بزرگ ایمپریال...وااااااو وقتی رسید بالا..منظره ای رو که میدید نمیتونست باور کنه!!خیلی قشنگ بود..بی نهایت...یه رودخونه بزرگ و عریض بود و روبروش کوهها و دشتهای که پر بود از علفزارو گلها و درختان باشکوه!!و آسمانی بشدت!!آبی...یه چند دیقه فقط به منظره خیره شد..بعدم گفت خب بهتره برم به مقصدم!!روی قطب نماش مقصد که دیر راهب جافر بود با رنگ قرمز مشخص شده بود...یکم اینور اونورو دید زد ولی قایقی واسه عبور ندید واسه همین زد به آب و با شنا از رودخونه رد شد!.. یکم پیاده روی کرد و رسید به یه معبد سفید رنگ خرابه!.......وقتی برگشتو پشت سرش رو نگاه کرد برج سفید و بلند امپریال سیتی و دیوارهای عظیم سفیدش به طرز خوشگلی خودنمایی میکردن...سفر فانی شروع شده بود...با پای پیاده به طرف دیر جافر............(ادامه دارد!!)
نوستالژیکا(پاچه های ورمالیده)
روزای آخر عیده...مثل همیشه دلت این موقع ها میگیره!!...این دفعه بیشتر به خاطره علی...آخه اون باید بعد از عید بره دانشگاهش!!و یه چند ماهی نمیبینیش!!...روز 12+1!!!به در با هم قرار میذارین که برین بیرون!!بدون خانواده هاتون!! اونم نه کوه و دشت بلکه تو بطن جایی که زندگی میکنین...جایی که همه خوشیها و خاطراتتون مال اونجاست و بینهایت دوسش دارین!!...صبح که از خواب بیدار میشی مامانت براتون غدا درست کرده که بیرون بخورین..خودشونم قراره که برن بیرون...غذا و یکم خرت و پرتو ور میداری و میزنی بیرون...میری دم درشون..وقتی میاد بیرون اونم دستش یه قابلامه بزرگه جفتتون میزنین زیر خنده...قابلامه به دست همو یه بوس کوچولو میکنین و راه میوفتین...دوچرخه هاتونو از انباری مجتمع ور میدارین و میزنین به خیابونای به شدت خلوت و همیشه خلوت پایگاه!!...هوا آفتابیه و بوی خوب شکوفه های درختای توت و زردآلوی کنار خیابون عالمو برداشته!!...اول قرار میذارین که با چرخاتون مثل موقع بچیگیا جهان گردی کنین!!آخه اون موقع که کوچیک بودی وقتی یکم از خونتون دور میشدین براتون حکم یه سفر پر از کشفو داشت!!برای دلای کوچولوتون...الانم همون حس براتون مونده و میدونین اگه با همون حس برین و جاهایی رو که بارها دیدن ببینین براتون تازگی داره!!..راه میوفتین توی خیابونای خلوت اطراف پایگاه...توی خیابونای طولانی و قشنگش و در تمام راه کنار هم و آروم....هردو خوشحالین ...یعنی به هم قول دادین به فردا و جدایی اصلا فکر نکنین و فقط امروزو بچسبینو ازش یه خاطره بسازین!! بعد از یه ساعت پا زدن خسته میشی و شروع میکنی نفس نفس زدن!...علی هم میفهمه و دستور اتراق میده!!...میرین و زیر درخت و چمنای نامرتب و علفای بلند میشینین...یکم آبمیوه ای رو که علی اورده میخورین!! و کلی کیف میکنین...و ایضا شلوغی!!!در حین همین شلوغی کردنا علی بهت میگه وای اینجوری چه با حال میشه!!و پاتو نشون میده که یکم از شلوار جینت ورمالیده بالا و ساق پات و جوراب سفید ساق کوتاه زده بیرون!!با شیطونی میگی!!میدونم فتیش جوراب داری!! و میزنی زیر خنده اونم برای مجازات شروع میکنه قلقلک دادنت!!نقطه ضعفتو خوب بلده.............وقتی میخواین دوباره راه بیوفتین علی میاد و میگه پاچه شلوارتو تا کن !!میگی وااا زشته اینجوری...میگن طرف زده به سرش..میگه تو واسه خاطر من این کارو میکنی!!...ته دلت غنج میره و با افاده خم میشی و پاچه شلوارتو میدی بالا....بعد میگه جورابتو بکش پائین...به شوخی میگی...نه که کم دیدی!!..میگه دوسدارم اینجوری باشی!!میخندیو میگی میدونم این از همون سلیقه عجغ وجغته!یه کاری باهات میکنه که اینجا نمیتونی بگی ولی خوشت میاد کلی با هم میخندین!!..خلاصه با پاچه های ور مالیده و جلوی علی شروع میکنی به رکاب زدن...میدونی که داره نگاهت میکنه...این کارو دوس داری...بعضی وقتا بر میگردیو نگاهش میکنی لبخند رو لباشه و انگار همه دنیارو بهش دادن!!خوشحالی که خوشحاله...خوشحالی....نزدیک ظهر میشه و پیشبینی علی که گفته ایندفعه هم بارون میاد اتفاق نمیوفته!..واسه همینم بساط نهارو میرین تو پارک خلوت کنار خونه به پا کنین...میشینین رو چمنا و زیر اون درخت چنار گندهه!...هنوز جمع و جور نشدین که علی میگه!دهه!!این هوشنگم دست از کاسبی برنمیداره ها ببین روز سینزدهی مغازش بازه!!..میگه بریم یکم چیپسو اینا بخریم!!..پا میشین میرین تو دکه پارک...هوشنگ چند سالی از علی بزرگتره ولی دوستن باهم چون بلوکشون نزدیک بلوک شماستو فوتبالو اینا!!ولی تو ازش خوشت نمیاد!!اونا در حال گپ زدن هستن و توهم چیپسو پفک و آبمیوه و لواشکو کلی هله هوله زدی زیر بغلت...تو همین حین دوتا دختر همسنای خودتون میان تو...حواست زیاد به دوروورت نیست داری خرتو پرتارو انتخاب میکنی که یه صدای خنده میشنوی تیز که میشی میبینی دخترا کرکر دارن بهت نگا میکنن و میخندن!!واسه یه لحظه یاد پاچه های ور مالیدت میوفتی!!اوه اوه یادت رفت درستشون کنی!!بیا حالا..تو دلت اینو به علی میگی...و انگار میشنوه!!بر میگرده و با یکی دوتا نگاه سرو ته قضیه رو میفهمه...بعد رو میکنه به دوتا دخترا و میگه چیه حسودیتون میشه شماهارو نمیزارن شلوار پاچه کوتاه بپوشین؟!!صدای خنده هاشون قطع میشه ولی صدای خنده تو و هوشنگ میره به هوا...بیچاره ها یه ایشو ویشش راه مینازنو میرن بیرون...التماس هوشنگم نتیجه نداره که تو همون حالت میگه بابا کجا چی میخواستین آخه!!....از خنده کم مونده ول شی روی زمین و در تمام این لحظات چشت به علیه که مثل یه فاتح نه چندان مغرور یه لبخند زیرکانه رو لباشه!!هوشنگ شاکی میشه که بیا.. ضد دختریتتو اینجا باید رو کنی؟...امروز یدونه شما مشتریم بودینو اونا اگه میذاشتی!!علی میگه خوبه درس عبرتیه برات که روز سینزدهی پا نشی بیای کاسبی....................بعد از نهار دراز کشیدین زیر سایه درختو دارین هله هوله هارو نفله میکنین!!...لواشکو به روش خودتون میخورین!!لولش میکنین یه سرش مال تو یه سرش ماله علی...هرکی زود تر میکش زد !!!خب زودتر میرسه به لبای اونیکی!!....تو عالم خودتونین که یه دفعه سرو کله دخترا که انگار خونشون تو بلوک کنار پارکه و شمارو دیدن که هنوز هستین پیدا میشه....کفری و عصبانی!!..میان کنار چمنا وایمیستن اون دارازه که انگار رئیسه و رفته یه چند ساعت فکر کرده که چی جواب بده میگه...شما دوتا خیلی بینزاکتو انترین!!!!می زنین زیر خنده!!...زهرماااااار..اینوکه میگه علی خندشو میبره!!اوه میبینی داره کم کم شاکی میشه!!واسه اینکه روز قشنگتون بازم قشنگ بمونه سریع دست به کار میشی..میری نزدیکش که دارز کشیده و صورتتو میچسبونی به صورتش میگی..وااااااا کجای این بی نزاکته...به این ماهی...صورت علی رو نمیبینی ولی حسش میکنی!!داره میخنده..دستتو روی علفا گرفته و بدنش به خاطر خنده خفیفش میلرزه!!صورتشو از صورتت جدا میکنه!!حس میکنی وقتشه!!...سرتو میگردونی طرفش چشماشو میبنده...توهم...داغی لباشو حس میکنی...و دیگه نمیفهمی....تنها چیزی که میشنوی صدای اون دختر درازست که میگه اه!خولن اینا بیا بریم!!...خوشحالی و احساس خوبی تو دلته...میبوستت روی چمنای پارک خلوت..میبوستت...وقتی لباشو از لبات میکنه!و سرشو میبره بالا....صورت قشنگشو میبینی...که میخنده ...و شاخه های آویزون اون چنار بزرگو و بالاتر از اون آسمون آبی رو....ولی صورت مهربونش برات با ارزش تره...پس این لحظه برات ثبت میشه...واضحتر از همه چیز...واضحترو زیبا تر....مثل یه عکس...یه عکس از گذشته ای نارنجی و زیبا...............
پاترزون+رفقا(پیشی)
بعد از اون قضیه کلاس درس که حسسسابی حال هریو از هر نظر!!جا آورد دیگه مالفوی زیاد بهش گیر نمیداد!!واسه همینم هری یجوریش شده!!اینو فقط به من گفت...قولم گرفته به کسی نگم!من سر قولم هستم!!آخه آدم راز نگهداریم!!!از اون روز هروقت یاد ملفوی میوفته دلش یه جوری میشه!!تالاپ تولوپ قلبشو میشنوه!!راستو دروغش با خودش ولی میگفت یه بار که خوابیده بوده!!یعنی تو رخت خوابش داشته به ملفوی فکر میکرده و باز تالاپ تولوپ قلبش رفته بوده بالا ران برگشته و گفته که کم با پات به تخت بکوب بذار بخوابم!!گفتم راستو دروغش با خودشه!!منمکه راز نگه دار!!...البته این قضیه امروز عصر براش حل شد چون یه نامه از مالفوی گرفت که توش بازم ازاون چیزای خوب خوب نوشته بود!!نگفت بهم چی!!گفت راز نگه دار نیستم!!بیچاره من؟!!شبم که رفتم اتاقش دیدم نیست یکم که دروربرو گشتم دیدم رفته پشت پرده اتاقش کنار پنجره نشسته با چوب جادوش رو هوا با رنگ صورتی کلمه ها و جمله های عاشقانه و بغضی وقتا بی تربیتی مینویسه!!...اول فکر کردم عشق خلش کرده ولی یکم که دید زدم بیشتر دیدم...اوووونور طرف خوابگاه اسلاترینا هم یکی که خب معلومه ملفوی بود نشسته و با چوبش جواب هریو میده!!آخییییییییییییییییییییییییییی.....................................................هیچ معلومه چی داری میگی؟...من که به کسی نگفتم که!!وااااااااا...پس اینایی که قبل این نقطه چیناس برا کیه؟....ای وای!!!....گفتم یه جای کار میلنگه ها!!...خیلی خب....پریشبی موش بود ایندفعه گربه باشه میخوام یکم لوس بازی درارم...قربون دستت.......................................میوووووووووووومیووووووووووووووووووووو!!!!!!!!!
سلام خاله فانی !!!
ببینم با کی قرار داشتیکه یه پاره آجر نصیبت شد ؟!!!
خدا از این پاره آجرا نصیب ما هم بکنه ...!!!
همین بود که تبدیل به یه کرم فشن شدی ...؟!!!
یه خورده از این جور چیزهای جدیدم بنویس ... مردیم از بس خاطره های سال ۴۲ تو رو خوندیمو سکته ناقص زدیم ...
همین ...
دیگه امری نیست جز دوری شما و از این جفنگیات ...
سلام رضا جان.
شاید کمتر برات کامنت میزارم ولی همیشه می خونمت.
هنوزم عاشق فانتاستیکا و نوستالژیکام. بقیه شون رو هم یه جورایی دوست دارم. فضا رو کامل می کنه...
خودت خوبی که؟
سلام
خسته نباشید
مثل همیشه باید تکراری بنویسم
اما می نویسم :
نوستالژیکات عالی بود
سلام فانیلی
فانتاستیکات اوج موشتس( نوشتس)