جزیره

  The image “http://www.websitewizard.com/img/stock/other/bottle_beach_letter_inside.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.
سلام...حتما خوبین دیگه...اما من نه زیاد...حالم زیاد خوب

نیست...خسته ام...همچی خیلی زیاد...دلم نمیاد باگفتن حال
بدیام...حال دوستامم خراب کنم..ولی واقعا دیگه چاره ای

ندارم...باید بگم که ته دلم خالی شه...اینارو که می

خونین...تو مایه های یه فریاد بلند بخونین...انگار که دارم داد

میزنم از ته دلم...ازون فریادا که وقتی ادم می زنه...سه چهار

روز صداش میگیره!!!!


وایساده بودم جلوی پنجره...باد خنکی می اومد...ارومو

خنک...یادم نبود از چند ساعت قبل وایساده بودم کنار

پنجره...وایستاده بودمو داشتم گریه می کردم....از این بالا

همه چیزو می تونستی ببینی...حتی تو تاریکی شب...نوک

درخت کاج ۱۵ متری جلوی خونه...جلوی پنجره با وزش باد

تکون می خورد...اونقد اشک ریخته بودمو باد روی صورتم

خشکش کرده بود که احساس می کردم صورتم داره جمع

می شه....هرچی می خواستم تمومش کنمو از جلو پنجره

برم کنار نمی شد...نه کسی نبود که بخوام از این بالا

ببینمش...جلوی روم کوه بودوکوه...که البته توی شبم

میتونستم شبحی از اونارو اون دوردورا ببینم....باورم نمیشد

این اخرین شبی هست که می تونم این منظره قشنگ جلوی

خونه رو ببینم....چشمامو ببندمو همینطور که باد خنک می

خوره به صورتم....بوی درختای سنجدی رو که توی پهنه کوه

نزدیک محل زندگیمون وجود داشتو بو بکشم....خیلی سخت

بود...نمی دونم چقدر اونجا وایسادم...شاید تا صبح...شایدم تا
ابد!!!!

از دوسالی که از اون شب می گذره...هیچ احساسی نسبت

به اتفاقاتی که تو این فاصله افتاده ندارم....مثل اینکه اتفاقی

نیفتاده....هیچ دنیایی تو ای فاصله نبوده....

فردای اون روز از اون خونه رفتیم...بعد از ۲۲ سال...همه

خاطراتم...همه دوستام...همه کسایی که دوستشون

داشتم...همه چیزای خوب زندکیم...همه چی رفت پشت

سرم...جلوم؟؟؟ چیزی نمیدیدم...اخه من بیرون از اینجا چی

بودم؟؟؟...شخصیت من تو اینجا بود که معنی می

گرفت...چرا باید میرفتیم؟؟؟....خدایا خیلی سخت بود....خدایا

خیلی سخته....


نامه رو لوله می کنم و فرو میکنمش توی بطری...بعد در چوب

پنبه ایشو میذارم...این چندمیه؟؟..یادم نیست!!!...اصلا چه

فرقی می کنه؟....دور خیز می کنم و با تمام توان بطری رو

پرت می کنم....بطری روی هوا چرخ می خوره...همینطور که

با چشام دنبالش می کنم..چرخ می خوره و چرخ می خوره و

می افته تو دریا...وایسادم روی صخره مشرف به دریا...امواج

محکم خودشونو می کوبن به سینه صخره...بطریو هنوز می

بینم که رو اب شناوره...راستی این چندمیش بود؟؟؟؟


خانوادم با وسایلا همون روز رفتن...رفتن به شهری که الان

توشم...برا من که مثل یه جزیره است...اونارو نمی دونم...

من دو روز بعد اونا رفتم...این دوروزم خونه دوستام می

موندم...شب اخر برا تنوع با دوستا تصمیم گرفتیم شبو  بریم

بیرون...واسه همینم یه تاکسی کرایه کردیم و سوار شدیم که
بریم شهر....نه که فکر کنین توی ده زندگی می کردیم

...خونه ما تویه مجتمع سازمانی دولتی بزرک بود...با حدود

-۳۰۰ هزار نفر جمعیت...که یکم با شهر فاصله داشت...اره

شب اخر بودو من داشتم می رفتم...عقب نشستم بین دوتا از
دوستام..یکی از دوستامم نشست جلو...خیلی حالم بد

