نوستالژیکا(بوسه های شور) 

شبو خوب نخوابیدی...با اینکه خیلی خسته بودی...صورتتو میشوری...چشات بدجور پف کرده...ولی نه!! معلوم نیست که گریه کردی...هوا دیگه کامل روشن شده...وقتی فکر میکنی میبینی روزای بد دارن پشت سر هم میان...امروز اسباب کشی علی ایناست...فردام باید برگردی دانشگاه...دوری پشت دوری...دل سنگین شده از غمتو دستت میگیریو میرزنی بیرون...واسه کمک کردن به اسباب کشی...دروکه وا میکنی علی پشت دره...تکیه داده به نرده ها..چشاش پف کرده..معلوم نیست گریه کرده یا از بی خوابیه....ولی تو میدونی از چیه!!..همونجور که کفشاتو پات میکنی ازش میپرسی...خیلی وقته منتظری؟...آروم میگه نه!...بلند میشی... یه بوس کوچولو میکنیشو جلوتر از اون از پله ها میری پایین...وقتی میرسین جلو در اپارتمتنشون کارگرا مشغولن..نیازی به کمک شمانیست...واسه همین میشنین رو پله ها..و به وسایلایی که کارگرا از پله ها میبرن پایین نگاه میکنین...وسایلای اتاقش...کمد کتاباش...میز کامپیوترش...تخت خوابش...وقتی این یه قلمو دارن میبرن پائین...با آرنجش میزنه به دستت!!...زیرزیرکی نگاش میکنی..یه لبخند شیطانی رو لباشه و داره نگات میکنه...سعی میکنی خودتو جدی نشون بدی!!...هی جلو خنده خودتو میگیری ولی مگه میشه!!..هردو با هم میزنین زیر خنده!!...میگه..یادته!!..اون شب از رو تخت قل خوردیم افتادیم زمین!!..همسایه پایینی صبح تعریف میکرد شبی زلزله اومده...اونم شدید!!!....میزنین زیر خنده باز.................توی آپارتمان خلوت قدم میزنین با هم..تو اتاقایی که دیگه انگار بی هویتن..هیچی ندارن!!..صدای بچه ها میاد..اومدن برا خداحافظی..متلک پرونیاشون شروع میشه..ولی خب دیگه عادت کردین...یه چندیقه طول میکشه تا برن...البته بعد یکم گل کوچیک بازی کردن با یه توپ کوچولو ...تو  حال خالی!!!...باز تنها میشین...میرین کنار پنجره...بار کردن وسایلا تمومه...پدر مادر علی پایین دارن با همسایه ها خدا حافظی میکنن...یه حس خفگی بهت دست میده...انگار تو یه جای تنگی!!...علیو  که واساده کنارتو داره بیرونو نگاه میکنه نگاه میکنی!!....بازوشو میگیری...دست سوختشو لمس میکنی...ولی اون برنمیگرده که نگات کنه...میکشیش از کنار پنجره طرف خودت طرف گوشه اتاق..میکشیش طرف خودت...ولی اون نگات نمیکنه!!..سرشو انداخته پایین...با دوتا دستت صورتشو میگیری....گونه هاشو لمس مکنی...لباشو...نگات میکنه..با چشمای خستش...دوسداری ساعتها همونطور نگاش کنی...ساعتها و شاید سالها .......خودتو میسپاری به دستاش...بغلت میکنه..محکم...اهمیتی نداره اونقدر محکم بغلت کرده که نمیتونی نفس بکشی!!...برات مهم نیست...گرمای وجودش....حس کردن نفساش...حس کردن تپشای قلب مهربونش......چشماتو میبندی...مثل همیشه....با صدای لرزانی همونطور که گوشه اتاق بغلت کرده..میگه...رضا...آخرین باره......آره آخرین باره...آخرین بوسیدن..آخرین بوسیدن اما..با طعمی دیگه......آخرین بوسه ها....با طعم شور اشک...................