فانتاستیکا(موازی)
برخورد انقدر شدید بود که حتی نمیشد تشخیص داد این توده محصور در آتش دو اتومبیل هستند!!...وسط جاده ای خلوت...بین کو هها...درست در محدوده یه پیچ!!.................پسری که پشت رل نشسته بود برگشت و به اونیکی پسر که بغل دستش نشسته بود و چهرش بدجوری در هم بود نیم نگاهی انداخت...بسته سیگارو از روی داشبرد برداشت و سیگاری گوشه لبش گذاشت...یه سیگارم در آورد و به طرف پسر گرفت...پسر اخمو سیگارو گرفت و از پنجره ماشین پرت کرد بیرون...بدون اینکه تغییری تو چهرش ایجاد بشه!!...پسر راننده با کلافگی دست روی فرمان کوبید و گفت..بابا گفتم که غلط کردم!! خب چیکار کنم وقتی خواست روبوسی کنه پریدو ازم لب گرفت..به خدا من نمی خواستم!!...فریبرز!!...جوجوی خوشگلم!..به خدا هیچی بین من اون نیست!!...پووووف.....ولی فریبز ساکت و در هم بود!!................پدر رانندگی میکرد...مادر کنارش براش سیب پوست میکند...دوتا پسر کوچولو هم رو صندلی عقب ماشین نشسته بودن و با سرخوشی و شادی با اسباب بازیاشون بازی میکردن...مادر سیبی رو که پوست کنده بود با دوتا انگشتش گرفت و به دهن پدر نزدیک کرد..پدر با حرکت سریع سرش هم سیب رو به دهن گرفت هم دوتا انگشت مادرو...مادر خنده مستانه ای کردو دستشو سریع عقب کشید و گفت..رسول اییی شیطونی نکن تو ماشین!!!..رسول با دهن پر یه چیزی گفت که مادر نفهمید.....چی میگی؟!!بخور اون سیبو بعد بگو!!.................شعله های آتیش هر لحظه بیشتر میشدن...حالا دود سیاهی هم به هوا برخواسته بود....تنها صدا..صدای شعله های آتش بود.....................فریبز واقعا قهری؟!!......می خوام کات کنیم!!!!....فقط واسه خاطر اینکه من از اون پسره لب گرفتم؟!!..دقیقا واسه همین..همینکه تو ازش لب گرفتی!!اون نمی خواست...مجید مگه من به اندازه کافی برات خوب نیستم؟!!مگه تا به حال دلتو شکستم؟ بهت نه گفتم؟!!......بازم میگم فریبرز غلط کردم...به خدا چطور حالیت کنم؟!!....فریبرز با فریاد گفت...آره من حالیم نمیشه!!من املم...خنگم...فقط به درد خوابیدن باهات می خورم نه چیز دیگه!!...خفه شو !!!من تو رو از جونمم بیشتر دوسدارم...دیوونه من عاشقتم..نه تورو واسه سکس میخوام نه هیچیه دیگه فقط واسه خودت...واسه دل مهربونت....آره جون خودت!!!....مجید با عصبانیت و با دو دست محکم روی فرمان کوبید..ماشین کمی منحرف شد..اونهم درست تو پیچ جاده..فریبرز فریاد زد...مواظب باش!!!!!!!!!!..................پدر خوردن سیب رو تموم کرده بود با عجله گفت...مهسا بیا نزدیک تر...مادر کمی نزدیکتر شد...پدر خم شد و تو گوشش چیزی گفت...مادر در حالی که آروم صورتشو به نشانه شرم چنگ می نداخت گفت...رسول زشته پیش بچه ها!!..پدر گفت بابا اینا بچن چه می فهمن...ببین قربونشون برم تو دنیای خودشونن..فقط یکم بمال!!!!!...وای رسول اااااا......اه خودتو لوس نکن دیگه ملوس خانمم!!.....نکنه خوردی!!ها کن ببینم.....ای بابا بازم گیر دادیا..بیا..هاااااااااااا....بو نمیدم...پاک پاکم....مثل بچه های خوشگلم......رسول واجب نیست..نترس برسیم خونه بعد!!...پدر دستش رو دراز کرد و دست مادر رو گرفت وبه طرف.....مادر جیغ کشید..رسول جلوروووووووووووو!!!!!..................ماشینها در میان شعله های آتش میسوختن....فریبرز از توی ماشین امد بیرون....و به دنبالش مجید...خیره به اتش ماشینهای در هم پیچیده......پدر سر از روی فرمان بلند کرد...توی شیشه ماشین انعکاس شعله های آتش رو میشد دید...بچه ها و مادر ترسیده بودن...پدر دیگه نمی خندید....مجید اومد و کنار فریبرز ایستاد...هر دو خیره به ماشینهای در حال سوختن...........پدر آروم ماشین رو راند و از کنار ماشینهای شعله ور عبور داد..مادر چادری روی صورت بچه ها کشید تا منظره رو نبینن....فریبرز تو یکی از ماشینها جسدی رو دید که داشت می سوخت....دستش رو آروم به طرف دست مجید برد و اونرو گرفت............
رئال پلازا(.............!)
اینکه مدت زیادی رو ننوشتم واسه این بود که وضع روحی مناسبی نداشتم....اوضاعم به قدری خراب بود که حوصله هیچ کاری رو نداشتم...بعد از اون حمله عصبی وحشتناک که دکتر تشخیص داد به خاطر فشار عصبی بیش از حد بوده....حالا اون شب وحشتناک گذشت و منم معنی بستری بودن تو بیمارستانو فهمیدم!!!...خدا نصیب هیچ کس نکنه!!...اون لحظه که حمله بهم دست داد بدجوری ترسیدم...فکر میکردم دارم میمیرم!!...حس بدی داشتم...اول نا امیدی بدی تو دلم افتاد..نا امیدی و نگرانی... بعد حس کردم پا هام دارن بی حس میشن و سرم قیژ قیژ میکنه!!....طفلک مامانم خیلی ترسیده بود!!...خوراک روزای بعدمم دلشوره بودو دلتنگی و حالت تهوع...غلبه به این حالت خیلی سخت بود...خیلیا بهم کمک کردن که حالم بهتر بشه..مادرم..کل خانوادم...دوستام...این چند روز اندازه چند سالی که گریه نکرده بودم گریه کردم...هنوزم حالم کاملا خوب نشده...ولی بهترم خدارو شکر...ولی تو این مدت خیلی چیزا فهمیدم..اینکه الان دارم حسرت موقعیتی رو می خورم که هی ازش گله میکردم!!خدایا خوب خوبم کن..دیگه قول میدم انقد شکایت نکنم....دوستای خوبم شمام برام دعا کنین..مرسی از همتون..مرسی
سینما تک(جعبه آبی)
1.آملی(ژان پیر ژونه).....یه فیلم فرانسوی ناب...با بازی آدری توتو که واقعا قشنگ بازی کرده...کسایی که فیلمو دیدن میدونن من از کدوم قسمتش بیشتر خوشم اومده!!آره همونجاش که آملی جعبه اون مرد رو که تو بچگیش قایم کرده بود بهش میرسونه و مرده وقتی جعبه رو باز میکنه..منقلب میشه و میزنه زیر گریه!!با سرازیر شدن خاطراتش...این فیلمو حتما ببینید!!چون وقتی تموم میشه چاره ای ندارین جز اینکه زندگی رو قشنگ ببینین و در آخرشم برای فیلم دست بزنین.
2.سایلنت هیل(ساموئل هادیدا)...شاید اصلا فیلم مهمی نباشه..ولی برای من که هر چهار شماره بازی شاهکارشو تموم کردم دیدن فیلمش واقعا جالب بود..و زیادم توی ذوقم نزد...جمعا میتونم بگم..فیلم قابل تحملی بود و برای من دیدنش لذت بخش.....داستان فیلم هم از قاطی کردن داستان هر چهار شماره درومده بود!!..وزیادم بدک نبود!!.....یه فیلم معمولی خوب...به دید یه گیمر!!!
3.فایروال(؟)...تنها چیزی که باعث شد در باره فیلم بنویسم این بود که فیلمو بعد از مدتها با خانوادم دیدم..کنار هم..فیلم دیدن دست جمعی یه حال دیگه ای داره!!..البته هنرنمایی هریسن فوردم با حال بود....مخصوصا اونجاش که آدم بدرو با یه کلنگ کشت!!..کلی چسپید!!!!
4.هتل رواندا(تری جرج)....فیلم تکان دهنده ای بود...و واقعا قشنگ و تاثیر گذار ساخته شده بود...اینکه یه همچین واقعه ای اتفاق افتاده جای شرم داره برای بشریت...آخه چطور انسانهایی پیدا میشن که چنین بیرحمانه همنوع خودشونو بکشن...به زن و بچه رحم نکنن...بشر واقعا چه موجودیه؟!!!
5.نفوذی(مایکل مان)...فیلم زیر نویس فارسی نداشت!!واسه همینم با کلی بدبختی تونستم بفهمم موضوعشو..بر خلاف فیلمای دیگه ای که از استاد دیده بودم..زیاد روی اکشن استوار نبود...بازیها بازم مثل فیلمای دیگه استاد عالی بودن...آل پاچینو تو نقش خبرنگار شبکه سی بی اس....و راسل کراو در نقش یه شیمیدان که برای یه شرکت سیگار سازی بزرگ آمریکایی کار میکنه و به خاطر اینکه پی به وجود تخلفاتی تو استفاده از غلظت زیاد نیکوتین تو محصولاتشون برده اخراج میشه و بعد از اون هم تصمیم میگیره همه چیزو افشا بکنه!!....مجموعا فیلمی بود که دوسش داشتم.....
6.تصادف (پل هگیس)فکر نمیکردن از دیدن این فیلم انقدر خاطره بد به ذهنم بیاد..راستش جز یکی دو صحنه اول چیزی ندیدم..چون حالم بد شد رفتم بیمارستان!!...شما دیدین برام تعریف کنین!!!!!!!
7. وای داشت یادم میرفت!!!!.....جاده مالهلاند(دیوید لینچ)....وای خدای من...تا به حال شده فیلمی رو ببینین ولی ازش سر در نیارین و بعدش به اندازه هر چی فیلم دیدین عاشقش بشین؟!!..این فیلم لینچ یه همچین معجونیه!!یه معجون که مختونو منفجر میکنه و در عین حال لذتی از تماشاش میبرین که بی حده...شخصا بار اول که فیلمو دیدم واقعا چیزی سرم نشد!!...از آدما..روابطشون...واینکه چی به چیه...اصلا کی به کیه!!و همینش برام جذاب بود..بعد وقتی نقد فیلمو از زبون کسی که سی بار فیلمو دیده بود!!خوندم...فهمیدم هر چی توی فیلم بوده هرچی که فکرشو بکنین معنی و مفهوم خاص خودشو داشته!!مو به تنم سیخ شد!!وای که چه فیلمی ساخته!!...داستان دو مرحله برای روایت داره..روایت اول کامل تعریف میشه!!و روایت دوم وقتی روایت میشه شوکتون میکنه!!اینکه روایت اول که طولانی تر هم هست همش خواب بوده!!و روایت دوم با همون آدمای روایت اول منتها با اسامی و موقعیتهای واقعی یه دنیای واقعی کابوس وار.....روایت اصلی هم در باره عشق دو زن به همه...و یا بهتر بگم یه عشق یک طرفه تراژیک...بازی نامی واتز فوق العادتست...بی نظیر..مثل کارگردانی بی نقص دیوید لینچ........
گیمزون(geforce fx 5200!!!!)
اینکه تو این قسمت دیگه نمینویسم واسه اینه که بازی های جدید یا رو سیستمم اجرا نمیشن با اگه اجرا میشن با بدبختی!!!..واسه همین تا وقتی سیستممو به سلامتی آپ!! کنم چیزی نمینویسم اینجا!!واااااااای چه واقعه وحشتناکی!!!!نوستالژیکا(اسکادران)
یه عصر پائیزی....از سرویس پیاده میشین..با علی و چنتا از بچه ها که ایستگاهشون با شما یکیه...برای رسیدن به خونه باید از پارک رد بشین..این مسیرو همیشه دوسداشتی...بارون اومده و سنگفرش پارک خیسه...هوا کمی ابریه ولی خورشید در حال غروب نورشو انداخته رو زمین....دارین باهم حرف میزنین و میرین طرف خونه...واسه یه لحظه یه صدایی میشنوی...یه صدای با تن خیلی خیلی پائین...صدای هواپیماست...اما آشنا نیست..نه صدای مسافر بریه نه جنگنده هایی که هر رزو صداشونو میشنوی!....گوشاتو تیز میکنی و وایمیستی...علی متوجه میشه!!..میگه چیه؟..میگی ساکت یه صدایی میاد!!میگه چی؟..میگی هواپیما!!..میخنده و میگه خیلی غیر عادیه؟!!..میگی نه این فرق داره...صدا زیادتر میشه جوری که علیم دیگه میشنوه...با دستش به طرف کوه بلند اونطرف مجتمعها اشاره میکنه و میگه..رضا اونجارو....بر میگردی...باورت نمیشه...یه گروه بیست سیتایی از هواپیماهای ملخ دار زمان جنگ جهانی!!از اونایی که تو فیلما نشون میده!!داری شاخ در میاری!!...از بالای کوه دارن نزدیک میشن...هردوتون خشکتون زده!!هم با شکوهه هم وحشتناک....وقتی نزدیک میشن ارتفاع کم میکنن!!خیلی پائین پرواز میکنن...میترسی..بد جوریم میترسی!!میری طرف علی و دستشو میگیری...داره اونارو نگاه میکنه!!میگه خیلی قشنگه...تا به حال اینجوریشو ندیده بودم!!..چیزی نمیگی...ولی دستات و پاهات بدجوری دارن میلرزن!!متوجه میشه...میگه چی شده رضا چرا داری میلرزی؟!!..میگی میترسم علی!!!با تعجب میگه واسه چی؟به این قشنگی..میترسی رو سرمون بمب بریزن؟!!...میگی..آره...می خنده و میگه..ازت انتظار نداشتم ....هواپیماها دیگه رفتن..کلی دور شدن...اینکه بهت خندید از دستش ناراحت میشی و میذاری میری..میوفته دنبالتو دستتو میگیره...میگه بابا منکه چیزی نگفتم...آخه ترسم نداره که...میگی...یاد یه خاطره بد افتادم!!اول ابتدایی که بودیم موقع حمله هوایی از ترس کیسه صفرام پاره شد...تو مدرسه...یرغان گرفتم!!بعد اونم میترسیدم شبا آسمونو نگاه کنم...چون فکر می کردم هر آن هواپیماهای عراقی میانو رو سرمون بمب میریزن..الانم یه لحظه اونجوری شدم!!.......شرمندگی رو تو چهرش میبینی..چیزی نمیگه..میدونی هم ناراحت شده هم خجالت کشیده!!تا آخر مسیر دیگه باهم حرف نمیزنین جز موقع خداحافظی.....شب ساعت نه با هم پشت وانت چادر دار دولتی که تو پارکینگ پارک شده و مال یکی از باباهای بچه هاست!!نشستین...قبلش کلی باهم از چیزای مختلف گفتینو خندیدن...ولی حرفی از اتفاق عصر نزدین...دیگه موقع رفتنه...چیزیو که منتظرشی میگه!!...عصری ندونسته یه چیزی گفتم خودت ببخش!!..میگی مگه چی گفتی؟!!..میگه..راجع به ترست..مسخرت کردم!!..منکه چیزی یادم نیست!!!آروم میخنده و میگه دیگه بیشتر از این شرمندم نکن..باشه؟.میگی...راستش منم زیادی خودمو لوس میکنم برات!!میخنده و میگه...نه نمیدونستم واقعا...خیلی بده که بهم نگفتی!!...میگی دوسنداشتم اصلا به یادم بیاد!!...میگه پس ای هواپیماهای قراضه بد!!باهم میزنین زیر خنده...میگه میدونی اونا از کجا اومده بودن؟...بابام گفت از ترکمنستان!!میگی واسه روسیه بودن پس!!..میگه آره.....میگی دیگه بریم!!..میگه پس هنوز نبخشیدیم!!..میگی چرا بخشیدمت...میگه هیچی به اندازه بوسیدنت تو تاریکی نمیچسبه!!!......آره هیچی به اندازه بوسیدنت تو تاریکی نمیچسبه علی...هیچی به اندازه اون روز پر از هواپیما برام موندگار نمیشه...با تو...وقتی ترسیدمو بازوتو گرفتم..حتی وقتی با تعجب نگاهم کردی...حتی وقتی بهم خندیدی...حتی وقتی .....علی کاش میشد دوباره تو تاریکی اون پارکینگ..به بهونه ترسم از اون هواپیماها....به بهونه بخشیدنت...بازم...فقط یه بار دیگه......یه بار دیگه........
پاترزون+رفقا(جینی ویزلی)(عکس جینی رو پیدا نکردم عوضش این عکس بامزه از هری و رانو میذارم!!!)
پاک داشت جینی رو یادم میرفتا!!...خواهر ران و فرد و جرج...و مثل اینکه بعد از منتفی شدن خانم چو چانگ حالا نوبت اونه که بیوفته دنبال هری!!واه واه...خدایش به هری میاد با این ریزه میزه لاور بشه؟!! آخه هیف نیست؟!!.....اهم!!اصلا به من چه؟!!...چرا مجبورم میکنین هی اینجا بنویسم اونوقت این هی بیاد گیر بده بهم...سر هرچی!!...آخه نمیدونین وقتی این چوبشو تو هوا تکون میده دلم هوری میریزه پائین!!...مثل الانش...آخه هری جونم حرف بدی زدم؟!!...نه خودت بگو....هووووم؟!!....حس بدی که نداره؟!!...آخه تا حالا تبدیل به یه تشک نشدم!!!...چارم چیه؟!! توکه کار خودتو میکنی....هی هی!! وایسا...حالا قراره این تشک مال کی باشه؟!!....هگریییییید!!!!...وای نه ببین...حالا یکی دیگه غیر این!!هری!!!!!............تلپپپپپپپپ!!!!!!!!!
دوست خوبم سلام:
قرار است امشب دو ماهی بمیرند
که دیگر سراغی ز دریا نگیرند
قرار است چشمان ما بسته گردند
اگر چه پر از آرزوهای پیرند
و بوی جهنم که آید از این شهر
و مردان اینجا چه نا سر به زیرند
تمام فصولی که می آید امسال
بدون شک از ابتدا سردسیرند
بعید است امسال دستان سردم
بدون بهار شما جان بگیرند
و یک سال دیگر گذشت و نفسهام
از این لحظه های پر از غصه سیرند
شب سرد و بی انتهای زمستان
قدمها مردد ولی ناگزیرند
دو خط موازی رسیدن ندارند
دو خط موازی فقط هم مسیرند
سبز باشید و پایدار ...
دیدم شرح حال وبلاگتون اینه منم همین کامنت رو براتون گذاشتم.
بیا پیشم....
بدم اومد، از نهس راحت گرچه همراه با تاسفی که آخر فانتاستیکا کشیدم. آشنایی های حتی اینقدر کوچیک هم دیگه برام خطرناک شده.
اما برا یادآوری املی ممنون، باز فردا باید دنبال یه پایه بگردم برا دیدن مجددش
سلام . نمیدونم چه بلایی سرت اومده . منم زیاد از دنیا خبر ندارم . یعنی در کل بی خبرم . امروز تازه از شهرستان اومدم آخه دانشگاه تهران نیستم . اعصابم حسابی خورد شده ... شایدم یه کم افسرده شده باشم. نمیدونم. ولی این پستت ناراحتم کرد. چی شده پسر جدیداْ چرا داری افسرده می نویسی . تو که اینجوری نبودی .. شاد باش یه کم بذار ما هم شاد باشیم .
سلام
من اول فاتاستیکا رو نفهمیدم..دوباره خوندم ...ولی قائدتا اون پدر و زن و بچه هاش هم باید پیاده می شدن! از گرک اونور خط که ردش نکردن!!!
من هم نمی دونم چت شده...نگران شدم بابا
سلام
نگرانت شدم! چطوری؟ دفعه قبلی که حالت خوب بود! هی بهت گفتم خودتو اذیت نکن گوش نکردی.
فانتاستیکا خیلی قشنگ بود ... گاهی آدم همه ی دلخوریهاش رو فراموش میکنه و فقط نیاز براش میمونه!
جاده ی مالهالند رو هنوز نونستم گیر بیارم!
راستی شعرم رو تکمیل نکردم ولی همونجور ناقص تقدیم به عشقم کردمش! یادم بنداز دیدمت بدم بخونی
سلام رضا...چه تفاهمی ...چه مریضی شبیه به همی...راجع به نوشته هات هیچی نمیگم فقط یه کمی از اعصاب درب و داغونمون میگم...تنگی نفس...خفگی...فشار به دست و پا انگار که داره بی حس میشه ولی چه فشاری...مرگ رو دیدم حتما تو هم دیدی...فکر میکردی انقدر زشت و سخت باشه؟من فکر میکردم راحته...دو سه ماهی هست که تو شوک روبرو شدن با مرگم...خیلی زشت بود خیلی وحشتناک بود خیلی مرگ بود
سلام رضا جان. خوشحالم از اینکه دوباره آپ کردی و ناراحتم از اینکه حالت بد بود و خبر نداشتم!!!
سبک خیلی خاصی داری با نوشته های خیلی خاص تر که واقعا دوسش دارم. بعضی وقتا آدم نمی تونه در مورد چیزی صحبت کنه چون فقط یه حسه. منم در مورد بعضی چیزا اینجا حرفی نمی زنم ولی می تونم بگم کاملا احساسش می کنم.
خارج شدن از فضایی بخصوص و ورود به فضایی دیگه و تقابل دو آیتم متفاوت در کنار هم در بخش فانتاستیکا رو میگم. همینطور فیلمای دیوید لینچ رو که می دونم عاشقشی... :)
بخش نوستالژیکا رو هم که خودم عاشقشم! :)) جینی ویزلی هم خیلی فانتزی و قشنگ بود با لحن بامزه کارتونی که واقعا دوست داشتنیه.
به من هم سر نزن! ماه رمضونی حسابی چپ کردم!! رفتم تو مایه های هپروووت... :) نوشته ها غمبادی شدن! :))
سلام
من تازه با وبلاگت آشنا شدم اول هم رفتم سراغ اولین پستت روی هم رفته خوب می نویسی حرفات تو دل آدم میشینه.
اگه وقت کردی یه سر هم به من بزن.
خوشحال میشم