اینسرت جادوئی یک جفت چشم عاشق

فانتاستیکا......

سلام بچه ها...خوبین...من اومدم ....بعد کلی غیبت...نمی دونم تو این مدت چند نفر منتظر بودن که آپ کنم و چند نفر اصلا براشون مهم نبوده!!!!...نمی دونم....شاید بهتر باشه همه چیزو بسپرم به جریان طبیعی زندگی...آب جاری...باد وزان....ثانیه های گذرا.....بهتره بذارم همه چیز بر اساس روالش بره جلو....آره اینطور بهتره یا به قول یکی از دوستای عشق فردینم بیتره!!!!!

راستش می خوام تو یکی از ستونام یه تغییراتی بدم....ستون پاترزون...احساس می کنم هری خیلی تنهاست اونجا!!!!!می خوام چنتا دوست براش جفتوجور کنم...چنتا دوست که مطمعنم ازشون خوشش میاد...چون من عاشقشونم...هریم که خیلی شبیه خودمه...پس مشکلی تو رابطشون پیش نمیاد!!!!چنتا شخصیت دوسداشتنی که من میمیرم براشون....می خواین معرفیشون کنم براتون؟؟؟خب باشه...یکی یکی....

اولیش.....اونجا وایساده.....کنار پنجره...بایه کلاه دو لبه چارخونه...یه پیپ تو دستش...یه بینی عقابی...یه قد بلند....الان برگشتو بهم لبخند زد...ازون لبخندای آنی معروفش...شانس آوردم که ازون خنده های بلند معروفش نزد والا همه اهل خونه از خواب می پریدن!!!!!شناختینش؟؟؟درسته...شرلوک هلمز عزیزم....به ظاهر حواسش بهم نیست...ولی می دونم داره زیر چشمی منو میپاد!!!

بعدی...اونم یه جورایی مثل شرلوک میمونه...یه شخصیت تخیلی که تصادفا همکار هلمزه...اسمش؟...عینک گردشو یادتونه؟؟؟؟....موهاش که همیشه به عقب شونه می کنه؟؟؟؟می دونم نشناختینش!!!!!میگم اسمشو....آلبرت کمپیون...یادتون اومد؟...عاشقشم...میمیرم براش...آخرشه...هرچی ازش بگم کم گفتم...

سومی...آقای رابرتز....قبلا دربارش مفصل نوشتم....اون موقع البته اسمشو یادم نبود...ولی یکی از دوستای خوبم اسمشو یادم انداخت.....

بعدی....ماشین قرمزشو یادتون هست؟؟؟؟یه لندرور با عکس یه ترومپت روش...یه گربه سیاه بیریختم داره!!!!...کارش؟؟؟.نه اون کاراگاه نیست.....پستچیه...ایول که درست حدس زدین...پت خودمونه دیگه!!!!!!

هی الفی اونجا چرا قایم شدی تو...از پشت میز بیا بیرون...خجالت می کشی؟؟!!!!واااااااای بمیرم مثل خودمی...میدونم چته!!!....راستی اسمشو گفتم دیگه...الفی هپکینز که یادتون مونده؟؟؟؟...می دونم که هنوز فراموشش نکردین....

یه چند نفر دیگه هم موندن که به مرور معرفیشون می کنم بهتون....اما دلیل دوم از اضافه کردن این شخصیتا به ستون پاترزون این بود که می خوام بعضی وقتا اونا به جایه من چیز بنویسن!!!!میدونم...زیادی خیالاتیم..ولی این به خودی خود اصلا بد نیست...اونا به جای من مینویسن...ودر مورد من نظر میدن...اینجوری بهتر می تونم شخصیتمو بهتون معرفی کنم...چیزایی از درونیاتم گفته بشه که شاید خودمم نتونم تشخیصشون بدم....نمیدونم....به نظرم روش خوبی باشه...این دنیای شخصی منه...ولی خب دیگه بخش اعظمش تو فکرو تخیلاتم جریان داره....

سینما تک.......... The image “http://www.mikemurraybookseller.com/home/4625.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

چند هفته پیش تو اتاقم نشسته بودم داشتم مجله میخوندم...تلویزیونم روشن بود.....داشت اخبار پخش می کرد..گمونم اخبار ساعت 9 بود...حواسم بود که بخش فرهنگیشو از دست ندم...چون قرار بود جوایز جشنواره فیلم ونیز داده بشه و حتما اخبار امروز برنده هارو اعلام می کرد...گوشم به صدای اخبار بود که اون چیزیو که می خواستم پخش شد...دویدمو رفتم جلوی تلویزیون...گوینده خبر با یه لحنی که تعجب حیرت ازش میباریدگفت :جایزه شیر طلایی جشنواره فیلم ونیز روبه یک فیلم غیر اخلاقی دادن!!!..این فیلمرو کاگردانی چینی در امریکا ساخته ودر مورد رابطه دو گاو چرون با همدیگست....دهنم واموند...اول چهره کارگردان چینی پخش شد...تصویر اونقد سریع گذشت که نفهمیدم کی بود طرف...نمیدونم...آنگ لی بود...یا ژانگ اییمو...یاکه چن کایگه بود..ولی احتمال میدم آنگ لی بود چون خیلی وقته تو آمریکا فیلم میسازه...یه تصویرم از فیلم پخش شد...دوتا مرد جوون با کلاهای مخصوص گاوچرونا که کنار یه وانت وایساده بودنو باهم صحبت می کردن...دیگه شک تو دلم راه ندادم که موضوع فیلم از چه قراره...مطمعنا فیلم پونوگرافی و غیر اخلاقی نیست... مطمعنم...و از این خوشحالم که یکی پیدا شد یه فیلم در باره ماها بسازه...یه فیلم درستو حسابی که حالا یه جایزه معتبرم میبره...خسته شدیم از اینهمه فیلمای پورنوگرافی...نه؟؟؟؟؟خیلی دوسدارم فیلمو ببینم...شما چی؟؟؟؟؟(اسم فیلم هستش...کوهستان بروکبک....کارگردانش آنگ لی که اصلیتش تایوانیه نه چینی....همون که فیلم ببر خیزان اژدهای پنهانو ساخته که اسکارم گرفت....بازیگراشم اینان...هیت لجر...جیک گیلنهال...این اطلاعاتو تازه پیدا کردم..بعد ثبت پستم...فعلا)

گیمزون.....

اه...اه...اه...نمیخوام این ستونو بنویسم...بس که لجم گرفته....بدبختیه ما گیمرای ایرانیم اینه دیگه...این خارجکیا که حالیشون نیس ما سه ماه تابستونو بی گیم چیکار باید بکنیم...اگه می دونستن چی میکشیم...اونوقت تاریخ انتشار بازیاشونو نمیداختن ژانویه...بابا پوکیدم از بیگیمی...تمام اوستوخونام داره تیر می کشه!!!!!!یکی یه گیم درجه یک اکشن بده به من...اکشن نبود اکشن ادونچرم بد نیست...نبود؟؟؟؟بابا ...ای داد...چی؟؟؟rpg???!!! حرفشم نزنین که از این سبک مزخرف حالم بهم می خوره..کهیر می زنم...شما که نمی خواین کهیر بزنم؟؟؟!!!!!

نوستاژیکا......

رئال پلازا........

باز یه فرصت دیگرو از دست دادم......واسه در اومدن از تنهایی...نمی دونم...نمیدونم چقدرش تقصیر خودمه؟؟؟نمیدونم.....ولی خب...میدونم که یه درصدیش بر می گرده به خودم....و این دفعه حواس پرتیم کار دستم داد...

چند روز قبل وقتی اومدم نت...موقع خوندن آفلاینام...یه ایدی اشنا به چشمم خورد...برام کلی آفلاین گذاشته بود...نوشته بود که الان تو همون شهریه من توشم...نوشته بود که یه هفته اینجاست و خیلی دوسداره منو از نزدیک ببینه...اسمو ادرسشو هم داده بود ورسما ازم خواسته بود برم ببینمش...اولش کلی ذوق کردم...یعنی می شد؟؟؟؟ولی بعدش به فکر افتادم این کیه؟؟؟ایدیش خیلی آشا بود ولی تو لیستم نبود....یکم شک ورم داشت....کلی نشستمو فکر کردم...خدایا این کیه....ایدیشو هی با خودم تکرار می کردم...ولی یادم نمیومد کیه طرف......یه روز از ماجرا گذشت(اتفاقای تو زندگی من خیلی مسخره و پیشپا افتاده ان نه؟؟!!!)صبح روز بعد موقع صبحانه خوردن یه هوا یادم اومد.....ای بابا چطور فراموشش کرده بودم...نزدیک یه سال قبل ادش کرده بودم....یادمه یه مدت خیلی باهاش گرم گرفته بودم....چندبارم تلفنی باهم صحبت کرده بودیم....آره یادم اومد....همدیگرم دیده بودیم...یادمه می گفت اگه ازم دور نبود اگه باهم تویه شهر بودیم اونوقت دیگه هیچوقت ازم جدا نمیشد...چقد پشت تلفن قربون صدقه هم می رفتیم...و من باور نمی کردم هیچوقت بتونم از نزدیک ببینمش....و اونم همینطور...نمی دونم اون رابطه چقدر واقعی و عمیق بود...واقعا نمی تونم تشخیص بدم..چون باهاش بعد یه مدت قهر کردم...پشت تلفن بهم گفت بچه لوس ننر....بهم برخود...بدجور...بماند که چقدر حق باهاش بود....ولی اونموقع خیلی بهم برخود...و انگار از خدا خواسته گفتم نه من نه تو...تموم شد....ایدیشو پاک کردمو سعی کردم فراموشش کنم....و چه خوبم این کارو انجام دادم...تا حالا اینجوری کسیو فراموش نکرده بودم!!!!! و حالا بعد اینهمه مدت...دوباره پیداش شده بود..ظاهرا اون منو فراموش نکرده بود...حتی مثل من ایدیمو پاک نکرده بود.....خیلی تو شک بودم که برم یا نرم....از یه طرف درووریایه اونروزش یادم می اومد...واین قانعم میکرد قیدشو بزنم واز طرف دیگه....برام خیلی مهم بود که اون فراموشم نکرده...یه جورایی دوباره برام معنی پیدا کرده بود....یه فکر دیکه هم مثل خوره افتاده بود تو جونم........اونکه تلفنمو داشت...پس چرا زنگ نزده بود بهم بگه وراه نا مطمئن تریو انتخاب کرده بود؟؟؟؟...شاید شمارمو گم کرده بود...یا!!!!!.......بعد کلی کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم که برم...آره تیری بود توی تاریکی...امتحانش ضرری نداشت...لباس پوشیدمو راه افتادم...گفته بود تویه مجتمع دولتین..واسه اردو اوردنشون.....نزدیکای همون محل بودم که با خودم تمرین می کردم وقتی رسیدم به نگهبان اونجا چی بگم...خب می گم من یکی از دوستان پیروز.....پیروز....ای بابا....فامیلیش چی بود؟؟؟؟؟باز این مغز وامونده گیر پاج کرد...هی زور زدم...یادم نیومد...هر چی کار کردم...فامیلیش یادم نیومد....دارین به حواس پرتی من می خندین یا به بخت بدم؟؟؟؟!!!!!دلو زدم به دریا رفتم جلو به یارو دربونه گفتم اینجا کسی به اسم پیروز واسه اردو امده ...می خواستم ببینمش ولی فامیلش یادم نیست...کار واجبی باهاش دارم....یه نگاه عجیبی بهم کردو بدون اینکه چیزی بهم بگه دفترشو باز کردو شروع کرد به گشتن دنبال اسم...بعدش روبهم کرد و گفت اینجا ما سه تا پیروز داریم!!!!! با کدوم کارداری؟؟؟؟؟ای بخشکی!!!!!گفتم فامیلاشونو بخونین ببینم یادم اومد شاید....سه تا فامیلو خوندو...در کمال حیرتم هیچکدوم برام آشنا نبود...اصلا یه لحظه تو شک افتادم اصلا فامیلیشو خوندم...یا انقدر ذوق زده شده بودم که اصلا یادم رفته بود فامیلیشو بخونم....