بود...بغضم داشت می ترکید...خودمو به زور نگه داشته

بودم...نمی خواستم بچه ها اشکامو ببینن...ولی نشد..راننده

یه نوار انداخت توی ضبط ماشین و....یه ترانه غمگین...که

اتفاقا درد دل من بود...فراق...جدایی...دیگه نتونستم...اشکم

در اومد...دوستام فهمیدنو شروع کردن به دلدازی دادن

من...ولی جو یجوری بود که خودشونم نتونستن دووم

بیارن...حالا هر چهارتاییمون داشتیم گریه می کردیم...با اون

ترانه غمگین....راننده خشکش زده بود پشت

فرمون...خواست ضبطو خاموش کنه که دوستم

نذاشت...گفت بذار ته دلش خالی شه...ولی ته دلم خالی

نشد...خالی نشد...


تو ساحل نشستم...دارم دریارو نگاه می کنم....با اینکه تو این

جزیره گیر افتادم...ولی لباسام تازه و بدون پارگین...به سبک

فیلمایه اینجوریم ریشو پشم درنیاورم...تمیز تمیزم...گرسنه

هم نیستم...نمی دونم چرا؟....تنهایی کلافم

کرده...ساعتهاست که دارم به دریا نگاه می کنم....دراز می

کشم روی ماسه های ساحل...اسمون ابی میاد جلوی

چشم...چنتا مرغ دریایی سفید اون بالا دارن پرواز می

کنن...بهشون حسودیم میشه...چشامو می بندم...موجای

ساحل اروم می خورن به کف پامو میرن عقب...چند دقیقه ای

تو این حالت سر می کنم...یه دفعه یه چیز سفتی با موجا

می خوره به پام...بلند می شم...یه بطریه...ذوق می

کنم...ورش می دارم...درشو باز می کنم و با عجله کاغذ تو

شو می کشم بیرون...قلبم داره مثل قلب یه گنجیشک تن تن

میزنه...اروم بازش میکنم...خطش چقدر اشناست...اینکه خط

خودمه!!!!...نامه خودم!!!!...خندم می گیره...با خودم فکر می

کنم...این چندمیش بود؟؟؟؟!!!!


الان نزدیک ۲ سال از اون شب می گذره...الان تو این شهر نیم

میلیونی مسخره دارم سر میکنم...بدون دوستام...بدون

کسی که دوستش داشته باشم...بدون کسی که دوستم

داشته باشه...تنهام....نگید خب دوست پیدا می کردی تو این

مدت!!!...خواستم ولی نشد...زامبیایه بازی رزیدنت اییول از

ادمای اینجا با احساسترن!!!!!!!!!!!!!!!

اره سعی کردم ولی نشد...با سه نفر اشنا شدم که ادعا می

کردن می تونن کمکم کنن...یکیشون یه روز بعد اشناییمون با

کمال پررویی گفت که می خواد....می خواد فقط نقش چرخ

خیاطی رو بازی کنه...شرم اور نیست؟؟؟...دوتای

دیگه هم از اون بدتر...

منی که هر روزو با دوستام سر می کردم...منی که هر روز به

خاطر دیدنش می رفتم بیرونو شبی نبود که باهاش تا جلوی

خونشون نرم...منی که عاشقش بودم..الن ۲ ساله که ازش

خبری ندارم...اونام همون سال رفتن...یه جای خیلی

دور...شاید یه جزیره دیگه!!!!!!

تو این مدت واسه کنار اومدن با وضعیتم...معتاد شدم!!!!...نه

نترسین انقد عاقل هستم که معتاد چیزای ناجور نشم....معتاد
شدم به بازی کردن!!!!...توی ۲ سال نزدیک ۶۰ تا بازیو تموم

کردم...همه اکشن...کلی ادمو جونور کشتم...و تو همه اون

لحظات فکر می کردم کسایی رو می کشم که باعث جدایی

من از بهشت قشنگ زندگیم شدن...کسایی که منو از دوستام
جدا کردن...کسایی که عشقمو ازم گرفتن....واسه همینم

هست که یه هد شاتر حرفه ایم...گفته بودم که بهتون!!!!


روی صخره مشرف به دریا وایستادم...بطری تو دستم

نیست...وایستادمو نگاه می کنم...خورشید داره غروب می

کنه...یه نور نارنجی قشنگ پهنه اسمونو فرا گرفته...سطح

دریا هم کم کم داره نارنجی رنگ میشه...این لحظه دلگیرو

خیلی دوس دارم!!!!....صدای برخورد موجا به سینه صخره به

گوش میرسه...هنوز وایستادم...می خوام برگردمو برم...ولی

نمیشه...باید وایسم که خورشید کامل بیاد پایین...شاید یکی

گذرش به این جزیره رسید....شاید یکی منو دید...که اونجا

وایستادمو منتظرم...که بیاد...که نیگام کنه...

چشمم میفته به ساحل...از اینجا می تونم نوشته ای رو که

روی ماسه ها نوشتم ببینم...مثل تام هنکس توی فیلم

کشتی شکسته...روی ساحل نوشتم..........

من اینجام...کسی منو می بینه...کسی منو

می بینه...........



چیه هری چرا اینجوری نیگام می کنی؟؟؟؟...دلت برام می

سوزه؟؟؟!!!!...من اینارو نگفتم که دل کسی به حالم

بسوزه...من اینارو فریاد زدم تا دلمو خالی کنم...که دلمو رها

کنم...اره هری جونم....چی؟؟؟ ...این چه حرفیه...چرا باید از

رابطه تو و ران ناراحت باشم...امیدوارم خوشبخت باشید

باهم...من تورو به چشم یه داداشه مهربون نیگا می کنم

همیشه..اره یه داداشه مهربون....


اش تلخی پخته بودم نه....قول می دم اشایه بعدیم دیگه تلخ

نباشن...سرتونو درد اوردم...فعلا بای بای

نظرات 12 + ارسال نظر
کیوان شنبه 5 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 11:46 ب.ظ http://keyvanlg.persianblog.com

سلام
من تازه با وبلاگت آشنا شدم و خوندمش....
این پستو که خوندم بدجوری دلم گرفت......
شرایط واقعا سختی رو تصور کردی..... واسه من واقعا زجرآوره.....آرزو میکنم....یک درچه باز بشه...یک روزنه!

پسری(گل سرخ) یکشنبه 6 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 07:44 ب.ظ http://pesari2004.persianblog.com

میتونی تو همون جزیره هم بهشت خودتو داشته باشی!!!به جای اینکه افسوس گذشته رو بخوری سعی کن از الانت کیف کنی!!بهشت خودت رو درست کن!!!گذشته دیگه گذشته!!!

باربد دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 02:40 ق.ظ http://tarjihan0kelvin.persianblog.com

سلام رضا جان. اول از همه پیوستنت رو به جمع بلاگرهای همجنسخواه تبریک میگم. دوم هم اینکه از نوستالژیک بودنت خوشم اومد. من خودم یه نوستالژیست یادگارگرای احمقم. باور نمیکنی؟ از کیوان و ممی و پسری بپرس. در ضمن لینکت رو هم اضافه کردم.

Memi دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 03:09 ق.ظ http://gaylove.mihanblog.com/

الان دارم از بیمارستان میام ...
تعداد بازیهایی که تموم کردی داره میرسه به ۶۱ دونه ...!!! یه جونور دیگه رو هم ناکار کردی ...!!! حتما چشمات گرد شده و می خواد از حدقه بزنه بیرون ... ! نه تعجب نکن ... این بار هم هد شاته طرف رو نا غافل زدی ...!!!
دیگه نگو که سر در نمیارم ...!!! قیافه حق به جانب به خودت نگیر ... هنوز هم نمی دونی چی کار کردی ...؟! باشه میگم ... تو این چند وقتی که تو اون جزیره بودی ... به خیال خودت تنها بودی ...! تنها بودی چون دوست داشتی که تنهاییه خودت رو ببینی ...!!!!
اصلا حواست به اطرافت بود ...؟! به صدف هایی که هر روز کنارت روی ماسه ها چیده بودند اصلا دقت کرده بودی ...؟؟؟ هیچ از خودت پرسیده بودی که چه کسی این ها رو اونجا به شکل قلب میچینه ...؟ اصلا تا حالا به این مسئله دقت کرده بودی ...؟!!!
یا اون موقعی که داشتی نامه می نوشتی و میزاشتی تو شیشه ... اصلا حواست به اطرافت بود که یکی داره دزدکی نگاهت می کنه ... ؟! حواست بود که هر نامه ای رو که می انداختی تو آب یکی از توی آب میگیره و هر سطرش رو به دقت می خونه و تو دلش برات جواب میده ...؟؟؟
نه تو حواست نبود ...!!! نخواستی که حواست باشه ...!!!
تو فقط حواست به خودت بود ... حالا که فکر می کنی می بینی شاید هم دیده بودیش ... اما نخواستی وجودش رو باور کنی ... !
بطری آخری که انداختی توی آب ... درست خورد تو فرق سر همون کسی که همش نگاهش به دنبال تو بود ... !!!! آره ... اون یه پری دریایی بود ...!!! اون یه پری بود ... حالا دارم از پیش اون میام اینجا ...
اتفاقی بهش برخورد کردم ... طفلی سرش بدجوری شکسته ... بدتر از همه ... دلش شکسته ...!!!!
چی بگم ... بهتره هیچی نگم ...
آش براش درست کن ... دیگه حال و حوصله این زندگی رو نداره ... براش آش درست کن ...!!!!

شهرام شهرزاد دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 03:12 ق.ظ http://hezaroyekshab2.persianblog.com

سلام من اول رفتم پست اولت که خودت را معرفی کردی خوندم بعد تعجب کردم که تو زندگی نامه من ... ما ... ماها را چرا نوشتی ... همذات پنداری رو که داری سینما دوست ... بدجوری این حس رو در من زنده کردی همدل . برایت آرزوی موفقیت می کنم . برای پست های بعدیت بعدا کامنت میذارم البته اگر حرفی قابل گفتن داشته باشم

هومن دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 03:01 ب.ظ http://hooman222.persianblog.com

سلام من بهت لینک دادم و میخونمت ... خوشحالم از آشنایی باهات

سعید دوشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 11:37 ب.ظ http://worldinmyview.persianblog.com

سلام. خوش اومدی.

میلاد سه‌شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 04:48 ق.ظ

به زندگی امیدوار باش همه چیز یک جور نمیمونه تو خودت باید عاقل باشی فکر نکن میخام نصیحتت کنم فقط می خوام بگم ما با تو هستیم روی ما حساب کن ببخش سرتا درداوردم در کل میتونم بگم خسته نباشی

رهام چهارشنبه 9 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 10:28 ب.ظ http://one-faced.persianblog.com

همیشه یکی هست که می تونه آدم رو از این جزیره بیاره بیرون ... یک فکر ... یک رویا ... یک عشق ... شاید هم هری ... کی می دونه؟

reza پنج‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 03:23 ق.ظ http://www.myfarcry.blogsky.com

سلام به دوستای خوبم......دوستایی که تنهام نذاشتن...اومدنو بهم امید دادن...امید بودن...امید ساختن...ساختن یه زندگی خوشگلتر...مرسی از همشون...مرسی.....

reza پنج‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 03:57 ق.ظ http://www.myfarcry.blogsky.com

سلام کیوان جان...مرسی که درکم می کنی...البته ببخش که باعث ناراحتیت شدم...سعی می کنم دیگه تلخ نباشم....
سلام پسری جون....خوبی دیگه....اره تو درست می گی نباید اینطوری فکر کنم.....باید بهشتمو بسازم همینجا...و می سازمش...با کمک شما ها...دوستای نازنین خوبم......
سلام باربد...خوشحالم چنتا نقطه اشتراک داریم.....ضمنا اون کلمه احمقم از اخر او جمله پاک کن...قشنگتره.......
سلااااااااااام ممی جون...تو می گی 61 تا من می گم 62...چرا چون خودمم ناکار کردم حسابی...راستی هد شات کردن خودم از همه راحتتر بود...کور شده بودم..اما الان می بینم...اخه به جای یه خفت چشم...چن جفت دارم الان..............

reza پنج‌شنبه 10 شهریور‌ماه سال 1384 ساعت 04:40 ق.ظ http://www.myfarcry.blogsky.com

سلام شهرام جان.....راستش نمی دونم...ماها شبیه همیم..نمی دونم این خوبه یا بد؟؟؟!!!!راستی...سینمای هم که هستی...دارمت........حتما این کارو بکن...خوشحالم میشم....
ممنون هومن جان..لطف داری.....سلام سعید...ممنوووووون.
میلاد جان سلام..راستش در قبال من بهترین کارو کردی...الان دیگه اونجوری نیستم....مرسی ازت..مرسی...
سلام رهام...راستش اون چیز نه رویاست نه چیز دیگه...یه حقیقت محظ که نمی دیدمش..اما الن به لطف دوستای خوبم...واضح واضح می بینمش.....(هری بهت چشمک میزنه!!!!!!)
ممنون از همتون...بیدارم کردین...زندم کردین..مرسی!!!!!!!!!!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد