فانتاستیکا(باد در موهایت)
خسته شدم!!بس که با این موهام ور رفتم....هر چی شونه میکنم و برس می کشم...صاف نمی شه...بعضی وقتا می زنه به سرم برم کوتاهشون کنم...ولی دلم نمیاد...موی بلند داشتن این دردسرا رو هم داره دیگه!!!!...این پائیناش هی فر میخوره...دیگه دارم نا امید میشم....که یه دفعه صدای مادرمو می شنوم که میگه....یا موهاتو بلند نکن...یا اگه موی بلند می خوای با حوصله شونشون کن خب!!!!..میگم آخه نمی شه!!!..میگه بلد نیستی!!!...میگم بلدی؟!!!...میگه...یه امتحانی میکنیم دیگه!!!..میخندمو میگم...خرابش نکنی یه دفعه...میگه...اوه اوه انگار چه تحفه ایه!!!برسو بده به من....بعد اون مشغول میشه...آروم برسو میکشه به موهام...آروم...وای...چه کیفی داره...موهامو که شونه میزنه...یه حالی بهم دست میده....یاد بچگیام میوفتم...نمی دونم!!!تو دلم میگم..مامان...مهم نیست اگه خراب بشه!!!!اصلا مهم نیست...مهم اینه که بعد از مدتها تو داری موهامو شونه می کنی...وای خدا چه کیفی داره...چشمامو می بندمو میزارم موهامو شونه بزنه...مامان...دوست دارم
رئال پلازا (از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فالی و فریادرسی می آید)
چی بگم!!! این چند روز حالم اصلا خوب نبود...یه جور دل مردگی....اعصابم ریخته بود بهم...با یه من عسلم نمی شد خوردم!!!!انگار همه غمای دنیا تلمبار شده بود تو قلبم...حوصله هیچ چیزیو نداشتم...حتی دو سه تا فیلم قشنگ برام اوردن ولی حوصله نگاه کردنشونو نداشتم...بازی کردنم که اصلا...یه دو روز وحشتناک!!!...همینو بگم که اتفاقایی توی این دو روز افتاد که تعادل عصبیمو کاملا ریخته بود به هم....دیگه حوصله چت کردنم نداشتم...یه جورای نا امید مطلق...از خودم بدم می اومد...هی به خودم می گفتم...پسره آشغال...احمق...بیچاره...نفهم...تو از زندگیت چی می خوای؟؟!!!مطمئنی با این چیزای که تو کلته به جایی تو زندگیت میرسی؟؟...مطمئنی داری راه درستو میری؟؟!!حس نمی کنی یه موجود رذل گناهکاری؟؟!!!...به خودت نگاه کن تو آینه...چی میبینی؟!!!..جز یه پسره...........اتفاقایی که تو این دوروز رخ دادن...بیشترش تقصیر خودم بود...حال نمی گم چه گندی بالا آوردم!!!!ولی اینو بدونین که دل چند نفرو شکستم...با حرفام...با کارام...این وضع روحی وحشتناک تا همین چند دقیقه قبل ادامه داشت...تا اینکه...یه کتاب دیوان حافظ که برادرم تازه خریده رو روی کمدم دیدم....گفتم یه فالی بگیرم ...ببینم چی میشه...بهتر از هیچه که!!!نیت کردمو..لای کتابو باز کردم....آی قربونت برم حافظ...خدا از دهنت بشنوه....
.....این بود:
شب هجران
دیدم ز خواب که ماهی بر آمدی
کز عکس روی او شب هجران سر آمدی
تعبیر یار سفر کرده میرسد
ای کاش هرچه زودتر از در درآمدی
ذکرش به خیر ساقی فرخنده حال من
کز در مدام با قدح و ساقر آمدی
خوش بودی ار به خواب بدیدی دیار خویش
تا یاد صحبتش سوی ما رهبر آمدی
فیض ازل ار به زورو زر آمدی به دست
آب خضر نصیبه اسکندر آمدی
آن عهد یاد باد که از بام و در مرا
هر دم پیام یارو خط دلبر آمدی
کی یافتی رقیب تو چندین مجال ظلم
مظلومی ار شبی به در داور آمدی
خامان راه نرفته چه دانند ذوق عشق
دریا دلی بجوی دلیری سرآمدی
آنکو ترا به سنگدلی گشت رهنمون
ای کاشکی که پاش به سنگی بر آمدی
گر دیگری به شیوه حافظ زدی قلم
مقبول طبع شاه هنر پرور آمدی
............
منکه خیلی به حافظ اعتقاد دارم...راستش..هرچیزی که تو شعر اومده بود...وصف حال من بود!!..و اینکه روزهای سخت زندگیم سپری شده...و روزای قشنگ و پیروزیها در راهند...و اینکه اگه کسی بهم بدی کرده فراموش کنم و دریا دل باشم....از وقتی این غزل رو خوندم...حالم همچین جا اومده....از این به بعد این کتاب رو از خودم دورش نمی کنم.
سینما تک (و دیگر هیچ نبود)
اخبار سینمائی:
۱. پروژه!!!! به خاطر یک مشت دلار...به دلیل آنچه نبود انگیزه بین عوامل عنوان شده است...به صورت نیمه تعطیل در آمده است!!! عوامل عنوان کرده اند...در صورتی که تماشاچیان...نازشان!!!!!را بکشند...انگیزه از دست رفته آنها ریفرش خواهد شد!!!!!
۲. رودخانه مایستیک....یه فیلم از کلینت ایستوود....با بازیه شان پن...یه تجربه فوق العاده...یه فیلم نوار توپ...از اون فیلما که آخرش موی آدمو به تنش سیخ میکنه...داستانش....سه تا پسر بچه...با هم توی خیابون بازی میکنن...حوصلشون سر میره...میرن روی آسفالتی که تازست اسماشونو بنویسن...دو تاشون این کارو میکنن...ولی سومی وقتی داره مینویسه...یه ماشین ور دستشون پارک میکنه...و با این ادعا که پلیسه واین کار بچه ها خلاف قانونه...اون پسر سومی رو...سوار ماشین میکنه و با خودش میبره...بعد معلوم میشه اونا پلیس نبودن بلکه دوتا منحرف جنسی بودن...که پسر بیچاره رو با خودشون میبرن به یه کلبه توی جنگل و چهار روز بهش تعرض میکنن...ولی پسر فرار میکنه....چند سال بعد که این پسرا بزرگ شدن و صاحب خانواده هستن داستان فیلم ادامه پیدا میکنه...یکی از بچه ها حالا پلیسه و با زنش مشکل داره...یکی دیگه یه خلافکار قدیمیه توبه کرده و تاجر موفقه...و سومی همون پسرس....که هنوز از بار روانی وحشتناک اون روز بیرون نیومده....داستان الان به یه گره احتیاج داره واین گره...به قتل رسیدن دختر خلافکار قدیمیه...و حالا همه نگاها معطوفه به دیو همون پسرس....بقیه داستانو نمیگم...چون مزش می پره...خودتون ببینیدش بهتره!!!!
گیم زون( گازشو بگیر!!!)
بازی که می خوام معرفی کنم...به گمونم از اون بازیاست که هر طیفی رو میتونه به خدش جذب کنه و دست آخرم از تجربه ای که باهاش داشتن راضیشون بکنه!!! Need for speed:most wanted
یه بازی ریسینگ تمام عیار...که داستانم داره و این طور نیست که فقط توش مسابقه بدین...داستان از اینجا شروع میشه که روز موعوده و شما برای اینکه تو صدر راننده های لیست سیاه(تمام مسابقات ممنوعه هست وشما تحت تعقیب پلیس) قرار بگیرین باید با یه راننده به اسم ریزور مسابقه بدین...ریزور یه دیوونه به تمام معناست...یه وحشی که هر کاری میکنه تا برنده بشه...روز مسابقه شما تا آخرای مسیر ازش جلوید ولی...یه دفعه موتور ماشینتون...بووووووووم!!!! همین کافیه که هم بی ام و اسپرتتون توسط پلیس ضبط بشه و هم بیوفتین زندان!!! حالا مسخره شدن توسط ریزور پست و رفیقاش به کنار....توی جدول لیست سیاه نزول میکنین به پائین ترین پله...و حالا روز از نو روزی از نو....یه ماشین جدید میخرین...تا اونجا که بازی اجازه میده ماشینتونو اسپرت میکنین...و میرین به جنگ ماشینای دیگه....مسابقات خیلی متنوع هستن....ولی هیجان انگیز ترینشون...نوعیه که باید با بالاترین سرعت برید واز جلوی دوربین کنترل ترافیک پلیس رد بشید...عکستون ثبت میشه و پلیسا میوفتن دنبالتون...آخر هیجان و اکشن...یووووووووپ...چه شود!!!!بازی گرافیک فوق العاده ای داره...و یه محیطیرو میسازه که به واقعیت خیلی شبیه..البته این واقعی بودن محیط به کارت گرافیکتونم بستگی شدید!!!!داره...بازی با کارتای ۶۴ هم اجرا میشه.
نوستالژیکا (از اینجا تا ابدیت)
تابستونه...مثل هر روز...عصری که میاین بیرون...اولین سرگرمیتون فوتباله....همه هستن...این به هیجان میارتت...علی هم هست...بچه ها یار کشی میکنن...خیلی دوس داری با علی تو یه تیم باشی...ولی علی فوتبالش عالیه...و همون اول رو هوا میبرنش...و تو طبق معمول میمونی آخر...خب یکیم تو رو ور میداره...البته با بی میلی...و خب تو تیم علی هم نیستی...خب چه میشه کرد...تو تو تیم محسنی...همون که از مجتمع دیگه ای میاد...خیلی بد جنسه...هی سرت داد میزنه...یه سوتی میدیو تیم گل میخوره...میاد طرفت بهت فحش میده...هلت میده و یه لگد میزنه به پات...بد جور دردت میاد میوفتی رو زمین....اولین کسی که نیگاش میکنی علی هستش...اون به تو نگاه نمی کنه..داره با عصبانیت به محسن نگاه میکنه...با خودت میگی...دخلت اومد آقا محسن...پات اوقدر درد میکنه که نمی تونی بازی کنی میری می شینی بیرون...و منتظر اون لحظه ای...محسن میخواد علی رو دریبل بزنه...ولی علی محکم می کوبه به ساق پاش...محسنم با صورت می خوره زمین...علی اولین کاری که میکنه میاد طرفتو میگه....هرکی رضای منو اذیت کنه آخر کارش همینه...یه چشمک بهت میزنه و بر میگرده که بره...ولی محسن مثل دیونه ها داره میدوه طرفش...گردنشو میگیره...و با پاهاش از پشت میزنه به دوتا ساق پای علی...علی...با کمر میخوره زمین...روی آسفالت...میدوی طرفش...محسنو هل میدی...علی...رنگش مثل گچ سفید شده...نفسش به خاطر ضربه ای که به کمرش خورده بالا نمیاد...بچه ها دورتون جمع شدن...با دستات صورت علی رو میگیری...نمی تونه نفس بکشه...بهش میگی سعی نکن نفس بکشی...خودش درست میشه علی....علی خیره شده تو چشات...نفسشو هی قورت میده....یه لحظه میترسی...مثل آدمایی شده که دارن میمیرن...داد میزنی...علی...علی همونجور خیره شده بهت...اون لحظات مثل اسلو موشن میگذره...چشم تو چشم علی...یه حلقه اشک..تو چشاش میبینی...صدای هیچ کسو نمی شنوی...همه چیز سرده...تکونای یه دست تورو به خودت میاره...یکی از مردای همسایست که تازه از اداره برگشته...میگه برو کنار ...ول میشی رو زمین ...علی رو از زمین بلند میکنه...دستشو حلقه میکنه دور سینش...و بلندش میکنه رو هوا...و علی نفس میکشه...از جات بلند میشی...میری وای میستی جلوش...نیگاش میکنی...میگی...خوبی علی؟؟...آروم میگه...آره...اون حلقه اشک تو چشماش..قل میخوره روی صورتش...و میریزه روی لبش...دوس داری بپری و لبشو ببوسی...اما نمیشه...همین جوریشم بچه ها یه خورده تعجب کردن....محسنم که نیست...در رفته....شب میشه و موقع قایم باشک بازیه هر شب...چند دور بازی میکنین...وللی دور چهارم یا پنجمه که ویرت میگیره بچه هارو بذاری سر کار...یه جای دنجو کاملا سکرت بلدی که به عقل جنم نمیرسه!!!بالای پارکینگ جلوی مجتمع...روی سقف ایرانیتش...دوروور پارکینگم...کلی درخت هست که شاخه های پر برگشون ریخته روی سقف ...و همین یه محیط کاملا مخفی درست کرده....میری بالا..و وسط شاخه ها قایم میشی...بچه ها یکی یکی سوک سوک میکنن یا اینه سوک سوک میشن...ولی تو میمونی و علی ....بچه ها دیگه همگی دنبالتونن...هی با خودت فکر میکنی علی الان کجا قایم شده...دراز میکشی روی سقف...یه آسمون پر از ستاره میاد جلوی چشات...دستاتو واز میکنی به طرفین...چه کیفی میده....یه صدایی میشنوی...از لای شاخه ها....علی...آروم میاد بیرون...بهت می گه...تنها تنها حال میکنی؟؟!!!و میاد کنارت دراز میکشه....میگه...اوووووووووووو چقدر ستاره!!!..کدومش ماله توئه رضا؟!...میگی...اونی که تو انتخابش کنی....میگه...اممممممم..اون خوبه؟؟...و یه پر نورشو بهت نشون میده...بعد میگه...تو هم یکی برا من انتخاب کن...یکم فکر میکنی...بعدش ماه رو نشونش میدی...میگه...شیطون اینکه ستاره نیست...میگی بزرگه خب!!!!هر دوتون میخندین....بعد هر دو یه چند لحظه ساکت میشین...ازش میپرسی...علی...کی میری دانشگاه برا ثبت نام؟؟!!! میگه دو هفته دیگه...میگی...دلم برات تنگ میشه!!..میگه تا ابد که نمیرم...بر میگردم خب!!!میگی ولی اوضاع مثل قبل نمبشه...میشه؟؟..میگه خب نه..ولی این زندگیه...تغییر بهش معنی میده!!...چیزی نمیگی...ادامه میده...خب سال بعد تو هم کنکور که دادی دانشگاه منو انتخاب کن...قبول شو بیا پیش خودم...میگی دو سال بعد خنگه!!!میخنده...حالا چه فرقی...میگی یه فرق یه ساله...باز دوباره ساکت میشین...دستتو میگیره...و محکم فشار میده...دستش خیلی گرمه...میگی...ظهری دردت اومد؟؟!!میگه...تا باشه از این دردا!!! میگی..علی خیلی دوست دارم....میگه منم دوست دارم رضا...میگی چقدر؟؟!!!...با انگشتش آسمونو نشون میده و میگه...از اینجا تا اون بالاها....از اینجا تا ابدیت.
پاترزون+رفقا( این ستون تا اطلاع ثانوی بسته میباشد!!! قفلی که به این ستون زده شده با ورد وینگاریوم لویوسا هم باز نخواهد شد..قابل توجه هری پاتر!!)
سلام نوشته های خیلی قشنگی می نویسید اصولا بااین جور وبلاگ ها حال می کنم
موفق باشید راستی با تبادل لینک چطوری؟
فانتاسیکا قشنگ بود. معرفی فیلم هم جالب بود اما مثل همیشه ... توی نوستالژیکا اتفاقاتی رو دیدم که یا برام افتاده بود یا اون ها رو تو ذهنم اتفاق کرده بودم...
دستای مامان٬محبت بی انتظار.همیشه مواظبه یه ذره هم اذیت نشی.دراز کشیدن تنهای تنها کنار دوست.رضا خیلی قشنگ بود.
من هم به دنیا آمدم
من آمدم
رضا جان..تمام بخشهای گوناگون پست طولانی ات را خواندم و لذت بردم از خواندنش....
خاطره نویسی ات هم بسیار گویا و زنده است..مثل یک فیلم جلوی ادم پخش میشه..راستی حالا چه خبر از علی؟!
سلام رضا. ازت ممنونم. به وبلاگت مرتب سر می زنم ولی یک کم همچین طولانیه
سلام. خوبی آقا رضا . فکر کنم اولین کامنتی باشه که تو وبلاگت میزارم . دلیلش اینکه وبلاگ شما یه کم سنگینه . این کامپیوتر زغالی من هم توانش رو نداره. البته وبلاگ شما از همه نظر سنگینه. موفق باشی
وای . بابا این کاره چه پست پر محتوایی!!! معرفی فیلم و معرفی بازی و فال حافظ و .... . خاطرت هم خیلی توپ بود مخصوصا اون قشمتش که می گفت :....هرکی رضای منو اذیت کنه آخر کارش همینه... :-) من چرا تا حالا وبلاگ تو رو نمی خوندم؟ راستی از پسری حق کپی رایت گرفتی؟ نحوی نوشتنت تو مایه های اونه
نمی دونم ... احساس دلتنگی می کنم با خوندن متنت ... از دست من عصبانی نشو و این نوشته ها هم فقط مال تو هست و به کسی ربطی نداره که بخواد بعدا بیاد و فوضولی کنه و روی حرفای من تفسیر تورات بزاره ... ( اخم )
...
هر وقت آف لاین تو میرسه که آپ کردی اولین صفحه ای که باز می کنم صفحه تو هست ... نمی خوام منت بزارم ... میخوام بگم تو رو به عنوان یه دوست خیلی نزدیک شناختم و قبول دارم ... انگار خیلی وقته با هم آْشنا هستیم ...
سه روز میگذره از اینکه پست جدیدت رو خوندم ...
وقتی به آخر متن رسیدم ... یه چیزی توی قلبم شکست ... اگه بگم حتی اشک توی چشمام جمع شد بیراه نگفتم ...
انگار اونجا با علی فقط تو نبودی ... من هم پیشتون دراز کشیده بودم و به آسمون نگاه می کردم ... نمی دونم چرا باز داره اشکام سرازیر میشه ...
به یه جای خلوت فکر میکنم ... که آدمها کشفش نکردند ... ( هنوز کسی نیومده بگه سوک سوک !!! ) اونجا ما هستیم و یه آسمونه پر ستاره ... کنار هم دراز کشیدیم ...
نزدیک هم ... کسی این وسط نیست که بینمون دیوار باشه ... ما هستیم و یه آسمونه پر از ستاره هایی که مثل جواهر دارن برق می زنند ...
یه عشق ... از زمین ... همین جای کشف نشده ... از قلبهای ما مثله یه اشعه قوی به سمت آسمون می تابه و هجوم می بره ... چند لحظه بعد ... در پهنه ی بی کران آسمون گم میشه ... درست مثل یک جواهر ... درست مثل یک ستاره ...
...
اونایی که توی آسمون هستند می بینند ... یه ستاره با نور قشنگ چشمک زد و توی ابدیت گم شد ...