فانتاستیکا(دلتنگیهای شیرین)
آه...آهی از ته دل...دلتنگی...دیگه جزو جدایی نا پذیر زندگی من شده...دیگه عادت کردم بهش....دیگه اگه نباشه یه چیزیم هست!!!...زندگی همینه...کاریش نمیشه کرد...لحظاتی که میرن...هر چقدرم قشنگو ناز باشن...میرن...میرن....میرن یه جایی تو پس ذهن آدم...نمی خوام ناله کنم..نمیخوام تلخ باشم...می خوام شیرین باشم...آدما اگه بخوان حتی وقتی دلشون گرفته هم میتونن روشن باشن....شیرین باشن...اگه بخوان....و من میخوام...می خوام....این ستون برام شده نوشتن در باره چیزایی که دوسشون دارم کارایی که نکردمو دوس دارم بکنم....اما این بار دیگه نمی خوام قصه بگم...باشه برای بعد....الان...دلم به طرز شیرینی گرفته!!!!نه! دیوونه نشدم...به سرمم نزده...آره بعضی از دلتنگیا شیرینن...خیلی...چون خیلی چیزارو به یادت میارن..خیلی چیزای شیرینونازو...راستش..الان دلم تنگه خیلی چیزا و خیلی کساست...آه...آهی از ته دل...به شیرینی عسل...به زیبایی رنگ نارنجی...به قداست ایمان به خدا...به زلالی عشق...عشق...دلم تنگه اون آب زلال توی جوب مصنوعی کنار خونست...دلم تنگه واسه سردی بیش از حدش...واسه اینکه یه بار دیگه دستمو بکنم توش...تا اینکه تا مغز استخونمم یخ بزنه!!..دلم تنگه...واسه اون درخت کاج...واسه بالا رفتن ازش...واسه رسیدن به لونه کلاغ...که همیشه اونجا بود والانم هست...حتما هست....دلم تنگه قایم باشکه..لی لی بازی کردن با دخترا!!!...گرگم به هوا...فوتبال گل کوچیک...تیم کوچیکمون...دروازه بانی...اون جهشای خیره کنندم!!..تحسینای دوستام...دررفتن انگشتم!...شکستن بینیم!...ماری که از روی پام رد شدو نیشم نزد...خرگوشای نازم....بوی درختای سنجد کنار کوه...شادی بعد از صعود ایران عزیزمون به فرانسه...اشک شوق...قایم شدن توی کمد...عکس بازی کردن...شوق پیدا کردن عکس مارکو ون باستن...نگاهای خیره یکی ....بوسه های عاشقانه...لحظه جدایی...لحظه های جدایی....دلتنگی شیرین...شیرین مثل عسل...به زیبایی رنگ نارنجی...به قداست ایمان به خدا...به زلالی عشق.
رئال پلازا(لبخند ژکوند)
ساعت یازده و بیست دقیقه هست ومن تازه شروع کردم به نوشتن این ستون...اما هیچی به ذهنم نمیاد که توی این ستون بنویسم...انگار که توی این مدت هیچ اتفاق خاصی نیفتاده برام...واقعا هم نیفتاده!!...چیزی واسه گفتن نیستش پس...جز نوشتن در باره چیزای که مهم نیست یا اهمیت کمی داره...نوشتن در باره نگاهای خیره و وحشتناک اون پسره...نگاهایی اونقدر سنگینو وحشتناک...که حس کردم چند لحظه دیگه یه اسلحه در میاره و بهم شلیک میکنه...نوشتن اینکه تو اون لحظه خشک شدیو نمیتونی تکون بخوری...نگاهی سنگین و ...وحشتناک...یا...نوشتن در باره وقتی که پشت خط عابر منتظر چراغی...و یه کلاغ که از قانونمندی چیزی حالیش نیست کاپشنتو کثیف میکنه!!!!!!!!....یا نوشتن در باره نگاهای مهربون و نگران مامان بزرگ بهت....نگاهایی که کلی چیز میتونستی توش پیدا کنی...کل زندگی یه آدمو...یا نوشتن در باره خوابی که دیشبی دیدی...همون خواب که توش یه نفرو که پدرو مادر یه دخترو بچه رو کشته بود...به شکل وحشیانه ای کشتی!!...یا نوشتن در باره اون گربه ای که جلوی چشت رفت زیر ماشین و رانندشم خوشحالو سرخوش از این عمل قهرمانانش هورا میکشید...نوشتن در باره اینکه آرزو کردی طرف تصادف بکنه اما نمیره...عذاب بکشه...نوشتن در باره اینکه بعضی وقتا خیلی بیرحم میشی...خیلی......نوشتن درباره اشک ریختنت بعد دیدن فیلم دنیای بی نقص...نوشتن در باره ....هووووووووه..دیگه یادم نمیاد چیزی..بسه...بسه.
سینما تک(خسته نباشید!!!)
۱.دنیای بی نقص...یه بار دیگه کلینت ایستوود...مرد محبوب تمام دورانهای سینما...به معنای واقعی کلمه ...مرد.....ای داد بی داد..کلینتی...آخرش منو با این فیلمات میکشی...آخه چقدر تو میفهمی...راس میگم به خدا...اینا کنایه نیستن..یه جور تحسینه..به روش من!!!...هر فیلمی از کلینتی دیدم همشون نیشتستن به جونم...مثل تیری آتشین...ازون تیرا که آدم آرزو میکنه کاش با مسلسل اتوماتیک ام ۱۶ به طرفش شلیک کنن!!!!!!....هر فیلمی ازت دیدم کلینتی...چه اونایی که توشون بازی کردی چه اونایی که ساختیشون حرف نداشتن...این آخری واقعا بی نظیر بود...آدم چقدر راحت میتونست با شخصیت بوچ که نقششو کوین کستنر به بهترین شکل بازی کرده بود احساس نزدیکی کنه و بفهمتش...حتی اگه پدرت وقتی کوچیک بودی کتکت نمیزده...که یه قاتل فراری نبوده که عقده نبودن پدر تورو به بیراهه کشونده باشه...هردوتون اونقدر قوی بودی کلینتی که منم وقتی بوچ تیر خورد...همراه اون پسر بچه گریه کردم...اونقدر گریه کردم که هیچیرو نمیدیدم...تیتراژ آخرو ندیدم کلینتی...بگو چطوری بود....
۲.جوزی ولز....بازم کلینتی...ای بابا..تا باشه کلینتی....راستش باور نکردم این اولین فیلمیه که ساختی...مثل یه استاد عالی ساخته بودیش...میدونی کجای فیلم حال کردم..اونجایی که تو کافه بودی..اون جایزه بگیره...قبل اینکه نفلش کنی ...گفتی...میفهمم چته!!!!..دیالوگ محشری بود کلینتی...میفهمی چمه؟!!!!
۳.ده فرمان...کریشف کیلسوفسکی....زندگی ماشینی...منطق ماشینیسم...فیلم درباره یه پدر و پسر کوچیکشه...پدر استاد دانشگاهه..علوم کامپیوتر...و خیلی رفیق با پسرش...پسر میمیره...به خاطر محاسبه پدرش..پدرش با کامپیتور محاسبه میکنه که یحهای روی دریاچه نمیشکنن...ولی..میشکنن...و پسر....این داستانه فقط دیدن فیلم یه چیز دیگست...موسیقی سحر انگیز زبیگنیف پرایزنر..بی همتاست...نوای فلوتش اشک آدمو در میاره...فیلم عمیفیه..با دو سطر اونم جسته گریخته نمیشه توصیفش کرد..نمیشه....
۴.جشنواره بیست و چهارم فیلم فجر....مراسم اختتامیه رو دیدم...چیزای که ازش تو ذهنم مونده رو مینویسم....خیلی حال کردم...بازم ابراهیم حاتمی-کیای عزیز...اینبار با فیلم به نام پدرش قلبهارو تسخیر کرد....اون بی همتاست..اونقدر دوسش دارم که نگو....وقتی دیپلم افتخار کارگردانی رو بهش دادن..یجورای ناراحت شد...اومد جلوی میکروفون اولش گفت خسته نباشید!!...خواست یه چیزی بگه یکم با خودش کلنجار رفت...سرشو به شکل واقعا سینمایی تکون داد و با یه لبخند قشنگ گفت...خسته نباشید....قند تو دلم آب شد!!...اه اه این پرویز شهبازی چقدر بی ادب بودا...دوسش دارم به خاطر نفس عمیق...فیلم فوق العادش..ولی موقعی که بهش دیپلم افتخار کارگردانی رو دادن اومد...جایزشو گرفت..با هیچکس دست نداد...به تماشاگرای بیچاره هم حتی محل نذاشت...اونم با چه قیافه ای...اه اه.از ابراهیم یاد بگیر...
گیمزون(گو..گو..گو...گورریلللل..یه گوریل پونزده متری!!!)
Peter jackson's king kong-the official game of the movie....این اسم یه بازیه!!!..فقط یکی نه چنتا...پیتر جکسون ساختتش...همون که فیل کینگ کونگم ساخته...وهمینطور سه گانه ارباب حلقه هارو...این شده که بازی خیلی سینمایی از کار درومده...پر هیجان...نفس تو سینه حبس کن...توی بازی جای دونفر بازی میکنین...دوتا رقیب عشقی!!!!کینگ کونگ و جک که توی فیلم آدرین برادی نقششو بازی کرده...بازی خیلی قشنگیه...مخصوصا که توش پر دایناسوره!!!!یه T-Rexخوشگلم توش داره!!!!...میدونم که امتحانش نمیکنین...
...
نوستالژیکا(فکر کن آخرین باره)
کلاسای خصوصی ریاضی...با علی...زیر اون درختا...کنار اون لوله ضخیم آب..که آب با فشار ازش میزنه بیرون...ومیریزه تو جوب مصنوعی....سرتو گذاشتی رو شونه علی و به حرفاش گوش میدی...درس خوندن اینجوری چه کیفی داره....سیب زمینیارو انداختین تو اجاق کوچیکی درست کردین تا خوب تنوری بشن...بوشون داره میاد...اوووووووم عجب بوی اشتها بر انگیزی دارنا...علی خیلی جدی داره درسو برات توضیح میده...توهم خیلی جدی داری گوش میدی...وسطای یه مسئله یه دفعه ساکت میشه!!سرتو از رو شونش بر میداری..داره نگات میکنه...خیلی جدی...یه لحظه میترسی..بد جور...یه دفعه میزنه زیر خنده...ترسیدی؟!!!..خواستم ببینم جات راحته؟!!!خندت میگیره...میگه..سیبزمینیا..نظرت چیه؟...میگی...گمونم وقنشه...سیبزمینی ذغالی...وای چه خوشمزن...لبو لوچه هردوتون سیاه شده...علی که خوردنش تموم میشه پا میشه میره طرف لوله آب..و صورتشو میشوره...توهم میری پیشش و صورتتو میشوری...میشینه لب حوض...هوا آفتابیه و باد ملایمی هم میاد..داره به اسمون نگاه میکنه و توهم به اون...سرش وقتی بالاست..دهانش بازه...صورت خیسش زیر آفتاب میدرخشه...باد موهاشو آروم تکون میده....میگه..اون هواپیماهرو ببین رضا...میگی میبینمش...میگه..به نظرت چقدر دوره از ما...میگم..خیلی...لبشو گاز میگیره..هروقت داره به چیری فکر میکنه این کارو میکنه...چش ازش بر نمیداری...محوش شدی...میگه...گمونم سه هزار پایی بشه...نه؟...میگی...تو ریاضی دانی...حتما اونقدره خب...میفهمه داری نگاش میکنی...چشم از آسمون بر میداره ...ولی نگاهت نمیکنه..میدنه دوسداری بازم نگاش کنی..پس مزاحمت نمیشه..میره کنار لوله آب...میگه...رضا..میگی چیه؟...میگه میخوام سرمو بکنم زیر آب..هول میشی..اهه..نه ها...سرده علی..سنگکوب میکنی دیوونه...میگه...خداحافظ رضا!!...دلت هرری میریزه پایین..سرشو میکنه زیر آب...میدوی و شونشو میگیریو میکشیش بیرون...وایمسته جلوت...چشاشو بسته...میگه...بهت حسودیم میشه رضا...میگی چرا؟...میگه...کاش میتونستم بگم چرا!!...چشماشو باز میکنه..یه لبخند شیطانی میزنه...بعد سرشو تکون میده..آب از موهاش میپاچه به سرو روت...داد میزنی...نامرد نکن اینجوری...اییی چندشم میشه...بلند بلند میخنده...تو هم میری سرتو میکنی زیر آب یخ...فقط چند ثانیه..وای یه لحظه داشت نفست بند میومد..میریو همون کارو تو هم میکینی..همو خیس میکنینو میخندین...بعد چند دقیقه از نفس میوفتین دوتاتونم...میشینین لب حوض...روبروی هم...چشماش چه مهربون شدن...آروم میگه...فکر کن آخرین باره...آخرین بار...وقتی اینو میگه..میدونی چکار میخواد بکنه..میدونی...چشماتو میبندی...آره فکر میکنی آخرین باره...چشماتو میبندیو زندگیرو میچشی...گرمه...بی همتاست...بی همتا...چشماتو برای لحظه ای باز میکنی...سربازی که داره نگهبانی میده خشکش زده و داره به شما نگاه میکنه...چشماتو میبندی...و ادامه میدی...شاید...این آخرین بار باشه...آخرین بار....
پاترزون+رفقا(آرتور ویزلی)
آرتور ویزلیو که میشناسید..پدر ران دیگه...یه پدر نمونه..یه آدمه دوسداشتنیو بامزه...خیلی دوسداشتنیه...از اون آدما که همروعاشق خودشون میکنن...عشق وسایلای ماگلارو داره....البته وضع مالیش زیاد روبه راه نیست واسه همینم اون مالفوی بد ذات هی خرابش میکنه پیش بچه هاش...آرتور ویزلی عزیز..ولش کن اون مرده خورو..به نظر همه..تو بی نظیری...یه پدر نمونه..یه پدر مهربون که عاشق خانوادشه....یه آدمه وظیفه شناس...دوسدارم تو قسنت آخر کتاب خودتو زیاد تو دردسر نندازی..باشه؟...بچه هات بهت احتیاج دارن..خیلی زیاد...ضمنا تا یادم نرفته ازدواج تانکس و لوپین عزیز رو به همه طرفداری لوپین تبریک میگم.(با عرض شرمندگی هرچی گشتم نتونستم عکس آرتور ویزلی رو پیدا کنم..بیچاره خیلی مظلوم واقع شده!!!)