و حالا شما آقا رضای حواس پرتو تصور کنید که دست از پا درازتر داره برمی گرده خونه!!!!خدا نخواسته بود...میدونم...حتما به نفعم بوده دیگه....ولی خیلی دوس داشتم....یکی کنارم باشه....یکی که گرمای وجودشو حس کنمو از این تنهایی نکبتی بیام بیرون...یکی که باهاش برم بیرون ...باهاش دردل کنم..رودررو..چشم تو چشم....نفساشو رو صورتم حس کنم...تو چشای هم عشقو ببینیم...وای که چقدر دلم تنگ شده واسه اون اینسرت جادویی از یه جفت چشم عاشق......

الان دوستای خیلی خوبی دارم...دوستایی که به داشتنشون افتخار می کنم...ولی همیشه حسرت می خورم که چرا باید اینهمه ازشون دور باشم....چرا نباید اون اینسرت جادویی بین منو اونا شکل بگیره...چرا؟؟؟؟...به قول کاراگاه سامرست تو فیلم هفت:دنیا جای قشنگیه که ارزش زندگی کردنو نداره ولی ارزش جنگیدنو داره...پس تا دنیا هست منم می جنگم...چون ارزششو داره....

پاترزون+رفقا........ The image “http://gothicrealm.org/angel/harry29.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

سلام....رضا رفته دست به آب!!!!!! منم از فرصت استفاده کردم...یا نه سو استفاده!!!...دارم به جاش چیز می نویسم براتون.....حواس نداره که..نمیفهمه....راستی...منم هری....این آقا رضا ادعاش می شه منو میشناسه...چون مثل خودشم...من دومیرو قبول دارم منو اون یه جورایی شبه به همیم..ولی اینکه میگه منو میشناسه و درکم میکنه نه!!!!اون میدونه من تنهایی رو چقدر دوس دارم....اونوقت ورداشته چند نفر دیگرم چپونده ور دست من....اه اه چقدم بعضیاشون بیکلاسن!!!!!می بینین!!!

ضمنا اینهمه قصه هم که از خودش در میکنه راجع به من زیاد باور نکنینا!!!!من اونقدرام که اون میگه بد جنس نیستم...سر جمع فقط دوبار از چوب جادوم استفاده کردم...اونم حقش بود...اره...اینو گفتم فکرای بدبد نکنین یه دفه!!!!!

تازگیا یه عکس ازم پرینت کرده زده رو دیوار قاطی عکسای بیکلاس دیگش...اه اه چقدرم بد سلیقستا!!!!همون عکسی که بدم می آد ازشو ورداشته انتخاب کرده...شبیه بچه ننرای لوس افتادم تو این عکسه....

وایسین یکم فضولی کنیم...نظرتون چیه؟؟؟!!!! هه هه...پسریه گیج...ساعتشو جاگذاشته!!!! وای چقد بدم می آد از این اتاقش ...درو دیوارو پرکرده از عکس و پوستر...توجیهشم اینه که احساس میکنم یه عده دارن نیگام میکنن و این از تنهایی درم می اره!!!!ویش...چه توجیهایی واسه خودش داره ...نه؟؟؟؟

اتاقش شبه سمساری می مونه...هرچی وسایل قدیمی خونشونه که قرار بوده دور بندازن جمع کرده تو اتاقش...بس که نوستالژیکه....ولی هرچی باشه....هرچی اخلاقای بدو اعصاب خرد کن داشته باشه....بازم دوسش دارم...صدای پاش داره می آد!!!من برم...ران منتظرمه...دیر برم بیچارم می کنه...گرچه با اون چوب جادوی دست دومه شکستش هرچی ورد بخونه بر عکس از آب در می آد ولی خوب دیگه...زودتر برم واسه هرسه مون بهتره....فعلا.....

فعلا..........

 

 

 

 

نظرات 7 + ارسال نظر
پارسا یکشنبه 17 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 02:20 ق.ظ http://www.pendaretalkh.blogfa.com

هورا اول شدم
از این که سکوت کردی ممنون. اونجا بر خلاف اینجا چیز جذابیی نیست. کی آخه از تلخی خوشش میاد؟؟
از این که کمپیون رو به یاد داری خوشحالم چون من خیلی دوسش داشتم . فکر کنم قبلا هم اینجا اومده بودم. چون سبکت تکه به یاد می‌مونه. اوووو من شبی چقدر چونم گرم شده یه ریز دارم حرف می‌زنم. جز اینحا که دارم کامنت می ذارم دارم با ۲ نفر می چتم. ممنون سر زدی . اینم بازدید

Memi یکشنبه 17 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 08:10 ب.ظ http://ebf.mihanblog.com

خب ... مبارکه ... این همه آدم آوردی ...!!! نکنه می خوای تلوزیونه بیست و چهار ساعته راه بندازی ...!!!؟؟؟ ( شکلک دندونی )
به هر حال خیر مقدم خدمت تمامیه دوستان عزیز ... مخصوصا الفی هپکینز با اون کله ی کچلش ...
...
باید فیلم جالبی باشه ... باید گیرش آورد و دید ... اسم فیلم چی بود ...؟؟؟ نگو که نفهمیدم ...!!!
...
البته کهیر چیزه بدیه ... فعلا تو خماری موندن بهترین کاره ...!
...
خوش به حالت ... من گاهی باید یه ساعت فکر کنم تا ببینم دیروز ناهار چی خوردم ...!!! ( شکلک خنگه !)
من که با کسی جنگ ندارم ... ولی انگار نمیزاره بشینی یه گوشه و تماشا کنی ...!!!
بخوای نخوای وارد جنگ می کندت ...!
...
به به ... عجب اتاقی ... ولی خب هری ... رضا مسلما خیلی دوست داره که عکست رو چسبونده روی دیواره اتاقش ...
من با سمساری تا یه حدودی حال میکنم ... به هر حال یه روزی ما هم میریم جزء آثار تاریخی ....!!!

باربد دوشنبه 18 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 02:56 ق.ظ http://tarjihan0kelvin.persianblog.com

الفی می ترسید. فکر می کرد که زیر تختش یه هیولاست. الفی! اون فقط یه گربه بود.

پسری(گل سرخ) سه‌شنبه 19 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 03:49 ق.ظ http://pesari2004.persianblog.com

واااای رضا!!!حس میکنم خودمو دارم توت میبینم!!!الفی!!!سوزی یادته رضا؟!باربا پاپا؟!مررررسی که مینویسی راجع بهشون!!!....رضا فرصت واسه از تنهایی در اومدن زیاده!!!....روزای خدا رو که از ما نگرفتن!!!....البته منم بعضی وقتا فکر میکنم همین فردا ممکنه دنیا تموم شه و من باید زود از تنهایی در بیام!!!:-)))))

آ چهارشنبه 20 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 04:47 ب.ظ

محمد پنج‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 12:18 ب.ظ http://pgqom.blogfa.com

سلام رضا جونم .
خیلی خوشحال شم از اینکه به من سر زدی و اینکه یه دوست خوب پیدا کردم .
اف میشم و همه وبلاگت رو می خونم .
بعد باز میام نظر میدم.
مرسی . بوس بوس

کیوان شنبه 23 مهر‌ماه سال 1384 ساعت 06:30 ب.ظ http://keyvanlg.persianblog.com

سلام رضا جون
کجایی پسر...دلمون واست تنگ شد. من چندباری اومدم به وبلاگت سر زدم دیدم آپ نکردی!...اومدم تو مسنجر ادت کنم پی ام بهت بدم ، دیدم اصلا آی.دی نداری!...به هر حال خوشحالم که دوباره اومدی....

در مورد اون فیلم...حتما در موردش بیشتر به ما بگو..من خیلی مشتاق شدم...
و در مورد دوستای فانتزیت....خوشبحالت که اونها باهات رفیقند و میان و از تو میگن...تو رو میفهمن!...هرکسی از این شانسها نداره !
( چشمک با یه بوس کوچولو! )

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد