فانتاستیکا(حرفه ای)
نیویورک سیتی...۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱.....
هیچوقت فکر نمیکردم نیویورک این شکلی باشه...تو فیلما یه حس دیگه ای داشت!!...توی تاکسی نشستم...تاکسی که تنها مسافرش منم...راننده یه هندیه تغریبا ۴۰ سالست....از فرودگاه تا خیابون مونتگومری توی برادوی....زیاد عجله ندارم...نیم ساعت تا قرار!!...خوبه...پل بروکلین.....دروازه شهری با سازه های غول آسا....طی کردن این پل بهم این اجازه رو میده که تو این فرصت یه بار دیگه نقشه رو چک کنم....تا پنج دقیقه دیگه خونه رابط....بیست دقیقه برای گرفتن تجهبزات و مرور نقشه...بیست دقیقه هم برای رفتن به محل...خوبه....(دیزالو)....توی خونه رابطم...یه آپارتمان کلو کثیف که همه چیزش بهم ریختست....روی مبل زوار دررفته لم دادم...رابط یه فنجون قهوه برام میاره....ترکه ای و قد بلند....بیشتر شبه معتاداست تا یه انقلابی دو آتیشه!!...میادو میشیه روبروم....نگاش میکنم...بی اغراق از نگاهام وحشت داره...لبخند سردی میزنم....چیزایی رو که خواسته بودم آماده کردید؟....بله آقای لوپین!!(این اسم مستعارمه..یکی از اسمای مستعارم!!)....جعبه روی میزو نشونم میده...یه جعبه مقوایی کهنه...با خودم میگم..اینا اینجوری می خوان انقلاب راه بندازن؟!!..درشو باز میکنم...هووم!!..دزرت ایگل...همونی که میخواستم...یه کلت قوی و کار درست...ورش میدارم...با لحنی نا مطمئن میگه: قصد فضولی ندارم ولی قربان فکر نمیکنید این اسلحه صدای زیادی به پا کنه!!..تا جایی که یادمه صدا خفه کن ندارن...کفشمو در میارم...پاشنشو میکنم....از تو حفره پاشنه...یه صدا خفه کن رو که توش جاسازی کردم میارم بیرون...و آروم وصل میکنم به لوله اسلحه....نزدیکه شاخ دربیاره!!..دست سازه؟...آره...بقیه تجهیزاتم رو چک میکنم...یه pda...یه لاکپیک کوچیک...یه فلش گرنید واسه مواقع ضروری...و یه خشاب گلوله شیشه ای...درسته...مطمئنید همینا کافیه؟...نگاهمو از اسلحه به صورتش میچرخونم...راست تو چشماش!!...رنگش مثل گچ سفید میشه!...به سختی آب دهنشو قورت میده....جنسش خوب نبوده؟!!!...سوالم آشفته ترش کرد....از جام بلند میشم وسایلمو میذارم توی کیف....قبل بستن در از لای در نگاهش میکنم..همونجوری روی مبل خشکش زده!!(دیزالو)..ساعت دقیقا هشت صبحه...و من توی آسانسور...تنها...برج wtc...از توی جیبم pdaرو بیرون میارم....روشنش میکنم...یه نقشه دیجیتالی...که تمام برجرو با امکانات امنیتیش مشخص کرده...و منرو که توی آسانسور هستم به صورت یه نقطه قرمز متحرک...جایی که هدف توشه دوتا علامت امنیتی توش دیده میشه...یکی متحرک..و اونیکی ثابت...اونیکه ثابته باید یه دوربین مدار بسته باشه....لعنتی...نشانه امنیتی متحرک جایی درست روبروی در آسانسور وایساده!!..لعنتی...لباسمو مرتب میکنم...جای اسلحه رو توی غلافش کمی جابجا میکنم....کراواتمو مرتب میکنم....بیست ثانیه تا توقف آسانسور....۱۹...۱۸...۱۷...یادم میوفته یه آدامس گوشه جیبم هست درش میارم...۱۲...۱۱....لفافشو میکنم...۸..۷...۶...میندازمش توی دهنم...۲...۱...در باز میشه...یه مامور امنیتی سیاه پوش...با چهره سنگی جلوی دره...با خونسردی میام بیرون...(اسلوموشن)...وقتی از کنارش رد میشم برای چند صدم ثانیه نگاهامون قفل میشه رو هم...پشت سرمو نگاه نمیکنم وبه حرکت توی راهرو ادامه میدم...صدای بسته شدن درب آسانسور...رفت!!...PDA رو میارم بیرون...دوربین تو پیچ بعدی راهرو...الان درست زیرشم...صدای قژقژش میاد...PDAرو میذارم رو حالت مدیا...فیش کوتاه پشتشو میکشم بیرون.. و آروم میکنمش توی درگاه ورودی زیر دوربین...درست شد...راه میوفتم...درب روبرو...خیلی خلوته...اول صبحه!!...دری که روش نوشته شرکت بازرگانی مالکوم و کالینز...لاکپیکو در میارم ومیذارمش توی قفل در...و کابل دیتاشو میکنم تو پورت USBقفل دیجیتالی...دکمه لاکپیکو میزنم...جیز!!!باز شد...درو اروم باز میکنم...یه حال گسترده...که شده محل کار...با میزای کار و کامپیوترهاش...روبرو...یه اتاق هست..روی در نوشته...اندرو مالکوم...درسته....هدف....اسلحه رو از غلاف میکشم بیرون...درب بازه..و هدف روبه پنجره ایستاده وبه منظره بیرون نگاه میکنه..به اونیکی برج...نسبت به عکسش جوونتر نشون میده!!...اسلحه رو نشونه میگیرم...اه..عادت ندارم کسی رو از پشت بزنم...آقای مالکوم..برمیگرده...لعنتی...تو دیگه کی هستی...یه مامور...درست وسط پیشونیش...بی صدا...خب...ولی برای چی؟...من پول گرف.....چیزی رو که میبینم باور نمیکنم...یه هواپیما...داره به ساختمون نزدیک میشه...چشامو ریز میکنم...توجه مالکوم هم به پشت سرش جلب میشه...خدای من...هواپیما با صدای مهیبی داخل ساختمان فرو میره ۳۰ متر بالاتر از ما و یه انفجار مهیبتر....شیشه های دفتر میشکنن و به سرو روی هردو مون میریزن..روی زمین میوفتم...مثل اون...صدایی نمیشنوم...جز یه سوت ممتد....مالکوم فریاد میزنه...صداشو نمیشنوم...گیج شدم...اسلحه رو از روی زمین بر میداره و از پنجره به بیرون پرتاب میکنه....دستمو میگیره و دنبال خودش میکشه...تصاویر جلوی چشمام موج میزنن...صدایی نمیشنوم....آسانسور خرابه...دستمو رها نمیکنه...و من دنبالش...بی هیچ ارده ای پله ها...آدمهایی که میدون...ودر هم میلولن...وحشت بارز ترین چیزیه که میشه در چهره ها دید...راه پله..راه پله...مردم وحشت زده....سوتی ممتد توی گوشم!!....دستان مالکوم...لرزشهای وحشتناک...یه سرسرای بزرگ...یه در بزرگ رو به بیرون...ماشینهای پلیس..آتشنشانها....صدایی نمیشنوم...بیرون از برجیم..با خیلی از مردم که میدوند...مالکوم من رو به دنبال خودش میکشه....میدویم...به پشت سرش نگاه میکنه..وحشت توی چشماش بیشتر میشه...بر میگردم....برج داره میاد پایین...میدویم...صدای سوت....خاک مثل طوفانی از شن....همه جا پر گردو خاک میشه...چیزی نمیبینم...دست مالکوم هم نیست...تنها در جایی که هیچ نمیبینم...در جایی که هیچ نمیشنوم...ایستاده ام...
رئال پلازا(جدایی)
شبی که ازم خدا حافطی کرد ...گفت ...رضا متاسفم واسه تنهاییت...متا سفم ....
سینما تک(دنیای سرگرمی)
۱.آغاز بتمن....فیلم قشنگی بود که درگیرم کرد...اولشو نشد ببینم واسه همین نفهمیدم کارگردانش کیه...راستش امیدی نداشتم که فیلم خوبی از آب دراد ولی خوب بود..نه مثل فیلمای دیگه اینجوری...معلوم بود که یه فکری پشتش خوابیده..وقتی فیلم تموم شد ..نوشت فیلمی از کریستوفر نولان.همونی که بی خوابی و شاهکار بی نظیر یادآوری رو ساخته.
۲.بالهای اشتیاق...فیلمی از ویم وندرس...با بازی خیره کننده برونو گانس در نقش فرشته ای که سقوط میکنه....فیلم تو لایه های زیرین روح آدم رسوخ میکنه...حسی که بعد دیدنش بهم دست داد رو نمیتونم توصیف کنم.
۳.هفت سال در تبت...فیلمو ژان ژاک آنو ساخته...کسی که فیلمای فوق العاده دشمن پشت دروازهای شهر...به نام گل سرخ...دو برادر...وخرس رو ساخته...براد پیتم که توش بازی کرده..دیگه چی میخواین!!...فیلم قشنگی بود...تحول روحی این آدمو خوب منتقل کرده بود.
۴.جولیا...سیدنی پولاک...با بازی جین فوندا و ونسا رد گریو...در باره رابطه دوزن از وقتی در نوجوانی باهم دوست میشن و رابطشون در بزرگسالی ....فیلم بر اساس یه رمان ساخته شده که زندگی واقعی این زنه که در باره دوستش جولیاست...فیلم پر کشش و خیلی قشنگی بود.
۵.جنگ دنیاها...استیون اسپیلبرگ...تام کروز...جلوه های ویژه....اکشن...فاجعه....۹۰دقیقه سرگرمی...مگه بده؟..نه..این سینماست.
گیم زون( خوردن مغز در سه ثانیه!)
استابز زامبی....یه بازی خنده دار کار درست کرکر خنده...سوم شخص...کیو کنترل میکنین؟!! یه زامبی سبز رنگ...با کلاه شاپو...یه سیگار گوشه لبش..و گرسنه مغز!!!!باور کین زامبی بودن کلی حال میده!!...بازی کلا مسخره بازیه..مثلا جایی هست که باید اب شهرو آلوده کنین..پس میرین به سد و شروع مینین به سبک کردن خودتون....البته کار کوچیک!!!!
نوستالژیکا(امید و انتظار)
پیشدانشگاهی...بعد امتحان...برف باریده...باید پیاده بری تا ایستگاه...فاصله زیاده..ده دقیقه....توی کوچه منتهی به خیابون راه میوفتی...نرسیده به خیابون..یه صدایی میشنوی...یکی صدات میزنه!...بر میگردی...عماد...منتظر میمونی تا بهت برسه میگه از امتحان تازه خلاص شده!!!دوسش داری...یه جورایی مثل خودته اخلاقش حرف زدنش...همو خوب میفهمین...تا رسیدن به ایستگاه غلطای همو در میارین!!!...ایستگاه خلوته کسی نیست میشینین منتظر واحد...اونور خیابون..تو ایستگاه دیگه ای اما پر آدمه...سرت تو ورقه امتحانیه و داری نمرتو حدس میزنی...که عماد با آرنجش میزنه به دستت...اااااچته؟!!...رضا اونجارو!!..اون پسررو...کدوم؟!!...اون هیکلیه...میبینیش..یه پسر گنده منده!!!تو اونیکی ایستگاهه....خب که چی؟....داره منو نگاه میکنه!!!...دقت میکنی...آره زل زده به عماد!!..سر به سرش میذاری...نه داره به من نگاه میکنه!!!..برو کوری مگه!!!صورت عمادو نگاه میکنی..بدجور گل انداخته!!!...اتوبوس میاد ....سوار میشید...بعد از چند دقیقه راه میوفته..عماد که نشسته کنار پنجره تمام مدت زل زده به پسره...یخورده حسودیت شده!!!!!!عماد میگه..نگاه کن داره میدوه دنبال اتوبوس...آره..میاد واز دری که هنوز بازه داخل اتوبوس میشه...چشای مهربونی داره...وزل زده تو چشای عماد...میادو میشینه صندلی جلو...روبروی شما...تمام مسیرو منتظری که یه چیزی بگه به عماد یا سر صحبتو باز کنه...ولی ساکت میمونه ...نسبت به هیکلش خیلی خجالتی به نظر میاد...و..یه جای مسیر بدون اینکه حرفی بزنه پیاده میشه و میره...قاطی کردی...که چی مثلا...عماد ...قیافش مثل آدمای عاشقه...روزای بعد از عماد میشنوی که هر روز سوار اتوبوس میشه و تایه جای مسیر باهاش میاد...یه روزم بهت میگه که باهاش دوست شده...رابطه اوندوتا ادامه پیدا میکنه...تا جایی که یادت نمیاد از هم جدا شده باشن...الانم نمیدونی کجان...آخرین بار هنوز باهم بودن...اونموقع ها رابطه عماد و فرهاد بهت روحیه میداد...خوشحال بودی براشون...همون روزایی که منتظر بودی علی برگرده...همون روزای سخت و برات شیرین میکردن...خوشبخت تر از اونا ندیده بودی...
پاتر زون+رفقا(ریموس لوپین)
لوپینو خیلی دوسدارم...نمیدونم چرا؟!!...شاید چون حس میکنم خیلی بهم نزدیکه...البته من گرگینه نیستم!!!!!!!!...ولی همین که با همه فرق داره برام جالبه...و همیشه یچیزیو از دیگران پنهان میکنه....لوپین دوست دارم!!!البته با حفظ سمت جناب هری پاتر.
1-خیلی شانس آوردی اگه یه کم دیر جنبیده بودی زیر آوار مونده بودی. ناقلا از کی گنگستر شدی به ما خبر ندادی؟ )شکل چشمک و دندونی)
۲- همیشه عماد ها و فرهاد ها به ماها روحیه میدند. کاش هنوزم با هم باشن
۳- شبی که خداحافظی کرد... گفت واست متاسفم پارسا واسه تنهاییت... متاسفم.... منم گفتم مرسی . خوش باشی . راستی میدونی الهه تنهایی منو گول زده؟؟؟
وای منم لوپین رو دوست دارم!!!یه حس خوب!!!حس میکردم دوست دارم منم همچین معلمی داشته باشم!!!و حس میکردم باید خیلی خوشتیپ و خوش قیافه باشه!!!:-))) به سیریوس هم این حسو دارم!!!از هری بپرس سیریوس یه جورایی.... نیست!؟!؟:-)))))
سلام . با تمام احترام و عشقی که نسبت به اسنیپ عزیزم دارم لوپین رو خیلی دوست دارم.به عکس تو من فکر میکنم که مثل اونم .کاراکتری که تو افسانه ها دوست داشتم از بچگی گرگینه ها بودن.کاش بیشتر مینوشتی راجع به لوپین
ایمیل نداری ؟ ایمیل بده
بازخوبه که ازت خداحافظی کرد.از من خداحافظی نشد.نوستالژیکا رو مثل همیشه دوست داشتم...