فانتاستیکا(بیگانه)
تا به حال به این قضیه فکر کردی؟!.....پسر برگشتو نگاهش کرد..خیره شده بود به غروب آفتاب...نور نارتجی رنگ روی صورت مهربونش منعکس شده بود و اونو جذابتر نشون میداد...باز بدون اینکه به پسر نگاه بکنه سوالشو تکرار کرد!...پسر گفت یعنی می خوای بگی که یه فرشته ای؟!...مرد جوون با لبخند گفت..چیزی غیر این فکر میکردی؟...پسر خودشو نزدیگتر کرد...سرشرو روی شونه مرد جوون گذاشت و با ظرافت خاصی چشمانشو بست...حالا فقط میشنید..صدای امواجی رو که با قدرت خودشونو به دیواره صخره ها میکوبیدن!...صدای مرغهای دریایی...و صدای نفسهای مردش!...مرد جوون گفت: من حرف فانتزی نزدم! یا یه حرف عاشقانه دهن پرکن!...پسر همچنان لبخند به لب و با چشمان بسته گوش میداد...مرد جوان ادامه داد:می دونی چرا اوردمت اینجا؟!...خوب میدونی از دریا متنفرم!...ولی اینجا تنها جایی بود که میتونستم حرفم رو بقبولونم!...پسر سرش رو از شونه اون برداشت و برگشتو با تعجب نگاهش کرد...هردو برای چند ثانیه تو چشمهای هم خیره موندن!...پسر آروم گفت این چیزا چیه داری می گی؟چرا انقدر عجیب غریب حرف میزنی؟...مرد جوان دستش رو روی صورت پسر کشید... و آروم گفت:من...انسان نیستم!!..پسر خندش گرفت!...بعد گفت:چته تو؟!...آره بابا فرشته ای...یه فرشته مهربون...بعد خودشو انداخت تو بغل اون و محکم فشارش داد...مرد جوون در همون حال دستشو روی سر پسر کشید و آروم گفت:من نه اسانم...نه فرشته!...من از اونجا اومدم!...پسر حس کرد مرد داره با دستش جایی رو نشون میده...برگشتو نگاه کرد...یه جایی در آسمون...تو تاریکترین قسمتش...یه ستاره پر نور...خودشو از مرد جدا کرد...با گیجی نگاهش میکرد...گفت:چرا اینجوری میکنی؟...دارم کم کم میترسما!!...مرد با لحن بی حسی ادامه داد:این حقیقته...من از جایه دیگه ای هستم...من انسان نیستم....هویت من...هویت مادی واقعی من...چهره واقعیم....چیزی نیست که بخوای ببینیش!...اگه واقعا عاشقم باشی...روحمو دوست داشته باشی...حتی اگه چهره واقعیمو هم ببینی مطمئنا باز هم عاشقم خواهی موند!...پسر عقب رفت...چشمان مرد بی حالت شده بودن...پسر ترسیده بود...مرد برگشتو نگاهش کرد...می خوای من واقعی رو ببینی؟...پسر رنگ به چهره نداشت...سرشو به نشانه تائید تکون داد...مرد پشتشو به غروب آفتاب کرد!!...تصویر ضد نور مرد...با بارقه های ضعیف نور که از اطرافش بیرون میزد وحشت پسر رو دو چندان کرد...مرد زیپ بازانی چرمیشو باز کرد...با دودست لبه های بارانی رو گرفت و به طرفین باز کرد...دستو به طرف جیب بغلش برد و جسمی رو از اون بیرون کشید!...بعد فریاد زد: والنتاین مبــــــــــــــارک!!!!!!!!!!!!!....پسر از جا پرید...مرد شروع به خندیدن کرد!!قهقه میزد و کم میونده بود روی زمین بیوفته!...پسر نزدیکتر رفت...مرد خودشو جمع و جور کرد...پسر کادورو از دست مرد گرفت...لبخندی زد و خودوش تو بغل مرد انداخت!...مرد محکم بغلش کرد......خورشید کاملا غروب کرده بود............وقتی داشتن ساحل صخره ای رو ترک میکردن..مرد از پسر پرسید: حالا با من میای بریم سیاره من؟ و پسر هم با لنگه کفشش تا دم ماشین دنبالش کرد!....بعد از رفتن اونا.....موجها هنوز به صخره ها میکوبیدن...جیرجیرکها صدا میکردن...ستاره های آسمون میدرخشیدن...و بیشتر از همه همون ستاره ای مرد نشون پسر داد....میدرخشید....پر نورتر از همیشه...
رئال پلازا(آن که رفت)
سلام...از اینکه دیر به دیر شدم اینجا چیزی نمیگم!!چون همش بهانه میشه!!...دلیل اصلیشم اینه که تنبلی میکنم زیاد!!...راستی عیدتونم مبارک باشه...پیشاپیش.....شاید تنبلی کنم باز نتونم آپ کنم عیدی!....عیدتون مبارک...یه راستی دیگه!...من ۲۶ سالم شد...ولی همون روز رفتم دکتر...خانوم دکتر بهم گفت تو باید ۱۸ ـ ۱۹ سالت باشه نه؟!!...انقده کیف داشت!
دوست ندارم دیگه اینجا مرثیه بگم!!چون برام بد یومن بود!!...ولی نمیتونم از یادش بگذرم!....رسول رفت...و چقدر زود!!....هر چقدرم که فکر و سلیقه و کاراشو دوست نداشته باشیم!!که من دارم و خواهم داشت!...از دست دادنش برامون خیلی سنگینه!!رسول ملا قلی پور کسی بود که خاطره جمعی خیلی از ماهارو تو دورانی که کوچیک بودیم شکل داد....من اون دورانو با فیلمای اون به خاطر میارم...با نینوا که یه تصویر برفکی ازش تو ذهنمه!!با افق که یادمه با خانوادم تو سینمای مجتمعها دیدیم!...با مجنونش!..با پناهندش...با سفر به چزابش...با کمکم کن...با قارچ سمی فیلمی که قدر ندید!..یادمه این فیلمو تو سالنی دیدم که بیشتر ا ده نفر توش آدم نبود!...اون تیکه از فیلم که دوست دیوونه دامون باهاش صحبت میکنه...اشکم درومد!!قشنگترین سکانس فیلم بود و شاید بهترین سکانسی که ازش دیدم!...با مزرعه پدریش...منتقدا چنان فیلمشو کوبیدن که وقتی می خواستم فیلمو ببینم خودمو برای دیدن یه فیلم آشغال آماده کرده بودم ولی یه شاهکار دیدم!..و میم مثل مادر...که تقدیم کرده بود به روح مادر رفتش....و الان...خودشم پیششه...دوستت دارم رسول....هر قدر که طرز فکرامون مثل هم نباشه...ولی روح هامون از یه سرچشمست...مگه نه؟!
سینما تک (آلبرت کمپیون)
1.پیانو(جین کمپیون)...برنده اسکار سال 93...یعنی همون سالی که تلوزیون ما سریال معما رو پخش میکرد و منم عاشق آلبرت کمپیون شده بودم...اخبار برنده شدن این فیلمو تو مجله دانستنیها خودنم...با فکرای بچگیم فکر میکردم آلبرت و جین باهم نسبتی دارن!! و واسه همینم دوست داشتم فیلمو ببینم...و حالا بعد از12 سال دیدمش و متوجه شدم تو اون سن نمیتونستم و نباید فیلمو میدیدم!!!!!...فیلم قشنگی بود ولی زیاد تو ذهنم موندگار نمیشه!!نمیدونمم چرا!!ایراد نگیرین.
2.مترجم(سیدنی پولاک)...نیکول کیدمن...شون پن...داستان فیلم در باره یه مترجم که تو سازمان ملل مترجم همزمانه...یه روز وقتی بر میگرده تا وسایلاشو که توی اتاق ترجمه جا گذاشته برداره...تو سالن خلوت کنفرانس سازمان یه گفتگو میشنوه که حکایت از سو قصد به جان رهبر یه کشور آفریقایی رو داره که قراره بیاد به نیویورک...گفتگو کننده ها میبیننش و میوفته تو دردسر...و پای مامور امنیتی سازمان به قضیه باز میشه که نقششو شان پن بازی کرده...فیلم بدی نیست ولی من از فصل بمب گذاری تو اتوبوسش بیشتر خوشم اومد..تدوین و ریتم فوق العاده ای داشت.
3.دانه سیب(؟)...یه انیمه ژاپنی...به سبک سه بعدی در دو بعدی!!...جلوه های ویژه جالبی داشت ولی در کل زیادی ثقیل بود..مخصوصا برای بچه ای که قراره ببیندش!!زیادی از حد فلسفیش کرده بود....
4.پاهای شاد(جرج میلر)....انیمیشن اسکاری میلر!...یه موزیکال فوق العاده!...اگه خواهان دیدن یه کارتون تو مایه های شرک و کارای کمپانی پیکسار هستید بهتره نبینیدش...چون به لحاظ ساختاری با اونا فرق داره...داستان جالب هست ولی قدرت مانور داستانهای پیکسارو نداره و تاکیدش روی بخش موزیکالشه...ولی میتونم بگم یه کار یگانه و موندگاره....مخصوصا بخشای موزیکالش که شاهکارن.
5.شنل قرمزی(؟)...یه کارتون سه بعدی عجیب غریب!!..کرکر خندس!!اونقدر موقع دیدنش خندیدم که دل درد گرفتم!!!...داستان جالبی داره ببینیندش..مخصوصا نسخه دوبلشو!!چون بامزه تره!
گیمزون(لئون کندی)
بازم سرو کله این ستون پیداید!!....خب چون یکم پیشرفت کردم!!
بالاخره بازی رو که منظرش بودم اومد!!رزیدنت ایول 4.......یادمه گفته بودم اگه این بازیو تموم کنم از گیمری استعفامیدم!!...خب...بشره دیگه بعضی وقتا یه حرفایی میزنه که بعدا پشیمون میشه!!..ما هنوز سر پستمون هستیم و استعفا ندادیم...چیزایی که روزنامه ها مینویسنو قبول نکنین!!اونا یک مشت قلم به مزدن!!آقای ایوانکویچ سر کارشون هستن وبا قدرت ادامه میدن و ما جام جهانی رو هم با امید خدا با ایشون خواهیم بود و انشا الله سر بلند خواهیم بود پیش ملت بزرگوار ایران!!....ای وای! ببخشید حواسم نبود کانال عوض شد!!..حالا باقی ماجرا!....در باره بازی صحبت میکردم...بازی بازی فوق العاده ای هست...ولی اونی نبود که انتظارشو داشتم و واسه همینم خورد تو ذوقم!!نه اینکه بد باشه نه!!آخه میدونیند سه تا شماره قبلی سبکشون فرق میکرد و حس و حال دیگه ای داشتن...این شماره میشه گفت داستان و شخصیتاش شبیه به سه شماره قبله!...سبک از ماجرایی اکشن تبدیل شذه به اکشن خالص و دیگه معمایی تو بازی وجود نداره و همینش یکم حالمو گرفت!!ولی در کل بازی فوق العاده ای هست!!...بازی با سیستمای معمولیم خوب اجرا میشه!!...پس اگه حوس کردید زامبی بکشید اونم با یه آقای خوشتیپ صبر جایز نیست!
نوستالژیکا(سیمون و خوابهایش)
بازم میای بریم تو نخ یادته؟!!پس بزن بریم...............یادته اون سالو؟...کدوم سالو؟...همون سالو که روز 22 بهمنش یه فیلم تو برنامه کودک نشون داد...اسمش بود...سیمون و خوابهایش....یادته بعد دیدن فیلم شده بودی عین دیوونه ها!!زده بود به سرت!!پا شدی و رفتی بیرون...به بچه ها که اونام یکم تو حس فیلمه بودن گفتی بیاین یه گروه اکتشاف تشکیل بدیم!!بریم تو کوهای اطراف...ماجراجویی کنیم!!یادته اولش که داغ بودن تا شب ساعت ده یازده شب جلوی بلوک داشتین باهم خیالبلفی میکردین و لوازم سفرو یاداشت میکردین!!!یادته روزای بعد از شوق افتادنو فقط تو بودی که هنوز همون شور و اشتیاق قبل داشتی و هنوزم داری!!!یادته روزای بعدو که بچه ها مسخرت میکردن میگفتن رضا تخیلی!!!گریت میگرفت..حرصت درمیومد!!...اون روزا گذشتن و رسید روزی که یکی رو پیدا کرده بودی که بدون اینکه بترسی حرفا و طرز فکرتو مسخره کنه هرچی تو دلته بهش بگی!!.....علی خوب و مهربونت...یادته اون روزو که رفته بودین رو پله های امرجنسی و داشتین کوهای اونورو نگاه میکردین!!یادته برای یه لحظه به فکرت رسید آرزوتو بهش بگی؟....و گفتی...که دوست داری یه گروه داشته باشی که باهاشون بری اونورا...اونم شب..مثل تو فیلم..باهاشون بری تو اون کوها و جنگلا! و شبانه...مثل سیمون بتونی به آرزوت برسی...و یه دایناسور زنده ببینی....و ازش عکس بندازی!!یادته وقتی اینارو بهش میگفتی یه لبخند رو لباش بودو داشت کوهارو نگاه میکرد!!یادته گفت حتما به آرزوت میرسی!......یادته یکی دوماه بعدو..وقتی تدارک رفتنو داشتین!! به کوهای اطراف!....اونم شب!!با علی و بچه ها!!یادته چقدر سنگ تموم گذاشت تا بچه هارو راضی کنه به رفتن....یادته تو آخرین لحظات باباهاتون سر رسیدنو نذاشتن شبونه سفر کنین!!هرچی التماسون کردین که حسش به شب رفتنشه قبول نکردن!!....آخر سرم موندینو صبح رفتین...اونم با باباهاتون...شده بودین یه اکیپ بیست نفره!!...یادته بازم خوش گذشت!!مخصوصا کوه پیمایش!....قال گذاشتنه بچه ها ورفتن به قله کوه!!....دوتایی....تنها..رو قله کوه....به آسمون نزدیک بودین...به ابرا....یادته اون باد خنکو...اون سکوت بی نظیرو...اون صخره های داغو...اون مارمولک سمجو!...اونروز قشنگو...بازم با اون...تو اوج...........؟
پاترزون+رفقا(نوشیدنی عشق)
ظهری هری و ران کلی با هم دعواشون شد!...چون ران قصد داشت تو نوشیدنی کره ای هری معجون عشق بریزه!!!هریم فهمیدو کلی زدن به تیپ هم!!طفلک حق با هری بود!!آخه ران فکر کرده بود اون دیگه دوسش نداره و رفته تو نخ ملفوی!!ولی هری بیچاره اصلا اینجور نبود!!یکم ویرش گرفته بود از وقتی ملفوی اون نامرو نوشته بود!!یعنی وقتی یادش میوفتاد یا ملفویو جایی میدید ته دلش قلقلک میومد!!ولی عمرا دلش می خواست دوست پسر مالفوی بشه!!مگه ران چش بود!!فقط یکم صورتش کک مکیه!!و الا خیلیم پسر خوشتیپو با کلاسیه!!!...البته بگما بعد ظهر با هم آشتیدن!!اونم خیلی رمانتیک...هری که رفت تو اتاق ران ازش حلالیت طلبید!!! هریم که دوسه روز بود تو کف مونده بود جوابشو با یه لب اساسی داد!!بقیشم یه ما مربوط نیست!!چون اگه بود منو از اتاقشون بیرون نمینداختن!!!...........................اهم!!..پووووووووو...اههههه...هری دفعه بعد خواستی حقیقتو راجع به تو و ملفوی نگم لطف کن قبلش یه خودم بگو جلو زبونمو بگیرم!!ورد لازم نیست روم اجرا کنی!!زبونم گس شده!!.ااییییی!!...راستی گوشه دیوار کتابخونه خوب رفته بودین تو هما!!!تو و ملفویو میگم دیگه!!!!..........................................................................********
سلام
وقتی میبینم آپ کردی شگفت زده می شم واقعا
اتفاقا دیروز صادای امریکا VOA داشت با یکی از بازیگران ایرانی فیلم " INTERPRETOR " به نام مازیار جبرانی صحبت میکرد. این پسر نسبتا جوون یک کمدین موفق توی هالیووده و بعضی وقتا فیلمهای جدی بازی میکنه یکیشم همین بوده. همیشه هم سرشو میتراشه توی فیلم هم مقابل شون پن بازی کرده.
تورو خدا نرو!
با اشک چشمانم با فریاد خاموشم به دنبال تو آمدم التماس کردم که باز گردی اما تو باز نگشتی
هرگز
ای پیک بهداشت
-----
این خبر وا قــــــــــــــــــــــعــــــــــــــــــیـــــــــــــــــــــه
وای وای وای وای وای وای وای وای وای وای دیدی چی شد؟
ووووووووووووووووووواااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییی وای بــــــــــــــــــــــــگم؟
نه نگم بهتره توام ناراحت میشی ولش کن....................وای وای
وای ووواااییی وای وای وای وای وای وووااااااااییییی وای وای
به جون شما خیلی ضایعست......... آخه نمیشه اصلا وای وای
وای وای وای وای وای وای وای وای وووووواااااااییییی
وای وای وای وای وای حالا چون خیلی دوست داری ناراحتی من بدونی چیه میگم.....
ولی باید بهم قول بدی که به کسی نگی باشه؟
قول؟
باشه میگم:
قول بده به کسی نگی که به این راحتی اسگل شدی
-----
یه روز یه ترکه خواب میبینه حنا بندون خودشه......................
صبح پا میشه میبینه تو جاش ریده
-----
بچه به باباش میگه: بابا... الاغا زن میگیرن؟ باباش میگه: آره پسر جون، فقط الاغها هستند که زن میگیرند!
)پسرها پرو نشنا...این الکیه(
-----
ترکه خیلی شاکی میره تو آزمایشگاه داد میزنه:
پس چرا جواب خون شهدا رو نمی دید؟
-----
خـــــــــــــــــــــبر تـــــــــــــــــــــــوپ
دفتر مقام معظم رهبری گم شده از یابنده تقاضا میشه سریع دفتر و برسونید که فردا امتحان دارند
=-----=
به رشتیه میگن: چی شد که به این روز بدبختی افتادی ؟ میگه: تقصیر من نیست، میخواستم دکتر بشم نزاشت ، میخواستم مهندس بشم نزاشت، میخواستم معلم بشم نزاشت، میخواستم کارمند بشم نزاشت، میخواستم کارگر بشم نزاشت ! میگن: کی نزاشت؟ میگه: این باسن گشادم !
-----
مــــــــــــــــــعـــــمـــــــــــــــــــــــــــــــــا
اگه یه زنبور بره توی شرت یک دختره چی و نیش میزنه؟
.
.
.
.
.
چی؟
.
.
.
نخیرم بی تربیت دست آقا پسر و نیش میزنه
مادری را دیدم که در پی آب ریزان طبیعی فرزندش٬ در جامه٬ او را به باد نوازش خشن گرفت!
و پدری که با دیدار آب ریزش فرزندش به قصد٬ او را چند روزی از هستی ساقط کرد...
بعدها اما همان آب وضوگاه همسرش شد... !
آپم...
زرنگی؟
زرنگ آفتابس که ماله همه رو دیده
زرنگ استکانه که مفتی از همه لب میگیره
زرنگ سماوره که دستشو می زنه به کمرش همه آبشو میخورن
زرنگ زنبوره که میرینه کیلویی خدا تومن میفروشه
----------
با ارزوی بهترینها در سال جدید...الفو
این همه دایناسور ... تو خیابون ... تو شهر ... ندیدین؟
سال نو مبارک رضا جان!
امیدوارم سال خوبی داشته باشی
رضا جان ممکنه لطف کنی به من ایمیل بزنی؟
یا آدرس ایمیل بفرست تا من تماس بگیرم.
خوب باشی
ساقی قهرمان
شــــــــــــــــــــــــــعر
عشق یعنی زندگی را باختن
چند سالی را بی دلیل با هر الاغی ساختن
----------
آلفو