مثل ریشه و خاک

 The image “http://ron.100megsfree5.com/lonetree1_files/Lone%20Tree%20Dawn%20painting.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

فانتاستیکا(فصل مردن)

فصل مردن!..همیشه خوب مینویسمش!!...کار ساده ایه..مثل اب خوردن...راحت...کافیه لیوانو رو لبات کج کنی!!..میدونیکه؟؟!!..چیه؟چرا ساکتی؟...هان؟!.....اه..میبینی چقده حواسم پرته؟..یادم نبود دهنتو با لنت بستم!!..ببخشید....آره میگفتم...من عاشق این فصلم..فصل شاهکاریه..یه منطقه حل بحران!!...چه جمله دهن پرکنی!!...به هر حال...آب میخوری؟!!(صدای نوشیدن آب)...اه..خیلی تشنم بود!!...هووووف.........وای خدای من!!..چشمات...چشمات چرا از حدقه دراومده؟!!..چیزی اینجا ترسوندتت؟!!هان..وای خدای من..خیلی تاریکه اینجا..مگه نه؟!!...ولی تاریکتر از اون شب نیست...یادته که؟!!...نه گمونم یادت باشه!!...آخه خیلی وقت پیشا بود..حدودا بیست سال پیش!!...من اونموقع...ده سالم بیشتر نبود....فکر نمیکنم چیزایی که گفتم کمکی بهت بکنه!...بذار یه کد درستو حسابی بدم بهت!...شب بود...من کنار خونمون..تنهایی داشتم بازی میکردم...(با خنده!)..هـــه...یادمه دوتا قوطی رنگو بسته بودم به به کفشام...جوری که قدمو بلندتر میکرد..میدونی که!!...آره...توهم اونور..داشتی ماشینتو تعمیر میکردی...یادت اومد؟!!...نه زیاد تحت فشارت نمیذارم!!...البته لازم بود دهنتو ببندم!!...(با نعره!)..چون باید حرف میزدم...چیزاییرو میگفتم که بیست ساله عذابم میده!!!..میفهمــــــــــی؟!؟!؟...(آرامتر)..آه ببخش...یکم ...میدونیکه!!...قول میدم دیگه سرت داد نزنم...ببخش!!.......خوب!!..گمونم یادت اومده..میدونی؟..از از  چشات فهمیدم!!(صاف کردن گلو)...آره...یادته.بهم گفتی..واسه راه انداختن ماشینت..لازمه کمکت کنم؟....آره..یادته....کمکت کردم...ولی نه واسه تعمیر ماشینت!!..یادته که!!...سوارم کردی....بعد!!...............(سکوت...نگاه های قفل شده در هم)....ارزششو داشت؟!!....من فقط میخوام اینو بدونم...لطفا کمکم کن...میشه بگی..ارزششو داشت؟!!....(لرزش صدا)...ارزش اینهمه عذاب...بیست سال...عذاب کشیدن؟!!...بیست سال بودن چیزی که نیستی!!...بیست سال سرخوردگی...حس کردن اینکه...درونت له شده!!(لرزش بیشتر)...انهمه ارزششو داشت؟!!...واسه بیرون زدن اون چیز کوفتی ازت..اون کثافت...اون لذت سگی!!...ارزششو داشت؟.......(نفس عمیق)...حالا چیکار باید بکنم؟!!...باتو؟...چیکارت کنم؟..از اون مهمتر...با خودم!!!(فریاد)...تو حتی ارزش کشتنم نداری!!....چیکارت کنم؟!!....(صدای گریه).....چیکارت کنم؟!!!...........(صدای قدم زدن)....(صدای باز شدن پنجره)....داره برف میاد!!....فصل خوبیه...واسه مردن....مگه نه؟.....

رئال پلازا(!!!)

اول از همه سلام...بعدم اینکه  چرا ستون فانتاستیکا انقده تلخو وحشتناک شده این اواخر!!..آخه میدونین چیه؟..من یه طرحهایی تو سرم دارم واسه تبدیل شدنشون به فیلمنامه..واسه فیلم کوتاه..یا داستاهای کوتاهی که دوسدارم بنویسمشون....اول میخواستم یه ستون جدا واسه اینکار بنویسم ولی دیدم اونموقع اندازه پستایی که مینویسم خیلی زیادتر میشه..و خوب خوندنشم سختتر..واسه همین این شد که تو فانتاستیکا گاهی از این طرحای نیم بند نپختم میبینین...به هر حال..ممنون که تحمل میکنین...

خیلی وقته دنبال کسی نمیگردم!!..منظورمو میدونید چیه....به هر حال اولا که کار بیهوده ایه..اینو خیلی قبل بهش رسیدم...آخه چه اشکالی داره به جایه اینکه ما بریم دنبال ایجاد یه رابطه...اون رابطه برامون اتفاق بیوفته!...مثل استریتا...اونا که از اول دنبال یه کیس خوب واسه خودشون نمیگردن...ولی خیلی خوب یکیرو برا خودشون پیدا میکنن...عمدتا بر حسب تصادف یا یه اتفاق...نمیدونم...شایدم این حرفم درست نباشه!...چون موقعیت اونا با ما فرق داره...ما تو اقلیتیم...و باید بریم دنبال کسی که می خوایم!...ولی کاش اینجور نبود...نمیدونم به خدا!!...شایدم تقصیر خودمون باشه!!..هوووووم...اینکه نمیذاریم رابطه شکل بگیره...هردو طرف دنبال یکین ..حالا هرکس با یه منظر...ایجاد همچین رابطه ای زیاد طبیعی از آب در نمیاد...نمیدونم تونستم منظورمو خوب بگم یا نه؟...شاید..طلاقی دوتا نگاه تو هم دیگه...اونم خیلی اتفاقی...رابطه ای محکمتر به وجود بیاره تا اینکه.....نمیدونم...این روزا حسابی مخم ایراد پیدا کرده....همه چیزو دارم باهم قاطی میکنم!!.....وااااای دیدی چی شد؟!!..غذام ته گرفت!!!!...حواس نمونده که...والا به خدا

کفشم پامو زد!!!...ناخنامو کوتاه کردم!!!....آشغالارو بردم دم در!!!....باز اون پسره یجوری نگام کرد!!!....کلاغا نیستن!!!کجا رفتن یهویی!!!...مجله جدید خریدم!!!....یه بازی حسابی حالمو گرفت!!!....smsنمیشه زد تو این خراب شده!!!....یکی ازم آدرس پرسید عین خولا نگام میکرد!!!....مچ پام باز درد گرفت با مچ بند محکم بستمش زخم کهنه!!!....آهنگ گوش دادم با صدای بلند ...گریم گرفت!!!....یه پیشنهاد کار...خیلی بدشانسم!!!....گربه هه زل زده بهم...چقدر نازه..میخوام بقلش کنم..فرار میکنه!!!...رئیس جمهور به بوش نامه مینویسه...خمیازه میکشم!!!...زنا نباید بیان ورزشگاه..مخم صوت میکشه...اونوقت کی سبزی پاک کنه؟!..معضل بزرگی میشه..مخم صوت میکشه!!!...چند روز مونده به جام جهانی؟!!!...یه هواپیما تو اسمونه..رد بخارشو میبینم!!!....بارون میاد...نمیرم بیرون..چیزیرو از دست ندادم!!!....خسته شدم...خسته شدم....خسته شدم....سه تا علامت تعجب!!!

سینما تک(سام پکین پا) 

۱.سه شنبه ها با موری...فیلم تیکه تیکه شده بود!!...ولی چیزی که سانسورچیا ازش باقی گذاشته بودن...بازم زیبا و ملموس بود!...بیشتر از همه دوبله فوق العادش جذبم کرد...شنیدن صدای دلنشین مرحوم نوذری...در نقش یه بیمار رو به مرگ...به احساسات آدم چنگ مینداخت...چندین بار سر این فیلم اشکم دراومد...مثل خود موری..که هی گریه میکرد ....دوبله نجیبی داشت...

۲.پروانه...در باره دوستی یه دختر بچه بایه پیرمرد حشره شناس...فیلم لحظه های جالبی داشت...قشنگتر از همه جایی بود که پروانه از پیله میومد بیرون..و دختر و پیرمرد شاهدش بودن...نگاهای پیرمرد تو اون لحظه به دختر بچه که شاهد پروانه شدن پیله بود به یاد موندنیه....

۳.رابینسون کروزوئه...لوئیس بونوئل...تا قبل دیدن این فیلم برام جای سوال بود که چطور بعضیا عاشق فیلمهای کلاسیک با این ریتم کندن!!..خودم فیلمهای کلاسیکو دوست دارم...اما هیچوقت لذتی رو که دوست داشتم از دیدن این فیلما نبردم...نمیدونم چرا؟!!...همیشه فیلمی مثل هفت رو تحسین کردم و برام یه اسطورست...اما دیدن این فیلم..بهم ثابت کرد...فیلم کلاسیک...یعنی فیلم نجیب...یعنی فیلمی که ممکنه نره تو لیست فیلمایی که دوسشون دارین...ولی همیشه..حس احترامتونو  شعله ور میکنه...رابینسون کروزوئه همچین فیلمیه...اواخر فیلم که رابینسون داره کلبش تو جزیره رو ترک میکنه...بر میگرده و واسه آخرین بار یه نگاه به اتاق میندازه...دلم تو این صحنه بدجوری گرفت...این شاید جادوی یه فیلم کلاسیک شاهکار باشه...

The image “http://www.frameonline.it/FotoArticoli/peckinpah.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

۴.تو شماره آخر مجله فیلم...یه پرونده پر پرو پیمون در باره سام پکین پا چاپ شده...کلا شخصیت خیلی جالبی داشته..یه گاوچرون واقعی...عاشق خشونت توی فیلماش...هر چهارده تا فیلمش...که شاهکارش فیلم این گروه خشن  سر آمد همه فیلماشن...تو این پرونده چنتا مصاحبه...و کلی نقد و از این چیزا در باره فیلماش..و بیشتر خودش چاپ شده...برام خیلی جالبه..آدمی با این خصوصیات اخلاقیه وحشتناک!!(عیاش...زنباره...خشن...غیر قابل تحمل و.....)..چطور میتونه یه همچین شاهکارهایی خلق کنه...واسه اینکه با شخصیت این کارگردان مرحوم عجیب غریب آشنا بشین..یه چیزیایی از تو این پرونده کشیدم بیرون که با اجازه مجله فیلم مینویسم این پائین!!...

یه مصاحبه: برای رفتن به جهنم حاضرم!!

.آقای پکین پا چرا اینقدر عاشق خشونت هستید؟

.چون دریا نورد بودم

.کجا؟

.در چین.

.کی؟

.در ۱۹۳۳

.بگذارید بنویسم.

.شما احمق هستید!

.چرا؟

.چون در ۱۹۳۳ من هفت ساله بودم.پیش از مصاحبه کردن اطلاعات جمع کنید!!

این یه نمونش..که همرو میذاشته سرکار..حالیشم نبوده کی و کجا؟!!...میگن تو ۵۹ سالگی مرده..به خاطر افراط در مصرف الکل و هزارتا دردو مرض دیگه..ولی یه عکسی ازش دیدم که مثل پیرمردای هفتاد هشتاد ساله بود!!..خودشم گفته..که یه مازوخیسته و یه فاشیست!!!

گیمزون(سفر طولانی) The image “http://www.justadventure.com/Previews/Dreamfall/Dreamfall_characters.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

Dreamfall:longest journey...یه بازیه جدید..ادونچر...بایه داستان پر پروپیمون ناب...خیلی وقت بودش یه همچین بازی نکرده ودم... بازی داستان خیلی محشری داشت...چیزی که تو اکثر بازی های جدید نمیشه پیداش کرد..همه چیز خلاصه شده تو گرافیک!!...ولی چیزی که مهمه اینه که بازی هایی تو ذهن آدم موندگار میشن که داستان خوبی داشته باشن...مثل مافیا...سری رزیدنت ایول...پروژه بهشت ...متال گیر سولید...نه بازی های پر گرافیکی مثل دووم۳ یا هاف لایف۲..یا همین آخریه گوست رنکون۲....والا به خدا!!...حالا از شوخی گذشته..بازیه خیلی نابیه...امتحانش کنین..هرجا هم که گیر کردین من در خدمتم!!!!

نوستالژیکا(مثل ریشه و خاک) The image “http://www.e-tarighat.com/weblogimages/risheh.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

تو سلف دانشگاه نشستی..تنها...تو دانشگاه تنهایی..همرو پس میزنی...دوسنداری کسی بهت نزدیک بشه!!...خودت میدونی کارت درست نیست!!...ولی باخودتم جنگ داری...داری با بیمیلی غذای کوفتی دانشگاهو قورت میدی!!...که دونفر پیداشون میشه...دیدیشون...همیشه با همن...یکیشون خیلی شبیه علیه...واسه همین خیلی دوسش داری...اونجور که شنیدی اسمش احسانه...و اونیکی..مسعود...بچه ها بهشون میگن دوقلو های افسانه ای!!....خیلیم براشون حرف درست کردن..ولی اونا اصلا کاری به کار کسی ندارن!!...از همینشون خوشت میاد...میانو روبروت میشینن...همونجورکه با عذاب داری لقمه هارو قورت میدی...زیر چشمی نگاشون میکنی...احسان سرش به خوردن گرمه..ولی مسعود داره نگات میکنه...یکم دسپاچه میشی!!...ولی سریع خودتو جمع میکنی..با سر سلام میکنیو سرتو میندازی پائین...سال دومی؟....صدای مسعوده...آروم میگی آره..میگه....چرا همیشه تنهایی؟...همینجوری...اینجوری راحتم!...چه جالب!!...غذا میپره تو گلوی احسان...دهنش پره!!..همرو بایه عطسه وحشتناک میپاچه رو میز!!...تو و مسعود میزنین زیر خنده!!

یه کلاس مشترک باهاشون داری..یه درس عمومی...آخر کلاسه..داری وسایلاتو جمع میکنی...دوتایی میان کنارت...مسعود میگه...رضا...امشب شام مهمون مایی...نمیدونی چی جواب بدی!!

تو کوچه خلوت سه تایی قدم میزنین..طرف خونشون...ظاهرا یه همخونه دیگه دارن که نیومده!...وچون تو خونه هه که زیادی قدیمیه تحرکات مشکوکی دیده شده!! و به قول احسان جن داره..و نمیشه یه همچین خونه ایرو دونفری تحمل کرد!!...واسه همین تورو دعوت کردن...ولی میدونی  اینا همش بهونست...دوسداری امشبه به خیرو خوشی تموم شه!!جن!!

یه خونه دوطبقه...طبقه پائینش خالیه و بالا میشینن بچه ها..یه حیاط وحشتناکم داره..و بدتر از همه دستشویه که تو حیاطه!!!..یکم که میگذره...خیالت راحت میشه...بچه های خوبین...احسان خیلی شیطون بلاست...و هی سربه سر مسعود میذاره!!..مسعودم به ظاهر از کارای اون خوشش نمیاد..ولی خیلی قشنگ حس میکنی که از این کارایه احسان زیادم دلگیر نمیشه...بعضی وقتا فقط نگاشون میکنی...خیلی این لحظات برات آشنان...خیلی...یاد خودتو علی میندازنت...احسان دست به اب داره!!و نمیخواد بره دستشویی میگه میترسه...مسعود میگه با رضا باید بری..ولی قبول نمیکنه!!میگه حوصله نداره بره پائین...میره کنار پنجره... پنچره گنده ایه..بازش میکنه...و ازهمونجا تو حیاط کارشو میکنه!!!!...تو و مسعود نشستین زمین و دارین بهش میخندین...مسعود واسه یه لحظه میگه...دیوونه دوست دارم..آروم میگه!...نگاش میکنی..داره با یه نگاه حسرت بار احسانو نگاه میکنه...بهش میگی...بلند بگو!!...قیافش میره تو هم!!...میگم بند بگو بشنوه!...میگه..نمیتونم...میترسم!....تو بهش بگو!!..میگی..واسه همین منو آوردی اینجا؟!!...ساکته!!..بلند میشی...یجوری شدی..میخوای بزنی زیر گریه!!..میگی میخوام برم...مسعود میگه ...چرا ناراحت میشی...بده آدم یه پسرو دوسداشته باشه؟!!...میگی...بده که نمیتونی حرف دلتو خودت بهش بزنی...حس میکنم منتظره که بهش بگی...این تنها کمکیه میتونم بکنم!!..اون میخواد.....از خونه میزنی بیرون..احسان اسرار داره بمونی...ولی قبول نمیکنی.....از مسعود میخوای صبح بهت بگه چی شد!!...تو کوچه خلوت...قدم میزنی...بازم تنهایی...بازم تنهایی...

صبح تو دانشگاه میبینیشون...از دور...مسعود برات دست تکون میده...هردوشون میخندن....خوشحالن...ته دلت آروم میشه...کلاس داری...اما..یجوری شدی...میشینی رو یه نیمکت...دفترتو باز میکنی...شروع میکنی به طرح زدن از درخت روبروت...حال عجیبیه...بین گرفتن دل آدمو خوشحالی...مثل هیچ حس دیگه ای نیست...طرح درخت که تموم میشه...زیرش مینویسی...عاشق..مثل ریشه و خاک......مثل ریشه و خاک...وقتی نگاه های متعجب یه دختررو که رو صندلیه روبرو نشسته میبینی...خیسی صورتتو حس میکنی!!.....نقاشیو میذاری رو نیمکتو ..میری......

پاترزون+رفقا(دابی جن خونگی) Dubby

واااااااااااااااااااااای..بابا یکی بیاد کمک..این خودشو کشت!!..ببین..اگه بازم سروکلتو بکوبی به درودیوار ..چیزی نمینویسم ازتا!!..والا..کشت خودشو..دابی دیگه..تا شنیده که میخوام ازش چیز بنویسم اینجا..از شدت شرمندگی داره خودشو ناکار میکنه...هووووف...فعلا که رفت!!...خب دیگه میشناسیدش...همون جن لاغر بامزه..که هری پاتر آزادش کرد!!..با همون کلک معروفش...جوراب تو کتاب!!..وااای چقدر اونجا حال کردم اون ملفوی بدذات مچل شد!!...به هر حال...منکه دابیرو دوسشدارم..با اینکه زشته!!!...ولی بامزست...آره خلیم اعصاب خرد کنه!!...دنـــــــــــــــــــــــــــــگ!!..هوهووووی..اینجا چرا ظاهر میشی..از جلو مونیتور برو کنار!!...ای بابا....تا بعد بچه ها...من اینو ببندمش تا خودشو ناکار نکرده!!..باز داره ابراز شرمندگی میکنه!!!!

نظرات 8 + ارسال نظر
کوتاه چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 09:47 ق.ظ http://koooootah.blogspot.com

با انتقام موافقم همیشه حتی از نوع سگیش///خسته نباشی...این اقلیت بودن ما هم اکثریت مشکلاتمونو تشکیل میده///اگه مثل خودش اطلاعات غلط نداده باشی عزیزم که من عاشق شخصیتش شدم///طرح درخت همیشه منو یاد کاراگاه داغون لبه تاریکی میندازه رضا جان///منم دوسش دارم ولی نه در حد هرمیون

رضا شب بین چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 06:43 ب.ظ

امان از این غذا های دانشگاه !

پسر قبیله پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 01:41 ق.ظ http://pesareghabile.blogspot.com

ددددددووووووسسسسسسشششششش ددددددااااااررررررمممممم .... اما چه فایده؟

مانی ب پنج‌شنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 03:48 ب.ظ http://www.mohammadrezashah.blogfa.com

سلام رضا جان
خوشحالم که آپدیت کردی... من هرروز سرمیزدم و میدیدم خبری نیست گفتم شاید من بدقدم بودم که از وقتی شروع به خواندن وبلاگت کردم تو دیگه آپدیت نکردی... حالا خیالم راحت شد که من بدقدم نیستم :)
یه چیزی درمورد دابی بگم برات جالبه حتما... هیچ میدونستی ولادیمیر پوتین رهبر روسیه نسبت به چهره دابی سه سال پیش اعتراض کرده؟ توی روزنامه همشهری من سه سال پیش خواندم که وکلای پوتین اعتراض کردند که چهره دابی از روی چهره ولادیمیر پوتین ساخته شده و بااینکار دست اندرکاران فیلمهای هری پاتر قصدتحقیر پوتین راداشته اند. البته من که خودم هم روی چهره دابی دقیق شدم دیدم واقعا شبیهه تاحدودی :) به نظرمن پوتین باید خیلی هم دلش بخواد که شبیه یکی از کارکترهای هری پاتری باشه :)

آدم آهنی جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 12:49 ب.ظ http://locachi.blogfa.com

... (صدای کاغذی که نمیخواد روش طرح درخت بکشن)

puya سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 04:11 ب.ظ

webloget ro doost midaram...merci...

میلاد سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 04:12 ب.ظ http://the-boy-is-mine.blogspot.com

منم عاشق یکیم که اسمش احسان هست ولی اون از من و همه گی ها متنفره دوستم مسعود میگه اون لیاقت تو رو نداره ولی نمیتونم بهش فکر نکنم وقتی تو سلف دانشگاه میبینمش غذا تو گلوم گیر میکنه این مطالب رو با کمی تحریف از ذهن و قلب من خوندی بلا!

محمد چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1385 ساعت 08:13 ق.ظ http://fluid-mind.blogspot.com

سلام. میدونی خیلی خوشم میاد اینجوری درباره همه چیز مینویسی . منم دوست داشتم اینکارو بکنم اما حیف که سایزم خیلی زیاده.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد