در آستانه فصلی سرد........

فانتاستیکا......

رئال پلازا........

گیم زون........

سینماتک.......

پاترزون..........

نوستالژیکا.....

یه چیزی توی دلمه که حس عجیبی بهم میده.....آرومم ولی ته دلم نه!!.....احساس اینکه اون تهمها......یه چیزی داره وول می خوره.....یه چیزی که می خواد خودشو بهم نشون بده.....ولی زورش نمی رسه!!!!....شاید یه حس فراموش شده....شایدم یه احساس تازه......می خوام یه چیزی بنویسم...حس می کنم اونی که ته دلمو داره قلقلک میده می خواد که بنویسم!!!!یه چیزی که نمی دونم...می خوام بنویسم...فقط می خوام بنویسم.......................................

نمی دونم چرا یه دفعه یاد علیرضا افتادم......تو فکر این بودم که چی بنویسم....که یه دفعه اومد توی کلم(اینو واقعا میگم....وقتی داشتم اون سطرای بالارو می نوشتم اصلا تو فکرم نبود)....یه دفعه ظاهر شد.....

علیرضا.....همیشه یه حس احترام نسبت بهش داشتم...دوست بودیم باهم از همون دوران ابتدائی...حتی کلاس پنجم دبستان همکلاس بودیم....زرنگ بود....وجذاب.....همه دوس داشتن مثل اون باشن....منم خیلی دوسش داشتم...ولی نه به اون شکل که میدونم خیلیاتون دارین بهش فکر میکنین.....علیرضا واسه من یه دوست خوب بود....گاهی وقتا خیلی شیطون می شد....خیلی.....همرو اذیت می کرد...توی کلاس اگه یکی جواب سوالیرو اشتباه میداد کلی تیکه مینداختو سربه سرش میذاشت!!!!!....

شیطون بود...جذاب بود....شاد بود...شربود!!!!...درس خون بود...فوتبالشم بیست بود!!!!....نه مثل من که میذاشتنم توی دروازه....نه مثل من!!!!!

علیرضا چرا یه دفعه یاد تو افتادم آخه؟؟؟؟....نکنه!!!!...نه خدا نکنه.....شایدم کاشکی!!!...کاشکی چون میدونم راحت میشی....راحت میشی...

ما باهم بزرگ شدیم...تویه مجتمع نبودیم....ولی اونا خونشون درست جلوی مجتمع ما بود....طبقه آخر....درست روبروی ما...اوائل خیلی خوشحال بودم که خونشون روبری خونه ماست..ولی این اواخر...نه!!!...دوست نداشتم....

علیرضای شیطون....متاسفم که زندگی باهات اون کارو کرد....خدایا....چطور تحمل میکنی!!!...چطور؟؟؟...حتی الان نمیدونم کجائی......آخرین بار شنیدم..بردنت لندن.

وقتی خبرو شنیدم...گمونم شهریور سال 79 بود.....وقتی اومدم خونه مادرم بهم گفت...گفت علیرضا حالش خوب نیست...خشکم زد....گفتم چرا مگه چی شده؟؟!!...

مادرم گفت..................................

یادمه امتحان ورزش داشتم...پرش سه گام.....توی حیاط بزرگ مدرسه.....وقتی نوبت من شد زنگ کلاسا خورد....بچه ها ریختن تو حیاط......معلم ورزشمونم افتاد توی عجله....نوبت من بود...خیلی استرس داشتم...کلی آدم جمع شده بود واسه تماشا....هی بهشون فحش میدادم که بابا پرش من آخه دیدن داره؟؟!!!....خیلی بد وضعی بود....اگه گند میزدم آبروم می رفت...رفتم نقطه شروع....کلی آدم جمع شده بود دوطرف محل پرش...بعضیا مسخره می کردن...بعضیا هم چیزائی می گفتن که برام نامفهوم بود...ای خدا چیکار کنم؟؟!!!!تو همین وضع بودم که یه صدائی شنیدم از تو جمعیت....علیرضا بود...تو جمعیت دیدمش....برام دست تکون داد...بدو رضا مثل تو فوتبال...همونجوری نرم بدو اولش...بدوکه ابرومون دست توست!!!!دیگه نفهمیدم چی شد...دویدم.....پریدم....نمرم....20شد...همه برام دست زدن...حتی اونایی که مسخرم می کردن...علیرضا توی جمعیت برام دست تکون میداد...اون لحظه خیلی برام قشنگ بود...هر وقت یاد اون روز می افتم..........حالا دیگه گریم میگیره......گریم میگیره!!!!!!!!

مرسی علیرضا...تو نمرت بیست بود...تو همه چیز...تو همه چیز....شیطونو شر بودی ولی اونم نمرش بیست بود...واسه همینم با ما وسایر بچه ها نرفتی به یه دبیرستان....رفتی دبیرستان تیزهوشان.....می گفتن نمره هات عالیه....سال کنکور یادمه اصلا بیشتر از دوبار ندیدمت....حقت بود که دندانپزشکی قبول بشی...اونم بارتبه سه رقمی....بهت حسودیم نمیشد!!!!!اصلا...بهت افتخار می کردم....تو همیشه برام یه الگو بودی....بهت افتخار می کردم.....

الان که فکر می کنم می بینم قیافت چقدر شبه مت دایمون بود....خودمونیما!!!..فقط موهاتم اگه بلوند بود می شدی خود خودش......مو نمی زدی.

ای خدا آخه این چه آزمایشیه...اگه آزمایشات انقدر سختن...دوست ندارم آزمایشم کنی!!!!...چون می دونم درجا له میشم.......

علیرضا ای کاش انقدر ایدئالیست نبودی...اونوقت توی اون تابستون شوم...واحد ورنمیداشتی.....اونوقت با امید آشنا نمی شدی...اونقت دیگه باهاش نمیرفتی استخر......اونوقت دیگه از مامانم نمیشنیدم که....وقتی از دایو شیرجه زدی تو آب....اونقدر بلند پریدی...اونقدر بلند...که به جایه اینکه بیفتی توی عمق پنج متری.....شیرجه رفتی جایه شیب دار استخر.....همونجائی که همیشه دوسداشتی...می گفتی نه اونقدر عمیقه که آدم بترسه نه اونقدر کم عمق که آدم خجالت بکشه!!!!!!..آره....وقتی سرت خورد کف استخر....نمی دونم...نمی دونم..

مادرم گفت دکترا ازش قطع امید کردن....میگن قطع نخاع شده...حتی اگه زنده بمونه....تا آخر عمرش از گردن به پائین فلجه.....تمام بدنم یخ کرد...رفتم توی بالکون...خونشون...همه چراغا روشن بود...مادرش تو اشپز خونه بود...هی به خودم امید میدادم که اینجوری نشده...همش شایعست...اینجوری نشده...ولی شده بود...شده بود..............

علیرضا...الان باید درست تموم می شد....اونوقت می شدی آقایه دکتر....اونوقت دندونامو پیش هیشکی نمی بردم جز نو....ای کاش معجزه ای می شد.....کاش خوب می شدی!!!!...اونوقت می دادم همه دندونامو از بیخ بکشی!!!!!!!!همرو.... همرو علیرضا.......

سه سال قبل بود که آوردنت خونه...از پنجره خونمون می دیدمت....روی تخت...کنار پنجره....ساعتها...روزها....هفته ها.....ماهها...همونجا بودی....همونجا.........دیگه ازون پنجره روبروی خونه متنفر بودم...چطور می شد تحمل کرد؟؟؟!!....من دلم هزار تیکه می شد....تو چی می کشیدی؟.....چطور تحمل می کردی....اصلا تحمل می کردی؟؟

بعد فرستادنت لندن برا معالجه....خانوادت چی کشیدن؟؟؟!!!!!...واسه همینم بود که پدرت دوسال قبل رفت....زودتر از تو..از غم تو....

زندگی خیلی سخت گرفته...خیلی....حالا نمی دونم کجائی.....لندنی ....ایرانی....هنوز نفس میکشی؟؟...یا...یا راحت شدی؟؟؟..چرا یه دفعه اومدی تو فکرم...یه دفعه پیدات شد.....مثل اونموقعها...که یه دفعه می اومدیو همه چیزو میریختی بهم...شری به پا می کردیو بعدم غیبت میزد......

کاش خدا خوبت کنه...که دوباره ببینمت...اون لبخند قشنگتوکه یادگار همه دوران بچگیو نوجونیمه.....کاش خوب بشی و دوباره سر به سرم بذاری....کاش خوب بشی و هزار بار دیگه جلوی دوستا جار بزنی رضا تو ریاضیات 14 گرفته....بابا اینکه خیلی تنبله!!!!!!!!.....هزار بار هزار بار......هزار بار اون شوت وحشتناکو بزنیو صورتمو درب داغون کنی....طوری که لبم پاره بشه و صورتم پر خون...هزار بار علیرضا..هزار بار..........ولی اگه خدا خوبت نکرد...هزار بار ازش می خوام اینجوری نیگهت نداره....بذاره راحت بشی....پربکشی و بری...مثل یه کبوتر سفید....تو آسمون معلق بزنی...آزاد...رهاااااااااااااا......

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آئینه ها

واجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

واین غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آنکسی که می رود اینسان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد؟

.......................................

 

نظرات 8 + ارسال نظر
محمود سه‌شنبه 26 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 05:02 ب.ظ http://mohebannet.blogsky.com

سلام...فیلم فقر وفحشا در خیمه ی محبان اکران شد
تشریف بیارید

محمد پنج‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 11:29 ق.ظ http://pgqom.blogfa.com/

سلام رضا جون.
خيلی خوشحالم از اشناييتون و مرسی که به وبلاگم سر زدی
يه چيزی تو دل همه ما هست
يه احساسه
اين دست تقديره کاريش نميشه کرد
تو خيلی مهربونی دوست دارم

محمد پنج‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 10:28 ب.ظ http://pgqom.blogfa.com/

سلام رضا جون
مطلب جدید نوشتم
به من هم سر بزنید ممنونم

مهدی شنبه 30 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 04:34 ب.ظ http://koooootah.blogspot.com

با اینا زندگیمو سر میکنم/با اینا زمستونو سر میکنم

باربد پنج‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 02:53 ق.ظ

نفسم در سینه حبس می شود. تمام درد سرهای امروزم را فراموش می کنم. فقط به لحظه ای فکر می کنم که آغوش بی رحم آب و خاک تن نازک پسری را له می کند در کف آن استخر. گفته بودم که نوستالژیستم. یاد اصغر افتادم که با همه فرق داشت و روزی آب دریا گورش شد.

سعید شنبه 7 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 03:11 ب.ظ http://worldinmyview.persianblog.com

سلام.ممنون از معرفی بروکبک مونتین.و بسیار حستو در مورد علیرضا قشنگ گفته بودی.شاد باشی.

سعید سه‌شنبه 10 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 01:33 ب.ظ http://worldinmyview.persianblog.com

سلام رضا چطوری؟

باربد سه‌شنبه 10 آبان‌ماه سال 1384 ساعت 05:36 ب.ظ

اگر زمانی بود قصه اصغر را تعریف میکنم برات. اما همین رو بگم که زمانی شعری گفت با این مضمون : « به دریا رفتم. آب دریا گورم شد. موج ها تحقیرم کردند. »

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد