فانتاستیکا(آرامش بعد از ظهر تابستان)
نشستن روی نیمکت پارک در آن بعد از ظهر گرم حتی وقتی زیر سایه درختی پناه داشت ملال آور بود...این انتظار برایش پایانی نداشت...روزها و ماهها......اما نمیدانست چرا هیچگاه دلسرد نمیشد...پسر آینه کوچکی را از کوله اش بیرون آورد و خود را ورانداز کرد..مبادا که وقتی عشقش از راه میرسد ژولیده باشد...اینکار برایش عادت شده بود!! و هیچگاه ژولیده نبود و هیچگاه عشقش از راه نمیرسید..از میان چمنها و درختان سربه فلک کشیده.....ولی او انتظار میکشید...مانند تمام ماهای گذشته....با امید و افتخار.........
عضو نیروی ویژه بودن این بدبختیارم داره!!..اینو گفت و اسلحه دوربیندارو محکمتر جلوی صورتش نگه داشت...یه پلیس یونیفرم پوش با لباس پلیس ویژه!!...روی سقف یه آسمون خراش نشسته بود و خیابون پائین دستو ورنداز میکرد...پلیس دو طرف خیابون رو بسته بود...تعداد زیادی نیروهای امنیتی و ماشینهای پلیس و آمبولانس و آدمهای مختلف که با فاصله از محوطه یه بانک ایستاده بودن...با دوربین اسلحه پائین رو بر انداز میکرد...خیلی حالش گرفته بود!! آخه قرار بود بعد از ظهر بره پیش نامزدش تا باهم برن خرید...ولی این دزدای نابکار با این گروگانگیری که تو بانک راه انداخته بودن همه چیزو خراب کرده بودن...مونده بود اینبار چی به لیلا بگه!!!...همینطور که پائین رو ورانداز میکرد یکی تو بیسیمش نالید!!..شماره یک آماده ای؟...جواب داد بله فرمانده...قراره گروگان گیرها بیان از بانک بیرون..مامور نفوذی ما گزارش داده که گروگانگیرا دو نفرن یکی سفید پوشیده و اونیکی سیاه!!...سفیده مال تو...مراقب باش اشتباه شلیک نکنی...چشم قربان.....اینو گفت و آماده شلیک شد.................گروگان گیرها پنج نفر از گروگانهارو سپر خودشون کرده بودن و به اتوموبیل نزدیک میشدن...سر سفید پوشرو نشونه گرفت...فقط سرش معلوم بود!!..شلیک به هدف در حال حرکت سخت بود براش..نفسشو حبس کرد...و شلیک کرد...طنین صدای شلیک بین ساختمانها پیچید..تیر به هدف نشست.....و صدایی از پشت سرش بلند شد...یک دسته بزرگ کبوتر از روی سقف آسمانخراش پر کشیدن رفتن به آسمون...برگشت و به این منظره زیبا خیره شد....
دیگر آماده رفتن بود..هر روز همین موقع و همین ساعت از جایش بلند میشد و به خانه باز میگشت...کوله اش را برداشت اما صدای طنین داری اورا به خود آورد..صدای طقی که در فضا پیچید...به سوی صدا جلب شد..از میان ساختمانهای نزدیک پارک....دسته ای بزرگ از کبوترها را دید که از فراز ساختمانی به هوا بلند شدند...مثل دسته ای سفید رنگ با صدای دلنشین بالهایشان...لبخندی بر لبانش نشست...وای که چه زیبا بود...دست از کوله اش پس کشید و آرام برجایش نشست......با قلبی مملو از ارامش و امید...خیره به دسته کبوترها.........
رئال پلازا(پارسای همیشه)
پارسا هم رفت....پارسای شب...پارسای روز...پارسای همیشه...
تو نوشتن این قسمت بدجور کفگیرم خورده ته دیگ!! واقعا نمیدونم چی باید بنویسم..درباره خودم بنویسم؟..در باره کارایی که کردم؟...کارایی که می خوام بکنم ...آرزوهایی که دارم؟..نمیدونم به خدا بازم نمیدونم چی بنویسم...انگار که نیستم اصلا..هر چی به مغزم فشار میارم بازم چیز خاصی به ذهم نمیاد که بخوام بنویسم...روزای ملال آور سختیه..خیلی سخت...دوسندارم ناشکری کنم..خدارو شکر میکنم که خانوادم سالمن و پیشمن....ولی بعضی وقتا دلم بدجور میگیره...از این شهر و آدماش...از فرهنگشون که دیوونشم!!!!!!!!!!!!نمیدونم به خدا ...این آدما دل منو بدجور شکستن...من که انتظاری از هیچکسی نداشتم به خدا...سرمو می نداختم پائینو واسه اینکه احساس یه آدم زندانی تو یه چهار دیواری رو پیدا نکنم میرفتم بیرون واسه قدم زدن...تنها....ولی آدمای اینجا نمیدونم چشونه؟...منکه چیز خاصی تو خودم نمیبینم که باعث اون نگاهها و رفتارای شماتت بارشون بهم باشه..به خدا موندم...فکر میکردم مشکلشون!! موهای بلندمه...اصلاحشون کردمو کلی کوتاهشون کردم..ولی بازم همون آشه و همون کاسه!!موندم به خدا...منکه آزارم به هیچکسی نمیرسه چرا باید یکی وقتی دارم از خط عابر رد میشم و وقتی درست میرسم جلوی ماشینش پاشو بذاره رو گاز و بکوبه به پام!!!میدونم باورتون نمیشه...ولی من بین همچین آدمایی زندگی میکنم...حتی وقتی بهش اعتراض کردم که چه وضع رانندگیه بهم فحش داد و گفت برو موهاتو درست کن...وای خدای من!!...نمی خواستم اینارو اینجا بنویسم...اصلا دوسنداشتم شکوه کنم...ولی دیگه به اینجام رسیده!!!!خسته شدم از دستشون....کاش یه شمشیر سامورایی داشتم تا هرکی متلک میگه و مسخره میکنه رو سرشو بپرونم!!!!اونم من!!والا به خدا!!!
سینما تک(انیس)
1. کوهستان بروکبک(آنگ لی)...همیشه به خودم یادآوری کردم وقتی از یه فیلمی به طرز دیوانه واری تعریف و تمجید میشه وقت دیدن فیلم به خودم بگم دارم میرم فیلمی رو ببینم که مزخرفترین فیلم دنیاست...یعنی وقتی هیچ توقعی از فیلم نداشته باشم بهتر میتونم درکش کنم!!!...وقتی می خواستم این فیلمو ببینم بلکل یادم رفت یه همچین کاری بکنم!!بس که هیجان زده شده بودم!!!...و خب...فیلم راضیم نکرد!!....البته فیلم به لحاظ ساختاری و مسائل فنی خیلی حرفا برا گفتن داره...مخصوصا فیلمبرداری زیباش...اما مشکل اینه که یه فیلم خوب رو همه عوامل دخیل توی اون میسازن...مشکل من با فیلم اینه که رابطه عاشقانه انیس و جک برام جا نیوفتاد...اصلا...یعنی یه جورایی آره ولی نه کاملا...شخصیت انیس خیلی همدلی بر انگیز بود ولی جک نه!!حداقل برای من..بیشتر به یه بایسکشوال شبیه بود که در عین اینکه زن و بچه داره دوسداره بالاخره با یه مرد سکس داشته باشه..ولی انیس علاوه بر اینکه بازیگر نقشش(هیث لجر) فوق العاده ظاهر شده بود خیلی بیشتر شبیه آدمای عاشق بود..ادمی که به خاطر جک زنشو طلاق داد و زندگیش به اون حال و روز افتاد!!..نمیدونم..شایدم باید بازم فیلمو بینم تا بیشتر درکش کنم...البته صحنه آخرشو خیلی دوسدارم..اون کمد لباسا و پیراهن خونی جک و کارت پستال کوهستان بروکبک و اشکای انیس....
2.سفید(کریشف کیشلوفسکی)..بالاخره دیدمش...این سه گانه واقعا شاهکارن...و جالب اینجاست که با اینکه داستانهای جدا از هم دارن کاملا مکمل همدیگه هستن...فیلم در باره یه آرایشگر لهستانیه که نمیتونه زنشرو موقع سکس ارضا کنه و به همین خاطر زنش ازش طلاق میگیره و اونو تک وتنها توی غربت رها میکنه...ولی مرده عاشقشه...داستان مرد عاشقی که برای رسیدن به عشقش دست به هر کاری میزنه!!این فیلم نسبت به دوتا فیلم دیگه خط داستانی روتری داره....از دستش ندین
3.هری کثیف(دان سیگل)...یه فیلم دهه هفتادی پلیسی...با بازیه بازیگر و کارگردان محبوبم کلینت ایستوود...الهی من قربونش بشم!!هی کلینتی حتی وقتی بهت بگن هری کثیف بازم دوست دارم...گرچه عشق کردم با هری کثیفت!!پلیس خشن دوسداشتنی...مرسی کلینتی...من بازم ازت فیلم می خوام!!!!!!!!!
4.باغبان وفادار(یادم رفته!!!)...خیلی جالب بود...نیمه اول فیلم که بازیگر زن زنده بود تیکه تیکه شده بود..یجورای انگار اصلا نبود ولی وقتی زنه مرد یکم جرح و تعدیل تلوزیونی های همه چیز دون کم شد!!با این حال فیلم قشنگی بود...بازی رالف فینز خیلی به دلم نشست...و صحنه پایانی که اشکمو در آورد.......
گیمزون
--------------------------------------------------------------------------
نوستالژیکا(چراغهای خاموش)
هوووم!!پاک یادت رفته یه زمانی چقدر باهم میرفتین سینما...هر کدوم از اون روزا جلوی پرده نقره ای یه دنیا خاطرست برات...خندیدنا...اشک ریختنا...به هیجان اومدنا...با دیدن فیلما...کنار علی...تو سالن نیمه تاریک سینمای مجتمعها...وای که چقدر دلت تنگ شده واسه اون روزا!!...وای یادته اون روزو تو سینما؟!!....پنجشنبه ها باهم میرفتین سینما...یادته اون روزو؟..کدوم روز؟...همون روزی که رفتین سینما ولی اصلا فیلمی ندیدین!!ولی خاطره اون دفعه برای همیشه تو ذهنت حک شد!!...یادت بیار..زیادم سخت نیست............امروز کلی آدم اومده سینما..خیلی دوسداری که سینما شلوغ باشه...فیلم دیدن با جمعیترو خیلی دوسداری...علی هم همینطور....میرین و میشینین قسمت مجردی ها!!!!!!!!این قسمت پره..پر از پسرا وکادر مجردی مجتمعها(میدونم گنگه ولی نمیتونم کد زیادی بدم!!)..تو قسمت خانوادگی هم که صندلیهای بیشتری داره یه سی چهل نفری نشستن...فیلم قراره که شروع بشه..ولی قبلش داره آهنگ پخش میشه!...علی بستنی خریده و با شوخی و خنده دارین بستنی می خورین..تو بستنی اونو لیس میزنی و اونم بستنی تورو!!ولی بیشتر به نگاههای اون دختره میخندین که چند ردیف جلوتر تو بخش خانوداگی نشسته و به کارای شما نگاه میکنه!!علی عاشق اینه که دخترارو بذاره سرکار!! بهت میگه..رضا بیا بستنی منو باهم همزمان لیس بزنیم ببینیم عکس العملش چیه؟!!...میگی باشه...ولی به محظ اینکه میخواین این کارو بکنین...برقا میره!!کلا...خاموشی قبل شروع فیلم نیست...همه چراغا خاموش میشن...ظلمات محظ...انگار که کور شده باشی..اول ترس ورت میداره!!ولی وقتی جیغ وداد بچه های بخش مجردی رو میشنوی که انگار دنیارو بهشون دادن!!می فهمی که برقا رفته و اینا در حال ابراز وجودن...یکی جیغ میزنه یکی صدای گرگ درمیاره...یه دسته پاهاشونو میکوبن زمین...یه عده شعار میدن...از ردیف جلو یه صدایی میشنوی..یکی به دوستش میگه من رفتم پیش سحر!!...کلی خندت میگیره...همه جا سیاهه و فقط کلی صداهای کر کننده...بر میگردی طرف علی..میدونی کنارته...آروم میگه..ملت بیجنبه!!...چیزی نمیگی...دستتو با احتیاط میبری طرفش...نزدیکتر...رو دسته صندلی...دستشو لمس میکنی!...دستتو آروم میذاری روی دستش...میگی..ولی ما بیجنبه نیستیم..مگه نه علی!!...میگه...نه نیستیم..میگی..شونت کجاست علی؟...میخنده و میگه زیاد دور نیست!!...میگی سرم داره فرود میاد!...سرتو آروم میذاری روی شونش...احتیاجی نیست چشماتو ببندی!...فقط سعی میکنی نشنوی..هیاهوی دوروورتو...احساس میکنی که سرتو میبوسه...و بعد اونم سرشو تکیه میده به سر تو......حالا از اون روز...فقط تاریکی سینما تو ذهنت نمونده...فقط جیغ و دادای مردم تو ذهنت نمونده...دستای گرمش...شونه بردبارش...مهربونی بی حدش...گرمای روحش....همه اینارو باید وقتی حس میکردی که ظلمات محظ بود..تاریکی بود .....برای دیدن آرامش کنار علی..برای لمس کردن روح همدیگه...احتیاج به نور نبود...
پاترزون+رفقا(دراکو مالفوی)
خوشگل بدجنس!!...به باباش رفته کره خر!!!!خیلی ازش بدم میاد...کلا از آدمهایی که فخر فروشی میکنن و خودشونو گنده تر و سرتر از دیگران میدونن متنفرم...حالا به همه اینا اضافه کنید خیانتی رو که دراکوی بدجنس به هاگوارتز و دامبلدور کرد و راه رو برای ورود مرده خورهای ولدمورت به درون مدرسه باز کرد...هی هری میدونم حسرت میخوری اون موقع که تو دستشویی مدرسه اون ورد رو روش اجرا کردی و سینشو پاره کردی چرا اسنیپ از راه رسید و زخمشو ترمیم کرد...کاش میذاشت بمیره...اونوقت الان دامبلدور زنده بود!!..هی هری کجایی؟!! با تو هستما...آهای...تو هپروته..زل زده از پنجره بیرون...نمیدونم تو فکر چیه...شاید انتقام..شایدم..........
اول سلام ... بعدش اگه دست من بیفتی از وسط نصفط میکنم ... بابا من از سر و ته ایم ویلاگت سر درنیاوردم ... به کی بگم دردمو آخهههههههههههههههههههههه.
سلام رضا
از اینکه محبت کردی و اومدی مرسی مرسی
نوشتتو خوندم... خوب بید
اگه بخوای به آدمایی که بدند فکر کنی دیگه وقتی برای لذت بردن از زندگی نداری
وب من به روز شده خوشحال میشم حضور سبزت و ببینم
دوستدارت مسی
قشنگ بود///غمگینم کرد///هی کلینتی نه باید بگی هی بلوندی(خوب بد زشت)///نوستالژیکار و هیچوقت نمیخونم ازم دلخور نشو///ازش بدم نمیاد
یک-شاید باید یه جور بهتر یا بد تر تموم میشد. نمیدونم . ولی حس برانگیز بود
دو:از تو یکی دیگه انتظار نداشتم. میدونم نا امید نیستی ولی خب حق داری بعضی وقتا قاطی کنی. من اینجور وقتا که خیلی عصبی میشم اونقدر تایپ میکنم تا دستم درد بگیره. از همه چیز مینویسم...
سه- من کلاً فیلم ببین نیستم ولی فکر میکنم در مورد فیلم بروکبک حق با تو باشه منم اینطوری فکر میکنم اون یکی ها رو هم که ندیدم
چهار-شاید اون خاطره تو سینما برا بعضی ها آشنا باشه. آخه برا من هم یه جورایی آشناست. البته نه با تاریکی قطع برق با یه اتفاق جالب دیگه. بعضی از خاطرات هر چند کوچیک برا همیشه حک میشه تو قلب آدم.
پنج- هریپاترو فقط تو کتاباش شناختم اونم چون یه زمونی مسئول فروش کتاب بودم.
شش- خوشمان آمد
هفت- به امید دیدار
سلام رضاجان
از اشنایی با تو خوشحال شدم
وبلاگ زیبایی داری
در ضمن سیگاره کاپیتان قرمز رو بغیر از دختراهمه دارن
آه (عمیق و از ته دل ) . سلام دادش رضا ... ای بابا ... همه این روز ها یک جورهایی تیریپ دیپریشن برداشتن ... اینجا شکوه نکنی پس کجا می خوای شکوه کنی ؟ بگو دلت سبک بشه ...
همون بهتر شد که بروکبک اسکار نگرفت ... به خدا خیلی از این فیلم آبگوشتی های گی تیوی پرمحتوا تر و پیامدار تر از بروکبک هستن
سلام رضا جون...آقا از کامنتهاتم ممنون...من پستتو کامل خوندم...از یکپارچه نبودنش در عین یکپارچه بودنش خوشم میاد...راستی یه سوال...اون راننده ایکبیری واسه چی زد بهت...نمیدونستم مدل مو هم از عوامل تصادفه...آخه میدونی ما خیلی با فرهنگیم و واسه هر چیزی خودمونو میمالونیم به این و اون...هزار تا دلیلم واسه توجیه حماقتامون میاریم...ناراحت نباش...خودم میمالم در خودش و ماشینش قربونت برم... :))
سلام آقا رضا
پست فوق العاده ای بود .... منم با نظرت در مورد فیلم بروکبک موافقم ... بعضی کارای اون دوتا مخصوصا جک لج آدمو در میاره ... در کل به دل منم زیاد ننشست ... اما به هر حال خوشحالم از اینکه تونست موفقیت های خوبی کسب کنه ...
وایییییییییییی .... خاطره سینما رفتنت با علی آقا واقعا معرکه بود .... خیلی رویایی و قشنگ بود ... آفرین ...
بودن در کنار کسی که با تمام وجود اونو دوست داری و حس کردن گرمای حضورش ... احساس داغی بدنی که از شدت عشق و هیجان داره میسوزه ... اوه خدای من ... فکر می کنم هیچ لذتی در دنیا با این احساس قشنگ برابری نمیکنه .... من که حسابی تو رویا رفتم ....
موفق باشی دوست من ....
سلام رضا جونم
وبلاگت خیلی قشنگ و ناز =D>
از خوندن نوشته هات لذت بردم
از دور میبوسمت.
کبوترای کیشلوفسکی رو اذیت نکنیا
سلام انجمن شاعران مرده یه هفته است زنده شده چرا سر نمی زنید حتما بیا خوشحال میشم
برای تو ٬ تویی که عشقت از جنس عشق من ٬ امیدت از جنس امید من ٬ برای تو که هنوز دلتنگ پاکی بارانی ٬ برای تو که عاشق عشقی و دوست داشتن را صمیمانه دوست داری http://afarinesheman.blogfa.com/
شما رو به یک جشن تولد صمیمی دعوت میکنم تشریف بیارید قدمتون روی چشمهام