The image “http://www.osg.uk.com/images/760x570/tree_of_life.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

رئال پلازا(زندگی!!)

...میخوام ....زندگی کنم....

آدم وقتی تو خیابون راه میره و به موسیقی گوش میده...تمام اون مسیری که قبلا براش یک نواخت و خسته کننده بوده دیگه یه شکل دیگست...هر دفعه یه رنگ و بوی دیگه ای داره...دیگه انگار یه مسیر دیگست که داری طی میکنی...هر موسیقی هم گوش میدی انگار با چهره و حالات مردم مچه!!...حتی اگه رمانتیک باشه...لایت باشه یا راک اندرول باشه و با ریتم تند...وقتی گوش میدی و به چهره مردم نگاه میکنی...هیچ حس تناقضی توی وجودت نیست...انگارکه اونام مثل تو به همون آهنگ گوش میدن...شایدم این حسه منه...بازم نمیدونم...چون دورو ورم خالیه و نمیتونم از کسی بپرسم که اونام همچی حسی دارن؟...مثل من؟؟!

یه خوابی دیدم...خیلی وحشتناک بود....تا به حال به این شدت از خوابی که میدیدم وحشتزده نشده بودم....نه از این خوابا نبود که یکی میوفته دنبالتو تو هرچی میدوی نمیتونی ازش دور بشی!!!...یه خواب منطقی...با یه فیلمنامه حساب شده!!...همه دیالوگهاشم باور پذیر!!..شوخی نمیکنم...خوابم چی بود؟....خواب قیامتو دیدم...خواب دیدم تو خونه قبلیمونیم...هوا روشن و پر نور بود مثل همیشه...کوهها افراشته...زمین سرسبز...توی خونه کلی آدم جمع بود...هرکی که میشناختمشون از نزدیک...منم توی بالکن با یکی که صورتش یادم نمیاد..وایساده بودیمو کوههای اطرافو نگاه میکردیم...که یدفعه...یه صدای وحشتناکی بلند شد...کر کننده...نمیدونم چرا؟...ولی اونی که کنارم بود داد زد...داره قیامت میشه...بعدم از بالکن خودشو پرت کرد پائین...همه چیز میلرزید...رفتم توی خونه...به پدرم گفتم قیامت شده...گفت امکان نداره!!..ممکن نیست...همه اومدیم کنار پنجره  وایستدیم...اون کوه عظیم به یکباره از هم پاشید...پودر شد...و این پودر شدن و از هم شکستنش انقدر واقعی و باور پذیر بود برام که الانم که بهش فکر میکنم...تنم میلرزه.......اصلا چرا خوابمو دارم تعریف میکنم؟؟؟!!!.از بی سوژگیه!!!!

مدتهاست اتفاق خاصی تو زندگیم نیوفتاده!!...امیدوارم اگه قراره اتفاقی بیوفته...یه اتفاق خوب باشه...اینو از خدا میخوام...کاش بهم بدتش.