فانتاستیکا(در چشمان عقاب)
بارون بدی میومد...انگار سقف آسمون واشده و هر چی آبه از بالا داشت میریخت پائین!!...واسیلی در حالی که پتوی زهوار دررفته سوراخ سوراخشو بیشتر دور خودش میپیچید آروم با خودش گفت: موقعی که تو مزرعه به یه همچین بارونی احتیاج بود نمیبارید! اما الان وسط این جنگ و ویرانی خدا مارو یادش افتاده!!..وسط این خرابی و بدبختی!!...از پنجره خونه ویرونی که توش کمین کرده بود آروم بیرونو دید زد..با دوربین چشمی کوچیکش...میدون دوردیف پر از جنازه سربازای آلمانی و روس بود..آتیش..ماشینای داغون..ترامواهای سوخته که هنوزم ازشون دود بلند میشد...هیچوقت این سکوتو دوست نداشت!...بوی کمین میداد...بوی شکارچی...مثل خودش...باتفنگ دوربیندارش حداقل ده تا از اون سربازای آلمانیرو نفله کرده بود!!...ولی چه فایده که حتی بهش یه فنجون قهوه هم نمیدادن واسه این کار!!....بیسم خرخر کرد!!...از گروتسیف به عقاب!!........از گروتسیف به عقاب......واسیلی گوشی بیسمو ور داشت...از عقاب به گروتسیف به گوشم.........عقاب ما تو تله یه اسنایپ آلمانی گرفتار شدیم.....نزدیک برج نیکلای ویدکو...یه هنگو زمین گیر کرده!!....باید بریم به موقعیت هکتور!!...اوضاع اونجا بهم ریخته...اگه نجنبیم از دست میره...سریع خودتو برسون به موقعیت ما...سریعتر........عقاب به گروتسیف....فقط پنج دقیقه!!!...میرسم.....بیسیمرو قطع کرد....زیر لب تشری در کردو وسایلاشو از رو زمین برداشت...اسنایپ پیچیده شده تو گونی رو دستش گرفتو از راه پله خودشو رسوند یه پشت بام ساختمون....برج نیکلای ویدکو از این بالا معلوم بود......
با دوربین چشمی میتونست هنگر و که پشت یه تراموای له شده پناه گرفته بودن رو ببینه...و یه سرباز که تو فاصله ده متری اونا رو زمین افتاده بود اما زخمی بود و هراز گاهی تکونی میخورد!....بیسیمو روشن کرد...از عقاب به گروتسف...من تو موقعیت ساعت دوازده هستم...بگید شلیک از کجا بوده!!...از گروتسف یه عقاب...از ساختمون روبروی ما...درست اونجا...با دوربین چشمی نگاهی به ساختمون روبرو انداخت...یه ساختمون سفید که کمتر آسیب دیده بود...این کارو سخت میکرد...کلی پنجره داشت...موقعیت مناسبشو پیدا کردو رو زمین کمین نشست..الان تویه اتاق خواب بود که دیوار روبه بیرونش نیمه خراب بود....کمین کرد...مثل همیشه...برای شکار کردن یه آلمانیه دیگه..واسه ...با خودش فکر کرد...فرق بین یه آلمانی و یه گوزن چیه؟...هردوشونو با یه گلوله میشه از پا دراورد...براش مهم نبود که یه آدمو میکشه یا یه حیونو!!..اوایل این اذیتش میکرد...کشتن آدما براش سخت نبود...و این حالشو بد میکرد...مجبور بود بعد از هر کشتنی یه سیگار بکشه...ولی هیچوقت حتی یکبارهم دلش برای اون سربازا نمیسوخت......یه نور دید!...یه بازتاب نور...آره..طبقه پنجم...خودش بود...نشونه گرفت...نفسشو حبس کرد..زوم کرد....آماده...تنها چیزی که میدید قاب پنجره بود..به شکل یه صلیب...بدون پرده...با اتاقی با دیوارهایی که به طرز عجیبی سفید مونده بودن....بیا بالا!!...فقط یه نظر...اون کله پر از کثافتتو نشونم بده آلمانیه حرومزاده!!........اومد بالا...ماشه رو لمس کرد!!...یه فشار کافی بود!!...اما خشک شد...مثل یه مجسمه!!...توی قاب گرد دوربینش...پشت پنجره...دیدش....کلاهی سرش نبود...و طرز خیره کنند ای زیبا بود...زیبا...زیبا.....دهانش خشک شده بود....محو دیدن اون سرباز جوان آلمانی بود...تو قاب گرد دوربین.....هیچ صدایی نمیشنید....محو و خشک و بیچاره!!..نگاه میکرد....چطور میتونست...هیچوقت این حال بهش دست نداده بود...دیدن اون چهره وصف نشدنی دلیلش بود؟!!..انگار تو دنیای دیگه ای بود...چکار باید میکرد؟!!...با خودش فکر کرد...خدایا این چه امتحانیه؟!!...من چطور میتونم ...چطور؟....خدایای دارم دوپاره میشم!!!....چشمانشو بست!...نفسشو حبس کرد و....پژواک صدای شلیک گلوله!!....چشمانشرو باز کرد...قاب پنجره خالی بود!...لکه قرمز رنگ خون روی دیوار سفید اتاق پخش بود...صدایی نبود....جز صدای چکمه سربازها...صدای قطرات باران...تن رنجورشرو به کناری کشید...و سیگاری روشن کرد....بسختی میتونست نفس بکشه!...حس کرد باید گریه کنه...خودشرو رها کرد....حالا..بجز صدای شلیک گلوله و انفجار...میشد تو هوای بارونی دلگیر استالینگراد...صدای ضجه های یه شکارچیه خسترو شنید...صدای ضجه های یک روح دوپاره.....
رئال پلازا(خیلی معمولی)
اینروزا این تیکه از شعر فروغ افتاده تو دهنم!!....من سردم است...سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد....فروغ! این شعرو واسه من گفته بودی؟!!!!
..خانوم روسریتون افتاده؟؟!!!!!!....نمونه ای از فرمایشات یک ملت بیکار به اینجانب!!...خدا بخیر کنه!!!!
تمام مدت زمستون تلاشم این بودکه سرما نخورم!..آخه زمستون قبل یه سرمای وحشتناکی خوردم که دخلمو آورد...ده کیلو وزن کم کردم سرش!!که هنوزم نتونستم جبرانش کنم...انگار که کلی انرژی ازم گرفته...امسال با کلی بدبختی تونستم زمستونو به سلامت رد کنم!!..اما انگار این هوا خوب بلده فتلیتی!! بزنه به آدم....موقعی که تیشرت آستین کوتاه پوشیدیو خیلی تابستونی زدی بیرون چنان غافلگیرت کنه که نفهمی چی شد!!...تنها چیزی که الان حس میکنم اینه که اگه ده کیلو دیگه وزن کم کنم چی ازم میمونه!!!!
سینما تک(و دیگر هیچ نبود)
۱.دوئل...از اولین فیلمای اسپیلبرگ...خیلی این فیلمشو دوست دارم...یه ایده ساده ودر عین حال خوفناک...یه راننده کامیون عوضی که میخواد سر به تن قهرمان داستان نباشه...حالا چراش مهم نیست...تا اخر فیلمم نمیفهمیم چرا این راننده کامیون میخواد این مسافر شهری به قول خودش(حتما دیگه!!)سوسولو بکشه...ولی خب دست آخر خودش میره به درک!!...فرق بین راننده سوسول ما با جناب راننده خودساخته مرد!!!!اینه که اگه راننده کامیون سوسولرو میفرستاد ته دره هیچ وقت مثل اون بالای جنازه له شده ماشینا قنبرک نمیگرفت!!
چیزی یادم نمیادش!!مغزم نصفه شبی گیرپاج کرده!!
زندگی فیلمیه که بد ساخته شده!! ژان لوک گدار
گیمزون(محکوم شده!!)
خب یه بازی تازه هستش...Condemned:criminal origins...یه بازیه اول شخص اکشن ادونچر!!..دیگه سازنده های بازیا چون در زمینه موضوع خوردن به پیسی~~..تنها چیزی که تو بازیاشون عوض میکنن سبکه!!اینم یه جورشه دیگه!!..به هر حال بازی بازیه قشنگیه...گرافیکش فوق تصوره!!یعنی منکه نتونستم بهترین حالتشو ببینم چون رو سیستمم همون حالت پائینرو هم با آژانکشی اجرا کردم!!...هیچی دیگه..بازیه ترسناکیه..تا دلتون بخواد!!...کافیه شب بازی کنیننش...چراغارم خاموش کنین...منکه بیشتر از یک ربع ساعت دووم نمیوردم پاش!!قلب آدمو میاره تو دهن آدم!!!اوه چه جمله بندی نابی!!حسابی گیمر پسنده!!.....حداقل سیستمی که میخواد۵۱۲ مگابایت رم...و یه کارت ۱۲۸ از سری fx جیفورس به بالا!!...خیلی بی حال نوشتم نه!!..نمیدونم چم شده؟!!!
نوستالژیکا(فسیل شده)
یه بسته برات اومده رضا!!..اینو مادرت بهت میگه..تازه از دانشگاه رسیدی خونه...چهار ساعت تو راه بودیو الانم خسته و کوفته ای...بسترو از رو میز ورش میداریو میری تو اتاقت....ول میشی رو تخت..حال تکون خوردن نداری!!همونطور لباساتو درنیاورده میخوابی......وقتی چشاتو وامیکنی هوا تاریک شده!!..خیلی از اینجور از خواب پاشدنا بدت میاد..بیدار میشیو میبینی که هنوز همه بیدارنو نخوابیدن!!...اولین چیزی که میاد جلو چشت بسته پستیه...چسباشو میکنیو وازش میکنی...از تهرانه!...توی قوطی یه بسته کادو پیچیه با یه شکل عجیب غریب....و یه نامه...نامرو میاریش بیرون...وااااااااو...از علیه...دل تو دلت نیست...وازش میکنی...ای شیرینتر از جانم...همانی که هنوزهم توی قلبم لونشه!...رضای مهربونم..............شماره تلفن جدیدشونو نوشته تو نامه!!!...و خواسته که بهش زنگ بزنی!..با خودت فکر میکنی علی که از این کارای عجیب غریب نمیکرد که!!خب زنگ میزد میگفت بهم!!...کادورو واز میکنی...وااییییی...همون سنگ فسیلی که به هیچکس نمیدادش...باورت نمیشه..تنها چیزی بود که فقط برای خودش میخواستش...عاشقش بود....خیلی سر ذوق اومدی...میری پایه تلفن...شماره رو میگیری....یه خانومی گوشی رو ور میداره که نمیشناسیش..ازش میخوای به علی بگه که رضا کارش داره..یکم طول میکشه بیاد پای تلفن...سلام و احوال پرسی...دوسداری از پشت تلفن صدای قشنگشو قورت بدی!!...انقدر هیجانزده ای که نمیتونی درست حرف بزنی..یکمیم بغض کردی...ولی علی...محکم حرف میزنه...حس میکنی می خواد یچیزی بهت بگه...رضا! میشه گوش کنی؟...خیلی مهمه..برا هردومون...میدونی چیه؟!!...یادته بهت گفتم..همیشه میگفتم تغییر به زندگی معنی میده؟!!..ولی الان فکر میکنم معنی که این تغییر به زندگی ما داده خیلی هچل هفتو مسخرست...رضا..نمی خوام حاشیه برم...پس خواهش میکنم..نزن زیر گریه...قاطی هم نکن!!...مادرم...مادرم سرطان داره!!....خشکت میزنه!!..تو دلت خالی میشه یه دفعه!!..علی....هیچی نگو!!..بزار تموم کنم حرفمو...اون یه آرزو داره..اونم اینه که قبل مرگش....ازدواجمو ببینه!!....دیگه چیزی نگفت...ساکت بود...صدای نفساشو میشنیدی...حس کردی یه قطره اشک رو صورتت لغزیدو افتاد پائین..میدونستی اونم داره گریه میکنه.....یادت نمیاد چند دیقه همونجوری پشت تلفن ساکت اشک ریختین......تا وقتی گفت...رضا ..من هفته پیش ازدواج کردم..با دختر خالم!...دیگه تموم شد...همه چی تموم شد...جز یه چیز رضا...این عشق تو قلبامونو هیچکسی نمیتونه ازمون بگیره...پس بذار همینجور ناب و پاک بمونه....دوست دارم...واسه همیشه...اسمت واسه همیشه رو قلبم حک شده..مثل اون فسیله از بین نمیره....هیچوقت....آروم..با صدای لرزون میگی...دوست دارم علی...امیدوارم خوشبخت بشی...و متاسفم برا مامانت...خیلی......و یه بوق ممتد تو گوشت.....یه بوق ممتد ....
پاترزون+رفقا(زبل خان)
امروز نوبتیم باشه نوبت یکیه که اصلا به هری پاترو اینا ربطی نداره!!...واسه این فقط دارم دربارش مینویسم چون خیلی دوسش دارم!!...زبل خان اینجا!! زبل خان اونجا!! زبل خان همه جا!!...کافیه دستشو دراز کنه تا!!یهییهیی!!!..این شیر از کجا پیداش شد!!تلپ(شیره افتاد زمین!!)..خیلی این کارتونو دوسداشتم...یعنی عاشقش بودم...گرافیک ساده و راحتی داشت...و طراحی شخصیت زبل خانم که محشر بود...با اون شلوار بندیلک دارش!!..همونکه گاهی وقتا خودشو توش قایم میکرد!!هرچیم که میخواست از توش در میورد بیرون!!اون مایویه راه راه خوشگلشو که یادتون مونده!!!!....چیه؟!!خب؟!!..باشه میگم!!..هریه!..میگه امروز اصلا حالشو ندارم بهت ورد پرتاب کنم!!...عجب خبر نابی!!..سهمیه وردمونو نخوردیم بالاخره...هووووووووووووووووووم!!!
برای دیگران زیستن و اشتیاق به فداکاری. این رسم ما شرقی هاست. مخصوصاْ اگر مادر باشد. بعضی وقت ها فکر می کنم این فداکاری احمقانه ، تمام لذت زندگی را از انسان می گیرد اما یادم می افتد که این فداکاری احمقانه ، خودش نوعی لذت و لذت گرایی است. بنابراین اگر ملاک زندگی خوب را لذت و خوشبختی بدانیم ( با عرض معذرت از ایده آلیسم و اخلاقگرایی و نیک و بد انگاری ) واقعاْ مشخص نیست که کدام کاری است درست تر. بعد از همه این اراجیف فکر می کنم نکته اصلی اینجا بوده که علی از این فداکاری خشنود بوده. امیدوارم که خشنود هم بماند... رضای عزیز می دانم که تو هم به این خشنودی ، خشنودی.
سلام رضا جان.زبل خان ورد زبون خیلی هاست ولی من حالم گرفته شد انتظار هری رو داشتم/اگه من جای اون روس بودم حتما و بی معطلی شلیک میکردم به یاد صورتهای ساده بدون زیبایی افسانه ای که از هم متلاشی شده بود و شاید صورت های زیبایی منتظرشون بودن.به یاد دوستم که وقتی از اینطرف تراس ساختمون خراب به اونور میجهید توی هوا همون المانی کشتش
نبینی،نشنوی، نشناسی ..... یادت بره
امان از این سرما خوردگی ! من هم وقتی سرما می خورم وزن کم می کنم . اصلا دلیل لاغرموندنم همین سرما خوردگی ها بوده :-) به هر حال ما لاغر ها باید قدر لاغریمون رو بدونیم. چون خیلی ها میخوان لاغر بشن و نمی تونن :-)))
نه!
نمیدونم....واقعا شاید نشه گفت تو اینجور موقعیتهایی که علی گیر کرده و فداکاری رو انتخاب کرده چی درسته؟!...اما.......من میگم نادرست بود.....به چند دلیل
مادرش در موقعیت فعلی و بدون دونستن حقیقت وجودی علی چنین خواسته و آرزویی داشته...اگر علی حقیقت رو برای مادرش بازگو می کرد،آیا مادری که داره این جهان رو ترک می کنه همچنان راضی خواهد بود که پسرش طوری زندگی کنه که دوست نداره؟!...عشق واقعی چنین اجازه ای رو نمیده....و پس از مرگ(واسه اونهایی که باور دارند یا میدونند) برای او پرده ها خواهد افتاد و او اونموقع حقیقت رو به طور واضح میدید.
با ازدواج با دخترخالش...نه تنها نخواهد توانست به خوشبختی برسد که این یک خیانت در حق آن دختر هم محسوب میشود......من میگم کفه نادرستی این ازدواج مصاحتی سنگین تر از آن کار دگر بود........اینجا مرز انتخاب است.....خیلی سخت است.
من نیز از قبیله پسران می آی..
سلام رضای عزیز
من امروز برای اولین بار به وبلاگ شما سرزدم و نوشته های احساسی شما واقعا روی من تاثیرگذاشت بطوریکه ازاول تا آخر وبلاگتونو خوندم. من و شما ممکنه ازجهاتی متفاوت باشیم ولی ازاین نظر که هردو احساساتی هستیم بسیار باشمااحساس نزدیکی میکنم و امیدوارم این وبلاگ را حالاحالاها نبندید. ضمنا ماازیک جهت دیگر هم خیلی شبیهیم و آنهم عشقمان به هری پاتراست.
درضمن ماجرای شما و علی بسیار ناراحتم کرده و متاسفم که برای برخی انسانها انگار تنهایی جزو سرنوشتشان شده اما همه چیز در ازدواج ( چه باهمجنس چه با غیرهمجنس) نیست و توی این دنیایی که بقول خودتان برای جنگیدن درست شده میتوان برای شادبودن کارهای بسیارزیاددیگری انجام داد... مهم این است که طوری زندگی کنیم که وقتی میرویم باکوله بار پری برویم و تاجاییکه میتوانیم دل دیگران را شاد کنیم حتی اگر بدی دیده باشیم که درمورد خودمن نمونه های بسیارزیادی بوده . ولی من یادگرفتم که توقعی نداشته باشم. من دراین مورد بعدا بیشتر باشما صحبت خواهم کرد. امیدوارم که همیشه شاد و همینطور که تابحال بوده اید مهربان و دوست داشتنی باشید...
وقتی خوندم که عی چی گفت دل منم کنده شد!!!...خیلی سخته!!!کیوان جان هیچ بچه عاقلی حاضر نمیشه به مادری تو همچین حالتی بگه که من مثه بقیه پسرا نیستم!!!پس بهتره اینقد مثه فیلمای سینمایی فکر نکنیم!!!...نمیگم کار علی درست بود یا نه!!!ولی فقط میشه گفت که ما نمیتونیم هیچ دلیلی برای ردش بیاریم!!!همین!!!......یاد زبل خان هم بخیر!!!من عاشق اون کیف و شلوارش بودم که توشون همه چی بود!!!و اول کارتون که توی نامه معلوم میشد سراغ چه موجودی میخواد بره!!!
وایییی داستان علی چقدر غمگین بود =( ....چیز عجیب دیگه اینه که زبل خان و یادم میاد (؟؟) راستی منم از طرافداری هری پاترم. کتاباش که در میاد اولین نفر تو صف منم.
ممکنه از این به بعد عادت کنه به کشتن خوشگلا!
۱- همیشه این خوشگلا هستن آدم رو میکشن حالا هم یه بار خوشگلا کشته بشن . مگه چی میشه
۲- پنجره خالی و سنگ فسیلی. عشق میمونه. همین
اومدم
سلام
وبلاگ جالبیه
به وبلاگ من حتما بیا درباه ی شعرهام نظر بده برام خیلی مهمه با تشکر
راستی اگه دوست داشتی لینکم رو بذار