بالها

The image “http://towleroad.typepad.com/photos/uncategorized/excellent_birds.jpg” cannot be displayed, because it contains errors. 

فانتاستیکا (بالها)

کاری نمی شود کرد...ایستاده ام ...چشمهایم میبینند...دود...آتش...ساختمانی که می سوزد...لاشه هواپیمایی تکه تکه!!...و بیشتر از تکه های آن هواپیما...قلبهای ویران...وحشتناک است...مغزم قدرت تحمل کردن  این راندارد که حتی تصورش را بکند!!...وحشتناک است...چه کار ممیتوانم بکنم...جز گریستن...قلبم تحملش را ندارد...چه میکشند آنها که عزیزی از دست رفته دارند...خدایا...کمکشان کن...که تاب بیاورند...ولی مگر میشود!!..مگر میشود تاب آورد..نه!!...دنیای وحشتناک مال زنده هاست...آنها که رفتند...دردی ندارند...شاید...صبح آن روز تصورش را هم نمیکردند...که پرواز کنند...با بالهای خودشان...بر فراز بیکرانی نارنجی رنگ.

رئال پلازا(اونی که اون بالاست)

همه خشکشون زده...روی مبل لم داده بودم که اخبار ورزشی رو نگاه کنم...ولی چیزی که نصیبم شد...تصاویری بود که چند ثانیه قبل حتی تصور دیدنشونو هم نمیکردم!!...دنیای وحشتناکیه...خشکم زده ...مادرم آروم داره گریه میکنه...پدرم داره شماره یکی از دوستاشو میگیره که احتمال میده اونجا باشه...بقیه هم مثل من...خشکشون زده...نمیدونم چم شده..هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم...تصاویر دود و آتش...لاشه تکه تکه شده هواپیما و ماشینهای سوخته....برای یه لحظه یه چیزی تو دلم گر میگیره...نمی دونم چرا یکدفعه یادش میوفتم...نکنه..نکنه اونم اونجا باشه...وای نه!!...یه دلشوره وحشتناک...لحظات تند تند میگذرن و کلی فکر و خیال میاد تو کلم...اگه خونشون اونجا باشه چی؟!!!...دستم به هیچ جای بند نیست...نه شماره تلفنی ازش دارم ونه هیچ چیز دیگه ای!!...واقعا دستم به هیچ جایی بند نیست!!...چرا ...چرا...شروع میکنم به دعا کردن...تو دلم...که کسی نشنوه جز اونی که اون بالاست...بغضم میترکه...سعی میکنم  کسی اشکامو نبینه!!...جز اونی که اون بالاست...

نوستالژیکا(آنچه ابرها را میشکافد) The image “http://newsimg.bbc.co.uk/media/images/39606000/jpg/_39606887_bombing_203ap.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

کلاس اول ابتدای هستی...اوج موشک بارونا...خیلی از اون لحظات میترسی...وقتی که صدای آژیر بلند میشه...و وقتی برقا میره...از این به بعد فقط صداست که مفهوم پیدا میکنه .....صدای هواپیما...صدای ضد هوایی...صدای انفجار...و ترس...یه ترس بی انتها تو دل کوچیکت...یه جورای دیگه عادت کردی به این لحظات....یادته اون روز...عصر بود..بهار بود...بعد عید...هوا ابری بود...تو داشتی توی تراس با اسباب بازیات بازی میکردی...مامان خونه نبود رفته بود خونه همسایه...اومدی تو خونه تا ببینی برنامه کودک شروع شده یا نه...تلوزیونو که باز کردی...یه صفحه عجیب و غریبیی ظاهر شد...مثل صفحه آژیر قرمز و سفید میموند..ولی کلی زلم زیمبوش بیشتر بود... کلی هم نوشته داشت روش..تا اومدی با اون سواد کوچولو موچولوی اولیت! بخونیش... صفحه غیبش زد...با خودت فکر کردی حتما یه چیز اشتباهی بوده...تلوزیونو خاموش کردیو بازم رفتی تو تراس...بیرون کلی آدم بود...و مهمتر از همه روز بود...واسه همین  اصلا نترسیدی...و خیلی زود اون علامت رو صفحه تلوزیونم فراموشت شد و محو بازی شدی....با ماشینات روی سکوی تراس بازی میکردی...و تو پس زمینه دیدت رشته کوه های اونور خانه های سازمانی قرار داشت...واسه یه لحظه..یه صدا...مثل یه سوت ممتد...بعد یه جسم سیاه و کشیده...که از بین ابرا اومد بیرون...واسه چند صدم ثانیه با چشات تعقیبش کردی..با همون صدای سوت..برخورد کرد به دامنه کوه..یه انفجار مهیب...یه دود سیاه رنگ قارچی شکل...همه اینا توی چند ثانیه بازیهای ناز کودکانتو وصل کرد به یه ترس وحشتناک...به یه لحظه زمختو خشن...مامان اومدو تورو که مثل مجسمه ها خشکت زده بود...مثل فرشته های که در ان ظاهر میشن...بقلت کردو برد توی خونه....ماشینای اسباب بازیت...توی پس زمینه ابری سیاه و قارچی شکل توی تراس باقی موندن.

 

سینما تک( جادوی سینما) The image “http://www.xinsheng.net/xs/images/2003-12-3-iam-sam-sm.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.     The image “http://www.flashfilmworks.com/MovieGuide/beginning/black-robe.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

این هفته فیلمای خوبی دیدم..که دوس دارم در بارشون هر چند مختصر و کوتاه براتون بنویسم.

۱. من سم هستم!!...یه فیلم با بازی شان پن عزیزم!!.....در باره زندگی یه پدر و دختر خردسالش...بازی شان پن فوق العاذست!!..جوری که بعد اینکه فیلم تموم شد تصور اینکه شان یه آدم سالمه برام خیلی سخت بود!! آخه میدونید شان پن توی این فیلم نقش یه معلول ذهنی رو بازی میکرد که پدر یه دخترم هست و دولت می خواد به علت اینکه پدر توانایی سنی یه بچه هفت سالرو داره دخترشو اززش بگیره...ولی پدر ثابت میکنه برای ز ندگی کردن یه چیزی فراتر از عقل لازمه...و اون یه عشق ناب و بی انتهاست. هر کس این فیلمو دید و اشکش در نیومد بره خودشو به یه دکتر نشون بده!!...یه تیکه از دیالوگای فیلم..البته تا جایی که به ذهن سپردم...

دختر(اسمش یادم رفته!!): پدر!! خدا خواسته که تو اینجوری باشی؟!!

سم:ننننمی فهمم !!

دختر:اینکه فرق داری!!

سم: ننمی فهمم!!

دختر:تو مثل پدرای دیگه نیستی!!

سم(بغض میکند):من...من ..متاسفم!!

دختر:..نه..نه پدر...تو خیلی خوبی!!..آخه پدرای دیگه با بچه هاشون نمی رن پارک!!..ولی تو میری...تو با همشون فرق داری...دوست دارم.

۲.مرد فیل نما...یه فیلم  فوق العاده از دیوید لینچ...در باره مردی ناقص الخلقه..با صورتی بسیار زشت ولی قلبی مهربان و سرشتی فرشته وار....زندگی مشقت بار این آدم ..و مرگش...که با همه فرق داره...بازی آنتونی هاپکینز به نقش پزشکی که از مرد فیل نما مراقبت میکنه و دست آخر به دوستی یگانه براش تبدیل میشه کم نقصه!!...جایی که هاپکینز برای اولین بار مرد فیل نمارو میبینه فوق العادست...بخصوص با تلفیق موسیقی و چهره هاپکنیز که با دیدن مرد فیل نما آرام اشک میریزه.

۳.نشانه ها...فیلمی از ام .نایت.شامالان فیلم ساز هندی...البته اون توی آمریکا بزرگ شده و سلیقش با فیلم سازای هم خونش کلی فرق داره!!...یه جورایی فیلمای رو میسازه که من ماجراهاشونو دوس دارم...تخیل...تخیل..و باز هم تخیل!!...خیلیا از این فیلم خوششون نیومد..ولی من دوسش دارم!!...فیلم در باره حمله موجودات فضایی به زمینه...و ماجراها در بطن یک خانواده چهار نفره روایت میشه...عاشق اون صحنه از فیلمم که عموهه تلوزیونو بر میداره و میره توی کمد...تا بچه ها از دیدن اخبار وحشتناک حمله موجودات فضایی دچار وحشت نشن...همونجا که یه فیلم خبری از برزیل پخش میشه که تونستن توی یه جشن تولد از یکی از موجودات فیلم بگیرن...جایی که موجود فضایی برای یه لحظه ظاهر میشه...منم مثل عمویه بچه ها ناخودا گاه جیغ کشیدم!!..اینه جادوی سینما!!

۴.سیاه خرقه...زیاد به دلم نچسپید راستش...در باره یه میسیونر مذهبی که میره بین سرخپوستای وحشی که آدمشون!! بکنه...و داستان مشقات و رنجهایی که از سر میگذرونه.

گیم زون( ومن فیلمساز شدم!!) 

توی سیل بی پایان بازی های جدید...یه بازی هوشمندانه و فوق العاده نظرمو جلب کرد...یه بازی شبیه سازی مثل بازی سیمز...اسمش هست موویز..توی این بازی میتونید برای خودتون یه استودیوی فیلم سازی درست کنید...فیلم نامه بنویسید ...دکوپاژ کنید..تدوین کنید...موسیقی و صدا گذاری کنید...و از همه هیجان انگیز تر فیلمیرو که ساختید ببینید...راستش این بازی کلی اسباب تفریحم شده..چون فیلم میسازم و روش کلی افکتای صوتی بیربط میزارم و کلی هم میخندم!!!این بازیو امتحان کنید چون امکاناتش بی اندازست...جوری که به هرچی احساس نیاز کنید بهش فکر شد و توی بازی هست.

پاترزون+رفقا(تا اطلاع ثانوی تعطیل میباشد!!)

آلارم زون(روزهای همدلی)

اتفاقایی که امروز افتاد وحشتناک و تکان دهنده بود...من به همتون و به همه کسایی که خودشونو ایرانی میدونن تسلیت میگم...راستش یاد روزای جنگ افتادم...میدونید چیه!!...زمان جنگ واسه اینکه درد همه یکی بود دلا خیلی بهم نزدیک بود و مردم خیلی خوب همو میفهمیدن...الانم یه همچی حسی وجود داره..ولی ای کاش ماها همیشه با همدیگه همدل و نزدیک بودیم...نه توی چنین موارد تلخی...راستی تا یادم نرفته!!...واسه تیم ملی دعا کنین که قرعه خوبی بیفته براش..روز جمعه...ضمنا دعا کنیم که بعضیا دست از سر این برانکوی بیچاره بردارن!!....بیچاره عجب کار بدی کرد مارو  برد جام جهانیا!!!راستی اگه نمیبرد...گمونم همون وسط زمین فوتبال دارش میزدن!!

 

 

 

نظرات 7 + ارسال نظر
فرید چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 03:50 ق.ظ http://not-justice.mihanblog.com

سلام دوست عزیز...
خیلی زیبا نوشتی....

وبلاگ R@YH@N آپ شد اما این بار در بلاگ جدید خوشحال میشم بیاید و سر بزنید موفق باشی
این آدرس جدید

http://not-justice.mihanblog.com/


پارسا چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 09:19 ق.ظ http://pendaretalkh.blogfa.com

سلام. خیلی دردناک بود این حادثه.

بلاگر چهارشنبه 16 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 11:32 ب.ظ http://www.mylinkestan.blogspot.com

دیالوگی که از فیلم آوردی رو یادمه. جداْ صحنه تاثیر گذاری بود. قسمت نوستالژیکا من رو به جنگ برد. تمام قسمت های نوشتت یه جورایی متاثر از این اتفاق بود.

Memi پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 05:50 ب.ظ http://ebf.mihanblog.com

یادواره ی ملت شریف عراق و ملت بی غیرت ایران !!!
اره ... یادم میاد ... دشمن بعثی ! که حالا هر کدوم شدن برادران عراقی ...!!! گاهی وقتا خیلی کفرم بالا میاد ... از دست این ملت بی غیرت ایران ... که بعد اینهمه کشت و کشتار و ظلم و ستم ... عین هویچ میرن با این عراقی های بی همه چیز دست دوستی و رفاقت میدن ...!!!
انگار یادشون رفته ... ولی خب هر چی باشه ما ملت مهمون نوازی ( بیگانه پرست !!! ) هستیم ...
...

Memi پنج‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 05:51 ب.ظ http://ebf.mihanblog.com

من سام هستم ...
من که زیاد با تلوزیون و سینما میونه ندارم ... ولی اتفاقی موقع شام خوردن دیدمش ... یک مقداری از فیلم گذشته بود اما اونقدر روان و دلنشین بود که سریع آدم می تونست بفهمه ماجرا از چه قراره و می تونست سریع خودش رو در فضای فیلم احساس کنه ...
واقعا معرکه بود ... بازیه سام و میمیک صورتش و حرکاتش اونقدر جذاب و طبیعی بود که من با شگفتی و تفکر باورم نمی شد که اون واقعا یه آدم سالم باشه ...! همه اش به خواهرم می گفتم این بازیگر معروفیه ولی من نمی دونم این کیه ... هی به مغزم فشار میاوردم که بشناسمش ... ولی چیزی یادم نمی اومد ...
نزدیک بود سر یه تیکه از فیلم جلوی مامانم و خواهرم بزنم زیره گریه ... که خودم رو خیلی کنترل کردم ... اما با این همه قیافه ام تابلو بود ... ( خواهرم تا متوجه شد دیگه بهم نگاه نکرد ... )
توی اون قسمت دختر کوچولو و سام دراز کشیده بودند بغل هم و دختر داشت از روی کتاب بلند می خوند ...
تا به یک کلمه رسید که نتونست بخونه ... چون سخت بود و دو سه بار تکرارش کرد ... بعد از سام پرسید این کلمه چیه ... سام چون نمی تونست دقیق بخونه ... به دختر کوچولو گفت تو خودت می تونی بخونی ... سعی کن ... حتما می تونی ... کلمه ای نیست که دختر من نتونه بخوندش ... به اصطلاح به دختره امید و روحیه می داد که خودش بخونه ...
دختره هی تلاش کرد ... ظاهرا موفق شد اما کلمه رو نخوند ...!!!
سام ازش پرسید : چرا کلمه رو نمی خونی ...؟؟؟ دختر گفت : دوست ندارم کلمه ای رو که تو نمی تونی بخونی بخونم ... (!)
...
این فیلم فقط راجع به یک عقب مونده ی ذهنی نبود ... خیلی حرفها برای گفتن داشت ...
...
پاتر زون ...
کلی جک و جونور ماقبل تاریخ و تاریخ مصرف گذشته ( الفی ادکینز و آقای رابرت و ... ) زنده کرده بودی ...! چی شد که همشون یهو رفتن مرخصی ...؟؟؟!!!
امان از دست ...
...
آلارم زون ...
آره بنده خدا ها ... یهویی راهی سفر آخرت شدند ... خدا بیامرزتشون ... ولی خب ... راحت شدند ...
...
03:46 AM | رضا | نظرات [3]
راجع به این هم نظرم اینه که ...
می خوام ببینم تو خواب نداری ...؟؟؟ تو زندگی نداری ...؟؟؟ آخه ساعت 3 بعد نصف شب کدوم آدم عاقلی مطلب مینویسه ...؟؟؟!!! ( شیطونی )
رضا رو میشناسم ... گمونم دوستم باشه ... وبلاگ مینویسه ... همین ... ( شکلک دندونی و شیطونی )
| این خطه کاره جدا سازی رو انجام میده ...
3 نفرم لطف کردن فرمایش کردند ... ( تیریپ عینک دودی و خفن آلودناک ...!!! )

خشایار دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 10:05 ق.ظ http://www.pesarekhaste.blogspot.com

این که خوبه !

اخبار سایت های فیلتر شده پنج‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1384 ساعت 11:18 ب.ظ http://nersi.blogfa.com

سلام برایتان آرزوی موفقیت دارم .............

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد