فانتاستیکا(گمشده در رویا) (توجه!! به علت اینکه بلاگ اسکای قاط زده و نمیشه پستای طولانی رو منتشر کرد..منم این شکلی نوشتم...امیدوارم همیشگی نباشه!!)
گمشده ام...در جسمی سیال..که مرا با خود میبرد...نمیدانم به کجا...اما از اینکه خود را به دستش سپرده ام احساس خوبی دارم...احساس لذت...لذتی بی پایان...که در هیچ همخوابگی نیست..که در هیچ نوازشی نمی شود پیدایش کرد...که در هیچ بوسه ای...آه..ای جسم سیال مهربان...مرا با خود ببر...مرا در همان بی انتهایی غرق کن که به سویش میبریم...نمیدانم..نمیدانم چقدر از خود دور شده ام...ویا شاید هم نزدیک...نمیدانم نمیدانم...و این ندانستنها چقدر لذت بخشند...ای سیال مهربان...رهایم مکن....رهایم مکن..تا همانجاکه خود میدانی...روحم را جلا ده تا ان روشنایی بیزوال...تا ان روشنایی بیزوال...من گمشده ام...گمشده در رویا..رویایی این بار...سفید...سفید بیزوال....
رویا های من سه رنگند...سیاه...رنگی..و سفید...رویاهای سفید را دوست دارم...چون قلب آرامشند...قلب هرانچه دوستشان دارم...قلب هرانچه که میپرستم....واینک...گمشده ام...در رویا...رویای سفید رنگ...پر از قلب آرامش...