فانتاستیکا(نیمه گل سرخ)
صدای آب میومد!...صدای ساحل....چشماشو باز کرد...گیج شده بود...نگاهی به اطرافش انداخت...یه ساحل بزرگ و وسیع...یه ساحل صخره ای...ترسیده بود!!آخه وقتی که خوابید..روی تختش بود..تو اتاقش..ولی اینجا!!...سردش شده بود...با یه دست لباس خواب نازک بایدم سردش میشد...باد سردی از طرف دریا میوزید...پسر ترسیده بود ...خیلی...اول فکر کرد که مرده!!..ولی تا جایی که یادش میومد...مردن اینجوری نمیتونست باشه...آدمی که مرده سردش نمیشه....رو ساحل شروع کرد به راه رفتن...روی شنهای نمناک...کفشی به پاش نبود...واسه همین میترسید پاش زخم بشه!!...دیواره عظیم صخره های کنار ساحل که کمی اون طرفتر وصل میشد به دریا...و دریا امواجشو با قدرت بهش میکوبید ابهت خاصی داشت!...میتونست ذرات آبو که به صورتش میپاچیدن حس بکنه....از سرما دستهاشو دور خودش حلقه کرده بود و سلانه سلانه جلو میرفت...با قدمهای کوتاه و محتاط!....ترسیده بود ولی جرات نمیکرد فریاد بزنه!!...کمی جلوتر...یه راه باریک سنگفرش دید که تا بالای صخره ها پیچ میخورد...اولین نشانه امید...سریعتر شروع به دویدن کرد..به طرف جاده!...ولی بی احتیاطی کار دستش داد و لبه یک صدف که از شنها زده بود بیرون کف پاشرو برید...روی زمین افتاد و نزدیک محل زخم رو با دست گرفت...بد جوری میسوخت...خون بلافاصله سرازیر شد روی دستهاش و بعد روی شنها...ترس و درد...کنار هم معجون غریبی ساخته بودن!!...احساس کرد...داره یه نوا میشنوه...یه جور موسیقی!!...نگاهش به خونی بود که روی شنها میریختو رنگ تیره عجیبی بهش میداد!..و بعد جذبش میشد....احساس کرد...یه احساس غریب....احساس کرد میتونه شنهارو درک کنه!صدای موسیقی وار...از شنها بود..چشمانش حالت خاصی پیدا کردن..ترسید..بازهم...وقتی چشمانش جور دیگه ای میدید!....وقتی به شنهای خونین خیره میشد...حاله ای اطراف چشمهاش پدیدار میشد!...حاله ای که اطراف رو تار نشون میداد.....ولی مرکز...وشنهای خونین رو..خدای من!!...انرو وقتی گفت که تونست روی ذرات ریز شن زوم کنه!!هر چقدر که دلش می خواست میتونست به درون ذرات نفوذ بکنه!...چیزی که میدید قابل باور نبود!!....توده خونی که بین ذرات ریز نفوذ میکرد..حتی میتونست ذره ذره جزئیات شنهارو که به خون آلوده مییشدن ببینه...و اون موسیقی...دیگه واضح شده بود...واضح واضح....هماهنگ با پیچ و تاب خوردنهای خون میان شنها...زیبا بود....غمگین و زیبا...حس کرد سحر شده...نمی تونست از درون اون زیبایی بی حد بیرون بیاد...نمیتونست...ولی به یک باره همه چیز محو شد....چشمهاش بر گشت به حال اول...و موسیقی محو شد....احساس خوبی داشت...خیلی خوب...نه ترسی و نه دردی...دستمالی رو که توی جیب شلوارش بود بیرون اورد و زخم کف پاشرو باهاش بست....حالا باید راه میوفتاد..به بالا....تمام طول راه به طرف بالا همون حس بی نهایت زیبا باهاش بود...وقتی رسید به بالای صخره....سحر شد!...سحر.....تا به حال جایی به این زیبایی ندیده بود...یک منظره باز...یک علفزار وسیع...و درختانی با شکلهای عجیب....خورشید روهم دید..که از پشت کوههای سر سبز نزدیک افق داشت ظاهر میشد....صدای باد بود و ساحل و دریا....تا چشم کار میکرد درخت و سبزه و گلهای زیبا بود...تنها کاریکه میتونست بکنه راه رفتن و نگاه کردن بود...میان علفهای بلند....که باد به رقصشون در آورده بود...به درختی خیره شد...شکل زیبایی داشت...تنه کلفتش پیچ زیبایی به درون خورده بود و در هم پیچیده بود...ایستاد...باز همون موسیقی...آروم شروع شد...درخت جور خاصی بود...انگار روح داشت...حس غریبی داشت وقتی به درخت خیره بود...مثل حسی که وقتی انسانی زیبا بهت خیره میشه و لبخند میزنه!...در پس و پیش صدای موسیقی...صدایی شنید...یکی داشت حرف میزد..آره...کلماترو میان موسیقی تشخیص داد!!.....بیا نزدیک...صدای زیبای مردانه اینو بهش گفت..انقدر چیزهای عجیب تا این لحظه دیده بود که قبول کردن اینکه درخت صداش کرده زیاد سخت نبود...رفت نزدیک...درخت باز حرف زد:تو چه زیبایی!!پسر کمی خجل شد!!!...من درونتو میبینم علی!.....اسم منو از کجا میدونی؟....گفتم که درونتو میبینم!!...علی ایستاده بود و خیره!!!درخت گفت...لمسم کن!!علی دستشو به سوی تنه درخت برد...برای لحظه ای همه چیز سفید شد...نور شدیدی همه چیز رو در خود محو کرد! و بعد از لحظه ای با کم شدن نور....علی به جای درخت...روبروش موجودی زیبا دید...دستش روی سینه اون موجود بود...تپش غریب قلب رو زیر دستهاش احساس کرد!!برای دومین بار ترسید!!دستشرو پس کشید...موجودرو واضحتر میدید...شبیه انسان...روی دوپا..با گوشهای بلند مثل چیزی که توی فیلمها دیده بود...و صورتی بینهایت زیبا...پوستی روشن و لطیف...چشمان شاد آبی رنگ و لبهای به قدری سرخ که وسوسه ای غریب تو وجودش انداخت...تو یه الفی ...مگه نه؟...موجود شروع به خندیدن کرد...نه!!این اسمیه که شما انسانها روی ما گذاشتین..نه..من الف نیستم..بهتره بگی نمس!!بر وزن همون نمک!!علی خندش گرفت...نمس هم خندید...شاد بود و شادیرو به علی هم منتقل کرده بود....میدونی من چند سالمه؟...علی سری تکون داد که نمیدونم!!...نمس گفت هفتادو پنج سال!!...علی شگفت زده شد...نمس بلافاصله گفت:پس عاشق من نشو!!تو اومدی که عشق رو به کس دیگری هدیه بدی...به سرزمین ما...تو انتخاب شده ای...علی خندش گرفت...گفت:مثل تو فیلما!!نمس اخم کرد!!علی ترسید...نمس با جدیت گفت...این واقعیته...واقعیت محظ!....تو باید به اینجا ایمان داشته باشی...تا وقتی چشمات رو باز کردی و از خواب بیدار شدی...بدونی کی هستی و برای چی انتخاب شدی....سرزمین من تورو برگزیده...علی با تعجب پرسید:خواب؟!ولی اینکه از واقعیت هم واقعی تره؟!!...نمس انگشتش رو به طرف دهانش برد..به نشانه سکوت...بعد دست دیگشرو گذاشت روی سر علی.....علی حس کرد داره به خواب میره..همه چیز در سیاهی گم شد!!................چشمانش رو باز کرد!!روی تختش بود..توی اتاقش...توی خونشون!!احساس کرد قلبش به شدت میتپه!دستشرو روی سینش گذاشت...قلبشرو حس میکرد...چندتا نفس عمیق کشید...به خودش مسلط شد!!...بعد آروم گفت....همش خواب بود!!...شاید حقیقی ترین خوابی که دیدم....خم شد تا لیوان آب روی میزش رو برداره.......موسیقی....حاله دور چشم...نفوذ به درون لیوان آب...زیبایی ذرات ریز آب...که در هم میرقصند...موسیقی زیبا...رقص ذرات آب...قطره اشکی که از چشمانش روی گونش سرازیر شد.........................(ادامه دارد)
رئال پلازا(مشترک گرامی)
1. سلام سلام سلام!...سال جدید و پست طولانی جدید!!زکی خیال کردین فانی مرد؟!!ایشششش!!من هنوز هستم از اون فانتاستیکای بالایی که فهمیدین قضیه چیه...یه داستان تخیلی خفن ادامه دار!!..چیه مگه؟...نمیشه ما هم برای خودمون یه سرزمین خیالی درست کنیم؟...حالا الف نه نمس!!چه فرقی...ضمنا قهرمان ما دلاور و جنگ اور نیست یه پسر لوس ننره که باید شورو بین نمسها برگردونه تا بتونن از سرزمینشو دفاع کنن!!....حالا نگم همه چیو تا بعدا...
2.کلی حرف دارم بزنم...اول اینکه چرا اینقده دیر به دیر شدمو اثری ازم توی کامنتای شما نیست...یه دلیل بزرگش اینه که خب تنبل شدم والبته به خاطر مریضیمو الانم دوره نقاحتمو(درست نوشتم؟!) میگذرونم!!بعدشم برین ازین مخابرات گوگول مگولیمون بپرسین...نزدیک سه هفتس که خطا قاطیه!!یه بارم نتونستم عین آدم تو نت سرچ!!کنم به خدا..چه برسه....حالا یکیم اینکه به لطف مخابرات عزیز هر جاکه کلیک میکنم میشم مشترک گرامی!!!آقا ما نخوایم مشترک گرامی بشیم کیو باید ببینیم آخه؟...وضعیت فیلترینگ از پارسال به شدت بدتره!!وبلاگ خودم که اینجا فیلتره!!!!با پروکسی بازش میکنم خودم...وبلاگ های دوستای گلمم همچنین!!همشون برام فیلترن واسه همین نمیتونم بخونمشونو کامنت بذارم متاسفانه!...اون روز داشتم توی گوگل سرچ میکردم در باره یه بازی..کد تقلب و همه مطالبی که ممکنه ازش توی نت موجود باشه رو لازمم بود...اسمشو نوشتم...وبازم شدم همون مشترک بدبخت گرامی...داشتم شاخ در میآوردم به خدا..این دیگه چرا...هر سایتی که ازش نوشته بود فیلتر بود!!اسم بازی هم هست این...(ریدیک)...حالا نحوه نوشتنش شاید مورد شرعی داره..یعنی دیک آخرش!!نمدونم والا....راستی دولت محترم اگه اینهمه بودجه ایروکه صرف فیلترینگ میکنه...صرف اشتغال زایی اینهمه جوون الاف میکرد تا پاشن از پای پی سی شون به نظر شما بهتر نبود؟!
3.....300.....چی باید بگه آدم؟!!به نظر منکه حقمونه!!اعصبانی نشین!!واقعیته!!خودمون کردیم....حالا اونا با ما دشمنن کار دیگه ای ندارن که...ولی یکم فکر کنین...اگه ما(یعنی ارشاد و دفتر دستک عریضو طویلش)...یه فیلم درست درمون واقعی با همه امکاناتی که اینا باهاش فیلم میسازن...یه فیلم عظیم در باره تاریخ کشورمون ..در باره ایران باستان میساخت که کلی طرفدار برای خودش جمع کنه و بشه رقیب فیلمهای عظیمی مثل ارباب حلقه ها....به نظرتون اینا جرات میکردن یه همچین خزعبلی(درسته؟!!)در باره ما بسازن؟...نه!!یه نیگا به چین بندازین!!فیلمای عظیمی که از فرهنگشون ساختن...دهن همرو نبسته؟...الان آمریکایی ها میتونن تاریخ چین رو به سخره بگیرن؟...نه به خدا....میبینین چه تصویر قشنگ و زیبایی از فرهنگشون نشون دادن؟...قهرمان رو دیدن؟...خانه خنجرهای پرانو چی؟...تا قبل دیدن این فیلما..وقتی به تاریخ باستانی چین فکر میکردم...یه تصویر برفکی زشت زنگ زده پر از خشونت جلو روم بود!!!حالا بگید تقصیر کار کیه؟!!...آقای اشنایدر و دارو دستش...یا خود ما...تلوزیون محترمی که زیر آب سینما رو میزنه!!سینمایی که مسولاش به فکر جیبشونن....ارشادی که برای دادن مجوز انتشار به مجله ای که توی اسمش کلمه بازی هست سخت گیری میکنه و نمیزاره مجله با اسم بازی منتشر بشه!!...چرا؟...چون زدن به مجله با عنوان سخیف بازیهای کامپیتوتری و پرداختن به بازی خیلی پیش پا افتاده و مبتزله!!!...همین میشه که ماها بازی آمریکای میخریم....با قهرمانهای آمریکایی به اوج میرسم....عرب میکشم!!!و پولهای میلیاردی صنعت بازی میره تو جیب اونا...ماهم میایم برای مبارزه با خیل عظیم بازیها و رقابت با بازی غیر اخلاقی!!!جی تی ای!!رانندگی در تهرانو میسازیم!!!اینجوری قافله فرهنگو باختیم...بدجوریم باختیم!!!300 که سهله...1300 هم برامون میسازن..............
سینما تک(حمام)
1.روانی( آلفرد هیچکاک)....چی بگم؟...یه شاهکار بی نقص..یه فیلم کالت....چیزی که تو این دوره و زمونه پیدا نمیشه!!...تو کدوم فیلم امروزی دیدن که قهرمان داستان همون نیم ساعت اول بمیره!! اونم به طرزی فجیع!!...واقعا یه شاهکار...ترس...دلهره...وای برید ببینیدش دیگه!!!
2.رمز داونچی()...راستش من نه داستانرو خوندم و نه فیلمو دیدم برای اولین بارکه تونستم داستانو بفهمم!!بله با شرمندگی تمام بازیشو اول تموم کردم! بعد رفتم دنبال فیلم!!...چی بگم...خوب بود!!یه چیز معمولی...بد نبود...آشغالم نبود...شاهکارم نبود!!یه فیلم که خیلی زود فراموشم میشه..نه مثل شاهکاری مثل هفت که هر بار میبینمش همون حس بار اولو دارم...و هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه!!
3.هزارتوی پن(بنسینو دلتورو)...تلوزیون یه اسم دیگه روش گذاشته بود!افسانه دالان مارپیچ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!به هر حال...خیلی از دنیای دلتورو خوشم میاد...این فیلم به نظر من شاهکاره..در تلفیق واقعیت و افسانه....داستان دختری که همراه مادرش به قصر(پایگاه نظامی!!)یه سروان ارتش ملکه اسپانیا میرن...چون مادرش تازه با سروان ازدواج کرده!داستان در بهبوهه جنگهای داخلی اسپانیاست....و داستان دختر بچه که در دنیای افسانه ای سیر میکنه که به زودی به واقعیت گره میخوره......
4.هل بوی( بنسینو دلتورو)...این فیلمو زودتر از هزارتوی پن دیدم...با اینکه نمیدونستم کارگردانش کیه!!اما فضا و دنیای فیلم شدیدا جذبم کرد.....یه اکشن فانتزی کمیک!!!
5.مرد بدون گذشته(اوکی کوریسماکی)...برنده نخل طلای کن...یه فیلم صادق و زیبا...لحظاتی به گریتون میاره و لحظاتی از خنده روده برتون میکنه...آخه خود زندگیه..خود خودش...
گیمزون(چروکی)
1.به امید روزی که اینجا از یه بازی ایرانی آبرومند شاهکار بنویسم!
2.(پ ره ی)..اسم بازیه..آخه عنوان انگلیسیشو نمیتونم بنویسم قاطی میشه همه چیز!!!...یه اکشن...اول که بازی میکنینش دهانتو باز میمونه...از هر نظر...گرافیک بی نظیر .....داستانی که مسلسل وار روایت میشه...نزدیکانتون که جلوی چشمتون میمیرن!!و مبارزه پایانی که شاهکاره!!با غولی که نیمی حیوان ونیمی نامزدتونه!!!داستان یه چروکی...که با پدر بزرگ..نامزد و کل کافی شاپشون توسط فضایی ها دزدیه میشن!!....اون لحظه که نامزده ازتون میخواد بکشینش...اشک تو چشماتون میاره...تنفری که از ادم فضایی ها تو ذهنتون شکل میگیره واقعیه...وقتی شخصیت با هر دفعه کشتن دشمن فریاد میزنه واسم نامزدشو ذجه میزنه...وقتی گریه میکنه....مو به تن آدم سیخ میشه!!!...تا به حال با هیچ شخصیت بازی کامپیوتری اینقدر همذات پنداری نکرده بودم!!!!
=====
3.(تین ایج موتانت نینجا تورتلس!!)...همون لاکپشتای نینجای نازنین دوران خوش بچگیمون....با یه فیلم تازه و یه بازی تازه اومدن!!ولی....اینا که اونا نیستن!!وااای چرا انقدر لاغر شدن...چشماشونو!!اه اه ...من همون قبلیارو دلم می خواد!!!...اینا که گفتم نوای درونی دلم بود وقتی داشتم بازی رو شروع میکردم!!ولی یکم که گذشت از بازی خوشم اومد...تیم ساخت بازی تیم ساخت بازی شاهزده فارس بود!!واسه همین بازی پره از حرکات ژیمیناستیک و از درو دیوار بالا رفتن...بهترین بازی لاکپشتهای نینجا..بدون لاکپشتهای نینجای تپل و دوسداشتنیم!!!!
4.(اینفرنال)...ته ته ته گرافیک....یه اکشن سوم شخص خوب بعد از مدتها.....
5.(آبلیون)...بالاخره تسلیم شدم...یادتونه که میگفتم از سبک آرپی جی متنفرم....ولی اینبار دیگه فرق میکنه!!...فقط یه بار کافیه سوار اسبتون بشین و تو دنیای وسیع آبلیون و میان کوه دشت و چمنزارهای بازی تاخت بزنین...یه حس واقعی از بودن تو یه بهشت!!!!این جمله آخرو جدی نگیرین ولی اینکه بازی شاهکاره رو بگیرین!!جدی البته!
نوستالژیکا(کریس)
کلی ذوق کردی که کریس یه آلبوم تازه داده!!البته مطمئن نیستی جدیده یا نه...به هر حال تا به حال نشنیدیش!!...همه ترانه هاش شاهکارن...و یکیش..وای...میبرتت تو رویا....اشکتو در میاره...کریس چرا اینو زودتر خلقش نکردی...میدونی چقدر دوست داشت؟...میدونی دردیوار اتاقش پر بود از عکسای تو؟.....اول عاشق من بود..بعد تو!!...وای کریس...چه ریتمی داره این آهنگت...وای...کاش میشد بازم..مثل اون موقع ها برم خونشونو اون تو کامپیوترش برام آهنگای کریسو بذاره...تا دوتایی باهم گوش بدیم....دوتایی باهم برقصیم...اینارو یادت میاد..همشو...وقتی داری ترانه جدیدو گوش میدی...این آهنگه جون میده واسه موقعی که دل هردوتون گرفته..واسه وقتی که تو بغلشی...سرتو گذاشتی رو سینش....و کریس میخونه....یادته با آهنگاش چقدر رقصیدین...کریس چی میشد این ترانرو اون موقها میدادی بیرون...اون موقع کلی با این آهنگه بهانه واسه عشق بازی داشتین!!!!!...یادته اون روزو که با آهنگای کریس تو بغلش خوابت برد؟...بعد مامانش اومدو دید؟..یادته علی بهت گفت مامانش گفته بودآخی چه ناز خوابیده؟!!!!!....یادته قتی از خواب پا شدی کریس هنوز داشت میخوند؟....علی هم بهت لبخند میزد؟........این آهنگو بارها و بارها گوش میدی...با فکر اون....برای اون...همراه اون.......
پاترزون+رفقا(روسنکو)
(روسنکوی بزرگ منو ببخشن چون این داستانکو از روی یکی از کمیکای اون برداشتم!!!!...آخه ذوقم ته کشیده!!)
امروز سر کلاس جادوی سیاه یه بلبشویی شد که نگو....هری داشت باز نگاهای حقارت بار جناب اسنیپو تحمل میکرد که حس کرد یکی دیکه هم دائم بهش نگاه میکنه از اول کلاس...ملفوی کنه!!...هریم که کفری برگشت چنبار نگاش کرد...ملفوی انگار داشت به دوس دخترش نگا میکرد!!حتی یه بارم چشمک اساسی زد به هری...هریم براش داشت.... میدیونین چیکار کرد؟....این انگشت وسطی رو براش سیخ کرد!!یعنی که بیا!!!تا ته توت!!!!(با خجالت و شرمندگی از دوستان)...البته این کارش یه دنباله داشت!!!این انگشت سیخ شدرو برد طرف دهنشو یه لیس اساسی زد بهش...اوه اوه اوه ملفویو میگین هوش از سرش پرید!!اگه کلاس درس نبود ترتیب هریو داده بود!!...ولی اینجارو داشته باشین..اسنیپ که دید حواس ملفوی به درس نیست یه گوشمالی حسابی بهش دادو از کلاس پرتش کرد بیرون!!...دل هری انقددده خنک شد...منتهاش فکر اینجاشو نکرده بود هرماینی همه کاراشو دیده و داشت زل زل بهش نگاه میکرد!!!...چیکار میشه کرد دیگه هریم میخاره!!!میخواد ملفویو دیگه ولی به روش بسیار دشمنانه!!!
زکی
بابا مادر علی هم آخر خوش بینی بوده ها ... نگفت تو بغل هم چی کار می کنین؟
سرم روی رون پاش بود!!خودشم داشت چیزی می خوند!!ایراد دیگه ای نیست به نظرت؟!!
نه . خیالم راحت شد ... همه ی نوستالژیکاهات رو می خوام ... یادته تا کجاشو فرستادی واسم؟ ...
بقیش رو هم می فرستی؟
فانتاستیکا خیلی برام آشنا بود. اون فضا... انگار اون صحنه (یا یه چیزی شبیه به اون) همیشه یه گوشه ی مغزم هست که نمی دونم از کجا اومده، ولی خیلی بهش نزدیکم...
یکی محبت می کنه و یکی ناز می کنه !اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه اما اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنهاست
یادم رفت توش بنویسم
که قابل تقدیره اینکه وقت می زاری...
دوست گلمی