فانتاستیکا(روح کولی)
روح من...کولی شده است...جایی برایش نمیدانم...هیچ کجا...آرامشگاهی...کاروانسرایی..هیچ کجا...تنها و آواره....شاید هم اسبی دارد!..که با آن میراند...هزار گوشه خیالم را...آه!...ای روح بی خانه تنهای من...شاید...لذت آن غروبهای رویایی ...لذت تنها بودن در آن لحظات...تورا همچنان کولی وار...تنها نگاه داشته...نمیدانم...ای روح کولی من...اینجا دنیای زیبایی برای کولی بازیهای!!تو نیست...شاید...ماند برای دنیایی دیگر...اینجا...کولیهارا ارج نمیگذارند...اینجا...سرزمین تو نیست...شاید...ماند برای جایی دیگر...پس تا آن موقع...کولی باش!...ای روح کولی من...بران...بران..در میان خیالم...این اسب را از کجا آورده ای...چه چالاک...چه زیبا...چه!....بران...در میان خیالم...من زندانی تنم...ولی تو...خوشا به حالت...پس بران...با هرچه توان داری...کولی وار...در هزارتوی خیالم...بران.
رئال پلازا(شهر تنگ!!)
تا به حال اینجوریشو تجربه نکرده بودم!!...حالم بد بود...حوصله روشن کردن pcرو هم نداشتم...کاست مصائب مسیح رو گذاشتم داخل ضبط...هدستم گذاشتم...صدارو تا آخر بلند کردم...این موسیقی رو با صدای کم هم نمیشه بدون عکس العمل گوش داد!!...حالا چه برسه به اینکه....کار به جایی رسید که میخکوب شده بودم به صندلی...انگار یه فضا نورد تحت نیروی گریز از مرکز شدیدی باشه...بهم نخندید...ولی باور کنین برای یه لحظه حس کردم روحم داره از تنم جدا میشه!!...باور کنین..انقدر ترسیدم که فورا ضبط رو خاموش کردم!!...موسیقی اندوهناک همراه با نوای ساز های کوبه ای انگار که سرت ضربه میزنن!!..تا به حال یه موسیقی اینجوری منو تحت تاثیر نذاشته بود...یه چیزی به قیمت جونم!!...دیگه قول میدم شیطونی نکنم!!...پشیمونم!!
نمیدونم این پست و میخونی یا نه!!...به هر حال من مینویسم...مرسی ازت..خیلی ...تو روزای تنهاییم..تو تنها کسی بودی که فراموشم نکردی...همینکه با صدای ارامش بخشت تولدمو تبریک گفتی...برام یه دنیا ارزش داشت...قده یه دنیا...مرسی..یه عالمه...ضمنا از همه دوستام ممونم...به خاطر اینکه فراموشم نکردن...همتونو دوسدارم
.
بچه ها!! برام دعا کنین...
این شهر چقدر تنگه!!!!!!!!...حوصلم سر رفت از اینکه تنهایی برم بیرونو همشم یه مسیر تکراریه مزخرف رو طی کم...و اینکه توی مسیر نگاهای شماتت بار یه عده آدم خودبزرگ بینو تحمل کنم....عادت داشتم وقتی از پنجره بیرونو نگاه میکردم کلی درخت ببینمو کوه های اطرافو...ولی الان...از پنجره که نگاه میکنم...فقط یه دیوار آجریه!!...اه باز دارم کفران نعمت میکنم...خدایا شکرت... اینکه خانوادم سالم پیشمن هزارتا نعمته برام..خدایا ببخش که اینطوری شدم...آخه دل آدم میگیره دیگه...اونارو برام سالم نگه دار..سلامتیمم ازم نگیر..هزارتا شهر تنگ مثل اینم تحمل میکنم!!
سینما تک(روز هشتم)
پروانه ها زرد سفید خاکستری...پروانه ها پهلوان پنبه...پروانه ها///// روز هشتم رو دیدید؟!..اگه ندیدید نصف عمرتون بر فناست!!..باور کنین..من این فیلم و بیشتر از هشت بار دیدم و هر بار همون حس بار اول رو داشتم ...میدونید چرا؟!...چون فیلم پاکه!..از درون پاکه.
اگه یه درختو لمس کنی تبدیل به درخت میشی!!///// یه بار اینکارو کردم...حس بزرگ بودن به آدم میده...انگار روحت بزرگتر شده..انگار تو هم کلی شاخ و برگ داری..انگار ریشه درای...کیلومترها...انگار یه درختی..ایستاده..پا برجا!
یک دقیقه زیبا فقط برای خودت!!/////دقیقا این یک دقیقه رو زمان گرفتم..توی فیلم هم دقیقا همین قدره...یک دقیقه شاهکار برای یک پن فوق العاده از بالا به طرف هری و ژرژ که زیر درخت و روی چمنها دراز کشیدن.
ناتالی!/////کی گفته فرشته ها نمیتونن عاشق بشن..کی گفته؟؟!!
هری!دوست من/////کاش همه دلشون مثل ژرژ پاک بود..اونوقت دوستیها هم تا آخر دنیا دووم میاوردن...خوش به حال هری که دوستی مثل ژرژ داشت.
لوئیس ماریانو/////من تو سری های قبلی که فیلمو دیدم..این آهنگ لوئیس ماریانو پخش مشد..تو سه تا سکانس..یکی اونجا که هری و ژرژ میرن به طرف خونه خواهر ژرژ..مادر ژرژ و لوئیس توی ماشین ظاهر میشن...و لوئیس روی کاپوت ماشین در حال حرکت ترانه ماما رو میخونه..یکیم جایی که لوئیس به شکل یه موش ظاهر میشه و برای ژرژ میخونه..و آخرین بار هم همخونی که تمام شخصیت های فیلم که بازو به بازو این آهنگ لوئیس رو برای جنازه ژرژ میخونن...ولی این دفعه شبکه چهار!! شاهکار زدو دو تا سکانس اول و آخر رو سانسور کرد!!!!لابد شنیدن این ترانه از زبون یه موش گناهی نداره!!خدایا به ما صبر بده از دست این آدمای بی سواد!!
مردی که زندگی ماشینی داره توی شهری پر از ریا و پر از بی تفاوتی آدمها به هم زندگی میکنه...شغلش باعث شده نتونه به خانوادش برسه..زنش ترکش کرده و دو تا بچه اش دوسش ندارن...زندگی یکنواخت...تا اینکه با ژرژ آشنا میشه..یه مونگول که از اسایشگاه فرار کرده...دوستی اونها از ابتدا چالشی برای هریه...ولی هر چه این رابطه عمیقتر میشه..هری بیشتر به این پی میبره که زندگی رویه دیگه ای هم داره...پس مثل ژرژ زندگی میکنه...و تمام اون چیزهایی رو که از دست داده بود..به دست میاره...و ژرژ میره پیش مامانش...اون بالاها...چون یه فرشته...جاش رو زمین نیست.
و در روز هشتم..با خودش فکر کرد چی کمه؟!!...و در اون موقع....ژرژ رو آفرید///// و این...زیباترین چیزی بود که آفرید.
گیمزون(پدر خوانده)
فعلا که خبری نیست..دوسه تا بازیه نه چندان درجه یک!!...فعلا منتظر پدر خوانده هستم....آره قراره بازیشم بیاد...البته امیدوارم که شان فیلمو حفظ کنه...گرچه الان همه گیمرها دارن اونو با بازیه شاهکار مافیا که سه سال پیش عرضه شد و یه شاهکار بیبدیل بود مقایسه میکنن...در حالی که قیاس این دوتا باهم اشتباهه...پدر خوانده...یه فیلمه که نینو روتا موسیقیشو ساخته...فرانسیس فورد کوپولا ساختتش...ماریو پوزو نوشننش...مارلون براندوی فقید و آل پاچینو توش بازی کردن....این فیلم حتی اگه بازیش هم ساخته بشه..فقط باید با خودش مقایسه بشه...همین!!...پس منتظرشم...روز ۲۱ اسفند...اگه عقب نیفته!!
نوستالژیکا(چهارشنبه سوری)
چهارشنبه سوری...جلوی مجتمع سه تا آتیش بزرگ درست کردین...موقع ترقه بازیو تفزیخه...موقع پریدن از رو اتیش!!...موقع آواز خوندن سینا...موقع جیغ و ویغ کردنه...موقع دست تو دست هم دادنو پریدن از رو آتیش...موقع سوختن کاپشن علی!!!!...موقع درست کردن مشعل با کاپشن سوخته علی!!موقع بارون بی موقع!!دود شدن آتیشا...خوردن توی ذوق!!...پناه بردن توی راهرو...شوخی بچه ها با هم...انداختن یه ترقه وسط اون جمع تو هم فشرده...موقع سوت کشیدن گوشاتون!!...موقع دادن اون ایده ...قاشق زنی!!..یه گروه قاشق زنی هشت نه نفره!!...موقع اوردن چادر و قابلمه و قاشق از خونه...موقع دیدن چادر گل و گشادی که علی آورده!!...خندیدن ...مسخره کردن....موقع رفتن همتون زیر چادر علی..موقع شوخیایه زیر چادر...موقع ریسه رفتن از خنده...موقع در زدن اولین خونه...موقع دیدن ناخن خشکی!!...موقع یک ساعت قاشق زنی و جمع کردن یه کیسه بزرگ غنائم!!!!!پر از آجیلو پسته و میوه و شکلاتو ترقه!!...موقع تقسیم غنائم!!...زیر اون درخت کاج.....موقع جدا شدن تو علی از بچه ها....موقع قدم زدن تو خیابون خلوت خیس...موقع بو کردن خاک خیس خورده...موقع راه رفتن با جیبای ورقلمبیده!!...موقع ریختن همه آجیلا تو کلاه سیشرتت که بر عکس تنت کردی!!موقع حرفای قشنگ قشنگ...موقع خوردن شریکی اون آبنبات گندهه!!...لیس زدن مشترک!!!...موقع گذاشتن ترقه تو جیب علی!!...موقع دنبال کردن علی...موقع به غلط کرن افتادن!!موقع خنده های از ته دل....موقع نشستن وسط خیابون خیس...رو بروی هم...و انداختن نخود تو دهن هم!!!!...موقع بوقای اون ماشینه!!...موقع برگشتن به خونه...موقع خوابیدن با یه دنیا دلخوشی...موقع تموم شدن اون شب...موقع خاطره شدن اون شب...موقع.....
پاترزون+رفقا(هگرید)
هگرید...اون غول گندهه دیگه!!..همون مهربونه...همون که هریو دوستاش عاشقشن...همونکه استاد درس حیوانات جادوییه!!...آره...الان نوبت اونه!!خیلی دلرحمه به اندازش نگاه نکنین...موقعی که می خواستن هیپوگریفشو بکشن چه اشکایی میریخت!! با هرکدومش میشد یه قوریه چایی رو پر کرد!!!!!!!!!راستی کلی حال کردم وقتی اون مرده خوره بهش جادو پرت میکردو هیچیش نمیشد..راستی..اون کلبه معروفشم که سوخت کلا...هگرید مهربونو همه دوسدارن..مگه نه بچه ها؟؟
سلام عزیزم
پدرخوانده با تمام یکتایی اش مورد پرستش
چهار شنبه سوری ژرفای یک فرهنگ و تمدن هزاران ساله
اما نوشته های تو درک یک لحظه لطافت هنری در فضای مجازی
سلام... :) منم روز هشتم رو تو سینما زبان اصلی دیدم... یادمه دوبار رفتم سینما که فیلمو ببینم... شاید هنوز هم بتونم بگم زیباترین فیلمیه که تا حالا دیدم... می دونی کدوم صحنشو از همه بیشتر دوست دارم؟ اونجا که هری بر می گرده ژرژ رو سوار کنه... و ژرژ که باورش نمی شده با هیجان تکرار می کنه: آه هری تو منو دوست داری! تو منو دوست داری...
وب زیبایی دارین ... وقت کردین یه سرم به ما بزنید....
مگه نه بچه ها؟؟ن____خیر.این از سوال اخرت.ادم باید رو راست باشه من از هاگرید خوشم نمیاد.اما روح کولی خیلی زیبا بود.خیلی .تبریک میگم بابت این روح سرشار از ازادی
سلام رضا جان ... خوبی؟ ممنون از خضورت .... و از آشناییت خیلی خوشحالم ... میشه بیشتر خودت رو معرفی کنی ؟ در ضمن این شخص متشخص به نام ساناز-دزو که نمیدونم چیه رو میشناسی ؟ من که نمیشناسم ... اگه ازش چیزی میدونی به من ام بگو ...
سلام داش رضا
تقارن روز هشتم با روح کولی و شهر تنگ در یک پست بی ارتباط نیست. تلنگر مجدد دنیای هری و ژرژ تو رو وادار به نوشتن روح کولی و شهر تنگ کرده. آیا این طور نیست؟
من از گیزون و پتر زون زیاد چیزی نمی گم. چون در اون دنیا ها نیستم. پس حق اظهار نظر ندارم.
روح کولی اشاره و ایمائی است به درد روح. رنج روح و تنهایی بشر. این انحصار به روح رضا و حتا امثال رضاو علی نیست. این رنج روح نوع بشر است. چیزی که صادق به خوره ای تشبیه می کند که به جان روح می افتد.... همان صادق که بوف کور را نوشت.... همان صادق که خیلی خوب افکار فروید را وارد ادبیات ایران کرد.... همانی که تنها نویسنده معاصر ایران که قواره ای جهانی دارد.... اما در ایران .... چه بگویم. این هم از درد روح است.
روز هشتم. به گمان هشت بار دیده باشم. فیلمی که تنها فیلم نیست. کلاس مهارت زندگی است. کلاس اخلاق. کلاس فلسفه؛ روان شناسی؛ معرفت شناسی و .... زیاد غلو نکنم. فیلمی است که می توان از آن آموخت. چیزهای زیادی هم آموخت. یادمان باشد صحنه ای که در لحظات پایانی هری با رفتگران همآواز و همراه می شود. جایی که دیگر به خودآگاهی رسیده است....
رضا جان من می خواهم آبونه سینما تک تو باشم. که چکس رو باید ببینم؟
باز هم زیبا بود. خسته نباشید.
دوکی
۱- ناقلا اون شوخی های زیر چادر چی بوددددد؟؟؟؟؟؟؟
۲- مثل همیشه لذت بردم
۳- ببخشید دیر اومدم
کی بهت نگاه شماتت آمیز می کنه رضا چون؟ هان؟ بگو خودم خفش کنم :-)))
از نوشته هات بوی تراوت میاد ... صداقت...محبت...شادابی... یگانگی.........روح کولی روح بزرگیه... شهر هم اگه تنگ یا گشاد باشه فرقی نمیکنه ... همینکه خوش باشی خیلیه.......راستی آجیل چهارشنبه رو تنهایی نخوری
سلام. وبلاگ جالبی داری. فرق داره...جالبه :)
It's nice to see something so different
سلام رضا جان ... خوبی ؟ مرسی که اومدی ... من ام آپم و منتظرت...
سلام وبلاگت خیلی نازه و ادم توش احساس خودمونی بودن میکنه قلم روانی هم داری .خوشحال میشم از نظر شما که یه پا استادین در مورد وبلاگم اگاه بشم.یا حق
منم خیلی از روز هشتم خوشم اومد. اتفاقا برای بار اول که دیدمش اصلا تو مود ِ فیلم ِ اینجوری نبودم اما یهو دیدم نشستم و دارم میبینم! و بار دوم و سوم.. خیلی دوست دارم منگول ها رو! ساده، مهربون..