فانتاستیکا(محو)
وقتی پرده رو کنار زدم...چیزی معلوم نبود...فقط مه بود...سایه های شبح وار درختارو فقط کسی میتونست شیاطینو اجنه تشخیص نده که قبلا اون درختارو اونجا دیده بود!...ولی منم داشت وهم ورم میداشت...دیوارای چوبی کلبه مثل همیشه نبودن تو نظرم...دیگه وقتی نگاهشون میکردم احساس گرمی و امنیت بهم دست نمیداد...پرده رو کشیدم و اومدم نشستم روی کاناپه کنار شومینه...کاناپه قهوه ای زهوار دررفته ای که انقدر دو نفری روش دراز کشیده بودیم که وسطش گود افتاده بود....دراز کشیدم روش...پاهامو تو بغلم گرفتمو مثل یه جوجه تیغی که خودشو جمع میکنه تو خودم فرو رفتم!...خیره شدم به شعله های اتیش...با رنگ نارنجی میسوخت...از این رنگ متنفر بودم!...هیزمای توشم گداخته شده بودن...به همون رنگ منفور...تو دلم احساس بدی داشتم..سعی کردم چشمامو ببندم...با این کار آروم شدم...الان فقط صدا بود که احساس میکردم!..به جز خودمو که بغل کرده بودم!...صدای سوختن هیزما تو شومینه...صدای ساعت رو میزی سهیل!...که همیشه هر جا میرفت با خودش میبردش...مثل من!...دیگه صدای چی میومد؟!...دیگه یادم نمیاد...شاید چون خوابم برده بود!..نمیدونم...ولی روز بعدو یادمه!..وقتی از خواب بیدار شدم...رو کاناپه نبودم!...رو تخت گوشه اتاق بودم!...لحافو که کنار زدم لباس خواب تنم بود!...هیچکدوم اینارو یادم نمیومد که قبل خواب کرده باشم!...پوشیدن لباس خواب...رفتن تو رخت خواب!...ساعت یازده قبل از ظهر بود...آفتاب تو آسمون بود...درختای نزدیک کلبه دیگه درخت بودن!...اما هنوز سهیل نیومده بود!...دستمو گذاشتم روی سینم...قلبم سرجاش بود!...دیگه نامیزون نمیزد!..تازه یادم افتاد که سهیل دیشب چرا نبود!...داروهای قلبم گم شده بود...حالم خوب نبود!...رفت از تو ماشین برام دارو بیاره!...ولی چرا نیومد؟!...در کلبه رو باز کردمو رفتم رو ایوون!...هوا خیلی خوب بود!...آفتاب بود...پر از صدای پرنده بود...یه باد خنکم بود...ماشین سهیل نبود...زیر درخت پارکش کرده بود!...اما نبود!...من بودم...با خودم و خودم...وقتی برگشتم برم توی کلبه...اونطرف..زیر اونیکی درخت..یه ماشین دیگه پارک شده بود...ماشین خودم بود!...یادم نمیومد با ماشین من اومده باشیم!...اصلا سهیل نمیذاشت!...دوس داشت با ماشین اون بیایم!...دوسداشت وقتی رانندگی میکنه سرمو بذارم رو شونش...دوسداشت آروم برونه و....وقتی اومدم توی کلبه چشمم افتاد به کولم که روی میز کنار کاناپه ول بود!...رفتمو بازش کردم...توش فقط یه عکس بود!...عکس سهیل...پشت رل...بر گشته بود و به من لبخند میزد...نه شایدم قهقه میکرد!...آخه دهنش خیلی باز بود!...تو روبرو...اون بیرون...درختا بودنو...جاده و...یه ماشین...از این بزرگا...چی میگن بهشون؟...کامیون!...رنگش..نارنجی بود!...بد بود!...محو بود...داشت با سرعت حرکت میکرد...ولی چرا داشت میومد طرف ما؟!!...یادم نمیومد!...مهم نبود...چون سهیل داشت میخندید...عکس ارومم کرد...بغلش کردمو دراز کشیدم رو کاناپه...آتیش شومینه خاموش بود...رنگ نارنجی منفور دیگه نبود...ولی سیاهی بود...سیاهی زغال سوخته و دوده بدنه شومینه...چشام خسته بودن...بستمشون...بستمشون تا وقتی دوباره بازشون میکنم....سهیلو ببینم...که برگشته...که برگشته.....چشمامو که بستم...یه خواب نارنجی دیدم.....یه کابوس...کابوس یه کامیون نارنجیو.....یادم نمیاد...یادم نمیاد که از خواب پا شدم یا نه؟!!
رئال پلازا(چتر امن)
پاچه های خیس!...جورابای رنگ گرفته....کفشای خیس خیس....چتر امن....پارک!...قدمای کوتاه...گوشی که داغ داغ شده...روی گوشت...با یه صدای گرم...با یه صدای آرامش بخش...از خیلی دورا...از اونجا که هنوز آفتاب هست و ابر نیست....یه صدای مهربون...سلام.
گور باباشون مگه نه؟!!!!
سلام الهه گیر!!!!!!!منم...الهه ردروزا...........
سلام دوستای خوبم...امدوارم هممممتون خوب باشین...منم خوبم....وای از کی ننوشتما!...خیلی طولانی شد...خب به هر حال یا فرصت نمیشد یا حس و حالش نبود ولی بالاخره نوشتمش...تو این مدت نوشتن تو این وبلاگ شده برام مثل یه کار لذت بخش که آدم با فراق بال انجام میده و انجام دادنش براش یه جور احساس راحتی و لذت داره....دوس دارم نوشتنو...در میون گذاشتن افکارمو با دیگران...لذت بخشه که می خونیدم!...مرسی از همه دوستام.
سینما تک(باغ)
1.صورت زخمی( برایان د پالما )...با بازی ال پاچینو...فیلم محصول سال 1982 یعنی موقعی که من یه سالم بود!...در باره یه کوبایی به اسم تونی مونتانا که میاد آمریکا که پولدار بشه...و میشه...از راه فروش مواد مخدر...امپراطوری برای خودش میسازه...فیلم داسنان ظهور و سقوط این آدمه...وقتی که میکشنش و میوفته درست زیر همون مجسه ای که تو سر سرای کاخش ساخته...که روش نوشته..دنیا مال توست!...فیلم بدی نیست ولی به پای بعضی از شاهکارهایی که پاچینو توشون بازی کرده نمیرسه...حتی بازی خود پاچینو.
2.گلهای پژمرده( جیم جارموش )...دقیقا نمیدونم ولی فکر کنم فیلم جایزه کن رو برده! یا نامزد بوده!...نمیدونم دقیقا ولی به هر حال فیلم قشنگیه...بیل موری توی فیلم نقش مردی رو بازی میکنه که در میانسالیه ولی خانواده ای نداره...تمام طول زندگیشو به خوش گذرانی و روابط کوتاه مدت با زنها سپری کرده...یه روز نامه ای بهش میرسه...از یکی از معشوقه هاش! که نوشته اون پسری داره که الان 19 سالشه و به دنبال پدرشه...مرد تصمیم میگیره به دنبال نویسننده نامه بدون اسم بره ...واین باعث میشه با همه زنهایی که باهاشون ارتباط داشته بعد سالها ملاقات کنه...منکه فیلمو دوسدارم.
3.فاینال فانتزی ( اسکوار انیکس پروداکشن!)...یه انیمیشن کامپوتری سه بعدی جذاب که از روی یه بازی خیلی مشهور ساخته شده...با شخصیت های همون بازی...جالبه ببینیدش...مخصوصا که پسرای خوشگل توش زیاد پیدا میشه!!!!!
4.گاو خشمگین( مارتین اسکورسیزی )...با بازی خیره کننده رابرت دنیرو....فیلم در باره یه بوکسور به اسم جیک لاموتاست...یه ایتالیایی-آمریکایی...زندگی این آدم از دوران اوجش تا نزول و سقوطش...فیلم سیاه و سفید فیلمبردری شده...و بسیار زیبا...شاید اگه فیلمو ببینید به اهمیت یه بازی خوب تو یه فیلم بیشتر پی ببرید...دنیرو نقش لاموتارو تو میانسالی هم ایفا کرده وقتی لاموتا چاق و گردو قلمبه شده..آدم باورش نمیشه این همون دنیروی جوون خوش هیکل باشه...
5.خیلی جالبه که من حق اینو ندارم که به ارباب حلقه ها به عنوان یه شاهکار نگاه کنم!...این نظر منه...ممکنه یکی دیگه از فیلم بیزار باشه..من ایرادی نمیگیرم ولی هیچوقت بهش نمیگم پا تو کفش بعضیا کردی!!...
6.چند وقت پیش داشتم شماره های قدیمی مجله فیلمو مرور میکردم که رسیدم به شماره 300 ....یکی از شماره ها که ویژه نامه هست و به مناسبت شماره سیصد مجله از کل منتقدا و نویسنده های مجله که تو این بیست سال(شماره ویژه اردیبهشت 82) با مجله همکاری کردن خواستن که در باره سه اثر هنری و نه تنها سینما که بهترین اثر هنری عمرشون میدونن بنویسن...تو یه جایی یکی از نویسنده ها به اسم آقای حمیدرضا عبدالوهاب در باره کتابی نوشته که اون رو بهترین اثری میدونه که تا به حال خونده...کتاب باغ نوشته استاد پرویز دوایی(که خودشون از نویسنده های قدیمی مجله هستن و الان در خارج از کشور زندگی میکنن)...به این ترتیب.....یک جا داستان یک بعد از ظهر کسالت بار را در کلاس تاریک یک مدرسه ابتدایی و لذت کشف انعکاس اشعه آفتاب را به وسیله یک تکه آینه ی شکسته میگوید.آن تکه نور آفتاب هرچند کوچک و منعکس شده برای دوایی در آن لحظه منبع رویاهایی از سرزمین های دور و دوران گذشته و خاطره های کم رنگ اما لطیف و دوست داشتنی میشود: (( یعنی اگر آدم میرفت یک جای خیلی بلندی از آن بالا نور آینه را میشد انداخت آن دور دورها؟ میشد انداخت آن سر محله آن سر بیابانی ها مثلا بیندازد سر جالیز آقا میرزا اینها؟ بیندازد توی باغ عماد اینها؟ بگوید عماد سلام بگوید عماد یادت میاد؟ بگوید عماد آلوچه کندی تنها تنها نخوری عماد یادت میاد؟))............احساس خوبی بعد از خوندن این مطلب بهم دست داد...شما چی؟
گیمزون(.........)
...........................
نوستالژیکا( یادت میاد )
فردا قراره برین!..بعد از بیشتر از بیست سال زندگی کردن تو اون بهشت قشنگ...حالت دست خودت نیست...بعد از علی..بعد رفتنش...اینجا بودن بود که بهت نیرو میداد...مثل یه معجون اسرار آمیز بود برات...هر وقت احساس تنها بودن میکردیو دلت میگرفت کافی بود یه نیم ساعت تو فضای ساکت و صمیمی اونجا چرخ بزنی تا موقع برگشتن به خونه شادتر از همه باشی!...ولی امروز آخرین روزه...باید خداحافظی کنی...با خونه...با همه چیز اینجا...تابستونه..و مثل همه تابستونای اونجا قشنگ!...عصره...و شلوغ...صدای بچه هایی که بیرونن..خانواده هایی که اومدن واسه قدم زدن...تحمل نداری بمونی خونه...دیدن خونه ای که همه وسایلای توش جمع شده و تو کارتنه برات عذاب آوره...میری بیرون...سوار دوچرخت میشی و میزنی تو خیابونای قشنگ و سرسبز اونجا...قبلش میری پارک کنار خونه...از دکه خاطره هات! بستنی و شکلات و بیسکوئیت ساقه طلائی میخری!..بیسکوئیت ساقه طلائی..علی میمرد براش!...میشینی رو چرختو راه میوفتی...از کنار لوله آب که بهش میگفتین آبشار رد میشی...خودتو علیو میبینی که دارین بهم آب میپاشین و شوخی میکنین!...از کنار ویلا رد میشی..همون ویلایی که یه زمانی متروک بود و استخر کنارش و سنای کوچیکش مامن تو و علی و بچه ها...و بعضی وقتا محل عشق بازیات با علی!!!...از کنار زمین فوتبال نیمه کاره رد میشی...زمین نیمه کاره ای که از وقتی یادت میاد نیمه کاره بودو الانم!..درختای کنارش...که بعضی وقتا با علی زیر سایشون میشستی و عشق دنیارو میکردی...از کنار سینما رد میشی..سینمایی که هزار تا خاطره ازش داری...از وقتی کوچیک بودیو با بابا و مامان و دادشت میومیدین و فیلمای کارتون تماشا میکردین...یونیکرن..گرگ ناقلا خرگوش بلا!!...میکی ماوس...و بعدها با علی...گودزیلا!!...کلاه قرمزی و پسر خاله!!...اون روزو یادته؟!!..از خنده تو بغل هم ول شده بودین...از شیرین کاریایه کلاه قرمزی؟!..سینما پر پر بود؟...هووووووووووم.....از کنار مسجد رد میشی....ولی بیشتر از ویدئو کلوپش خاطره داری تا خود مسجد....با اون فیلمای مسخرش....و خود مسجد...روزای قران سر گرفتن...کنار علی...دیدن اشکاش....با انعکاس نور کم رمق لوستر گنده مسجد تو صورت مهربونش.....همه جارو میگردی...همه جارو...تیکه تیکه بهشتتو...با دوچرخه...تنها...خسته شدی....کنار مجتمع وای میستی...کنار جوب آبش...زیر یکی از درختای پر از خاطرش....همه جا پر از آدمای شاد و خوشحاله...ولی تو فقط خسته ای....بستنی و شکلاتو میخوری...ولی هیچ کیفی نداره!..بیسکوئیتو که باز میکنی...بوش دیونت میکنه...انقدر بوش میکنی تا چهره علی رو موقع خوردن بیسکوئیتا مجسم کنی!!!!!!!!!...یکیشو میخوری...خوشمزست...مثل همیشه....هوا خنکه...خورشید داره میره پائین...اما آسمون روشنو قشنگه...صدای آب جاری خنک تو جوب آب میاد....دستتو میکنی تو آب...خیلی سرده...باز یادت میاد...مسابقه دادنات با علی...که هر کی دستشو بیشتر تو آب یخ نگه داره برندست...............باز یادت میاد..یادت میادو یادت میادو یادت میاد........................................
پاترزون+رفقا(ماگل)
خب بهتره اینجوری ادامه بدم!...چون دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه که بگم واسه همینم از این به بعد درباره اصطلاحات داستانهای هری پاتر میگم....یه جور تنوع هم میشه دیگه....ماگل...ماگل یعنی من و شما...البته اگه تو خودتون احساس وجود نیروهای عجیب غریب نمیکنین که بشه اسمتونو تو هاگوارتز نوشت!...آدمای غیر جادویی رو میگن ماگل...البته احتمال اینم وجود داره که از ازدواج یه ماگل و یه جادوگر یه جادوگر متولد بشه!...مربوط به همون ایکس ایگرگای درس ژنتیکه!!...واه واه خیلی خشک و بی مزه شدا!!..نه؟...هری هم که باز نیست رفته مرخصی بیچاره...چی میکشه پیش اون عموی بی کلش!...تا بعدا خداحافظ...............
عزیزم.....!
وای وای این که عکس پارک دانشجوئه
خانه هنر افتتاح شد
یادش به خیر شبی که دوستم بد و بیراه به من می گفت، واسه اینکه استریتی ترین فیلم صحنه داری که پیش من پیدا کرد گاو خشمگین بود
سلام رضا جان. عالی بود مثل همیشه...
فانتاستیکا و نوستالژیکا رو خیلی دوست دارم. حس خوبی توشونه. موفق باشی عزیز...
پسری بر بال رنگین کمان سه هم در کمتر از یک روز فعالیت مسدود شد. تبریک میگویم به انسانیت ... تمام ایرانیان.... خوشحالم... خیلی ...
قایق سواری تو رودخونه خروشان شروع شد///با راحتی نوشتن ایده جالبی هست که منم بهش علاقه دارم رضا جان///هیچ وقت هیچ کتابی به اندازه در جستجوی زمان از دست رفته به من لذت نداد///منظورت شوهر عمه هست دیگه؟
وبلاگ زیبایی داری به من سر بزن